شهادت نوجوان سفید رو

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده و راوی : علیرضا بی باک

شهادت نوجوان سفید رو و خندان عبدالحمید عیدی خیش کن

آغاز جنگ تحمیلی زمان شکوفایی گلهایی به زیبایی گلهای بهار نمایان شد، تاکنون تاریخ کمتر به خود دیده است اینچنین موقعیتی که همه جوانان یک مملکت همه با هم و یکدل برای اعطلا و رسیدن به هدف مشترک جان خود را عین آب خوردن کف دست گذاشته، ایثار و از خودگذشتن را با درجه ای غیر قابل توصیف به نمایش بگذارند.

اکنون پاییز سال 1359 از راه رسیده و جوانان و نوجوانان مملکت اسلامی آماده ی رفتن به سر کلاس درس شده اند و بعد از استراحت تابستانی مهیای مبارزه با کتابهای درس می شوند، باید آماده ی نشستن روی نیمکتهای کلاس درس و فراگیری متون تازه می شدند.

اما اتفاق عجیبی که حتی بزرگترها نیز با آن ناآشنا بودند بوجود آمده بود و آن جنگ ناخواسته ای بود که از طرف همسایه غربی مملکت اسلامی با تمام قوا برای از بین بردن انقلاب و تصاحب سرزمینی همانند طلا و اعلام استان جدیدی از خاک خود شده بود، دائماً اعلام پیوستن خاک استان خوزستان به خاک عراق را در اخبار و جراید خود اعلام می کرد و حتی آب و هوای بعضی از نقاط اشغالی را نیز می خواند.

آمده بود تا بماند، آمده بود تا اراضی خود را گسترش دهد، آمده بود تا اهداف شیطانی خود که همانا از بین بردن دین و آیین مذهبی این مملکت بود از بین ببرد، آمده بود اما چه آمدن نحسی رقم می خورد، هنگام تهاجم به خاک همسایه همانند حیوان به جان مردم بخصوص عشایر مرزنشین صورت گرفت، به هیچکس، به هیچ نژادی، به هیچ قبیله ای رحم نکرد، با شعار عرب دوستی تجاوز را آغاز و اول نفراتی که ضربه ی ناجوانمردانه خوردند همان عشایری بودند که دم از رها کردن آنها می زد.

در یک حرکت ناباورانه همه مردم با تمام توان به مقابله با دشمن به پا خواستند، از هیچکس دعوت به مبارزه نشد، دَرِ خانه هیچکس برای دفاع زده نشد، نامه ای برای کسی فرستاده نشد، اما همه آمدند، همه با تمام وجود آمدند و دفاع را امری واجب و اطاعت از امام خود را همانند انجام فرائض قابل اجرا دانستند و همه مسلح شدند.

همه آمده بودند تا دشمن را از خاک میهن خود بیرون کنند و اگر خواست بماند دودست وپایش را از بدن جدا کنند، روزهای اول جنگ اسلحه به قدر کافی نبود، هنوز اسلحه های ارتش در انبار مهمات داخل گریس های آمریکایی درون صندوقهای پلمپ شده با آرم رژیم سابق قرار داشتند، دشمن از زمین و آسمان تهاجمی وحشیانه را آغاز کرده و هر لحظه خبر ناگواری از نزدیکترین صحنه های درگیری با دشمن به شهر می رسید، هیچ خبری خوشحال کنند ه نبود مگر تلخی هر خبر از زهرِ بدترین موجودات روی زمین ناگوارتر و اذیت کننده تر به گوشهای دوستداران انقلاب می رسید.

خدایا برای یک لحظه چه شد، اینهمه وقایع بد، چرا و چرا باید چنین باشد، مردمان دیار سرزمین گرم و تفتیده دزفول از پیش قراولان دفاع از سرزمین خود شدند، همه آمدند تا باشند، همه آمدند تا بگویند هستیم، همه آمدند تا گذشت زمان و آیندگان عذر و بهانه ای نداشته باشند، نانی از این تنور داغ طلب نمی کردند، اگر نانی و نامی به هم زده شد برای رضای خدا زدند.

همه آمدند از بزرگ و کوچک همه آمدند، از جوان تا پیر، از بزرگانی چون حاج آقا سالار خامسی از ریش سفیدان محل تا نوجوانان کم سن و سال محل همچون محمود فردوسی پور و حمید خیش کن همه آمدند و با روی باز و چهره ای برافروخته نمایان شدند.

