عملیات تپه 60

عملیات تپه شصت

در تاریخ1360/1/30 ساعت هشت صبح یک مینی بوس آمد و تمامی دوستان ما همان بچه های شصت را صدا زدند. از ستاد عملیات که معروف به خانه رضوی بود با ماشین مینی بوس اول به ستاد مرکزی سپاه رفتیم. آنجا غلامعلی رشید[1] وارد ماشین شد و گفت شب قبل در منطقه عمومی شوش در جبهه عنکوش عملیات شده و موفق شده اند تپه ای معروف به 60[2] را برادران رزمنده در اختیار بگیرند  عملیاتی که صورت گرفته باید هرچه سریعتر نیروها به کمک دیگر رزمندگان برسند و گرنه نیروها قادر به نگهداری مواضع جدید نخواهند بود ، خلاصه صحبتها و نتیجه به جایی رسید که نزدیک به ظهر شد و ناهار را هنگام حرکت و داخل ماشین خوردیم بعد از اذان ظهر به قرارگاه اول رسیدیم و آنجا نیز رشید مجدداً صحبتهایی در خصوص وضعیت نیروها و موقعیت محل عملیاتی نمود و نیروها آمادۀ ورود به وضعیت خاصی می شدند ، ساعت حرکت ما به سمت مواضع جدید نزدیک به 30/2 بعدازظهر بود و موقعی که به خط مقدم رسیدیم چند دقیقه ای مانده به غروب بود سریعاً کنسروهای ماهی را بین برادران تقسیم کردند. همراه با احمد آخوندرجب در یک سنگر انفرادی نشسته بودیم و بعد از خوردن شام و خواندن نماز مغرب و عشاء هوا بسیار تاریک شده بود ، هنوز شام از گلویمان پایین نرفته بود که آتش توپخانه دشمن شروع به زدن مواضع ما کرد ، در منطقه تپه ای به نام تپه 60 بود که شب گذشته از دست نیروهای عراقی آزاد شده بود و لحظات اولیه عملیات یکی از برادران پاسدار به نام عبدالرحمن عطوان به شهادت رسیده بود که با شنیدن خبر شهادت ایشان غم و اندوهی جمع برادران را در بر گرفت .

چند تن از برادران همراه در عملیات ، محمد جاموسی ، حسن انبری ، کریم پور محمد حسین ، حمید قانعی ، علی کمیلی فر ، احمد آذیش که آنها در عملیاتهای بعد به شهادت رسیدند و برادران دیگر غلامرضا نانا ، یوسف طحان ، مهدی مار زبان و دو تن دیگر از برادران عرب زبان به نامهای جابر و جاسم بودند ، هنوز لقمه های غذا درون گلویمان جویده می شد که آتش توپخانه عراقیها و پس از چند دقیقه خمپاره 120 میلی متر ، 81 میلی متر وحتی با خمپاره 60 و گلوله های تانگ به جان ما افتادند مکانی که ما مستقر بودیم بسته و محصور بود اصلاً آشنایی به منطقه نداشتیم. نمی دانستیم کجا هستیم ، مسیر عقبۀ خودی و هیچگونه اطلاعاتی افراد ما نداشتند ، ظرف چند ساعت زمین و زمان گلوله و انفجار انواع سلاحها شده بود و به روی ما می ریختند. کم کم نیروهای عراقی جلو آمدند توپخانه آنها خاموش شد ولی در عوض آرپی جی زدن آنها گُل کرده بود و فرصت سر بیرون آوردن از سنگر را به ما نمی دادند تا آن موقع به عمرم اینگونه آتش توپخانه و حملۀ شدیدی را ندیده بودیم .

با حرکت نیروهای پیاده دشمن در پناه تانکها و دیگر نیروهای پیاده نظام خود را پشتیبانی می کردند حتی گستاخی و جسارت آنها به حدی رسیده بود که تانکها چراغها را روشن کرده و اطراف ما را محاصره کرده بودند. اطراف ما توسط چراغهای دشمن روشن شده بود. نیروهای آنها با صدای بلند همدیگر را صدا می زدند مجموع نفرات ما حدوداً سی نفر میشدیم. از اول شب تا حدوداً ساعت 11 شب آتش تهیه سنگینی روی ما ریختند آن شب شبی فراموش نشدنی بود.

