آنروز که دلها همه لرزیدند ......

بسم الله الرحمن الرحیم

آنروز که دلها همه لرزیدند، سردار ما نلرزید

روای:  سردار حسن شاهوارپور

در بحبوحۀ عملیات کربلای 4 بود شهید حاج عظیم محمدی زاده با تن خسته و مجروح که در عملیات والفجر1 برایش بوجود آمده و  یک پایش چند سانتی متر کوتاهتر شده اما با آنهمه سختی ها هنوز هم در فعالیتها کم نمی گذاشت.

جنب و جوش شهید چنان می نمود که هر نفری با او و در کنار او می جنگید به هیچ عنوان احساس خستگی و یا ترس نمی کرد، حاج عظیم محل امنی برای دلها گشته بود. من وقتی کنار ایشان بودم خیلی آرامش داشتم و خیلی راحت، در هر شرایطی اوضاع را عادی نشان میداد احساس  می کردم داخل یک سنگر بتونی خیلی قوی هستم.

از صبح عملیات حاج عظیم به عنوان فرمانده محور و من به عنوان عملیات محور و تعداد سه نفر دیگر از دوستان همراه از جمله برادر سید مجید موسوی و شهید مریدی و ...... وارد جزیره سهیل شدیم.

علی رغم اینکه منطقه عملیاتی پاکسازی و نیزارهای ساحل جزیره و سنگرهای سخت بتونی از لوث وجود دشمن صورت گرفته بود، اما از لحظات اول صبح علی الطلوع که ما وارد جزیره شدیم اوضاع منطقه را بسیار نا امن و بهم ریخته مشاهده کردیم، احساس نگرانی به جمع ما مستولی شده بود.

واقعاً عبور بچه های غواص از دیواره ی بتونی وتصرف آن دیواره وسنگرهایی که آن جا بود خیلی سخت انجام گرفت، واقعاً کار نشدنی بود که توسط رزمندگان انجام و دشمن را به عقب رانده بودند.

نیروهای سمت راست ما به فرماندهی شهید فرجوانی و اسکندری بود که آن عزیزان لحظات اولیه عملیات به شهادت رسیده و دیگر نیروها از سمت راست موفق به پاکسازی نشده بودند.

دشمن موفق شده بود از همان سمت به طرف نیروها پیشروی داشته باشد، با سلاحهای مختلف نیروهای خودی را زیر رگبار گرفته بودند، تقریباً نزدیک به ساعت 9 صبح آتش سلاحها و پیشروی دشمن آشکار شد و در این زمان بود که حاج عظیم به من فرمود سمت راست نیروهای خودی را کنترل و برادر سید مجید موسوی نیز سمت چپ نیروها را کنترل کنند.

سمت راست نیروها را تا انتهای جزیره جلو رفتم هنوز دشمن وارد جزیره نشده بود ولی از قسمت غرب جزیره متوجه شدم دشمن در نیزارها توسط سلاحهای سبک مانند آرپی جی و کلانش به سمت ما شلیک می کنند.

 در مسیری که بازدید از خط می کردم چند تن از بچه های غواص را دیدم که در معبر و ابتدای ورود به جزیره به شهادت رسیده بودند(شهیدان جاری و ابراهیمی).

موقعی که ما اوضاع نگران کننده را به حاج عظیم گزارش دادیم ایشان با حالتی بسیار آرام و شمرده حرفهای ما را شنید و سپس از طریق بیسیم با فرماندهی لشکر جناب آقای رئوفی تماس گرفت و اوضاع بهم ریختۀ منطقه را گزارش دادند.

در آن شرایط بحرانی هیچ شخصی بجز حاج عظیم چنین توانایی و تسلط روی اعصاب خود را نداشت، در آن زمان اصلاً ترس و اضطرابی در وجودش احساس نمی شد، با خونسردی و شمرده حرف می زد.

همینطور که با بیسیم در ارتباط بود می دیدیم نفرات زیادی از نیروهای خودی برای عقب نشینی به آب زده بودند، در آن لحظات حاج عظیم مرتباً سفارش می کرد کسی از نیروهای خودی جا نماند.

با آمدن قایقها نیروها را به سمت آنها راهنمایی می نمود، مکرر به من می گفت اطراف را کنترل و اوضاع را گزارش کنم.

شک ندارم که در آن لحظات اصلاً چیزی که برایش مطرح نبود سلامت جان خودش در آن شرایط ویژه بود، موقعیت بحران به مرحله ای رسید که هیچ قایقی مشاهده نمی شد، حرکت آب در حالت آخر جذر و شدت حرکتش بسیار زیاد شده بود، نیروهایی که داخل آب بودند با شدت هرچه تمام تر روبروی ما می رسیدند و در آن شرایط نیز دشمن آتش سنگینی روی نیروها داشت.

اوضاع به مرحله ای رسید که مقداری مهمات برداشتم و به طرف نیروهای دشمن تیراندازی کردم، در آن لحظات می دیدم شهید مریدی نیز همانند ما به سمت دشمن موضع گرفته بود.

تقریباً هرچه تیر در اسلحه داشتم به سمت دشمن پرتاب کردم، بجز چند نفر ما هیچکس در جزیره نمانده بود، دیگر نفری از جزیره خارج نمی شد، هنوز حاج عظیم نگران جان نیروهای خودی بود، برای چندمین بار می گفت جان بچه ها را نجات بدهید، هیچکس جا نماند.

زمانی که مطمئن شدم جزیره خالی از نیروهای خودی شده حاج عظیم را صدا زدم و گفتم کسی از نیروها در جزیره نیست، حاج عظیم با پای لنگ به روی خاکریز و بالای سنگر ایستاد بهانه های حاج عظیم برای دیر رفتن از جزیره بسیار عجیب و دیدنی بود مشخصاً او با این کار می خواست وقت کشی کرده تا مطمئن باشد کسی جا نمانده است.

