خوابی که تفسیر شد ( شهید بهمن درولی )

به یاد شهید بزرگوار بهمن درولی

بسم الله الرحمن الرحیم

 نویسنده و راوی: علیرضا بی باک

خوابی که تفسیر شد

پرندگان عاشق به شوق گل و تبسم بهار به وجد می آیند آنچنان شور و شیدایی در جسمشان طراوش کرده و ذوق دیدار را لحظه شماری می کنند که گویی لاله ها قصد شکفتن کرده اند و با همکاری ریزترین ذره های وجود خاکی خود ، با روحی مطمئن و لبریز از عشق به انقلاب و پایبندی به نظام مقدس جمهوری اسلامی گواهی و شهادت می دهند ما پیروزیم  و اکنون جان برکفان ولایت بر آن شده اند تا استوار ماندن بر اعتقادات خود را اعلام نمایند و ابر قدرت ها این را بدانند رزمندگان هشت سال دفاع مقدس هنوز هم پایبند به اصول و مبانی انقلابی خود بوده و هستند .

و یادگاران شهیدان که همان دوستان آنانند هرگز نخواهند گذاشت خونشان پایمال گرگان و پلیدان زشت گردد ، به یاد فرمایش حضرت امام خمینی (ره) که فرموده اند (این جنگ رحمت است)  و سربازان آن امام عزیز با تمام وجود بیانات گهربار ایشان را بیشتر به عرصه ظهور در آوردند .

دفاع مقدس گل معطری بود که در بهار انقلاب شکوفا شد و عطر و بوی خوش آن موجب تسریع در شناساندن انقلاب اسلامی در سرتاسر جهان نمود و شاید اگر این جنگ تحمیلی به وقوع نمی پیوست اقتدار حکومت اسلامی به اینجا نمی رسید .

ما به پاسداشت این نعمت الهی و شکر گزاری نعمت های بیکران درگاه احدیت و بعد از طلب رحمت و مغفرت به روح بلند و استوار امام خود به زعامت حضرت آیت ا.. خامنه ای عرض کنیم (( تا زنده ایم رزمنده ایم )) و این افکار را به فرزندان و نوادگانمان منتقل می نماییم ، و باید برای حفظ دین و آئین مقدس خود از این انقلاب و رهبریت نظام مقدس جمهوری اسلامی تا رساندن این نهضت به دست صاحب اصلی و منجی عالم بشریت حضرت صاحب الزمان (عج) حامی و پیروی صادق و مطیعی جان بر کف بمانیم .

 ما آنگونه می مانیم تا پوزۀ ستمگران عالم به خاک مذلت و خواری بیفتد و ستم دیدگان عزت مداران زمانۀ ما گردند و حرکت های مفتضحانه تمامی دشمنان دین و انقلاب این را تسریع می بخشند که منتظران عاشق وعدۀ الهی شنیده اند (( و نرید انا من علی الذین ستضعف فی الارض . . . وارثین )) و باید این آیۀ مبارک را باورکنیم که مستضعفان وارثان حقیقی زمین هستند و شهیدان شرف و عزت جامعه اند و آتشی در و جود هم رزمان خود آفریده اند که هرگز سردی و خاموشی در منزلگاهش راهی ندارد و اکنون هدف ما جهت قرب درگاهش قصد احیای شخصیتی مورد نظر است که خود آب حیات را نوش جان کرده و به حتم از جوانان اهل بهشت است .

بهمن ماهی است که خداوند آن را بواسطۀ حوادث به وقوع پیوسته در آن مقدس و مبارکش نمود ، در این بین زنده کنندۀ بهمن (امام امت(ره)) و رهروان بهمن باید افرادی شاخص و ممتاز باشند به این دلیل همه چیز باید بگونه ای رقم بخورد که آیندگان معجزات این انقلاب را یکی پس از دیگری با دلیل و مدرک باور کنند .

نیمه های شب بهمن ماه 1340 خانواده ای مذهبی شاهد به دنیا آمدن مولودی مبارک شد و نام بهمن را بر او نهادند ، ایشان پسری شاداب و تیزهوش و بسیار متدین و معتقد بود ، اگر بخواهیم از خصوصیات آن عزیز بگوییم ساعتها و دفترها جهت بازگو نمودن صفاتش به نگارش خواهد آمد ، لیکن فقط یک مطلب از آن شهید بگوییم تا خواننده را به گوشه ای از عزمت و پاکی شهید بزرگوار و عارف بِالله بهمن درولی آن یار سفر کرده به معراج را رسانده باشیم.

