برای شهید حاج احمد سوداگر

 

آخر تو که بودی، که در حرکات موزون خود با ناراحتی جسمانی از همه ی ما سبقت گرفتی، آنگونه پرواز نمودی که هیچ پرنده ی تیز پروازی توان رسیدن به تو را نداشت، خصوصیات خاص و همت بلند تو فقط مرا به دعاها و توسلات به درگاه خداوند سبحان میکشانَد که تو مردی آسمانی بودی.

احمد جان تو مصداق و گواهی زنده بودی تا آنجا که با خواندن دعای ندبه شاهدی بر شناختن مومنان راستین ولایت شده بودی، آنجا که می فرماید (یا علیُ لم یُعرَفِ المومِنونَ بَعدی) تو به حق از مومنان راستین مولاعلی(ع) بودی که سفارشات و خواستگاههای امام متقین و سرور موحدان عالم را به سادگی هرچه تمام تر به دوستان دیکته نمودی و بدون حاشیه ای سر به عبودیت و بندگی خالق خویش گذاشته و وظیفه ی مجاهد بودن و مجاهد ماندن را به همه تفهیم کرده و خود عامل به سخنان خود می شدی.

در دعای ندبه رسیدم به جایی که از خصوصیات پیروان رسول اکرم حضرت محمد(ص) و امام علی(ع) می گفت و در آن لحظات عرفانی تو در کنارم نشسته و همگام با ما اما مصداقی برای ما در آنگونه بودن یاران راستین و شیعه ی بعد از پیامبر اکرم(ص) را برایم ترسیم نموده بودی، همانگونه که با کلمات دعا حرکت می کردم به همراه خود تو را می دیدم خدا را گواه احساس می کردم تو با ما و همگام با آن خصوصیات حرکت می کردی.  

تو مرد خدا بودی و افسوس که مردان خدا زود پیر می شوند، زود می شکنند و زود بار سفر می بندند، آخر چگونه می شد با اینهمه ناراحتی جسمی غم دیگران را با خود بِکِشی، ظرافت طبع لطیف تو زبانزد خاص و عام است، می دیدم در تمامی موارد اجتماعی نظرات تو با همه ی ما فرق داشت موقعی که آن عزیز از تو پرسید احمد برای سهولت کارهای اجرایی ارباب و رجوع چه پیشنهادی داری، تو هم بعد از گفتن نظر خود آنگونه که گفته بودی انجام گرفت و با ناباوری جمعی از برادران تحسین آن عزیز نثار زبان شیوای تو شد، از آنجایی که تو از جنس مردم بودی هرگز در پیشنهادات خیر خواهانه خود از مردم دور نمی شدی، آخر چقدر عوامل مادی باید مهیای ساختن جوانمردی به این متانت و شخصیت فردی با این کرامت فراهم گردد تا موجودی به این عظمت بوجود آید.

در خیال خود بسیار می گویم با این بلندی روح منا و طبع بدیع و صنع لطیف، فرشتگان چگونه میزبان تو شدند، چگونه ممکن بود این مرد خدا به سادگی عروج داده شود و به آسمان و نزد پروردگار شرفیاب گردد، (( یکی پاسخم دهد احمد چگونه رفت)) ؟

احمد جان خودت چیزی نگفتی اما، دلم گواهی می دهد تو میزبانانی عالی مقام و مستقبلینی از اعلا علیین داشته ای، آخر تو کوله بارت با ما بسیار تفاوت داشت، یادم می آید زمانی که روی مین رفتی، من و تو عقب آمبولانس، قبل از رسیدن به بیمارستان زمانی که از من تقاضای خواندن دعای فرج نمودی و من هم با گریه برایت دعا را می خواندم، آنجا هیچکس بجز من و تو و خدای رحمن شاهدی نداشتیم اما با خواندن دعا احساسی عجیب در وجودم شعله کشید، حس می کردم فضای مظلومیت و غریبی ما را سفیران رحمت خداوندی اطاقک آمبولانس و فضای کوچک ما را معطر نموده بودند.

