شهید نظر می کند به وجه الله

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یادی از: سردار شهید محمدرضا آل عبدی

الا یا ایها الساقی ادر کاٌساً و ناولها                   

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

ببوی نافه ای کاخر صبا زان طرّه بگشاید          

زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

محجوب بود و دزفولی و تا پایان عمردر پاکی و ساده زیستی برای رضای خدا و اطاعت از ولایت کم نگذاشت و نشان داد آدم می تواند تمام عمر را در پناه خدا و برای رضای او با پاکی و صداقت و به دور از هرگونه بدی و زشتی سپری کند بی آنکه باعث آزار و اذیت بندگان خداوند متعال شود.

 خود را ماندگار در خوبیها نمود و به تاریخ فهماند که ارزش و تعالی انسان به پاک بودن و  دور از بدیها و رفتارهای شیطانی، سالم زندگی کردن است و اوچه خوب توانست با رفتار خودش کاستی های دیگران را جبران نماید.

 خداوند سبحان به ما توانی ارزانی داشته که آدمی با داشتن اراده و توانِ تسلط بر نفس خود، می تواند با صبر و احاطه به شرف انسانی خود ، جلوه ای از انسان بودن و اشرف مخلوقات بودن در پناه ایزدیکتا را نشان دهد و در لحظه ی دمیدن صور،  با قلبی آرام و نفسی مطمئن به وعده های الهی منتظر به رحمت او باشد . آنجا که حق فرمود:

(یا اَیَّتُهَّالنَفسُ المُطمَئِنَّه اِرجِعی اِلی رَبِّکَ راضیَتاً مَرضیَّه فَداَخُلی فی عِبادی وَ اَدخُلی جَنَّتی).

محمدرضا خصائص فراوانی داشت. خصلتهایی که او را از دیگر همراهان خود مستثنی و خارق العاده نموده بود. زندگی را با آرامش می گذراند. نه آنگونه که کاری به کسی و توجهی به اطراف نداشته باشد بلکه برای بندگان خداوند گامهای ستبرش را وقف نموده بود، سر به زیر بود و خشنودی پرودگار را در زندگی خود  در اولویت قرار داده بود.

الله و اکبر از اینهمه خوبی که در وجود محمدرضا جمع شده بود. با ذکر هرکدام از صفات حسنه و زیبایش قلبها به سرمنشاء خوبیها و دلیل رحمت بی انتهای اشرف مخلوقات حضرت محمدبن عبدالله(ص) متصل می شود.

ذکر خصوصیات محمدرضا نه به آن دلیل که امروز در جمع ما حضور ندارد بلکه از آن رو که او به واقع بدی هارا از خود دور کرده بود می تواند الگو و سرمشقی برای زندگی امروز ما باشد.  او مواظبت از خود و مراقبت از رفتار را سرلوحه ی زندگی اش قرار داده بود و با گذشت سه دهه از رجعت آن بزرگوار هنوز خوبیهای محمدرضا بر زبانها جاری و الگوی دوستان خویش است.

ترس در وجود محمدرضا بیگانه بود. بارها در شناسایی ها در کنار او بودم. تا چند قدمی سنگرها و نیروهای دشمن می رفتیم از نزدیک می دیدم و به این گفته  مطمئنم که هرگز از دشمن نلرزید و در هنگام نزدیک شدن به دشمن با رفتار خود به همراهان، شجاعت و نداشتن واهمه را منتقل می کرد.

 هیچگاه از اموالی که مربوط به جبهه و جنگ می شد و او در اختیار داشت برای رفاه  شخصی اش استفاده نکرد. محمدرضا برای آسایش خود و در زمان گرفتن مرخصی از ماشین و موتور سیکلت های جبهه استفاده نمی کرد و به شهادت دوستان و در جواب اینکه چرا از وسائل موجود برای رفتن به منزل استفاده نمی کنی؟ می گفت : من در حال حاضر برای استراحت و کارهای شخصی به منزل می روم و نباید از این امکانات برای امور شخصی استفاده کنم.

موارد بسیاری از شهید محمدرضا آل عبدی به یاد دارم اما به همین بسنده می کنم که عشق به خدا و اطاعت از رهبری امام خمینی(ره) و اخلاص در وجودش همچون چشمه ی زلالی می جوشید و این به یکی از بارز ترین خصوصیات او تبدیل شده بود .