شب سوم شعبان 1406 هجری قمری برابر با 8/1/1365 منزل دانشجویی در تهران زنده یاد شهید بهمن درولی ، دوست خود شهید حسین غیاثی را به خواب دید و شهید به بهمن گفت  « زود بیا که منتظرت هستیم و جایت نیز مشخص و معین شده است »

بهمن از خواب بیدار شد و هنوز لحظاتی تا اذان صبح باقی بود ، شهید وضو ساخت و در پیشگاه حضرت حق به نماز ایستاد ، او برای لحظاتی در تنهایی محفل خود راز و نیاز با خالق را سپری نمود .

او عاشقی بود که در وجودش آتشفشان عشق سفیر خود را با رؤیای صادقه به استقبالش آورده بود و باید این عاشق بیقرار سریعاّ خود را به محل وصال برساند ، این بار دعای عاشقی بیتاب مستجاب گردیده و عاشق نیز سخت در التهاب و شتاب که خدایا این حقیقت دارد؟ آیا رؤیا صادقه بوده؟ آیا موعد دیدار حتمی است؟ پروردگارا کی حرکت کنم ، چه به همراه بیاورم و معبودا چگونه بیایم؟

خدایا تو پذیرایم باش ، خود چگونه آمدن را خواهم آموخت ، آنگونه خواهم آمد که دل هر بیننده ای را بواسطۀ عشقت منقلب کرده باشم .

خدایا صورتم ، گلویم ، سینه و جگرم وتمام وجودم را به درگاهت هدیه خواهم آورد ، دوست دارم آنگونه آهنگ حرکت را بنوازم که تو مشتاق آن و ملائک مقربت سجده کنان لب به تبارک الله احسن الخالقین شان عرش را معطر به مدح و ثنای ذوالجلال والاکرام زینت بخش بگرداند .

بهمن بعد از ذکر دعا و استغاثه تقویم جیبی اش را باز نمود و ناگاه برق از چشمان نازنینش شکافت ، زیرا آن روز مصادف با سالروز ولادت سرور و سالار شهیدان آقا اباعبدالله الحسین(ع) ، سوم شعبان 1406 هجری قمری بود و نگاه و افکار شهید متوقف روی  تاریخ      شد.

شهید با خواندن تاریخ آن روز ، چند مرتبه تکرار کرد (السلام علیک یا اباعبدالله) و قطرات اشک سجاده اش را زینت بخش شد ، شهید با خود گفت جبهه ها آرام است ، فاو چند ماه است فتح شده و حرکات مذبوحانه دشمن بعثی به شکست انجامیده است ، خدایا به من شعور و معرفتی عنایت کن تا قدرت درک وقایع را داشته باشم ، به این بندۀ خودت توجه کن و خود از احوال دلم آگاهی که این بندۀ کوچکت همیشه و در همه حال فقط در زندگیم کسب رضایت تو بوده و در عبادات و رفتار اجتماعیم همیشه و در همه حال تو را از یاد نبرده ام ، میخواهم آنچنان که دوست داری باشم ، پروردگارا به بندۀ خودت تفهیم کن تا چیزی کم نگذاشته باشم و هرچه زودتر مرا به وعده گاه و قربانگاهت رهنمونم کن ، زیرا این بندۀ تو برای وصال لحظه شماری میکند .

بهمن همان نیمه شب سوار بر موتور سیکلت شده ودر تهران بزرگ برای خداحافظی از دوستان منزل را ترک کرد ، او به گونه ای حرکت کرد که نماز صبح را در اولین منزل دوست خود خواند و آنروز برای خداحافظی و وداع آخر سپری شد .

