به یاد شهید عبدالرضا چراغی

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطره ای از: برادر رزمنده حاج مجید میرزاپور

قبل از عید نوروز سال 1360 در منطقه عملیاتی صالح مشطط که هنوز جبهه در آن منطقه رسماً به عنوان پدافندی تشکیل نشده بود، گروهی از برادران سپاه و برادران کمیته شرکت کارون در روستای صالح مشطط به صورت مخفیانه در روستا مانده و شبها برای ضربه زدن به نیروهای بعث عراق مینهایی در مسیر تردد نیروهای دشمن گذاشته و چندین مرتبه تلفاتی از آنها گرفته شد.

یکی از شبها برای شناسایی و مین گذاری روی جاده ی نزدیک به روستا آماده شدیم از آنجا که اکثریت دوستان جوان و مجرد و تنها دو نفر متأهل در جمع ما حضور داشتند بدین جهت تصمیم گرفتیم هیچ وقت هردو نفرشان هم زمان در گروه شناسایی نباشند، آن شب قرار بر این شد غریب نظری با ما باشد و نمی دانستیم به چه ترفندی عبدالرضا چراغی در مقر بماند.

عبدالرضا با غریب دوستی بسیار نزدیکی داشت و چونکه از نظر سنی نزدیک به هم بودند از این جهت بیشتر به هم اظهار علاقه می کردند، از قبل عبدالرضا خیلی سفارش غریب را به دوستان می کرد و دائماً از ما می خواست مواظب غریب باشیم.

صبر کردیم عبدالرضا به خواب رفت بعد گروه حرکت کردیم، متأسفانه حین مأموریت غریب به شهادت رسید، اولین بار بود که اتفاقی به این شکل برای ما پیش آمده بود همه مضطرب و نگران به مقر خود بازگشتیم، زمانی به روستا رسیدیم که اذان صبح شده بود، عبدالرضا بعد از بیدار شدن در آن هوای سرد زمستان بیدار مانده تا ما برگردیم، چراغ والور را بین پاها و در حالی که سرش را بالای چراغ گرفته بود با همان وضعیت گفت هان چه خبر، غریب حالش چطور است، دائماً احوال غریب را از برادران می گرفت انگار شخص دیگری بجز غریب نظری در عملیات نبوده است.

همه با اندوه و آه با هم به شور نشستیم نمی دانستیم چگونه خبر شهادت غریب را به او بدهیم، با حاج عظیم محمدی زاده و میرزاحسن معلم و دیگر برادران مشورت کردیم، به اتفاق همه گفتند من خبر شهادت غریب را به او بگویم، من هم با توکل به خداوند منان و استعانت از او داخل اطاق شدم، به عبدالرضا گفتم نزدیک به عیدنوروز است، نمی خواهی به شهر بروی، شما متأهل هستی و باید کنار خانواده ات باشی و از اینگونه حرفها.

عبدالرضا از نظر سنی چند سال از ما بزرگتر بود و بسیار تیز هوش به کلام ما، همانگونه که سرش را پایین انداخته بود گفت چرا حرف آخر را نمی زنید، به من بگویید چه شده، دوست نداشت حرفی از شهادت برادران زده باشد، در حالی که بغض گلویش را گرفته بود با همان تکیه کلام همیشگی با زبان دزفولی گفت ییه (به زبان فارسی دادش گفته می شود) اگر از من خسته شده اید همین الآن وسائلم را گرفته و داخل شیار می خوابم، نمی خواهید در جمعتان باشم، چرا اینگونه با من رفتار می کنید، خواهش می کنم حرفتان را با صراحت بگویید.

اگر اینجا هستم احساس وظیفه مرا وادار به حضور کرده است و هیچ شخصی نمی تواند مرا از جبهه دور کند، مادر، همسر و فرزندانم را به خدا سپرده ام.

گفت: من در دو حالت به شهر بر می گردم یا جنگ تمام شده باشد و یا به شهادت برسم، با گفتن این سخنان اشک از چشمان عبدالرضا به روی گونه هایش روان شد، تاکنون او را اینگونه ندیده بودم، حرفهایش قلبم را شکست برای لحظاتی سکوت بین من و عبدالرضا حکم فرما شد، او خواسته ی ما را به خود گرفت و نمی خواست علت را به چیز دیگری ببندد، در این حال باید علت اصلی را به او می گفتم، به ناچار خبر شهادت غریب را به او گفتم، با شنیدن خبر در حالی که سرش را بالای چراغ گرفته بود صدای جز، جز، قطرات اشک عبدالرضا که به روی چراغ والور می خورد سکوت و فضای غمبار ما را می شکست.

اشعاری را با سوز در آن حالت با خود خواند و همه سرشار از غم شهادت غریب نظری بود، به او گفتم برادر از ما ناراحت نباش اگر چیزی گفته ام چونکه شما با غریب رفاقت نزدیکتری داشته ای، باید به شهر بروید و تسلایی برای خانواداش باشی، و او بی هیچ مقاومتی برای سه روز به شهر برگشت.

همانگونه که عبدالرضا گفت در جبهه ماند تا عملیات فتح المبین به شهادت رسید روحش شاد، یاد و خاطره ی تمامی شهیدان گرامی باد

 

/ 2 نظر / 128 بازدید
محمد ابراهیمی نیا

یاد و خاطره تمامی شهیدان گرامی باد

پلاک های گم شده

[گل]سلام حاج علی چقدر تکون دهنده بود....خوش به سعادتشون. دوران جنگ فرصت خیلی خوبی بود برای پرواز. در دوران جنگ فرصت شهادت بیشتر بود. هنوز هم درهای آسمون بازند ولی.....ولی دیگه خیلی گزینش سختر شده. خداوندا به حق خائفین درگاهت حسرت جهاد در راهت و شهادت در راهت را در دل ما نگزار. خدایا خودمان را به خودت میسپاریم ای محبوب که از هر نهانی آگاهی. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[گل]