تقدیر - اراده ای مافوق اراده ها

بسم الله الرحمن ارحیم

به یاد شهید جاویدالاثر محمدرضا خونساری

بعد از مجروحیت به شهر منتقل شدم، روزشمار تاریخ 1360/4/4 را نگاشته بود، دو روز از آمدنم به شهر می گذشت، هنگام اذان ظهر برای خواندن نماز ظهر و عصر به مسجد امام جعفرصادق(ع) رفتم بعد ازخواندن نماز به همراه علی فردعلی از مسجد بیرون آمدیم، علی زیر بغلم را گرفته بود و به آرامی به سمت بسیج حرکت می کردیم.

چند قدمی از مسجد دور شده بودیم که حمید شوهان به ما رسید از او پر سیدم از بچه های جبهه چه خبر، او سر را به پایین انداخت و گفت دیشب عملیات انجام گرفته و با موفقیت تک ایزایی زده و برگشته اند.

بعد سکوت کرد، گفتم چرا حرف نمی زنی بگو چه شده، حمید نمی توانست بگوید بُغض گلویش را گرفته بود و سر را پایین انداخته اشک می ریخت، فقط چند مرتبه می گفت محمدرضا وبعد هم سکوت .....

فکرم هزار راه و بی راهه را با پیچ و خمهایی به وسعت تاریخ طی کرد، خدای من از چیزی که ترس داشتم به آن رسیدم، موردی که نمی خواستم اتفاق بیفتد مثل اینکه ....

وجودم تحمل شنیدن خبر ناگواری را نداشت، با جسمی مجروح قبل از باز شدن دهان حمید اشکها ناخواسته شروع به باریدن گرفت.

خدای من چگونه تحمل تقدیرت را داشته باشم، من که از هر گونه احتمالی پیشاپیش سپر بلای محمدرضا شده بودم، اکنون چشمهایم لبهای حمید را منتظرند تا باز شده و احوال سلامتی محمدرضا را بگوید.

اما حمید چشمانش را به زمین دوخته بود و توان بلند کردن نداشت، هر چه از سکوت حمید می گذشت اضطراب و دلواپسی من بیشتر می شد.

بالاخره سکوت حمید توأم با گریه اش فضای میانی ما را درنوردید و اندوهی مالامال از غم شروع به بیان واقعه کرد.

آری علی جان دیشب عملیاتی که قرار بود انجام شود بعد از مجروحیت و رفتن تو انجام گرفت، تو که نبودی حمید عنبرسر از نفرات خواست جای تو را بین نیروها پرکنند، محمدرضا با شنیدن این در خواست بی درنگ از عنبرسر تقاضا کرد نام او را به جای شما بنویسند، محمدرضا با دستۀ یک رفت.

دیشب بعد از نماز مغرب نیروهای عمل کننده آماده ی حمله شدند، اوائل بامداد به پشت نیروهای دشمن رسیده و با آرایش منظم نظامی به دشمن بعثی حمله کردند، شب حمله دستۀ آنها به تپۀ سوم حمله کردند و چونکه تپۀ سوم به دیگر نیروهای عراقی از یک سمت به سه راهی قهوه خانه جاده ای که به طرف سایت چهار و پنج می رفت نزدیکتر بود بدین جهت تیربار دشمن بعد از متوجه شدن حمله نیروهای ما، بچه ها را به زیر رگبار گرفت.

محمدرضا تیری به سینه اش خورد و به زمین افتاد، بچه ها هرکدام به دنبال پاکسازی سنگرهای دشمن رفته بودند، محمدرضا روی زمین با مرگ و زندگی پنجه انداخته بود و توان بلند شدن از روی زمین نداشت.

سخن به اینجا که رسید دستم را از دوش علی برداشته و به سمت حمید یک گام به جلو رفتم، سرم را روی شانه حمید گذاشتم، در حالی که هر دو می گریستیم حمید ادامه داد.

محمدرضا هنوز می توانست حرف بزند، دستور عقب نشینی از سوی عنبرسر داده شد، هرکدام از بچه ها در هر موقعیتی که بودند به سمت محل استقرار حمید عنبرسر تجمع نمودند، هنوز هوا تاریک بود و بجز یک یا دو نفر هیچ کدام بچه ها از اتفاق بوجود آمده خبر نداشتند.

نفرات نزدیک به محمدرضا از او خواستند کمکش کنند تا به عقب برگردد اما محمدرضا نگاهش به نیروهای دشمن بود که لحظه به لحظه نزدیکتر می شدند، این جوان رعنای ما با گذشت و ایثاری غیر قابل توصیف با خواهش از دوستان خود خواست به عقب برگردند و برای نجات خودشان او را رها کنند.

با اصرار محمدرضا نفرات با او خداحافظی کردند و به سمت محل استقرار نیروها رفتند.