سی سال از رجعت سردار شهید محمدرضا آل عبدی می گذرد و چه مظلومانه و طبق مرام همیشگیش بی سرو صدا و به آرامی از میان جمع ما به ملکوت اعلی پر زد و رفت و در جوار رحمت حق آرمید، حقیقتا باید گفت از محمدرضا در این سالها غافل شدم، نه آنکه فراموشش کرده باشم اما کاری که زنده نگهدارنده ی یادش باشد انجام نداده بودم، اول خدا و بعد شهید بزرگوار مرا ببخشند و از این غفلت خویش به خداوندگارم پناه می برم و از شهید عزیز محمدرضای مهربان طلب عفو می کنم و از او می خواهم روز قیامت، روزی که همه محتاج شفاعت خوبان و دست استغاثه رو به درگاه خداوند گرفته اند، دستم را گرفته و همراه با خود به زیر سایه سدرة المنتهی همنشین گرداند، آمین یارب العالمین.

چهار شنبه  1391/8/24 برابر با 29 ذی الحجه 1433 هجری قمری    ساعت  -/12 ظهر

قبل از اذان ظهر بود، نزدیک به ده دقیقه مانده به اذان، وضو گرفتم و آماده ی نماز ظهر و عصر شدم. نگاه به ساعت کردم و از آنجا که چند دقیقه ای به اذان مانده بود سرم را روی بالش گذاشتم و منتظر اذان که برای یک لحظه نه بیشتر چشمانم بسته شد و چهره ی برادر عزیز سردار شهید محمدرضا آل عبدی را جلو خودم دیدم که با لبخند همراه با تبسم خطاب به من گفت علی زوباش بیا، محل تو آماده است و همراه با همه ی بچه ها منتظر تو هستیم. حمداً حمدا شکراً کثیراً .

در این مدت زمانی که از شهادت او می گذشت روزی محمدرضا را به خواب ندیده بودم، فکرهای مختلفی به ذهنم می رسید خدایا اکنون زمان جنگ نیست که بگویم باید به جبهه بروم و دیگر سئوالاتی که از فکر و ذهنم می گذشت، اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم هرچه بیشتر متمرکز احتمالات می شدم بیشتر در دریای بی نتیجه ی خود غرق می شدم.

بعد از گذشت چند روز در روز دوشنبه 1391/9/13 از طرف برادر حاج محسن مجیدی راد پیامکی رسید که روز 1391/9/14 به مناسبت شهادت سردار شهید محمدرضا آل عبدی، برادران اطلاعات و عملیات در منزل شهید مجلس ختم صلوات برگزار می کنند و فردای آن روز مجدداً پیامک رسید به دلیل عبور کاروان ضریح اباعبدالله از دزفول به هفته بعد موکول شده است وتاریخ برگزاری ختم صلوات را 1391/9/21 اعلام نمودند و من هم به ایشان گفتم خاطراتی از شهید دارم و در جواب فرمودند چند روز است به دنبال نفراتی بوده ایم که از شهید خاطراتی دارند و شاید هم دلیل اینکه به عقب افتاد خواست خداوند بود تا نفر خاطره گوی ما مهیا باشد و در جواب ایشان گفتم در خدمت شما هستم و قرار شد چند دقیقه خاطراتی از شهید به عهده ام باشد.

در تاریخ 1391/9/21 شب هنگام ساعت -/20 همراه با برادرم حاج محمد علی به منزل شهید رفتیم، قبل از ما تعدادی از برادران رزمنده اطلاعات به منزل شهید رسیده و برادران دور تا دور اتاق نشسته بودند و زمانی وارد اتاق شدم که اتاق مملو از جمعیت بود و فقط محلی به اندازه ی دو نفر صدر مجلس خالی مانده بود که من به اتفاق یکی دیگر از دوستان در جمع برادران نشستیم، مجلس با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد(ص) آغاز و ختم صلوات شروع شد و هر نفر مشغول اذکار خود شدند.

بعد از اندک زمانی ختم صلوات به پایان رسید و بعد از ذکر خاطره توسط یکی از برادران نوبت به من رسید و من نیز چند دقیقه خصوصیاتی از شهید را در جمع اظهار نمودم و چند تن دیگر از برادران نیز صحبتهایی در این خصوص فرمودند و مجلس بعد از پذیرایی از طرف خانواده شهید به پایان رسید و در پایان با خداحافظی از هم جدا شدیم.