تو فردی نظامی بودی اما اکنون نمی خواهم تو را از این وادی ببینم، می خواهم تو را با لباسی ساده و از جنس مردم بی ریا نگاهت کنم، می گویند شغل نظام روحیات افراد را جدای از دیگر مردمان می گرداند، اما تو چنین نبودی، حتی زمانی که در لباس نظام بودی دلت برای مردمان هم نوع خود می تپید و سوزی از سر به روانت نهیب می زد که مواظب باش مردمان ساده و بی پناه پایمال نشوند، تو اینگونه بودی و فاصله ی تو با ما هر آن بیشتر و بیشتر می شد.

گویا زمین و زمان دست به دست هم داده تا زبان به تحسین تبارک الله احسن الخالقین را متبرک به قامت وجود نازنین و جوان خوش سیمای دوران جهاد و شهادت هشت سال دفاع مقدس بپوشانند. احمد جان اکنون میخواهم چیزی را که در حیات و بودن تو نگفته ام بر زبان و بر کلام خود متبرک کرده باشم که تو یوسف ما بودی.

الله اکبر ولله الحمد از اینهمه عظمت روح بلند تو که مانده ام این روح خدایی و پرورش یافته ی مکتب پاک نبوی را چگونه با این تن خاکی می کشیدی.

یا من اظهرالجمیل بقدرته، تو ردای زیبای بندگی خدا را به تن کرده بودی و با دیدنت زبان به تسبیح پروردگار جاری می گشت، احمد جان اکنون که می خواهم از تو بگویم تمامی سکنات و منویات عالم ملکوت در مقابلم به صف آرایی حاضر گشته اند، نمی توانم از اینهمه زیبایی هایی که در نظرم به خودنمایی آمده اند چشم پوشی کنم، آخر کجای خلقت خداوندی می توان جایگاه بزرگ مردی مهیمن را جستجو کنم، تو آنقدر با شجاعت و دلیر در جبهه ها گام برداشتی که به شهادت تمامی برادران و دوستانت همه ما به این باور رسیده بودیم (هرکجا تو باشی آنجا محلی امن و آرام کننده دلها بود تو همه ی ما را از ترس ایمن می کردی.

نمی خواهم تو را آنچنان بسُرایم که نسل جوان ما با احمد عزیز و دلربای جبهه ها فاصله گرفته و دور گردند اما همانگونه که تو تمکین وجود همه ی یاران بودی اکنون نیز شک ندارم با همان اقتدار در دلهای جوانان این مرز پُرگُهر خواهید درخشید و الگویی صدیق برای جوانانی خواهی بود که مشتاق درک حقیقت تو هستند و این از خصوصیات مجاهدان مخلص جهاد فی سبیل الله است چون همه چیز خود را وقف برای او کرده و او نیز به شایستگی تقدیر از مخلصین له الدین خواهد نمود.

حاج احمد تو رمز ماندگاری را چه زود فراگفتی و چه نیکو عمل کننده ای به نصایح بزرگان دین گشتی.

الله اکبر ولله الشکر، تو شاکر به تمام معنای خداوند سبحان بودی، تو با عمل خود که همانا خدمت به بندگان خدا بود پروردگار را عبادت کردی و شکرگزار درگاهش بودی، تو مرد روزهای سخت ما بودی، سینه ی مجروحت را برای آرام نمودن دلها به آستان قدس الهی هدیه داده و لحظات متمادی نشسته و نگرانی را از دوستان دور می کردی، احساس می کردم تو سفیر تنش زدا و پریشان زدای وجود ما بودی.

برادر عزیز و همرزمم تو از کجا بودی و از کجا آمده بودی که اینگونه می اندیشیدی، مگر آن آب و نانی را که تناویل می کردی غیر از آن بود که ما صرف می کردیم و اینگونه ثمر می داد. 

آه احمدم از کجا بگویم که این دلم آرام بگیرد و دوریت را تسکین دهنده باشد، تو مجموعه و کلکسیونی از همه ی نیازمندیهای ما بودی، با عمر شریفی که پشت سر گذاشتی چه نیکو بهاری را سپری کرده و جواب چگونه زیستن را به ما دادی و با این شیوه ی علی گونه ی تو حجت بر تمامی رهروان و پیروان ولایت تمام شد و عذری باقی نماند که تو، در عمل مخلصترین و بی ریاترین سرباز ولایت بودی.

