نماز سیف الله (لطیفه های جنگ)

بسم الله الرحمن الرحیم

یک روز به سنگر فرماندهی جبهه صالح مشطط رفتم سیف الله صبور تازه از شهر رسیده بود و حمید عنبرسر را صدا زد و گفت حمید بیا که در شهر اتفاقی برایم پیش آمده که حیفم می آید آن را برایتان نگویم، حمید هم با شتاب به سمت سیف الله آمد و گفت بگو، بگو که مطمئنم اگر نگویی امشب به خواب نمی روم، سیف الله بسیار شوخ طبع و آراسته به اخلاق نیکوی هر مومن مسلمان بود در عبادت کردنها ، رشادتها و در هر مورد از خصوصیات او را به خوبی یاد کردن گزافه گویی نشده است و او گُلی در جبهه صالح مشطط بود.

سیف الله صبور جوانی خوش اخلاق و بسیار با متانت در کلام بود، از زمانی که با ایشان آشنا شدم تا زمان شهادتش حتی یک حرف زشت و یا توهین آمیز به کسی از ایشان نشنیدم و همیشه سعی می کرد با شوخیهایی بچه ها را بخنداند، حمید بی صبرانه منتظر شنیدن سخن سیف الله مانده بود، حمید می دانست اکنون شوخ طبعی سیف الله گُل کرده و باید این گُل را از او بگیرد، بدین جهت حمید با تکرار کردن چند مرتبه بگو، زوباش، فضای شاد نمودن را آماده می نمود.

سیف الله هم با زرنگی خاص خود، با معطل کردن در بیان مطلب مقداری چاشنی کار را اضافه می نمود، حمید دستان سیف الله را گرفت و گفت زود باش که حوصله ام تمام شده است، سیف الله هم به حمید گفت دستانم را رها کن که برای گفتن مطلب به دستانم نیاز دارم، حمید گفت زود باش معطل نکن، سیف الله هم چند قدم عقب تر رفت و گفت حمید آنجا نبودی که ببینی چه شده است.

امروز به سپاه رفته بودم، بعد از اینکه با فرماندهی جلسه برگزار و گزارشات داده شد، زمان به اذان ظهر رسید و همه ما با گرفتن وضو به نماز خانه رفتیم، آنجا یک روحانی اعزامی از قم آمده بود که او را نمی شناختم، بعد از اذان گفتن، امام جماعت نیت کرد و ما هم به ایشان اقتدا کردیم، رکعت اول به خیر و خوبی گذشت و همگی برای رکعت دوم بلند شدیم، که امام جماعت هم بعد از خواندن حمد و سوره دستانش را برای خواندن دعای دست بلند کرد.

من هم به تبعیت از ایشان دستانم را بلند کردم و شروع به خواندن دعا کردم، می خواستم دعایی را که می دانم بخوانم و به خیال خودم با تمام شدن دعای من، دعای امام جماعت هم تمام خواهد شد، ولی چنین نشد، یک دعای دیگر هم که می دانستم شروع به خواندن کردم و این بار به آرامی خواندم تا دعای امام جماعت تمام بشود، که دعای من در یک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز آقا دستانش رو به آسمان بلند و دعا می خواند، من هم قدری فکر کردم تا دعای دیگری به یادم آمد و شروع کردم به خواندن، ولی این مرتبه برای خواندن دعا کلمه به کلمه و بسیار به آرامی دعا را خواندم، همانند مرتبه قبل دعای من خیلی سریع به پایان رسید و هنوز حاج آقا دستانش رو به آسمان بلند بود.

مانده بودم خدایا چه کاری باید بکنم، دیگر دعایی را از حفظ بلد نبودم تا بتوانم آن را بخوانم، بدین جهت از سمت راست نمازخانه شروع کردم به خواندن برگه هایی که به دیوار نمازخانه چسبانده بودند، همه را خواندم، یک مرتبه، دو مرتبه، سه مرتبه آنها را خواندم اما هنوز چیزی نبود دعاخواندن آقا به آخر برسد، در این موقع به فکرم رسید خواندن سرودهای انقلابی که بلد بودم بخوانم، باز هم سرود اول و دوم و سوم را خواندم برایم افاقه نکرد، با خود گفتم خدایا این چه کاری بود امروز کردم این چه نمازی بود، که این بلایی به جان من شده بود.

حمید هم کاملاً رو به صورت سیف الله ایستاده بود و دائماً می گفت خوب بعد چه شد، سیف الله هم ادامه می داد، و بعد از چند کلمه می گفت حمید اینها را برایت می گویم که هر موقع به شهر رفتی مواظب خودت باشی که هنگام خواندن نماز یک کتاب داستان همراه خودت داشته باشی، حمید هم به او گفت به نظرت اگر کتاب داستان نبود نمی شود کتاب مولانا را بردارم، سیف الله که می خواست دیگر حرف را به پایان برساند به حمید گفت من نمی دانم فقط این را گفتم که فردا نگویی چرا به شما نگفته ام.

/ 9 نظر / 24 بازدید
پلاک های گم شده

با سلام. بسیار ممنون که به ما سر زدید. در مورد لبخند زدن شهید حمید عنبرسر که فرمودین ....لطفا بیشتر بنویسید. مشتاقمون کردین. به زودی عکس هایی از گردان بلال در وب ما قرار میدیم که دیدنشون خالی از لطف نخواهد بود. التماس دعا یا علی در ضمن این خاطره هم جالب بود .تشکر

مهر

من حالات را که تصور کردم خنده ام گرفت. عین همین قصه برای خود من پیش آمده بود. خدا رحمت کنن این شهدا را. من که سیف ا... را ندیدم اما با حمید چند روزی در مششطط بود. روزهای خوبی بود.

پلاک های گم شده

کاش در مورد عکس بیشتر توضیح میدادین....که کجا گرفته شده و اون شخص بزرگوار که کنار سیف الله هستش کیه. منم سیف الله و ید الله رو ندیدم از نزدیک. ولی از دور عکس هاشون رو تو خیابون سر چهار راه ها دیدم.

محمد مجیدی راد

سلام خدا رحمتشون کنه شاید بهترین جمله را شهید غلامعلی آهوزاده در وصف یار دیرینش سیف الله گفته باشه " سیف اله خیلی هواییه اصلا تو این دنیا نیست! مال این عالم نیست! " (نقل به مضمون از برادر شهید غلامعلی) حاجی ممنون بابت خاطره قشنگتون قلمتون پایدار

محمد مجیدی راد

سلام بروزم شرف المکان بالمکین تاملی در خصوص انتخابات تشریف بیاورید

پلاک های گم شده

سلام حاجی جون[گل] خسته نباشی...[گل] ... میگم که از پست (اولین روزهای جنگ) به پایین عکس ها نمایش داده نمیشن. دوباره قرار بدین ممنون میشم.[گل]

محمد مجیدی راد

سلام بروزم " دزفول همچنان سیبل می شود! " تاملی در خصوص سخنان یکی از کاندیداهای مجلس شورای اسلامی در حمله به دزفول تشریف بیاورید

محمد ابراهیمی نیا

کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالی تو / دلم دوباره گرفته زبی‌خیالی تو تو التماس نگاه کدام پنجره‌ای / که نقش بسته نگاهم به طرح قالی تو یاد و خاطره شهدا هشت سال دفاع مقدس گرامی باد