در برگشت به همراه برادر حاج حسن عباس اردو که از برادران رزمنده هستند به طرف منزل عازم شدیم و در بین راه به فکر خواب خودم افتادم و محلی را که در مجلس و در منزل شهید نشسته بودم، یک لحظه به یاد آوردم و خوابم تعبیر شد که شهید مرا به منزل خود میهمان و محل نشستن افراد نیز مشخص شده بود و همانگونه که شهید بزرگوار دعوت نموده و به من گفته بود محل نشستن من هم در مجلس تعیین شده بود و مطمئنم شهداء در جمع ما و با ما همنشین هستند و همانگونه که جان خود را برای بقای انقلاب و دین مبین اسلام اهداء نموده اند هنوز هم به فکر همه ی ما هستند و دعاگوی سلامتی و رفع خطر از انقلاب را از خداوند سبحان آرزو می کنند.  الله اکبر کبیراً کبیراً

زمانی که با هم در جبهه صالح مشطط در واحد اطلاعات بودیم گروه شناسایی به فرماندهی شهید آل عبدی بود و ما سه نفر: برادران علیرضا کرمی و مسعود حلاج و بنده به عنوان نیروهای تحت امر محمدرضا محسوب می شدیم و آن بزرگوار به هیچ وجه و حتی برای یک  بارمسئولیت خود را به رُخ دیگران نکشید و هرگز در برخوردهایش اعمال قدرت مافوق، به نیروهای خود را نمایان نکرد واز طرفی دیگر نفرات هم با عزت و احترام به ایشان کاری خلاف نظراتش انجام نمی دادند.

در شناساییها همیشه سعی می کرد نفر اول در زمان حرکت باشد. کسانی که از جنگ اطلاعاتی دارند می دانند که نفر اول همیشه در معرض خطر دشمن است و اگر قرار بر وقوع حادثه ای باشد برای نفر اول پیش خواهد آمد و محمدرضا با این کار خود پیش مرگ دیگر برادران  می شد.

از خصوصیتهای دیگر شهید سکوت و کم حرفی ایشان بود و هرگز در صحبت کردن از دیگران پیشی نمی گرفت و احترام به دیگران مرام و رفتار ایشان بود، در انجام فرائض و توسل ها به ائمه اطهار(ع) همیشه مستحکم و پایبند به اعتقادات دینی و مذهبی اسلام بود و در همه حال ذکرهای آرام و بی صدای ایشان فراموش نمی شد.

از لحظات و موقعیتهای بوجود آمده و موانع طبیعی فصلهای مختلفِ سال استفاده می کرد، در زمان بارش باران و مه و تابش شدید آفتاب و روزها و شبهای مهتابی و غیر مهتاب هرکدام از موقعیتها را به گونه ای نو و ابتکاری جدید انجام می داد، برای نمونه یک روز صبح اول وقت بعد از خواندن نماز محمدرضا گفت دیشب باران شدیدی باریده و اول صبح مه غلیظی منطقه را فرا گرفته. بعد پیشنهاد داد با هم به خط برویم که پذیرفتم و همراه ایشان سریعاً دونفری به خط مقدم رفتیم و به اتفاق شهید غلامحسین دیمی با عبور از خاکریز خودی مستقیماً به طرف نیروهای دشمن رفتیم که البته اتفاقات بوجود آمده خالی از لطف نبود. شب هایی را که ماه در آسمان دیده نمی شد بهترین زمان برای شناسایی می دانست و بدون هیچ ترسی در تاریکی مطلق شب به طرف دشمن حرکت می کرد. شجاعت او در موقعیتهای مختلف نشانه ای از دارا بودن اعتقاد قوی و استوار و روحیه ی شهادت طلبی او بود.

هنگام خوردن غذا حرص و ولع نداشت و شتاب در خوردن غذا از رفتار او به دور بود، همیشه در بیان خاطراتش از شهیدان می دیدم افسوس و ناراحتی خاصی از دل بیان می کرد و دوری از یاران یکی از دل نگرانی های او شده بود اما هرگز این نگرانی ها را به زبان نمی آورد و با سکوت هایش بسیار با معنی و وقار افکارش را به دیگران منتقل می کرد.