بهمن هنوز هم به دنبال نشانه و حجتی آشکار برای خود بود که آن هم رسید و با پیام امام خمینی(ره) که فرمود  « هرکس که میتواند اسلحه بر دوش بگیرد بر او واجب است به سوی جبهه ها بشتابد »  دیگر خواب بهمن تفسیر و تعبیر شد و دیگر افکار مضطربش آرام گرفت و ذکر الحمد و لله رب العالمین بهمن به آسمانها رسید و آخرین کلام شهید موقع وداع از تهران « قصد ادای تکلیف و دفاع از نوامیس مسلمین شد »

بهمن به دزفول رسید اما او دیگر بهمن دفعات قبل نبود ، او به روایت همۀ دوستان قبلاّ فردی شاداب ، شلوغ ، شوخ طبع ، سرزنده ، اجتماعی و در همۀ مجالس سعی می کرد تا زمانی که در جمع دوستان است خنده را بر لبان جمع رسانده باشد .

اما این مرتبه بهمن به گونه ای دیگر جلوه گر شده بود و دوستان با اولین برخورد متوجه این تحول و دگرگونی می شدند ، او از رزمندگان گردان بلال بود ، سریعاً با فرماندهان گردان تماس گرفت و به آنها ملحق شد .             

این مرد خدا چند روز مانده به اعزام هرآنچه باید با خود همراه کند جمع کرد ، مروری بر افکار و اعتقادات خود نمود و خدا را شکر گفت که هنوز هم در مسیر و صراط مولا و موقتدای خود است و از خداوند سبحان خواست هرآنچه از عمرش باقیست در این افکار مقدس پایدار و استوار بماند ، دفترچه خاطرات و چند کتاب دعا در کوله پشتی خود گذاشته و بهمراه آورد .

او بعنوان یک بسیجی ساده اعزام شد « ایشان مسئولیتهای مختلفی را پشت سر گذاشته بود و آخرین مسئولیتش عضو شورای فرماندهی سپاه دزفول بود » امّا شهید می خواست همانند دیگر بسیجیان بدون هیچگونه عنوانی به جبهه اعزام بشود ، چند روز گردان بلال جهت آماده سازی و تمرینات لازم نظامی در پلاژ دز و سپس گردان به روستای چویبده از توابع آبادان اعزام شد که از این به بعد این حقیر از نزدیک شاهد وقایع اتفاقیه بوده ام .

توقف ما در آن محل مصادف با ماه مبارک رمضان بود و موقعیت خوبی بوجود آمده بود تا نا گفته ها و بسیاری موارد را بانجام برساند ، چونکه مدت زمان حضور ما در آن محل مشخص نبود نمی توانستیم قصد عشره کرده و روزه بگریم .

هوا گرم و طاقت فرسا بود ، حشرات مزاحم نیز موقعیت محیطی را بدتر می نمودند ، روستا کنار بهمن شیر بود از این رو جهت خنک نمودن بدن و رفع تشنگی های مکرر تمامی برادران معمولا به رودخانه پناه می بردند ، بین روستا و رودخانه نخلستان بزرگی بود که بهمن از این موقعیت استفادۀ پایانی را همانند مولا و مقتدای خود حضرت علی(ع) از سایه نخلها برای راز ونیاز با خالق یکتا بهره ها برد و گریه های شبانه اش توأم با خش خش برگهای نخلستان گردید .                  

روزها یکی پس از دیگری سپری می شد و به زمان موعود نزدیک و نزدیکتر می شدیم ، بهمن با کمک دیگر اعضاء گردان نماز خانه ای درست کرده بودند و در آنجا روزها برادران را دعوت به خواندن قرآن می نمود و شبها نیز با خواندن ادعیه و روضه خوانی می گذشت ، انجام فرائض و ادعیه ها همۀ اینها بهمن را سیراب نمی نمود ، از هر فرصتی برای برقراری مجالس روضه خوانی و سینه زنی استفاده می کرد و شعارهایش همه گویای اتفاقی عظیم را سرداده بود .

در شبهای 19 و 21 ماه مبارک رمضان مجالس احیاء و عزاداری مفصلی براه انداخت و اعضاء گردان را برای شرکت در مجلس عزاداری تشویق و ترغیب می نمود ، بعد از اذان صبح روز بیست و یکم میکروفون بلندگو را به دست گرفت وبا صدایی محزون و گریان اینگونه خواند « ایهالناس علی را کشتند ، بهترین خلق خدا را کشتند ، پدر عالمیان را کشتند ، ...........  موذن اذان نگو ، موذن اذان نگو ، بهمن غرق در پریشانی و ماتم شهادت مولا علی(ع) بود .