هرکجا سخن از مدیریت و توانمندی می شد در کنار اهل سخن و با قامتی استوار دست در پنجه ی عالمان و سخنوران می گذاشتی و هل من مبارز می طلبیدی و از سویی دیگر زمانی که در منظر مردمان ساده و بی توقع قرار می گرفتی آن ساده زیستان را نیز شرمنده ی خود می نمودی، همین چند روز قبل از شهادتت بود، موقع خداحافظی از مادر، زمانی که کنار خیابان آماده ی سوار شدن بر ماشین می شدی و کارگر ساده ای با عبور از مسیر و دیدن تو برای عرض سلام و احترام سریع موتور سیکلت ساده و کارگری خود را خواست کنار زده تا به نزد شما در اینطرف خیابان حرکت کند.

اما تو به آن ساده پوش و کارگر فرصت پیاده شدن هم ندادی و سریع عرض خیابان را طی کرده و با اشتیاق و با لبخند او را در بغل گرفته و مورد محبت قرارش دادی و او زمانی که این حرکت شما را دید با ریزش اشک تو را نگاه می کرد و شرمنده از برخورد متواضعانه تو گردیده بود و این عمل تو، تا آنجا در ذهن او ماند که بعد از شهادتت ساعتها در کنار مزارت نشسته و اشک می ریخت و بلند بلند می گفت خدایا چرا باید اینگونه افراد بی ریای تو از ما جدا شوند.

تو پرنده ای تیز پرواز بودی و از قبل این موقعیت خویش را سروده بودی که (( ناگهان خواهم رفت )) ، وقتی می روم که (( هیچکس انتظار رفتنم را نداشته باشید)) ، اما افسوس که  رفتن ناگهانی، فوران آتش هجران، لِجام افسار روزگار را خواهد بُرید، چند هفته ی آخر عمرت می دیدم لبخند های معروف خودت را بر لب نداشتی، چشمانت انگار گمشده ای را جستجو می کردند، نمی خواستی لب به سخن بُگشایی اما با رفتار مهربانانه و با مهمان نوازیهای عارفانه ات آهنگ وداع را بیصدا نواخته بودی و بعد از هجرت به دیار دوست همه را به این بزم عاشقانه دعوت نمودی و می دیدم آیه امن یجیب را دیگر برای خود نمی خواستی و ثواب آن را برای خانواده، دوستان و یاران به جای مانده از قافله عشق سپرده بودی.

خوبِ من اگر بنشینم و لحظه های ممتد در مدح تو گویم پایانی و انتهایی سپری نخواهد شد، اما با دلی مضطر و قلبی مملو از غم هجران تو ندا سر می دهم:

اَلَذینَ امَنُو وَ عَمِلُو الصالِحاتِ طُوبی لَهُم و حُسنُ مَاب (سوره رعد آیه 29) .

کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، برای آنان زندگی با سعادت و بازگشتی نیک است.                 

صبح، ماهی به دلم پر زد و رفت                   

خیمه بر بال ملائک زد و رفت              

ملتی منتظر و خود به تماشاگه راز                 

دست بر شانه ی یاران زد و رفت

کسی که هرگز داغ حاج احمد، را از دل نخواهد بُرد و همیشه با یاد حاج احمد زندگی می کند، ارادتمند علیرضا بی باک             والسلام 

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
مهر

سلام حاج علی خواندم. با نگاه و روح و احساس خودت خواندم. نفهمیدم کی تمام شد. خدا خودش صبر می دهد.

رایحه(ناصر آیرمی)

سلام حاجی نمی دانم چرا یکدفعه دلم هوایی شما شد. هنگامی که به سرگذشت سری زدم نوشتار پر سوز تو، قلب مرا هم آتش زد. اما این را بگویم راهی که حاج احمد ترسیم کرد برای همیشه باز است. وبلاگ ما (رایحه): www.rayehe5.blogfa.com