یادم نمی رود زمانی که با بی سیم بچه های اطلاعات و عملیات را برای جلسه ی توجیهی و استارت کارها برای عملیات فتح المبین با هم به دزفول می آمدیم ذوق و اشتیاق محمدرضا با لبخندهای مکرر بیانگر علاقه اش به انجام و شرکت در عملیات بود، بعد از جلسه ی توجیهی و برگشت به جبهه نقشه ای از منطقه به دیوار سنگر داشتیم، می دیدم محمدرضا پارچه ای سفید روی آن انداخته بود و می گفت برای حفاظت اطلاعات نباید سهل انگاری کنیم.

 در شناسایی هایی که به فرماندهی ایشان انجام می شد همیشه سعی می کرد خودش نفر اول درصف حرکت کنندگان باشد و حفظ جان نفرات برایش بسیار مهم بود.

روزهای پایانی شناسایی و آخرین ساعات قبل از عملیات فتح المبین بود. به من گفت بچه های تخریب باید معبر مین دشمن را ببینند زمان حرکت را که به ایشان پیشنهاد دادم ابتدا مخالفت کرد و اما بعد که توضیحات مرا شنید با پیشنهاد من موافقت کرد اما گفت مسئولیت جان بچه ها به عهده من خواهد بود و تا برگشت از شناسایی کنار خاکریز قدم زنان منتظر برگشت ما بود و بعد از دیدن مان شکر خدا را بر زبان گفته و با لبخند رضایت از سلامتی برادران خوشحال شد.

زمانی که می دید نفرات نیاز به استراحت و رفتن به مرخصی دارند هرگز مخالفت و اصرار به ماندن نداشت، بعد از ظهر یک روز مانده به عملیات فتح المبین از محمدرضا اجازه گرفتم و به ایشان گفتم چند ساعت مرخصی گرفته و می خواهم به شهر بروم .او بی هیچ مخالفتی اجازه ی رفتن داد و من هم از ایشان تشکر کرده و به شهر رفتم.

هنگام شهادت دیگر برادران، سکوتش بسیار دیدنی و شنیدنی بود بخصوص با شهادت هرکدام از برادران به گونه ای خود را مشغول می نمود که باعث آزردگی و ناراحتی دیگر هم رزمان نباشد، دو روز بعد از آزادی خرمشهر یکی از شبها که برادران داخل سنگر نشسته بودند در تاریخ 6 / 3 / 1361  ساعت بیست  یک و پنجاه دقیقه سنگر را سکوتی فرا گرفته و فقط صدای موتور برق سکوت جمع را شکسته بود. هرکدام از نفرات خاطره ای از شهیدان هم سنگر می گفت محمدرضا با چهره ای محزون سر را به پایین انداخته و مجله ی گزارش نوبه ای را گرفته بود و وانمود می کرد در حال خواندن گزارشات دیگر محورهای عملیاتی می باشد اما من حالا تصور می کنم محمدرضا با این کار شاید نمی خواست نگاهش به نگاه دیگر رزمندگان بیافتد و اشکهایش را کسی ببیند زیرا بسیار او را دیده بودم زمانی که یادی از شهیدی می شد سر  به زیر می انداخت و سکوت می کرد.

یادم نمی رود زمانی که جناب سردار حاج عبدالمحمد رئوفی و سردار شهید حاج احمد سوداگر برادران اطلاعات را به پادگان کرخه احظار کرده بودند با چه ذوق و شوقی از نفرات اولی بود که به پادگان حاضر شد و با اشتیاق و خنده های مکرر شادی خود را از شرکت کردن ما در عملیات آزادسازی خرمشهر نشان می داد.

محمد رضا تنها فردی نظامی و جنگجو در صحنه ی پیکار نبود بلکه در انجام کارهای مدیریتی و برنامه ریزی و ستادی توان بالایی داشت، یک روز اکثر بچه های اطلاعات در سنگر نشسته بودند و هر کسی خود را با چیزی مشغول کرده بود و محمدرضا هم در حال نوشتن گزارش شناسایی شب قبلی که رفته بودیم شده بود، برادر حاج حبیب سعید فر با اشاره به شهید آل عبدی و به گونه ای که متوجه صدای او نشود گفت ببینید ایشان هم نظامی و هم ستادی خوبی است، هم در کارهای نظامی به نحو احسن توانمند است و هم در فن نوشتاری و انتقال مطالب توان بالایی دارد . رزمنده باید اینگونه باشد.