دائماً محل خود را تغییر می دادیم نیرو های ما بین چند تپه محاصره شده بودند تانک ها دائماً شلیک می کردند و با هر بار شلیک تمامی منطقه به لرزه در می آمد گودال های کم عمق ( 60 تا 70 سانتیمتر ) وجود داشتند و ما کمی آن ها را بزرگترکردیم اما آتش دشمن بسیار زیاد بود و فرصت هر کاری را از ما گرفته بود چون که عملیات در منطقه کوچکی صورت گرفته بود و دشمن با تمام قوا به آنجا هجوم آورده بود .

حتی ما برای خواندن نماز مغرب و عشاء امکان در آوردن پوتین ها را از پا هم نداشتیم هر آن خطر بیشتر و حلقۀ محاصره تنگ تر می شد ، نیروهای عراقی را در اطراف خود با ادواتشان می دیدیم ما در گودالی بین تپه های منطقه که وسعت آن کمتر از یک هکتار بود محاصره شده بودیم فقط در دامنه تپه ها گودال های کوچک انفرادی ما را از گزند ترکشها نجات می داد و خلاصه دشمن توانست از یک سمت به پشت سر نیروهای ما برسد و چند مرتبه تانکها را بالا و پایین می کردند و ما لوله های تانکها را با چشم می دیدیم .

ما هیچ گونه سلاحی جهت دفاع بجز چند آرپی جی 7 و کلانشینکف و نارنجک دستی نداشتیم که گلوله های آرپی جی در لحظات اول مصرف و فقط ما مانده بودیم با اسلحه های انفرادی خودمان ، نیمه های شب بود که از طرف فرماندهی با بی سیم دستور عقب نشینی صادر شد ، چند نفر از برادران با شنیدن خبر عقب نشینی وسائل خود را انداخته و هر کدام به سمتی می رفتند من و دیگر دوستان که تازه به منطقه آمده بودیم دور هم جمع شدیم و قرار برآن گذاشتیم که ازهم دور نشویم و برادرانی که وسائل خود را به زمین انداخته بودند من فقط توانستم یک قبضه آرپی جی 7  و یک عدد بی سیم از زمین بلند کرده و به همراه وسائل خودم به عقب آوردم .

دو تن از برادران که عرب زبان به نام جابر و جاسم همراه ما بودند و صحبت های عراقی ها را متوجه می شدند و توسط ایشان توانستیم از حلقۀ محاصره دشمن خارج شویم و با هر زحمتی بود اوائل صبح قبل از طلوع آفتاب به خط مقدم خودمان رسیدیم و فقط فرصت کوتاهی برای خواندن نماز صبح وجود داشت و با خواندن نماز صبح هر کدام از برادران از فرط خستگی در سنگری به خواب رفتند ، نزدیک به ظهر بود که من از خواب بیدار شدم و داخل هر سنگری می رفتم یک نفر هم بیدار نبود وضعیت خواب نشانۀ خستگی بیش از حد آنها را بیان می کرد خودم نیز به سختی چشمانم را باز گذاشته بودم. احساس می کردم خواب می بینم. ولی آن موقع بیداری و واقعیت بود. آن روز سخت گذشت ولی تا مدتها هرموقع می خواستیم با همدیگر شوخی کرده باشیم آن شب بد را یادآور می شدیم و بصورت لطیفه حالات افراد را بیان می کردیم که آن شب به ما چه گذشته است .