بعد از گذشت چند دقیقه ای برادران گردان به دور بهمن جمع شدند نماز جماعت و پس از آن همه گردان دسته جمعی به صورت هیئت سینه زنی در روستا حرکت کردند ، یکی از برادران بهمن را به دوش گرفت و در بین هیئت حرکت می داد او نوحه می خواند دیگران بر سر و سینه می زدند ، به واسطۀ نوحه گری ایشان حال و هوای معنوی خاصی به جمع دست داده بود .

من نیز همراه با برادرم حاج محمد علی در جمع برادران هیئت عزادار حرکت می کردیم در حین حرکت به ایشان گفتم برادر می دانی که من از اول دبستان با ایشان همکلاس بوده ام وکاملا ایشان را می شناسم ، در طول عمرم حالاتش را اینچنین ندیده ام ، او حالت عجیبی پیدا کرده ، خدا به خیر بگذراند ، احساس می کنم خبری در راه است .

دیگر کلام بهمن به شیوه ای دیگر جلوه گر شده بود ، خدا را گواه می گیرم نمی خواهم اغراق کرده باشم ، هرآنچه بوده و گذشته است می گویم ، موقعی که با او هم صحبت می شدیم به آرامی حرف می زد ، دیگر از خنده های معروفش خبری نبود و شوخیهایش را نمی دیدیم ، قرمزی چشمانش حکایت از شب زنده داریهایش می نمود .

سر را به پایین انداخته و با تفکر گام برمی داشت ، گویی همه چیز را از قبل برایش بازگو کرده اند و لحظات باقیمانده عمرش را دیده بود ، انسان زمانی که پرده های حجاب از جلو چشمانش کنار زده شد اول آنکه دنیا برایش قفسی بیش نیست ، دوم اینکه دیدن حقایق ذوق و شوق رسیدن به آنچه برایش تدارک دیده شده بی صبرانه مشتاق رسیدن به آن است که بنده اینطور میدیدم که پرده های حجاب از جلو دیدگان آن عزیز کنار زده شده اند و همانند مسافری که بی صبرانه ولی منتظر رسیدن به مقصد باشد در رفتار او نیز این انتظار را ما شاهد بودیم .

دوران هشت سال دفاع مقدس جمهوری اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) جدای از دوران مجاهدتهای صدر اسلام و زمان پیامبر اکرم(ص) نبود ، مگرنه آن زمان قبل از شهادت هر کدام از یاران آن حضرت ، جایگاهشان را در بهشت می دیدند ، اکنون نیز اکثر عزیزانی که خاطراتی از آنها به جامانده آنگونه می بینیم که آنها نیز جایگاه خود را بعد از این دنیا با چشم دیده اند .

لحظات پایانی عمر به شماره افتاده بود امّا مسافر زمان هیچ فرصتی را برای آماده شدن و رسیدن به تقرب حق را از دست نمی داد و مطمئنم چیزی کم نگذاشت ، شهید خصوصیات خوب بسیاری داشت از جمله نماز شبهای مکرر ایشان بود که بنده این سعادت را داشتم که در سالهای 62 – 63 – 64  اوقات بیشتری را از نزدیک با ایشان باشم ، کمتر شبهایی بود که با صدای ناله های بهمن در نیمه های شب ودر فصلهای مختلف در روابط عمومی سپاه دزفول بیدار نشوم .

راز و نیازهای شهید هر شنونده ای را مجذوب و متحول می نمود و من نیز شیفتۀ الهی العفو گفتنهای نیمه های شب او شده بودم ، از دیگر صفات شهید همدرد شدن با نیازمندان و رفع گرفتاری بندگان خدا از هر فرصتی کوتاهی نمی کرد و شاهد بودم با زبان روزه در روزهای گرم تابستان سوار بر موتور شخصی خود می شد و در محله های شهر برای رفع مشکل گرفتاران براه می افتاد ، او کارهایی انجام می داد که برای بسیاری سخت و دشوار می نمود ، و بسیاری اول به فکر سلامتی و رفاه خود بودند ، امّا بهمن رفاه دیگران را به راحتی خود ترجیح می داد و گویی ایشان در آن زمان ملک مقرب و مأمور به رفع گرفتاریهاست .