برافروختگی چهره ها حکایتی که کمتر از آن چهره برداری شد و ناگفته هایی را با خود به تاریخ سپرد، اما در جمع افراد حاضر شاخصه هایی منحصر به فرد و رشد و نمو خارق العاده ای به پا کردند.

رنگ صورت سفید که با خندیدن مبدل به گلوله ای آتشین و از چله رها شده می نمود، متولد 1345 نوجوانی بیش نیست، خنده روبود و شلوغ، هرکجا حاضر می شد از سکوت خبری نبود، شلوغ کاری هایش بچه های آرام و بزرگترها را متوجه خود می کرد، نمی خواست بگوید من هم هستم، طبع وجودش حکایتی جانانه داشت.

اندامش پُر و نسبت به هم سن و سالی های خود پُر زور تر نشان می داد، دائماً می خندید و خنده هایش دیگران را متوجه خود می کرد، دلش همانند دریایی زلال و خوش گوارا بود، خنده هایش دیگران را به خنده وامی داشت، هرکجا بود آنجا ناآرام و پُر جنب و جوش می شد، نوجوان بود و با دنیای نیرنگ بازان بیگانه، دروغ نمی گفت آخر نیاز به دروغ گفتن نبود.

فرشته نبود اما انگار از دنیای فرشتگان پا به این کُره ی خاکی گذاشته است، کم سن و سال بودنش مشکل اصلی حضورش در جمع رزمندگان شده بود، نمی خواست از قافله عشق عقب بماند، راه و راهداری را از کجا فرا گرفت نمی دانم اما می دانم طریقه بال زدن و پرواز به ماوراء نیاز را خوب دیکته کرد.

با تشکیل بسیج محل همه مشتاقان به انقلاب فوج فوج به اقیانوس پُر از لوء لوء و المرجان زمان پیوستند، هرکس پا به این جمع می گذاشت شیفته حضور در جمع می شد، صفایی و عِطری در این جمع موجود گشت که دل کندن از آن غیر ممکن می نمود، ممکن است بعضی نوشته ها شعارگونه باشند اما هرکسی از فضای آن زمان استنشاق کرده حسرت جدایی را به دل می کشد.

فضای حضور بسیار دل نواز و گیرا شده بود، هرکسی وارد می شد دل از وجود با دوستان نمی کَند، ذوق و شوق بی حدی جمع را فرا گرفته بود، همه چیز خوش بود و بجز وجود ناپاک حضور دشمن که کام همه را تلخ نموده بود، من هم ذوق حضور در این محفل را با تمام وجود عشق می ورزیدم.

چند روز بیشتر از تشکیل بسیج نمی گذشت که از طرف سپاه و بسیج مردمی یک دوره آموزشی در منطقه شهیون دزفول برگزار شد و چند تن از برادران عضو بسیج به این کلاس معرفی شدند، حمید نیز با اصرار زیاد نامش جزء گروه اعزامی قرار گرفت، اعضاء شورای بسیج که من نیز از اعضاء آن بودم اکثراً مخالف رفتن حمید بودند اما این نوجوان با چرب زبانی و شیرین کلام خود همه مسئولین را راضی به اضافه شدن نامش در لیست اعزامیان شد.

حسین خادمعلی مسئول بسیج به اکثریت نفرات سفارش حمید را می کرد که مواظب سلامتی او باشند، کاظم مفتح و عظیم جعفر خادم نیز به نوبه خود سفارشات در این خصوص را گوشزد می کردند، خلاصه همه با وجود شناختی که از حمید داشتند و شلوغی رفتارش باعث تذکرات پی در پی می شد و حمید سودایی دگر در سینه داشت و مطمئنم در دل به همه ما می خندید که اینها چه می گویند و چه می خواهند.

دوره آموزشی یک هفته به انجام رسید و مربیان هرکدام به نوبه خود آموزشهای مورد نظر را برای حاضرین در کلاس برگزار نمودند، دوره آموزشی مصادف با ایام دهه اول محرم گردید و روز دهم محرم تمامی بچه ها را مسلح نموده و روز عاشورا اعزام به شهر و هیئت عزاداری به پا شد و پس از یک هفته نفرات به پایگاه های خود فرستاده شدند.

