گلی گم کرده ام می جویم او را

بیست سال بود گمشده ای را در افکار پریشانم نمی یافتم، به هر گوشه سری می کشیدم اثری و آثاری از او نمی دیدم، نمی دانستم چگونه می توانم با او ارتباطی داشته باشم، در دنیای خود گم شده بودم، اونبود که گم شده بود این من بودم که او را نمی یافتم و نمی دیدم.

گلی گم کرده ام می جویم او را

فقط در دوره ی هجران می دانستم باید میان گلها سُراغش را گرفت، باید به باغستانهای یار سرزد و سراغ از بوی معطرش گرفت، باید دوستان اطلاعی از او داشته باشند او از جنس روح الله سوزنگر است. باید دوستانش بدانند کجا می توانم او را بیابم، چگونه ممکن است عزیزی گم شود و سعادت دیدنش به دل یکی از مشتاقان دیدار رویش بماند. هرگز چنین نیست و چنان نخواهد ماند.

بغضم در مرز سرریز وترکیدن می گذشت، خدای من عزیزم را ندیدم، دلم برای دیدن و بوییدنش یک ذره شده است. خدایا در این لحظه که می گویم اشکم جوشید، خدایا بغضم ترکید و دیگر توانم سر آمد ........

عقده ی پنهان به اظهارش رسید     دل به آن گمگشته دنبالش رسید

روز پنج شنبه 1390/9/24 قراری با دوست خوبم آقا محمد داشتم باید هرچه زودتر نماز مغرب  و عِشاء را می خواندم و آماده ی رفتن می شدم بعد برگشتن از مسجد فقط فرصت داشتم، وسائلی که قرار بود با خودم ببرم برداشتم جمع کرده و حرکت کنم، پس از جمع آوری موارد لازم حرکت کردم و با چند دقیقه ای تأخیر به منزل ایشان رسیدم و با بازشدن درب منزل، احوالپرسی و رفتن به ساختمان زمانی نگذشت که جلوم صفحه ی مانیتور کامپیوتر را دیدم که تصاویر رزمندگان هشت سال دفاع مقدس با اشاره ی انگشتِ برادر خوبم آقا محمد یکی پس از دیگری حرکت می کردند، بسیاری از دوستان شهید و در قید حیات از جلو چشمانم می گذشتند، در این چند لحظه ای که می گذشت احساسم به من می گفت منتظر دیدن عکسی یا تصویری باشم که مدتهاست قلبم را بی قرار خود کرده است و نمی دانم کجا باید بیابمش.

یک لحظه آقا محمد دستش برای تصویر بعد حرکت کرد و برخاست تا دو فنجان چای بیاورد، من هم عینکم را جابجا کردم و همانند قطار که روی ریلهای راه آهن در حرکت است آرام، آرام جلو رفتم نوجوان پیراهن سفیدی توجهم را جلب کرد جلوتر رفتم، خدایا چه می بینم انگار خودش است این عزیز من است این همان کسی است که بیست سال است به دنبالش مجنون وار در پی بوییدنش، به هر سویی کشیدم سر که او را من طلب کردم.

آری او در جمع خوبان بود، همان جایی که سالها دنبالش می گشتم، او در جمعی نشسته بود که اکثریت قریب به اتفاقشان آسمانی شده بودند و خندان به دوربین ثبت در تاریخ شده بودند، ناخودآگاه اشکهایم امان از من برید و بغضم ترکید و موج اشک علی فرصت فکر کردن به خود را نداد.

او محمدرضا برادر عزیز من بود که پشت سر شهید حمید کیانی با لباس سفید، رو به دوربین و نمی دانم چشمانش به دنبال چه می گشت، هرچه بود محمدرضا مظلومانه این دنیا را وداع گفت و رفت. یاد همه ی همرهان ما گرامی باد

/ 0 نظر / 13 بازدید