انفجار پنهان (لطیفه های جنگ)

پاسگاه طلاییه بعد از عملیات رمضان، شب حدوداً ساعت 12 گذشته و یکی از شبهایی بود که از طرف ما و دشمن هیچگونه سروصدایی شنیده نمی شد، سکوت مطلق بین ما و دشمن حکم فرما بود، منطقه خیلی آرام و اینگونه مواقع وحشت ما به جهت حرکت دشمن در پناه خلوت شب بسیار زیاد می نمود.

در این موقع رفع حاجت اضطراب و دلهره ی ما را دوچندان می کرد، کنار تانکر ذخیره ی آب رفتم، افتابه را پر از آب نموده و از کنار تانکر آب بلند شدم، به محض حرکت زوزه ی خمپاره ای حواسم را به خود کشاند، افتابه را با شتاب هرچه تمام تر به روی زمین گذاشتم و با رعایت کامل اصول نظامی به روی زمین خیز رفتم، منتظر شدم ببینم خمپاره به کجا اصابت می کند، برعکس همه ی انفجاراتی که تاکنون دیده بودم این مرتبه هیچ انفجاری در کار نبود به خیال خودم دو مسئله را احتمال می دادم، یا توپ در محل دوری اصابت کرده که احتمالش بسیار کم بود و یا بعد از اصابت به زمین، گلوله توپ عمل نکرده است.

بلافاصله از زمین بلند شدم، افتابه را با دست بلند و مجدداً حرکت کردم، قدم اول و دوم، به قدم سوم نرسید که باز هم زوزه ی توپ را شنیدم، با شنیدن صدای گلوله خیز دوم و روی زمین ولو شدن و خوابیدن همان، بعد از چند ثانیه هیچ صدایی از انفجار توپ به گوشم نرسید، با خودم گفتم امشب چه شده، مثل اینکه هرچه عراقیها گلوله پرتاب می کنند، قرار نیست انفجاری در کار باشد.

با خودم گفتم به قول امروزیها شاید عراق مقداری گلوله از چین خریداری کرده و اینها همان جنسهای بُنجُل چینی هستند و خدا کند همه گلوله ها عمل نکنند، مرتبه بعد به آرامی از زمین بلند شدم اعصابم بهم ریخت و با خود گفتم چرا امشب اینجور شده است، از بس متشنج و عصبانی شده بودم با شتاب هرچه تمام تر افتابه را در دست گرفتم با بلند شدن از روی زمین و قدم اول باز هم زوزه ی توپ را شنیدم، در این هنگام با رعشه ای که به من دست داده بود موقع خیز اصلاً فراموش کردم افتابه ای در دستم هست، خیز رفتم که هم زمان با خیز من افتابه هم خیز برداشت و با پهلو به زمین خورد و از وسط به دونیم گردید و به محض خوردن افتابه به زمین یک آن صدای توپ هم قطع شد و با انفجار افتابه دیگر صدای انفجار توپ هم شنیده نشد.

لحظه ای که از ترس ترکشهای خمپاره روی زمین خوابیده بودم، در آن تاریکی شب کسی نبود به من بگوید اکنون گلوله اصلی منهدم شده است و دیگر صدای انفجار به گوش نخواهد رسید و آب ریخته شده ی افتابه را می دیدم که به آرامی راهی رو به سرازیری در پیش گرفته و بدون هیچ صدایی روان شده و پس از افتادن و منهدم شدن افتابه صدای گلوله نیز محو گردید.

شاد باشید و همه ی رزمندگان دفاع مقدس را دعا کنید.

/ 5 نظر / 13 بازدید
محمد ابراهیمی نیا

مرسی حاج آقا بی باک عزیز این خاطره نیز مانند مابقی خاطرات لطیفه های جنگ زیبا و جالب بود با آرزوی موفقیت و سربلندی شما

محمد مجیدی راد

سلام بروزم " جشنواره فجر کدام مملکت ؟ کدام انقلاب؟" تاملی در خصوص اتفاقات جشنواره فیلم فجر تشریف بیاورید

پلاک های گم شده

حجی خدا قوت...... خیلی جالب بود.[گل] خدا نگرت[گل] ور امون هم سری زن

مهر

سلام حاج محمد علی هم خوب جایی پیدا کرده برای نقل خاطرات. اما زرنگ بازی درآورده و این نوع خاطرات مثل نخ چفیه و آفتابه را در وبلاگ حاج علی می نویسد تا هر که نمی داند فکر دیگری بکند. اما ما که می دانیم. . قشنگ بود.

پلاک های گم شده

سلام حجی خدا قوت[گل] با موضوع یه عکس زیبا از جمعی از فرماندهان در گردان بلال در پادگان کرخه به روز شدم. حتما تشریف بیارید منتظرتون هستم[گل]