حرکت به سوی سرنوشت (1)

بسم الله الرحمن الرحیم

آغاز رسمی جنگ تحمیلی

سال 1359 آغاز و تدوینی تاریخی به پیکرۀ عاشقان ناب و مشتاقانی که تاکنون اظهار محبت به انقلاب و خمینی (ره) و ارادتمند افکار محمدی بوده اند و از این ببعد مردان در عمل مورد آزمایش الهی قرار می گیرند. هر چه به ایشان اصرار داشتم زودتر حرکت کنیم تا از قطار جا نمانیم کاری از دستم ساخته نبود چونکه من از آنها کوچکتر بودم و باید حرف بزرگترها را گوش می گرفتم بدین جهت با زبان بی زبانی به من فهماندند ما بزرگترها تصمیم نهایی را می گیریم و تنها شما هردونفر ما را همراهی خواهید کرد و تا انتهای حرکت زیارتی که به مشهد می رفتیم بنده فقط باید سکوت می کردم و بله قربانگوی آنها می شدم و من هم به جهت احترامی که برای هردونفرشان قائل بودم اصلاً در فکر و خیالم نیز جدای از این ایده فکر نمی کردم.

اواخر مرداد ماه سال 1359 بود تازه نتیجۀ امتحانات سال آخر دبیرستان (دیپلم) را زده بودند و من هم به جهت آرامش در وجودم که موفق به قبولی در امتحانات نهایی سال آخر دبیرستان شده بودم به همراه پسر عمه و دامادشان تصمیم گرفتیم برای استراحت و انجام اعمال مستحبی به زیارت آقا امام هشتم ، امام رضا(ع) برویم بدین منظور با آنها قرار و زمان حرکتمان را گذاشته و راهی دیار مراد و سرورمان به حرکت درآمدیم ، از قبل به آنها دائماً اصرار داشتم چونکه قطار منتظر کسی نمی ماند بدینجهت باید زودتر از زمان مقرر حرکت و قبل از آن به راه آهن برسیم ولی اینچنین نشد و نزدیک بود از قطار جا بمانیم که با یک عالم اضطراب و دلهره در لحظات آخر به قطار رسیده و سوار آن شدیم ، عشق زیارت هر سختی را به تن آسان می کند که ما دلباخته و شیفتۀ او بودیم آنقدر ذوق در وجودم بود که آن همه مسیر طولانی به اندازۀ یک چشم بر هم زدن بیشتر نبود .

صبح روز بعد به تهران و بعد ازظهر همان روز به سمت مشهد حرکت کردیم و پیش از ظهر روز بعد به مشهد مقدس رسیدیم و ده روزی که آنجا بودیم به نحو احسن از زمان استفادۀ لازم و کافی را بردیم و روزهای آخر برگشت هوای شهر مشهد آنچنان سرد شده بوده که قبل از اذان صبح برای نماز به سمت حرم می رفتیم تمام بدنم از سرما می لرزید اما از هوای سرد آن بسیار لذت می بردم ، یک روز مانده به برگشت صبح قبل از اذان برای زیارت به حرم رفتیم من یادم نبود که نباید ابزار و آلات همانند چاقو و کارد همراه داشته باشیم بدین جهت کارد میوه خوری که به همراه داشتم نگهبانان از من گرفت و بعد از زیارت منهم یادم رفت آن را بگیرم و آن در نگهبانی حرم به جا ماند و از آن چشم پوشی کردم. نزدیک به سیزده روزی که با هم بودیم حتی یک مرتبه با همدیگر بحث و جدلی نداشتیم ، دائماً با همدیگر با شوخی و خنده زمان را پشت سر می گذاشتیم.

سفر زیارتی را به خوبی و با تقویت روحیه ای که از زیارت امام خود گرفته بودم به شهر باز گشتم و به جهت بی کار بودن و هنوز هم مشمول سربازی نبودم مغازه ای از منزل پدری داشتیم که به همراه برادرم محمد علی و مادرم می گذراندیم که الحق والانصاف مادرم را از زمانی که دیده ام دوشادوش پدرم همانند مردی کار کرده بود و هیچ موقع از وضع زندگی خود گلایه و شکایتی نداشت و ما هم با شلوغی فرزندان در خانواده احساس می کردم همۀ زنان اینگونه با مردان خود در تهیه معاش زندگی کار می کنند چونکه از زمانی که خود را شناخته و دیده ام اینگونه بوده و گذرای زندگی داشته بودیم خلاصه چند روز بیشتر از برگشتنم به شهر دزفول نگذشته بود.

روز 31/6/1359 نزدیک به اذان ظهر دستگیرۀ درب کرکره ای مغازه را گرفته بودم و در حال کشیدن آن به پایین شدم که صدای چند انفجار پی در پی تمام زمین را زیر پایم لرزاند که با آن غرش مسیر زندگی برای من و بسیاری از هم سن و سالهایم تغییر کرد و به سمت وسویی رفت که اکنون به اینجا رسیده است. چیزی که در مُخیله ام هرگز نمی گنجید این موقعیت جنگی بوجود آمده بود و مسیر زندگی مرا به سمت و سویی خواهد کشاند که اصلاً فکرش در ذهنم بوجود نیامده بود زیرا برای شرکت در کنکور و رفتن به دانشگاه در کنار کار کردن مطالعاتم را نیز داشتم و آن انفجار اول چیزی را که از ذهنم جدا ساخت رفتن به دانشگاه بود .

 

/ 0 نظر / 16 بازدید