بعد از اتمام دوره آموزشی همه نفرات شبانه روز در مسجد حضور داشتند و حمید هم حضور در جمع رزمندگان را به کُل دنیا عوض نمی کرد، عشق و علاقه زیادی به نگهبانی و گرفتن اسلحه داشت اما به جهت سن کم او با تصمیم شورای بسیج قرار براین شد که حمید با گرفتن سرنیزه نگهبانی بدهد و حمید نیز در این حد هم راضی بود و با خنده های مکرر رضایتش را می فهماند.

چند ماه به همین منوال گذشت هرکدام از بچه ها به نوعی خود را به رزمندگان مدافع در خطوط مقدم پیوند زدند، من نیز به جبهه مشطط رفتم و در این مدت کمتر حمید را می دیدم و از دور جویای احوالش می شدم، تا اینکه شنیدم حمید به جبهه رقابیه اعزام شده است، بعد از چند روز برای استراحتی دو روزه از جبهه به مرخصی آمدم خبر ناگهانی شهادت حمید برق از سینه ام فوران زد.

خبر رسید جنازه حمید را به دزفول منتقل و به سردخانه بیمارستان افشار تحویل داده اند، من نیز که تازه از جبهه به مرخصی آمده بودم با توجه به علاقه ای که به حمید داشتم بی وقفه همراه با کاظم مفتح به بیمارستان رفتیم و با رفتن به سردخانه جسمی پاره پاره شاهد شدیم که می گفتند این حمید است، ببینید، ببینید چگونه به شهادت رسیده است.

لااله الا الله، با دیدن جسم شریفش دلها در اندوه و ماتم فرو می رفت، برایمان صحنه ای بسیار دلخراش و غمگین رقم خورد، در آن لحظه تنها سئوالی که از خود داشتم اینکه خدایا این حمید است که اینگونه پاره پاره شده، این همان نوجوان شلوغ وسفید روی بسیج مسجد امام جعفر صادق(ع) است که اکنون گوشه سردخانه بیمارستان افشار دزفول افتاده است.

خدایا بر من ببخش که اینکه اینگونه می سرایم اما داغ حمید را می خواهم گفته باشم که قطرات اشکم را که اکنون همراه با من و با این نوشته ها همراه شده در گوشه ای از این دیار مظلوم به ثبت رسیده باشد، خدایا بر ما سخت گذشت خیلی هم سخت گذشت.

حمید همانند تکه گوشت چرخ شده ای درون سردخانه افتاده بود، اصلاً امکان شناساییش غیر ممکن بود، ریش ریش شدن قلبها کم است باید از سینه درآیند، شاید آرام بگیرند.

حمید خیلی ناز بود و جذاب، نوجوانی به دور از ناپاکی و زشتی بود، امام خمینی(ره) را بسیار دوست می داشت، علاقه زیادی به فراگیری مسائل دینی از خود نشان می داد.

به بسیج اعلام شد یک نفر برای اعزام به جبهه به بسیج مرکزی معرفی کنند، حمید با شنیدن خبر به دفتر بسیج نزد حسین خادمعلی رفت و با اصرار زیاد توانست رضایت حسین را برای اعزام به جبهه بگیرد و حسین هم از او خواست رضایت مادر و برادرش محمود را به او برساند و حمید بی وقفه مقدمه سفر را برای خادمعلی فراهم نمود و سریع و بی معطلی کوله سبک بارش را آماده و با پوشیدن لباس رزم در مسجد حاضر شد و طولی نکشید به بسیج مرکزی اعزام و از آنجا به جبهه رقابیه فرستاده شد.

شاید کمتر از دوهفته از اعزام حمید به جبهه رفابیه نگذشته بود که اینگونه حمید به شهادت رسید و قلب همه ما را در غمش مصبت زده کرد، بعد از فراهم نمودن مراسم تشییع و تدفین حمید به خاک سپرده شد و غم حمید تا ابد درون سینه ام جایی و ماوایی باز نمود.

