تقدیر - قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده و راوی : علیرضا بی باک

تقدیر چیزی غیر از خواست من بود

سال شصت در انتهای فصل بهار، با وجودی که دشمن تا نوک دندان مسلح به خاک جمهوری اسلامی ایران وحشیانه هجوم آورده و صدها کیلومتر خاک میهن اسلامی را به ناحق تصاحب کرده و به نیروهایش وعده های آنچنانی برای این فتح داده بود.

اما از این طرف جوانانی با سن و سال کم و تازه به دوران رسیده، غیرت و جوانمردی را به کمال خود رساندند، تازه از روی نیمکتهای کلاس درس برخاسته بودند، اکثر آنها هنوز ته ریشی هم بر صورتهایشان خود نمایی نمی کرد.

همه عاشق بودند، همه سر را به دوست بخشیده و عزت از او گرفتند، با ایمان بودند و پاک، آنچنان می زیستند گویی ملائک به میمنت و شادباش نامهای هرکدام از آنها بر دروازه های عرش تبارک الله احسن الخالقین می نگارند و خرسند از کتابت خویش گشته اند.

مردی از سُلالۀ پیامبر رحمت، حضرت محمدبن عبدالله این جوانان را رهبری و سرپرستی می نمود.

مشطط نامی آشنا برای اکثر رزمندگان دزفولی در دفاع مقدس می باشد.

روستایی که در ساعات اولیه تهاجم، دشمن به آنجا رسید و در کنار این روستا رودخانۀ کرخه با خروش خود ترس و وحشتی بر دل غاصبان انداخت، آنگونه که مردد شدند در روستا بمانند یا بروند.

در این فکر بودند که پاسداران نظام مقدس جمهوری اسلامی فرصت فکر کردن را از آنها گرفتند و روستا را از لوث وجود دشمن پاک نمودند.

چند ماه بیشتر از برپایی خیمۀ رزمندگان در این روستا نمی گذشت، مردان جوانی با غیرت و شجاع، دل به دریا زدند و حفاظت از این روستا را تا پای جان خریدند.

این مردان هنوز نامی و نشانی در این دنیا چنگ نزده بودند، اما آنگونه که موقعیت و زمان به پیش می رفت تاریخ خود را مهیای پذیرایی از نامهایی می شد که در آینده با ذکر نام هرکدام از آنان هر جنبنده ای آرزو می کرد کاش در کنارشان می بود.

اما این عزت و افتخار برای تمامی رزمندگان بسیار گران و سنگین رقم خورد.

تمامی نفرات حاضر در این جبهه به 50 یا 60 نفر نمی رسیدند، این جبهه از سه طرف محاصرۀ دشمن و عقبه اش رودخانۀ بی رحم کرخه واقع شده بود.

در این اثنا رزمندگان حاضر در جبهه به فرماندهی جوان زیبا و رشیدی به نام حمید عنبرسرآمادۀ حمله به دشمن شدند.

در این منطقه تپه هایی به نام کوت گاپون وجود دارند، منطقه ای باستانی که در قدیم قلعه ای و دژی مقاوم بوده است، این تپه ها در دست دشمن بودند.

آنچنان راحت در این محل لولیده بودند، گویی از قدیم الایام از اجدادشان به ارث رسیده بود.

این جبهه به سه دسته تقسیم شده بود، یک دسته به فرماندهی شهید حاج عظیم محمدی زاده (نام دسته شهید غریب)، یک دسته به فرماندهی شهید محمد علی اردو زاده (دسته شهید علم الهدی) و دسته سوم به فرماندهی من (به نام شهید سپهرجو) از این روستا دفاع می شد.

از سمت شرق این روستا آبرفتی (مسیر آبهای فصلی به سمت رودخانه) از داخل نیروهای دشمن به سمت رودخانه کرخه وجود داشت.

آن زمان جمعی گرداگرد شهید عنبرسر تجمع نموده بودند که بعدها نام هرکدام افتخاری برای این سرزمین شد، هیچکس این را از مخیله اش نگذرانده بود که روزی چنین خواهد شد، این صداقت و بردباری و اخلاص جوانان بی ریا، نامشان روی برگ زرینی در تاریخ این دیار کُهن به ثبت رسید.

این جبهه مردانی را در خود پروراند که مصداق آیۀ مبارک:

من المؤمنین رجالٌ صدقو ماعاهدالله علیه و ....   همه منتظر شنیدن پیام فرشتۀ رحمت حق بودند و نامی از هیچکس به غیر از او طلب نمی کردند.

شهیدانی که هوای روستای مشطط را معطر نمودند: حمید عنبرسر، سیف الله صبور، حاج عظیم محمدی زاده، حاج احمد سوداگر، میرزاعلی معلم، عبدالرضا چراغی، غریب نظری، ریاحی، عزیزالله ادیبی، سیدمحسن غفاری، پوست کتان، قاری قرآن، سپهرجو(هر دو برادر)، محمدعلی اردوزاده، محمدرضا زمردیان، مشاک، نادی، فضیلت، محمدی زاده، محمدرضا آل عبدی، محمود آل قصاب، مصطفی کمال، جوان(هردو برادر)، محمدرضا خوانساری، حبیب نمازی، ناصر بلخ، کلولی، رشیدعلینور، ایرج نادی سراجی، گچی خلف، غلامحسین دیمی، کریم پورمحمدحسین، سیدمحمدی علوی، حسن انبری، مظفر رشدرشیدی، رحمن هودگر، جهانی، محمدحسن دوبری، امیر تُرنجی زاده و ......... 

