تقدیر - قسمت سوم

بسم الله الرحمن الرحیم

با رسیدن نیروها قرار بر این شد نیروها آرایش بگیرند و آمادۀ حرکت رزم نهایی به طرف دشمن بشوند، ما باید از پشت سر به دشمن حمله می کردیم، جلو ما سه تپه وجود داشتند که از راست به چپ می شمردیم.

از قبل گفته بودند دسته یک به تپه یک و دو و سه همچنین به ترتیب حمله خواهند کرد ولی نمی دانم چه شد بین فرماندهان، صبور و ارتشی ها اختلاف بر سر دسته یک و سه بوجود آمد، صبور می گفت دسته سه که ایشان بود باید به تپه یک حمله بکند ولی ارتشی ها می گفتند نه اینجور نیست دسته ها به ترتیب شماره باید به همان تپه ای حمله بکنند که می شماریم، من هم بدون صحبت نشسته بودم، بچه ها از بحث و جدال بوجود آمده فقط می خندیدند و آن ایام مصادف بود با بحث های درب دانشگاه تهران که گروهکهای ضد انقلاب هر روز صبح تا پاسی از شب جلو دانشگاه جمع می شدند و افکار گروهکی خود را تبلیغ می کردند، بچه ها هم از این می خندیدند که آن موقع بسیار شبیه شلوغی درب دانشگاه تهران شده بود و تعجب من از این بود با اینهمه سروصدا چرا صداها به دشمن نمی رسد مثل اینکه نیروهای عراقی آن شب همه کر و کور شده بودند.

تعجب می کردم زیرا نیرویی که قرار بر حمله به دشمن را دارد نباید اینقدر بحث برای نقاط تعیین شده داشته باشد ولی متأسفانه بحث بوجود آمده بود و من از این وضعیت بسیار نگران بودم فقط لحظه به لحظه به ساعت مُچی خودم نگاه می کردم و در این فکر بودم وقت از دست می رفت و فرصت ما هر لحظه کوتاه تر می شد، حرفهای تبادل شده با هم به تندی بالا گرفته بود و هیچ کدام از آنها کوتاه نمی آمدند، کار به جایی رسید که حمید گفت نیروها برای سازماندهی مجدد به عقب برمی گردند.

اختلافات و نرسیدن به تفاهم نتیجه اش را پس داد و ما به فرمان حمید به سمت عقب به همان شکل و آرایشی که رفته بودیم برگشتیم، نزدیک به اذان صبح به مقر و قرارگاه خود برگشتیم موقعی رسیدیم که اذان صبح را گفته بودند.

من به بچه های دستۀ خودم گفتم نمازتان را بخوانید و بعد بخوابید و گرنه اگر کسی قبل از خواندن نماز خوابید نمازش قضا می شود.

خودم نیز با همۀ خستگی ها به سنگرها سرکشی کردم و همانند دیگر دوستان برای استراحت و خواب به سنگر رفتم.

قبل از اذان ظهر از خواب بیدار شدم، خیلی خسته بودم، به سختی توانستم از سنگر خارج و ظرفهای غذا را داخل فرغون گذاشتم و چون که همه نیروها خواب بودم خودم دسته های فرغون را بلند کردم و به سمت مقر فرماندهی که تدارکات نیز همان جا بود حرکت کردم.

بعد از رسیدن به مقر فرماندهی و گرفتن خبر از حمید، ماشین تدارکات از شهر رسید و بعد از تقسیم غذا به سنگر خودم برگشتم.

صدای اذان از رادیو شنیده می شد، سهمیه غذای برادران را به درب هرکدام از سنگرها می بردم می دیدم همه خوابیده اند و خسته.

به هر مشقتی بود غذا را بین برادران تقسیم کردم و خودم برای خواندن نماز به کنار نهری که از کنار روستا می گذشت رفتم.

خودم تنها کنار نهر آب نشسته بودم و هیچ یک از نفرات حاضر در جبهه را نمی دیدم.

نگاهم را به هر جهت می چرخاندم کسی نبود، خستگی نفرات کاملاً مشهود و چاره ای هم نداشتیم، شاید بیشترین عامل خستگی این بود که عملیات انجام نگرفته بود و ما دست خالی به مقر برگشته بودیم، من هم با خستگی فراوان توانستم وضو گرفته به سنگر برگشتم.

بعد از خواندن نماز و خوردن نهار مجدداً خوابیدم.

با سروصدای بچه ها که با هم شوخی می کردند از خواب بیدار شدم، نزدیک به غروب شده و بچه ها کنار چاه آب جمع شده بودند و با کشیدن آب از درون چاه به همدیگر آب می ریختند و شوخی می کردند.