شهیدان هرکدام حکایتهایی دارند که تا ابد الگو و نمونۀ بارز انسان کامل و وارستۀ اخلاق نیکو بودند و حکایتهای آن عزیزان دیدنی و شنیدنی است .

دیگر صفات بهمن آگاه بودن به زمان و مکان خود بود ، یک روز با چند تن از برادران سپاه از اهواز به قصد دزفول حرکت می کنند ، چند کیلومتر از شهر اهواز به سمت دزفول در حرکت بودند که بهمن سر را بلند کرد و خطاب به برادران گفت ، بچه ها دزفول را بعثیون موشک زدند که با این حرف دیگر برادران با شوخی گفتند چطور ممکن است شما اینجا باشی و ببینی دزفول چه می گذرد .

شهید چیزی نگفت و صحبت عوض شد ، بعد از رسیدن به شهر دزفول را ماتم زده و خلوت دیدند که بعد از پرسیدن اوضاع مطلع شدند شهر مورد اصابت موشک قرار گرفته و چندین نفر بر اثر آن شهید و مجروح شده بودند .

شبهای ماه مبارک رمضان به روزهای آخر رسید و از طرف فرماندهی اعلام شد فرماندهان برای آشنایی به محل جدید مأموریت گردان بروند ، ما نیز که از نیروهای اطلاعات و عملیات گردان بودیم جهت توجیه نیروها بترتیب و طی چند روز آنها را به منطقه عمومی فاو و منطقه استحفاظی مورد نظر اعزام و از نزدیک آشنا می شدند .

یکی از گروههایی را که توسط اکیپ ما به منطقه بردیم دسته برادر شهید بهمن بود ، پس از گذراندن مسافتی به رودخانه اروند رسیدیم و از آنجا توسط قایقها به آنطرف رود رفتیم سپس به طرف مسجد فاو رفته و از نزدیک برای اولین بار یکی از مساجد برادران اهل تسنن را می دیدیم و بعد از آن به خط مقدم و مسیر را کاملاً توجیه شدند ، در روزهای آخر ماه مبارک رمضان به منطقه اعزام شدیم و نیروهای گردان به نقاط از قبل تعیین شده مستقر شدند برادر بهمن همیشه سعی داشت محلی از خط را که بیشتر در معرض خطر است به ایشان تحویل داده شود ، بدین جهت دسته مربوط به ایشان را کنار رودخانه اروند یکی از خطرناکترین نقاط خط پدافندی قرار دادند ، یک سنگر کمین در چند متری داخل رودخانه واقع شده بود که اهمیت زیادی برای حفظ و نگهداری آن سفارش شده بود و نیازمند توجه بیشتری به آن می رفت ، زیرا دشمن در صورت نفوذ از آنجا می توانست ضربه جبران ناپذیری به نیروهای ما بزند .

هوای گرم فاو طاقت هر شخصی را از بین می برد و در هوای گرم جنوب و آن هم در کنار رودخانه زمانی که خورشید به وسط آسمان میرسد شدت گرما دو چندان می شود ، رطوبتی که به واسطه تابش آفتاب در اطراف رودخانه بوجود می آید شدت گرما را بیشتر و آدمی را حتی برای نفس کشیدن دچار مشکل می کند ، نزدیک به ظهر بود جبهه در آرامش و سکوت مطلق به سر می برد ، هیچ صدایی شنیده نمی شد ، فقط پس از چند گاهی وز ، وز پشه های مزاحم مرداب ، سکوت و آرامش جبهه را می شکست ، در آن هنگام صدای بی سیم سنگر کمین سکوت را شکست و اعلام خطر نمود ، که دونفر از برادران اطلاعات و عملیات به همراه بهمن برای چگونگی وضعیت به محل رفتند و پس از چند لحظاتی مشخص شد شئ روی آب تنۀ درخت نخلی است که بواسطۀ امواج رودخانه ایجاد صداهای نا متعارف نموده بود .

پس از آن برادران به اتفاق هم از سنگر کمین بطرف سنگرهای استراحت براه افتادند ، در بین راه صحبتهای مختلفی بین برادران زده شد تا اینکه به سنگر برادر بهمن نزدیک شدند ، زمان نزدیک به ظهر شده بود و از رادیو قرآن تلاوت می شد ، ناهار گردان تقسیم شده بود و اکثر نفرات در سنگرهای خود بودند .