موقع برگشت به عقب حمید عنبرسر از فرماندهان خواست آماری از نیروهای خود بگیرند و بعد از سرشماری متوجه شد محمدرضا نیامده است، خواست خودش برای آوردن او حرکت کند که متوجه شد نیروهای دشمن بالای سر محمدرضا رسیده اند و کاری از کسی ساخته نیست.

نیروها به مقر خودی رسیدند در حالی که نفری از ما غایب بود و شادی عملیات به کام همۀ دوستان تلخ گردید، سخنان حمید تمام شد و قصۀ بی تابی من برای همیشه دست خوش زمان شد.

 محمدرضا رفت اما پرسشهایی هنوز بی جواب مانده اند، از خود می پرسم؟

محمدرضا جان زمانی که روی زمین افتاده بودی شدت هوای گرم جنوب به اوج خود رسیده بود، نمی دانم در آن گرمای سوزانِ تپه های صالح مشطط آخرین لحظات عمرت کسی بود تا عطش سینۀ مجروحت را التیام ببخشد؟

آیا هنگامی که نیروهای دشمن به تو رسیدند برای نجاتت کاری کردند، آیا هنگامی که می دیدند با مرگ فاصله ای نداری دست نوازشی بر سرت کشیده شد؟

کسی لبهای خشکیده ات را مرطوب هم نکرد؟

اگر آب نداشتند، می توانستند از قمقمۀ خودت آب بردارند، آیا چنین هم نکردند؟

آیا کسی بود برای رضای خدا جسمت را به خاک بسپارد؟

به هرگونه که دفن شدی چرا علامتی برای یافتن جسم نازنینت گذاشته نشد؟

برادر خوبم حتماً باید مفقود می شدی؟

شهید عزیزم چرا اینچنین شد، من که اسمت را از لیست بچه ها حذف کردم تا صدمه ای به تو نرسد.

اما تو آنچنان به سرعت رفتی که جاده ها هم از سرعت پر شتاب تو جا ماندند.

آری تقدیر اینچنین برایم رقم خورد، باید می ماندم و .....

التماس دعا

/ 11 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهسپارقدیمی

سلام برحاج علیرضا عزیز ممنون از لطف شما مطلب شهید اردو زاده را دریافت کردم . خداوند اجر شهیدان به شما عنایت فرماید .

سبحان

عرض سلام و تسلیت به مناسبت فرارسیدن ایام حزن و اندوه آل الله .مطلب زیبایی بود... بروزم با مطلبی زیبا از.......

محمد باغبان

سلام جناب بیباک عزیز من هم به نوبه خودم این ایام رو به شما تسلیت میگم مطلب جالبی گذاشتید یاد کردن از مردانی که دلاورانه به میدان جنگ رفتند و شهید شدند کاری ست ستودنی از شما ممنونم که دعوت کردید تا مطلبتون رو بخونم . به امید دیدار

سبحان

سلام.ایام سوگواری آل الله برشما دوست عزیز و بزرگوارتسلیت باد بروزم با محرم امسال..... ما رایت الا جمیلا.....

زارع

با سلام و ادب و احترام خدمت حاج علیرضای عزیز دست شما درد نکند ، خاطره زیبایی را بیان فرمودید. خدواند همه شهدا خصوصاً شهید محمد رضا خوانساری و برادر عزیزمان مرحوم حمید شوهان را قرین رحت خود قرار دهد و شما یادگار دوران پر افتخار دفاع مقدس را در پناه خودش حفظ نماید و قلمتان که پربار است را پر بارتر کند. والعاقبه للمتقین - یاحسین(ع)

سبحان

سلام بزرگوار.قبول باشه.. هفته بسیج برشما برادر بسیجی تهنیت باد... بروزم با بسیجی ....

محمدحسین درچین

با سلام با مطلب((از میدان فوتبال تا میدان مین )) در وبلاگ(چمدان آبی دزفول=محمدحسین درچین) منتظر دیدار شما هستم .

سبحان

سلام بزرگوار..... خسته نباشید.... 16 آذر ماه و روز دانشجو تهنیت.... در این نظر سنجی به من کمک کنید.... منتظر نظرتون هستم.....

سبحان

سلام بردار..... نخسته..... بروزم با چفـــیه ســـــــرخ منتظر دیدارتون..................

عبدالکریم غیاثی

سلام اقای بیباک نمیدانم مرا بجا میاوری یا نه. من در سال 60 حدودا سه ماهی در جبهه صالح مشطط ودر سنگر {خانه} فرماندهی همراه شهید عنبرسر .ناصر قاطمه باف و... ونیز در خانه ای که خمپاره 81و120 در ان بود بهمراه شهید محمود ال قصاب و... بودم . شهدای زیادی انجا بودندخد رحمتشان کند.