 

ادامه دارد ........

/ 6 نظر / 59 بازدید
مهر

سلام حاج علی ذکر روز های اول جنگ و جبهه های پدافندی باز شدن دوره تاریخی بزرگی است که امام خمینی آن را با صدر اسلام مقایسه کرده بود. آن یکهفته ای که من به سال 60 مشطط رفتم برایم ماندگار است وقتی اسم صالح مشط را می شنوم بیاد شهید حمید عنبر سر می افتم. خدا به انداره لیاقتمان به ما داد. شکر. هر چه خوبی داریم از آن روزها داریم. اگر بدی هم داریم از خودمان است.

پلاک های گمشده

سلام حاجی عزیز..... قربونت بازم که شاهکار کردی. چقدر خوشحال شدم که عکس شهید ترنجی رو دیدم پدرشون هم چند وقتی هست مرحوم شدن..دقیقا نمیدونم. وای که چقدر محجوب بود من میدونستم پدر شهیده خیلی دوست داشتم با هاش صحبت کنم.یه بار توی خیابون داش میرفت خونه که دیدمش سلام کردم گفتم سلام حجی ...با طرز خیلی محجوبی با تمام بدن به سمت من برگشت و با یه لبخندی نگام کرد و سلام کرد نمی دونم چیدستش بود و گفت بفرمایید. هیچوقت اون لبخندش رو فراموش نمیکنم. موقع اذون که میشد میومد دم در و اون عکس یادگاری شهیدش رو که پرده و مهتابی داشت . چراغش رو روشن میکرد . توی ختم صلوات هایی که توی اون محله های دور و ورشون که میرفت میدیدم که اشک میریزه...دوستم بهم میگفت هروقت ختم صلواتی جایی میره تا یه دعایی میخونن اشک میریزه ای وای ای وای.......... یه باری رفتم یه مسافرت چند ماهه.......صادق بگم...دانشگاه . وقتی برگشتم................... دیدم پرده های مشکی دم در خونشونه. اره پدرشهید امیر ترنجی پر کشیده بود و از این دنیای پر از دو رویی و دوز کلک رفته بود. حج علی عزیز تو رو به خدا بیشتر از شهید ترنجی بگو......... خیلی به دل میشینه.

محمدحسین درچین

با سلام و درود بر حاجی نظرم هست برای مصاحبه جهت برنامه (پیام جبهه)که از رادیو سراسری تهران پخش می شد به صالح مشطط رفته بودم . از باب تقدیر هم که باشد یادی بکنم از حضور برادرانی که آنجا زیارتشان کردیم شهید منصور مشکی زاده و برادران رزمنده عبدالکریم نعناکار-ظریفی -کوسه چی محمد نظر بیگی و عظیمی و...در عکس یادگاری

رضا

سلام بعنوان کسی که بسیاری از سابقون جنگ را می شناسد، و همه معتقد بوده شهدای دوره پدافندی از مظلومترین شهدا بودند، بیش از هرکسی از ذکر این خاطرات خوشحالم. عجالتا دوست دارم شهدای انفجار معروف مین های خنثی شده توسط شهید کریم پور مقامی در صالح مشطط را هم به این فهرست اضافه کنید. اما اگر قرار شد روزی روزگاری تاریخ ما داستان مقاومت در صالح مشطط را بنویسد - که نقش ارزشمندی در پیروزی فتح المبین داشت ، حتما باید از اول قصه را از اینجا شروع کند (اطمینان دارم کمتر کسی این روایت را شنیده است): مرحوم حاج حسین زبیب پدر شهید امیر زبیب مراوده چند ده ساله با اعراب منطقه کرخه داشت. زمانی که سربازان صدام منطقه غرب کرخه را اشغال کردند و مستقر شدند ، یکی از دوستان قدیم ایشان از عرب های بومی منطقه که می دانست شهید امیر عضو سپاه پاسدارن است در آن بلوای روزهای اول جنگ با پای پیاده از منطقه خودش را به دزفول رساند ، سراغ حاج حسین آمد و گفت مطلبی هست که باید بگویم: گرچه سربازان عراقی به جسر نادری (پل کرخه) رسیده اند و روستای صالح داوود را هم تصرف کرده اند، اما وارد روستای صالح مشطط نشده اند و این منطقه خالی است! بنا بر این اگر می توا

رضا

سلام این مطلب ناقص منتشر شده. حیف شد. دلیل خاصی دارد؟ این روایت از تشکیل صالح مشطط را شنیده بودید؟

علی رنگ فراموش شده است خدایش بیامرزد یادته خیلی شجاع بود