چهار نفر اطراف حاجی ایستاده به سمت دشمن تیراندازی و از ایشان محافظت می کردیم، او نیز با فرماندهی در ارتباط و اوضاع نا بسامان جبهه را گزارش می داد، مرتباً از طریق بیسیم به ما می گفتند عقب نشینی کنید اما حاج عظیم اصرار داشت کسی جا نماند.

در این موقع نفری از نیروهای دشمن را دیدیم از داخل نیزارهای ساحل که پشت سر ما بود بیرون آمد او به خیال اینکه کسی نیست، بیرون آمده بود و با دیدن ما خواست فرار کند که او را به اسارت مجبور کردیم و در آن موقع به حاجی گفتم در این شرایط بحران با اسیر چه کار کنیم که او با رأفت و مهربانی گفت او را نباید کُشت، ما که معلوم نیست تا لحظاتی دیگر چه اوضاعی خواهیم داشت، با اشاره متوجه اش کنید به آب بزند و به سمت نیروهای ما برود، اگر به آنطرف آب رسید که اسیر می شود، اگر با توپخانه خودشان هم کشته شد، ما تکلیفی نداشته ایم.

اسیر هم بعد از اینکه اشارات ما را متوجه شد خود را به آب انداخت و به سمت نیروهای ما حرکت کرد، عجیب اینکه اسیر قبل از اینکه ما به نیروهای خودی برسیم او رسیده و توسط دوستان به عقب منتقل شده بود، در این موضوع حاج عظیم همانگونه که به رزمندگان خودی محبت و مهربان بود حتی نسبت به دشمن این محبت را داشت و جانها را بسیار با ارزش می دانست.

فرماندۀ گروهان غواص از گردان حمزه کنار ساحل افتاده بود، با اصرار حاجی شهید جاری را چند متر عقب تر بردیم اما با توجه به اینکه حاجی با وضعیت بد پایش نمی توانست کمک ما باشد و از جهتی با نبود قایق و جثه درشت شهید ، ساحل باتلاقی رودخانه، مشکل ما را سخت تر کرده بود و احتمال این بود که اگر در هر شرایطی نتوانستیم با خود ببریم با جذر و مد حتماً جنازه اش وارد آب شده و دیگر جنازه اش نیز از بین می رود و با موافقت ایشان جنازه را کنار ساحل گذاشتیم.

هیچکدام از ما جلیقه نجات نداشتیم همۀ ما نگران نجات حاج عظیم بودیم اما ایشان انگار نه انگار اتفاقی افتاده و تیراندازی به ما می شود، ترسی در وجود این عزیز اصلاً احساس نمی شد و با دیدن این روحیه و شجاعت، هر شخصی را تحت تأثیر رفتار خود قرار می داد.

رفتار او نشان از اعتماد به نفس بالای ایشان را می رساند، مانده بودیم در این حال که نیروهای دشمن به کناره رودخانه رسیده اند و مستقیماً روی آب را هدف قرار می دهند به آب بزنیم یا بمانیم که متوجه دو عدد قایق بچه های خودمان شدیم، نزدیک ما شدند و بعد از سوار شدن به سمت نیروهای خودی برگشتیم.

در آن روز سخت و پر التهاب که دلها واقعاً لرزید و تپش قلبها حکایت از سنگینی واقعۀ عظیمی را در خود جا می داد، حاج عظیم با قلبی آرام و روحی بلند و رأفت و مهربانی نسبت به اسیر و شجاعت در برابر حملۀ دشمن نلرزید و همانند کوه استوار و با قامتی رشید آخرین نفری بود که به ساحل نیروهای خودی پا گذاشت و در آزمایشی سخت، گذشت و ایثار را شرمندۀ خود کرد.

 

 

نام: عظیم

شهرت: محمدی زاده

پدر: ابراهیم

تولد:  1332

شهادت:  6/12/65

سن:    33

نوع شهادت:  کربلای پنج

محل عروج: شلمچه

رسته: پاسدار

محل دفن:   شهیدآباد قطعه شهدا

نام: اسماعیل

شهرت: فرجوانی

پدر:محمد جواد

تولد: 1341

شهادت: 4/10/65

سن:   24

نوع شهادت: کربلای4

محل عروج:جزیره سهیل

رسته: پاسدار

محل دفن:   اهواز

نام: موسی

شهرت: اسکندری

پدر: قربانعلی

تولد:  1337

شهادت: 4/10/65  برگشت به وطن 75

سن:    28

نوع شهادت:  کربلای4

محل عروج: جزیره سهیل آبادان

رسته: پاسدار

محل دفن:   اهواز

نام: محمود

شهرت: مرید

پدر:

تولد: 1343

شهادت: 1365

سن:    22

نوع شهادت: کربلای5

محل عروج: شلمچه

رسته: پاسدار

محل دفن:  اهواز

نام: جان محمد

شهرت: جاری

پدر: جعفرقلی

تولد:  1339

شهادت: 4/10/65،برگشت به وطن20/11/78

سن:  26

نوع شهادت: کربلای4

محل عروج: جزیره ام الرصاص آبادان

رسته: پاسدار

محل دفن: ولی آباد

نام: ماشااله

شهرت: ابراهیمی پور

پدر: ابراهیم

تولد:  1340

شهادت: 4/10/65 

سن:    25 ساله

نوع شهادت:  کربلای4

محل عروج: اروند

رسته: بسیجی

محل دفن: شهیدآباد

           
/ 0 نظر / 50 بازدید