آنجا که بودیم خط پدافندی برادران سپاه شوش بود فردای آنروز ما را به برادر کریم فضیلت در جبهه عنکوش که خط پدافندی برادران سپاه دزفول بود بردند ، موقعی به خط مقدم رسیدیم شب قبل آن نیروهای عراقی برای نشان دادن قدرت مقابله به مثل خود به خط پدافندی بچه های دزفول حمله کرده بودند و بعد از شکست مفتضحانه حتی فرصت عقب بردن جنازه ها و مجروحین خود را نداشته بودند و هنوز جنازه های عراقی روی زمین افتاده بود که با تابش آفتاب و هوای گرم منطقۀ شوش روغن از بدن جنازه های عراقی روی زمین افتاده و بعضی از آنها باد کرده و عجیب این بود که چرا به این سرعت جنازه ها متعفن شده بودند .

جنازه ها بین نیروهای ما و دشمن بود بدین جهت بعد از تاریک شدن هوا به کمک یکی دیگر از برادران از تپه نگهبانی به جلو رفتم و جنازه ها را همان جا دفن نمودیم منطقه متشکل از تپه های متعددی با شیارهای پراکنده و قابل نفوذ برای ما و دشمن بود بدین جهت محلی که ما مستقر بودیم امکان اینکه دشمن بخواهد ما را دور زده و وارد منطقه استحفاظی ما بشود بسیار زیاد بود و اگر هم تاکنون این کار را نکرده بودند بجهت ترس و وحشت نیروهای دشمن از ما بود وگرنه راههای ضربه پذیری ما زیاد بودند ، چند روز از استقرار ما در آن منطقه می گذشت. به علی کمیلی فر و محمد جاموسی گفتم خیلی خسته و  احساس دلتنگی می کنم می خواهم به مرخصی بروم. و با اطلاع کریم فضیلت به مرخصی رفتم .

دو روز بعد به منطقه برگشتم بچه ها را ماتم زده و پریشان دیدم موقعی که علت را سئوال کردم علی گفت صبح امروز حمید قانعی روی دامنه تپه نشسته و کلاه خود روی سرش بود که تک تیرانداز پیشانی او را هدف قرار داده و تیر به محل سجده گاه شهید اصابت کرده بود شهید بدون هیچ گونه عکس العملی غلطان به پایین تپه سرازیر می شود ، همۀ برادران داخل سنگر نشسته بودند و هرکدام خصوصیتی از شهید می گفتند و دیگر دوستان حرفهای او را تایید می نمودند حمید جوانی خوش سیما ، متدین و بزرگ شدۀ جلسۀ قرائت قرآن مسجد امام سجاد(ع) بود و من از نزدیک او را می شناختم نورانیت عبادت در او هویدا بود و می توان گفت او فرشته ای زمینی بود که مجدداً به آسمانها عروج کرد حمید در رفتار و صحبتهایش هرگز بدگویی کسی نمی کرد. نماز را اول وقت می خواند و آگاهی به مسائل شرعی را کاملاً مطلع بود. و این شعر مصداق شهید حمید قانعی که پروانه ای بود و عاشقانه پرواز کرد و دیار دوست را آشنای حقیقی بود .

من از جبهه عنکوش دل خوشی نداشتم بدین جهت به علی و محمد گفتم اینجا نمی مانم و از این جبهه بدم می آید بعد از شهادت حمید چند روز بیشتر نماندم و به شهر برگشتم به شهر که رسیدم محمدرضا پور مهدی را دیدم گفت اگر فضیلت بفهمد شما به جبهه نمی روی ببین چه کار می کند و من هم به ایشان گفتم دیگر هرگز به عنوان نیروی دائم به جبهه عنکوش نمی روم و به جبهه ای دیگر خواهم رفت.

 سردار سرلشکر غلامعلی رشید[1]

 از آن موقع بود که نام هم دوره ای های ما نام شصت به خود گرفت[2]

/ 1 نظر / 26 بازدید
برهانی

سلام برادر بیبا ک بنده یکی از رزمندگانی هستم که مدتی از طرف بسیج عشایر دزفول در تپه شصت بودم وپس از آن به جبهه عنکوش رفتم حالا هم مشغول تحقیق در خصوص جبهه شوش هستم لطفا اگر اطلاعاتی در این خصوص دارید .با بنده همکاری نمایید 09135579591