بهمن برادران را دعوت به صرف ناهار نمود که برادر هادی نادی سراجی به ایشان گفت برادران در سنگر منتظر ما هستند و بهمن گفت اکنون که ناهار نمی خورید اجازه بدهید برایتان شربت بگیرم که برادر هادی با شوخی گفت این که برادر بهمن بدتر شد ما اصلاً از شما شربت نمی خوریم چونکه این شربت ، شربت شهادت است و هرکه جان خود را نمی خواهد از این شربت بخورد ، برادر عزیز این بوی شهادت می دهد ما نمی خوریم و مطمئنم هرکسی از شربت شما خورد شهید می شود .

بهمن لبخندی زد و گفت اگر همراه بشوی بد نمی گذرد ، چند لحظه ای با اینگونه صحبتها گذشت و با خدا حافظی از هم جدا شدند ، بهمن وارد سنگر شد ، سفرۀ غذا را پهن کرده بودند هر نفر غذایش را گرفت و مشغول خوردن غذا شدند ، در همان لحظه نگهبان گفت فعالیتهایی از طرف دشمن می بینم که چند تن از برادران به اتفاق بهمن از سنگر بیرون آمده و پشت خاکریز خط مقدم برای دیدن وضعیت رفتند .

دیده بان دشمن حضور برادران را متوجه شد ، یک گلوله خمپاره پرتاب شد چند متر آنطرف تر به زمین خورد ، چند لحظه دیگر سفیر شیطان از دهانه خمپاره بعثیون زوزه کشان به حرکت در آمد و فاصله شیطان تا فرزند آدم شاید دویست متر بیشتر نبود ، فاصله کوتاه و زمان بجهت وقوع حادثه شرمندۀ روزگار است ، سفیر کوچک و بی مقدار امّا وسعت و پهنای باند فرود ( محل اصابت گلوله ) به اندارۀ کل عالم است .

در این لحظات کوتاه دو جبهه در مقابل هم صف آرایی کرده و با هم در تضاد شده اند .

یک جبهۀ خباثت و پلیدی ،    یک جبهۀ پاکی و صداقت

یک جبهۀ بدی و زشتی  ،    یک جبهۀ خوبی و زیبایی

یک جبهۀ شیطان و آتش ،   یک جبهۀ فرشته و نور

یک جبهۀ استکبار و آزار ،   یک جبهۀ گذشت و ایثار

خدایا تفاوت جبهه ها بسیار زیاد است و متضاد ، در یک جبهه آتشی گداخته از اعمال زشت آدمی فراهم شده است ، جبهۀ دیگر نوری سبز فام محیط را آذین بسته و منتظر ، آری سبز ما (بهمن ) محیط را معطر نموده بود ، یک لحظه دنیا ذره ای در منظر و چشمان او شد .

زمزمه های بهمن قبل از فرود شیطان آغاز شد و راز و نیازها وعباداتش باید متصل به قطع دم و بازدم وی بگردد ، اگر انسان از قبل خود را برای شرف حضور آماده نکرده باشد در لحظات پایانی نمی تواند آنگونه که باید عمل بکند ، لحظه ای که آدمی متوجه مرگ شد بسیاری دلهره ها و ترس و وحشت به همراه دارد ، امّا نسیم بهاران از قبل خود را برای این لحظه آماده کرده بود و منتظر رسیدن مأمور حق ، و حتی می توان گفت چه بسا این لحظه را از قبل مشاهده کرده بود و ترسی به دل نداشت .

مردان خدا که ترس ندارند ، مردان خدا بهانه ندارند ، مردان خدا دلهره ای در وجودشان نیست ، زیرا وعده های داده شده بسیار با ارزش و بی نهایت است .