بعد از گذشت چند ماه از شهادت حمید از حاج احمد سوداگر[1] خبر شهادتش را اینگونه شنیدم و می گفت:

آن زمان فرمانده جبهه رقابیه بودم نزدیکهای ظهر در هوای گرم جنوب نوبت نگهبانی حمید رسید او داخل سنگر نگهبانی بود که ناگهان با صدای بلند فریاد زد احمد آقا چند نفر عراقی را دیدم و با دیدن من پشت تپه ها فرار کردند، احمد تفنگ خود را گرفت و به دنبال عراقیها رفت، او مسیر حرکت نیروهای دشمن را از حمید سئوال کرد و جهت حرکت خود را به گونه ای انتخاب که از پشت سر به دنبال عراقیها درآمد، عراقیها با استعداد نزدیک به یک گروهان ظهر روز 1360/2/2 با استفاده از موانع طبیعی و شیارهای موجود منطقه موفق شدند تا جلو سنگر نگهبانی پیش بیایند لحظات آخری که قرار بر حملۀ غافلگیرانه دشمن شروع می شد نگاه تیز بین حمید سربازان عراقی را دید که یک لحظه از شیار تپه های مقابل بیرون آمدند و خواستند به شیار دیگر بروند حمید متوجه آنها شد و فرماندهی را اطلاع داد احمد نیز یک تنه به جنگ با دشمن به راه افتاد موقعی با هم برخورد کردند که دشمن فرصت هیچگونه عکس العملی را نداشت.

در یک آن محل مورد نظر تبدیل به صحنه نبرد دلیرمردان خدا با کسانی که نمیدانستند برای چه پا به این محل گذاشته اند، بیش از یک دسته از نفرات آنها با رگبار احمد کشته شدند چند نفر باقیمانده به طرف او شلیک و پا به فرار گذاشتند کار در اینجا به اتمام نرسید دستۀ دیگر از شیار مقابل متوجه احمد شدند تصمیم گرفتنند او را محاصره کرده و اسیرش کنند اگر نشد او را بزنند، احمد نیز متوجه شد و به دنبال آنها رفت او آشنایی کامل به منطقه و شیارهای موجود داشت چونکه روزانه از این مسیرها به شناسایی دشمن می رفت می دانست هرکدام از شیارها چه پیچ و خمهایی دارند بدین جهت با اطمینان کامل به طرف غاصبان سرزمین اسلامی رفت با عبور از چند شیار پیچ در پیچ دستۀ دیگر نیز در یک آن با ایشان رودر رو شده و با هم درگیر شدند.

او موفق به زدن چند تن از آنها شد دسته سوم متوجه لو رفتن حمله آنها از طرف نیروهای ما شدند با عقبۀ خود تماس گرفته و از این به بعد توپخانه دشمن آتش بسیار سنگین و وحشتناکی روی منطقه ریخت و حتی نیروهای عراقی مصون از ترکشهای خودشان نبودند و گرفتار آتش توپخانه خودی شدند ، مرام همیشگی عراقیها این بود موقعی که آتش توپخانه را شروع می کردند دیوانه وار شروع به پرتاب توپ می کردند و این عادت در تمام عملیاتها بدین گونه بود و آن روز هم به شکل بی حد و حصری آتش بازی کردند.

حین درگیری افرد دشمن به نزدیکی سنگر حمید رسیدند و حمید یکی از آنها را کشته و دیگر افراد فرار کردند و او با صدای بلند فریاد زد یکی را کشتم، یکی را کشتم و در پایان یافتن آتش بعثیان از خدا بی خبر جنازۀ پاره پارۀ حمید را در سنگر نگهبانی و در حالی که مظلومیت این شهید گویای حقانیت را می سرایید چشمان رزمندگان وجود پاک حمید را شاهد شدند که او به ملکوت اعلا پیوسته و آنچه با خود به آسمانها بُرد عشق و صفا و محبت به مولا و مقتدایش امام خمینی(ره) بود و شهیدی شاهد و امینی پاک در جوار دیگر شهیدان در بهشت علی دزفول آرام گرفت.

 


 سردار حاج احمد سوداگر[1]

/ 5 نظر / 35 بازدید
یاد ایام

سلام بزرگوار خیلی خوشحال شدم از اینکه دوباره دست به قلم شدید انشاالله بحق خون بناحق ریخته کلیه شهدا خاصه شهید مد نظر و حاج احمد عاقبت همه ما ختم بخیر گردد

سبحان

سلام حجی مطلب جالبی بود.( 24خرداد حماسه سیاسی......)

مهر

سلام حاج علی حال و هوای مشطط و رقابیه را زنده کردی.

بنگروز

حاجی خدا خیرت بده که دست بکار شدی و ما را به حال و هوای شهدا بردی