تقدیر - قسمت دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

رودی، دریایی، نه عالمی به پا شده بود، دل به دریا زدن مردانگی و بی پروایی طلب می کرد، قصه ای به زیبایی تمام دنیا روی خاکهای گرم جنوب، روی برگهای درختان تفتیده اش، روی رودخانه ای به گوارایی روح و جسم نگاشته می شد.

آری شستشو و طهارت جسم و روح در محضر یگانه عالم هستی با ناب ترین گلاب، همان گلابی که خانه اش متبرک به آن است شسته می شد، هر آیه اش نمایی از جمال و کبریایی حق پدیدار و نما شده بود.

تصور و ترسیم فضا را هیچ کلمه ای توان توصیف ندارد، وگرنه هرآنچه می نویسیم و می خوانیم بیان نمایی از آن دوران می باشد.

باید آنجا بودی و زمان وصال را با تمام وجود حس می کردیم، گفتن و نوشتن با هم مماشات می کنند، و گرنه ترسیم آن همانند هاله ای از نور در آسمان بی کران خداوند سیر می کند.

اینها شعر نیست، قرار بر ترانه خواندن هم نگذاشته ایم، اینها قصۀ مردانی است که با ایمان به غیب مردانه جنگیدند، شاید نقاش طبیعت ترسیم آن را با فرمان خداوندی توان داشته باشد.

فرماندهان جبهه صالح مشطط، یک مرتبه حمید عنبرسر بود و یک مرتبه سیف الله صبور جبهه را فرماندهی می کرد، اصلاً مشکلی روی شخص وجود نداشت، این حرفها حتی یکبار برای مزاح گفته نشد، که چرا چنین شده، همۀ دلها برای چیزی غیر از این دنیا می تپید، همه رضایت مولا و مقتدای خود را طلب می کردند.

حمید برای شناسایی نیروهای دشمن سعی می کرد اگر روزانه مقدور نبود اما به فاصلۀ کوتاه روزها از پس هم برای شناسایی دشمن می رفتیم، عادت حمید را می دانستم، بدین جهت سعی می کردم زمان رفتن به شناساییها همراه او و دیگر برادران با آنها باشم.

آنقدر با حمید و سیف الله و حاج عظیم محمدی زاده و دیگر برادران به شناسایی می رفتم که هنگام رفتن به شناسایی انگار به خانه اقوام خود می رفتیم، معمولاً قبل از غروب آفتاب حرکت می کردیم و تا پاسی از شب پشت نیروهای عراقی سنگرهایشان را دید می زدیم، کم کم زمان چاره و کار فرا می رسید، با آن همه اطلاعاتی که از دشمن در دست بود می توانستیم هر غیر ممکن را به ممکن مبدل کرد، بیشتر اطلاعات و چگونگی کار را از حمید داشتم.

برایم می گفت از طرف فرماندهی (آقایان رشید و رئوفی) تصمیم به عملیاتی ایزایی در آن جبهه گرفته شده بود، باید آسایشی را که دشمن برای خود فراهم نموده بود، از بین می بردیم، قرار نبود خاک میهن ما در دست دشمن باشد و جوانان آن بی خیال از آن بگذرند.

با شور و شوق هرچه تمامتر بچه های حاضر در جبهه را از تصمیم به عمل آمده مطلع و همه اعلام آمادگی برای حضور در عملیات نمودند.

نیروهای عمل کننده، سه دسته از سپاه و ارتش با هم ادغام و طی یک هفته نیروها برای آشنایی با هم و زمان حرکت برنامه های لازم را انجام دادند.

یک دسته به فرماندهی شهید سیف الله صبور، یک دسته به فرماندهی شهید حاج عظیم محمدی زاده و یک دسته به فرماندهی یکی از برادران ارتش و من هم معاون او بودم، دوستانی از محله های مختلف شهرستان دزفول در جمع رزمندگان از جمله برادران مسجد امام جعفرصادق(ع) بودند.

برادران شهید ناصر بلخ، حبیب نمازی و محمدرضا خوانساری از جمله برادران حاضر در جبهه بودند، به اتفاق آنها خودم نیز از رزمندگان مسجد امام صادق(ع) محسوب می شدم، بدین جهت اسامی ناصر و حبیب را نوشتم و محمدرضا با ناراحتی معترض به تصمیم من شد، به او گفتم برادرجان شما را ننوشته ام به جهت اینکه خطر زیادی در پی دارد.

شما بمان در صورت هرگونه اتفاق برای ما کسی باشد تا وسائل دیگر برادران را به مسجد ببرد و خبر ما را به آنها برساند، محمدرضا از این صحبت خیلی ناراحت شد که چرا باید او بماند، خیلی برایش صحبت کردم تا دلتنگی هایش کمتر شود اما در جواب همۀ اینها حرف خودش را برای بودن تکرار می کرد.