صدای خندۀ برادران نشان از رفع خستگی می داد، اما موقعیت مناسبی برای تجمع بیرون از سنگر نبود.

پس از چند دقیقه ای از سنگر بیرون آمدم، همه بچه ها دوستان هم محله ای خودم بودند، دوست نداشتم مانع تفریح آنها باشم ولی دشمن یکی از عادت هایی که هیچ و قت تا شروع عملیات فتح المبین قطع نشد اینکه سه وعده آن هم هنگام اذان صبح و ظهر و مغرب با آتش انواع سلاحها از ما پذیرایی می کرد.

خیلی نگران سلامت بچه ها بودم، می دانستم هر آن گلوله باران دشمن شروع می شود، نزدیک شدم، گفتم برادران به سنگر خودشان بروند نزیک به غروب دشمن اینجا را به آتش می گیرد.

اما در جواب من فقط می خندیدند و شوخی هایشان قطع نمی شد، در این موقع شهید مصطفی کمال و رحیم منزوی به طرف سنگر خودشان می رفتند، برگشتم به سمتشان و خواستم مصطفی کمکی برای تأیید حرفهایم همراه کرده باشم که یک آن همه جا تاریک و گردوغبار شدیدی ایجاد شد.

یک لحظه همه چیز بهم ریخت و من بعد از پرتاب به هوا با کمر به زمین خوردم، خواستم بلند بشوم دوباره به زمین خوردم، متوجه شدم مجروح شده ام، کنار چاه هیچ کس را ندیدم، همه به سنگرهایشان رفته بودند.

شهید مصطفی و رحیم هنوز در صحنه مانده بودند، با مشاهده وضعیت به طرفم آمده و با کمک آنها به سنگر امداد منتقل شدم.

هوا تاریک شده و اذان مغرب گذشته بود، حمید به سنگر امداد آمد و احوالم را پرسید، بعد از صحبت با برادر امدادگر محمدعلی نجف، از من پرسید تا صبح تحمل ماندن داشته باشم و چونکه می دانستم انتقال از آب آن هم هنگام شب کاری بسیار سخت بود، بدن جهت به حمید گفتم می مانم، فردا صبح به شهر منتقل بشوم ........

ادامه دارد

/ 6 نظر / 18 بازدید
رضا

چه معرکه ای! چه روزهایی بود. "یاد ایامی که در گلشن فعانی داشتیم". یاد شهدای صالح مشطط بخیر؟ سرلشکر شهید آبشناسان هم در مقطعی از ارتشی هایی بود که در منطقه خدمت کرده بود. با ایشان برخورد کرده بودید؟ راستی، مطلبی در مورد چگونگی شکل گیری جبهه صالح مشطط فرستاده بودم. دریافت کردید؟

رضا

عکس سمت راستی کیه؟ قد و قامت ایشان و بخصوص حالت ریش این بزگوار بنده را به یاد شهید عنایت الله علم الهدی می اندازد که در انفجار مین ها در صالح مشطط شهید شد. خداوند درجاتش را عالی کند. قرآن را با صورت زیبایی می خواند. حضور در جلسات باصفای قرآن قبل از انقلاب را مدیون او و جمعی از شهدای همراهش هستم. مانند شهید احمد لیاقتی، شهید بهمن پوردیان، شهید محمدی درمغان، شهید سید جمشید صفویان، شهید محمدعلی دوستی زاده و ... . یادگان گرامی باد.

زارع

با سلام و ادب و احترام خدمت حاج علیرضا خاطره های رزمندگان از جبهه های پدافندی اول جنگ کمتر از عملیات ها نبود و شاید شنیدنی تر ، چون در آن موقع سازماندهی وجود نداشت و امکاناتی نبود ، لذا سختی ها و رنج های بچه ها در آن دوران بیشتر بود. خداوند به شما و همه یادگاران دوران دفاع مقدس خصوصاً برو بچه های جبهه شهدا (صالح مشتط) طول عمر با عزت همراه با سلامتی عنایت فرماید و در روز قیامت با همرزمان شهیدتان محشور بگرداند. آمین یارب العالمین والعاقبه للمتقین - یا حسین(ع)

سبحان

سلام عیدتون مبارک وتشکر از مطلب خوبتان... بروزم با چند خاطره طنز از بچه های تیپ 7دزفول...... حتماسربزنید............

رهسپارقدیمی

سلام امروز که این خاطرات را بازگو می کنیم اگر چه روزهای سختی بود اما چه شیرین تر و راحت تر از این روزهایی است که حسرت ماندن و رفتن یاران را داریم .

محمدحسین درچین

سلام حاجی گاه تصاویر درج شده را بیشتر از متن می خوانم . آفرین