او همانگونه که از قبل از خداوند متعال شهادت را طلب کرده و گفته بود  « خدایا تو شهادت را نصیبم کن ، خود چگونه شهید شدن را انتخاب خواهم نمود ، خدایا تو شهادت را نصیبم کن که خود عشق و عاشقی را به حد اعلای آن خواهم رساند ، خدایا آنگونه خواهم بود که تمام وجودم شیفتگی عشق رسیدن به وصال و حضور به درگاهت را گواه بگیرند ، در جبهه شعاری که اکثریت رزمندگان با آن آشنا هستند شعار ( یا زیارت یا شهادت ) بود که منظور زیارت حرم آفا اباعبدالله بود و بهمن شعاری مخصوص به خود داشت و آن که می گفت برادران من از خداوند متعال آرزویی کرده ام که در اینجا با حضورم از درگاهش آرزو نموده ام ( یا طهارت یا شهادت ) و او پاکی و سالم بودن از بدیها را به بسیاری موارد ترجیح می داد البته نه آنکه ایشان از زیارت رفتن و دیگر اعمال بخواهد جدا باشد که خود شاهد بودم برای زیارت امامزاده هایی که اطراف شهر و حتی با مسافتهای زیاد با موتور سیکلت و یا حتی برای تقرب با پای پیاده برای زیارت میرفت ، از مطلب جدا نشویم و به ذکر پایانی شهید برگردیم و با خود فرصتی که سفیر حق به او و یاران هم رزمش داده بود با خدای خود نجوا می کرد .

خدای من از سر تا به پا در خدمت شمایم ، تمام وجودم را هدیه می کنم ، چشمانم ، پیشانی و سجده گاهم را ، سینه و قلبم را ، گلو و حنجره ام را ، دهان و زبانم را ، دستها و پاهایم را و جزء جزء بدنم را به ساحت مقدست هدیه خواهم کرد ، آنگونه به درگاهت خواهم آمد که عشقم را با تمام وجود خود اعلام کرده باشم .              

امّا ای خدا ، ای رازدار بندگان شرمگینت ، ای آنکه در خلوتخانه ام ، در خلوتهای شبانه ام تنها تو را می طلبیدم ، ای آنکه تنها عشق من ، مولای من در این جهانی ، مرا ببخش .

جسمی را که به من به امانت سپرده بودی سالم نیاورده ام ، خدایا آن را پاره پاره آورده ام مرا ببخش ، مولای من عفوم کن و در این خصوص از ضاربان بپرس که باید آنها جوابگوی این عمل ننگین باشند ، از خسارت زدگان به جسمم بپرس به چه جرمی آن را دریدند ، به چه گناهی به آن حمله ور شدند و گناه من چه بود که اینگونه به درگاهت مرا آورده اند .

خدای من ، جرم من خدا خواهی بود ، جرم من تنها عشق به تو بود ، جرم من عدالت خواهی بود ، جرم من این بود که فقط تو را می خواستم ، نمی خواستم بندۀ غیر تو باشم و حنجرۀ پاره ام این گواهی را می دهد که فقط تو را می طلبیدم و از چشمانم بپرس که فقط آنجا را که تو فرموده بودی می نگریستم ، و از دستها وپاهایم سئوال کن که فقط برای رضای تو گام برداشته ام .

( لازم به توضیح اینکه در زمان حیات شهید بهمن عادتی که داشت و هر حاضری را متوجه خود می کرد این بود که با انگشتان دست دائمأ حنجره اش را می گرفت که هنگام اصابت ترکش به بدن مبارکش یکی از ترکشها به همان محلی اصابت نمود که با انگشتان نشانه می رفت ) .

سفیر شیطان نزدیک و نزدیکتر می شد نفرات همه در کنار هم جمع بودند همۀ اینها گلهایی هستند و معطر به کلام حق نائل شده اند ، اما این لحظۀ آخر نیز باید فرود آمدن گلولۀ کینۀ دشمن هم عجیب باشد ، کینه و غضب کفر قصد از بین بردن همۀ آنها را دارد و آن فردی که به بزرگ مرد عالم هستی نزدیکتر است باید نشانه گرفته شود و آن کسی نبود مگر یادگار پیامبر اکرم(ص) جوان خوش سیما و مؤدبی به نام سید جلال اسدی نسب که در ادب و معرفت زبانزد دوستان و آشنایان بود ، گلولۀ کین سر آن عزیز را نشانه گرفت و از قفا سرش را از تن جدا کرد .

همۀ نفرات حاضر به زمین افتاده و در خون خود غلطیدند ، نالۀ چند تن از عزیزان بلند شده بود ، بهمن نیز همانند دیگر هم رزمان در خون خود شناور شد ، لحظات پیکار ماندن و از بین نرفتن شروع شده بود هرکدام به نوعی با مرگ دست و پنجه انداخته بودند ، در این بین بهمن باز هم حنجره اش را جهت تقرب به دوست به حرکت در آورد و دیگر دوستان را تشویق به تکرار گفته هایش میکرد .