اول تیر ماه سال 1360 روز حرکت تعیین شد، بعد از نماز مغرب و عشاء تمامی نیروها در منزلی که فرماندهی قرار داشت جمع شده بودیم، آتشی درون وجودم شعله زده بود، بسیار خوشحال از اینکه در عملیات شرکت می کنم، دیگر دوستان نیز کمتر ازمن نبودند زیرا تا آن موقع عملیاتی اینچنینی در آن جبهه  صورت نگرفته بود، به این جهت همه سعی می کردند عضو نیروهای عمل کننده باشند، تجهیزات همه نیروها کنترل شد، سخنان لازم قبل از عملیات برای نیروها زده شد.

فرماندهی نیروهای عمل کننده بعهده حمید عنبرسر و معاون ایشان یکی از برادران ارتش بود، جلو سنگر فرماندهی جمع شدیم، حمید به آرپی جی زن ها و تیربارچی ها و تک تیر اندازها تذکرات لازم را داد.

حمید برای همه تکرار کرد:

هدف ما از عملیات انهدام نیروهای دشمن و برگشت به مواضع قبلی خودمان می باشد، همه سعی کنند مراقب دیگری باشند و سفارشاتی از این قبیل گفته شد.

نفرات هر دسته سی نفر تعیین شده بود، شب حمله عجیب شبی بود، دوستان همدیگر را در بغل می گرفتند و با هم وداع و التماس دعا و از همدیگر می خواستند در صورت شهادت هرکدام، دیگری را روز رستاخیز و نزد پروردگار شفاعت کنند.

هیچ کس نمی دانست چه خواهد شد، فقط عجله داشتیم هر چه زودتر عملیات آغاز و هر کسی توان رزمش را به عرصه نمایش درآورد، در این موقعیت بوجود آمده یک مطلب بسیار آزاردهنده وجودم را سایش می داد و آن ناراحتی محمدرضا از من بود اصلاً محمدرضا از ذهنم بیرون نمی رفت و حتی موقع خداحافظی او سعی می کرد از من دورتر باشد و در عمل نشان می داد از تصمیم گرفته شده ناراحت است.

نزدیک به ساعت ده شب بود که حمید فرمان حرکت به طرف دشمن را اعلام و ما نیز با توکل به خدای منان قدمهایمان را به سوی دشمن برداشتیم، همه نیروها در ستون یک، پشت سر هم به حرکت درآمدند. چند کیلومتری باید پیاده می رفتیم، دسته ی یک ما بودیم که از اولین نفرات به پیش می رفتیم، حمید و فرماندۀ ارتشی دائماً به جلو و عقب صف حرکت می کردند.

سروصدای ایجاد شده از به هم خوردن تجهیزات نفرات نسبتاً زیاد بود، بعضی از بچه ها با هم صحبت می کردند، بعضی ها زیر لب ذکرهایی می خواندند.

کمی مانده به ساعت دوازده شب به پشت نیروهای عراقی رسیدیم  .......

ادامه دارد

/ 7 نظر / 106 بازدید
زارع

با سلام و ادب و احترام خدمت حاج علیرضای عزیز خاطره ی بسیار زیبایی بیان کرده اید ، دست شما درد نکند. انشاءالله خداوند شما و همه ی همرزمان شهدا را با شهدا و اهلبیت عصمت و طهارت محشور گرداند. خدا رحمت کند برادر عزیزت محمد رضا را که یکی از دوستان صمیمی بنده بود. هیچ وقت آن زجری را که در آخر عمرش کشید و بعدش به دیدار خدا رفت از یاد نمی برم. انشاءالله با شهدا و امام حسین(ع) محشور گردد. والعاقبه للمتقین - یا حسین(ع)

محمدحسین درچین

با سلام خاطرهات آنان همیشه خواندنیست. با(خلبان ناکام عراقی بر فراز دزفول)بروزم

مهر

سلام از محبتت ممنونم اما بدحوری ما را با این صالح مشطط و حمید عنبرسر گرفتار کردی.

رهسپارقدیمی

سلام حاجی من جبهه صالح مشطط نرفتم ولی نمی دانم چه سرّی در آن جبهه بود که هرکس از بچه ها آنجا می رفت عاشق آنجا می شد و دیگر حاضر به دل کندن از آنجا نبود . شاید شما بتوانید راجع به این بیشتر بنویسید ، از اینکه چرا حاج عظیم محمدی در آنجا مراد عده ای از بچه ها شده که تا سالها بعد هیچگاه حاضر نبودند او را تنها بگذارند ...

سبحان

سلام حجی.نخسته.مطلب قشنگی بود.ودر خور تحسین.تقبل ا....بروزم با "چندخاطره جالب از........"

سبحان

مراسم ترحيم برادر جانباز مقامیانپور: جمعه ساعت 15:30 تا 17:30 مسجد جامع. """""""""""""""""""""""" بروزم با چند داستانک زیبا از..................................... منتظرتان هستم.

مهر

سلام حاج علی مراسم شب هفت ابراهیم مقامیان پور را اطلاع رسانی کنید ممنون