هنگام رفتن به شناسایی همیشه در کارها نوآوری داشت. از جمله یک شب در حال شناسایی، به بچه ها گفت بنشینند و خود چند قدم از آنها دور شد و گوش خود را روی زمین گذاشت و چند لحظه به همان حال ماند و سپس چند سانتیمتر سر را از زمین بلند کرد و اطراف را نگاه می کرد و بعد از بازگشت به جمع برادران گفت با این عمل هم می توان صداها را تا چند کیلومتری شنید و هم می توان با نگاه کردن اینگونه سنگرها و چیدمان نیروهای دشمن را مشاهده کرد.

یادم هست هنگام رفتن به شناساییها و نزدیک شدن به زمان شروع عملیات بیت المقدس لحظه به لحظه چهره ی محمدرضا برافروخته تر می شد و جنب و جوش و فعالیتهایش در لحظات شروع عملیات بسیار دیدنی بود و در مراحل بعدی عملیات اولین نفر بود که به دژ مرزی و نقطه ی صفر مرزی ایران و عراق رسید و توانست دو گردان از نیروهای سپاه و ارتش را بدون تلفات به محل مورد نظر برساند.

محمد رضا مصداق واقعی این شعر شد

کاش تو هم حال مرا داشتی          رابطه ای با دل ما داشتی

کاش تو هم از ره دریای عشق      پیکره ای با شهدا داشتی

کاش تو هم روزنه ای از وفا          واهمه ای چون دل ما داشتی

کاش صبویی که تورا همرهست     مستی و رندی به وفا داشتی

کاش طوافت به ره کعبه بود           دل گرو سعی و صفا داشتی

کاش رهت بسته به او می شدی    جان و تنی رو به خدا داشتی

محمدرضا آل عبدی مصداق بارزی از مظلومیت و گمنامی در زمان ما محسوب می شود و با وقایعی که این زمان برایم بوجود آمده شک ندارم شهید اکنون می خواهد به جامعه و نسل این زمان شناخته شود و با یاد و خاطرات و رشادتهایش مردم ما بدانند در زمانی جوانی به نام محمدرضا آل عبدی چگونه شخصیت و افکاری داشته است.  جامعه ی کنونی ما باید بدانند محمدرضا برای چه منظوری برای دفاع از انقلاب جانفشانی کرد و از انقلاب اسلامی با اهداء خون خود حمایت نمود او به همرزمان و نسلهای بعد از خود پیام داد که شما هم همانند ما از انقلاب حمایت کنید. منتظر شماییم و جایگاهتان همنشینی با شهداست اگر بر اعتقاد و ایمان خود استوار و پایبند باشید.

محمدرضا میل به ماندن نداشت و دلتنگ همرزمان خود بود و بعد از عملیات رمضان به گونه ای رفتن خود را به آشنایان می رساند و در تاریخ 1361/9/15 بعد از گذشت چند روز از عملیات محرم صبر او به پایان رسید و پیوستن به کاروان شهیدان را از این دنیا برگزید و با سکوتی مخصوص به خود در ادامه عملیات محرم با رمز یا زینب(س) هنگام ماموریت شناسایی بر اثر اصابت مین در حالی که پای راستش به کُلی سوخته و پای چپش قطع شده بود با ذکر شهادتین و تلاوت قرآن ندای حق را لبیک گفت و آسمانی شد و در شهید آباد دزفول قطعه شهداء آرام گرفت.

گرامی باد یاد و خاطره سردار شهید محمدرضا آل عبدی و دیگر شهیدان انقلاب اسلامی

/ 2 نظر / 112 بازدید
مهر

درود بر حاج علی عزیز انشالله که چشمانتان پرفروغ.

بنگروز

حاجی جان! محمد رضا رفت! اما خوشحالیم نفس گرم تو همسنگر وفادار با ماست و خدا را براین لطفش سپاسگزاریم ایشاالله دوستان شهید دست ما را هم بگیرند...