او خواند الله اکبر و  .............   اذان را کامل خواند و آنهایی که هنوز جان در بدن داشتند تکرار می کردند ، بهمن تا زمانی که جان در بدن داشت اذان می خواند ، تا صدایش کم کم ضیعف و ضعیفتر شد تا بدنش روی خاک گرم منطقۀ فاو آرام گرفت و جان به جان تسلیم جانان گشت .

و صدایی از آسمان رو به زمین فرود آمد : مؤذن اذان نگو ، مؤذن اذان نگو

و آن موقع مصادف با خواندن اذان از طریق رادیو بود و همانگونه که در همۀ موارد نمره اش بیست بود تاریخ شهادتش نیز 20/3/1365 رقم خورد و به تاریخ پیوست ، همۀ بچه های حاضر در جبهه از حادثۀ بوقوع پیوسته بسیار ناراحت و هر کدام به نوعی سوگوار عزیزان شده بودند و من نیز از آنجایی که با بهمن بزرگ شده بودم بسیار در افکار خود غوطه ور شدم خلاصه چند روزی در این ناراحتی روحی و روانی سپری شد و خوابهایی زنجیروار و به هم متصل گردیدند که با گذشت سالها هنوز هم از خاطرم نرفته است ، بعد از چند روزی که بهمن به شهادت رسیده بود و من هم بسیار نگران موضوع بودم اولین مرتبه که خوابش را دیدم روز دوم یا سوم  بعد از شهادتش بود ، به خواب دیدم شهید به دیدنم آمد و احوالپرسی جانانه ای با من نمود انگار میدانست من ناراحت هستم و با صحبتهایش او مرا دلداری میداد و این خوابها تا نزدیک به چهلم شهادتش ادامه داشت که هر از چند روزی او را به خواب می دیدم هرمرتبه ای که او را به خواب می دیدم از مرتبه قبل جوانتر می نمود این مکررات تا نزدیک به چهلم شهادتش ادامه داشت و آخرین مرتبه او را دیدم که به دیدنم آمد اول متوجه نبودم کیست مگر اینکه بعد از چند لحظه ای که گذشت چهرۀ بسیار جوانی را دیدم و برایم غیر منتظره بود او بهمن باشد با دقت و تأمل در چهرۀ جوان متوجه شدم ایشان بهمن است ، خواستم به طرفش بروم و با او صحبت کنم که فرصت از دست رفت و از خواب بیدار شدم و این ارتباط و خواب سلسله ای به پایان رسید و تنها نتیجه ای که برایم حاصل شد ، شهیدان جوانان اهل بهشتند و او بعد از چهلمش به منزلگاه وعده داده شده اش تمکن و آرامش نمود (فاَدخُلی فی عِبادی وادخُلی جَنتی) . روحش شاد یادش گرامی باد  انشالله 

/ 7 نظر / 41 بازدید
سید رضا صائبی نیا

یاد شهید بهمن بخیر ..........................خدایش رحمت کناد.. . با پست - رمه (به کسر ر - فتح میم)-(در گویش دزفولی زغال سنگ است ) بروزم افتخار دهید در صورت صلاحدید خودتان نظر هم بدهید التماس دعا

عطار

سلام حاجی.. بیا وبلاگم شاید شناختیم..

سبحان

جای شرم برای بعضی مسئولین شهر.حتماسربزنید

سید

سلام وبلاگ خوبی دارین خوشحال میشیم وبسایت مارو هم با وبلاگتون لینک کنید لطفا به نام سیدعظیم جولازاده حسینی ( مداح کشوری ) لینک بفرمایید متشکریم

ایسون

خواندم و با لحظه لحظه رویات لهجه ی حیات بهمن را به گوش دل شنیدم. خداوند حیا دهد تا در محضرش ، عصیان نورزیم و با تاسی به شهدا و مولایان شهدا ، صراط المسقیم خویش را بجوییم.. اللهم اختم لی عاقبتی بخیر- دوستت دارم سرورم. عزیز دملم. حاج علیرضا . خداوند سایه ی شما راویان فتح و حماسه را بر سر ما مستدام دارد. عباس موزونی