شهیدی از جبهه دالپری

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده و راوی : علیرضا بی باک

جبهه دالپری و شهادت محمدحسن سفیران

تاریخ 1359/10/28 از طرف بسیج مرکزی اعلام شد سه نفر داوطلب برای اعزام به جبهه دالپری معرفی شودند در مرحله اول من به همراه محمد فردوسی و شهید محمدحسن سفیران آمادۀ اعزام شدیم ولی من به جهت موردی از اعزام منصرف شدم و به حسن گفتم مگر نه آن  مورد به شما هم مربوط می شود صبرکن چند روز دیگر با هم برویم، ولی ایشان اصرار می کرد باید بروم، دونفرشان شب هنگام به بسیج مرکزی رفته و من هم آنها را تا بسیج مرکزی مشایعت کردم.

همان شب به جبهه دالپری اعزام و چونکه حسن رانندگی می دانست، ماشین جیپی اطاق دار به ایشان دادند و در تاریخ 1359/11/1 آنروز صبح هوا بارندگی و لغزنده بود که حسن برای آوردن آذوقه به عقبه رفت و متأسفانه ماشین در هوای بارانی روی زمین لغزنده و در سراشیبی به درون رودخانه سقوط کرد و بعد از سه روز از اعزام ایشان با خبر شدیم به شهادت رسیده است.

 خبر شهادت حسن سفیران برای من بسیار سخت و باور نکردنی بود زیرا ارتباط دوستی ما با هم ارتباطی بسیار نزدیک و صمیمی بود و اصلاً نمی توانستم مرگ او را باور کنم.

روزهای اول آشفتگی و پریشانی من به حدی زیاد شده بود که دوست داشتم زمین دهان باز کرده و مرا نیز به شهیدان برساند، اگر میدانستم چنین می شود حتماً با او می رفتم.

شهید حسن سفیران را به شهر آوردند و از آنجا که اولین شهید مسجد امام جعفرصادق(ع)بود درد و رنج بسیار زیادی را تمامی دوستان بسیجی متحمل شدند، اسم شناسنامه ای شهید محمد حسن بود ولی خانواده به ایشان حسن می گفتند بدین جهت در جمع دوستان نیز معروف به حسن بود و ما ایشان را با نام حسن صدا می زدیم، حسن جوانی شاداب و اجتماعی بود با وجود سن و سال کمی که داشت اما رفتارهای او همانند افراد ده سال بزرگتر از خودش نمودار بود.

اطلاعاتش از دیگر بچه ها بیشتر بود، روزی که ایشان را تشییع کردیم هوا بارانی بود بچه های مساجد اطراف ( مسجد شهداء و میثم ) و مسجد خودمان افراد را مسلح کرده بودند، پلاکارد جلو تشییع کنندگان و افراد مسلح آمبولانس حمل شهید را احاطه نموده بودند، باران باریدن گرفت و مردم همه زیر باران با شعارهای الله اکبر، خمینی رهبر و ......   شهید را به طرف بهشت علی مشایعت کردند، بعد از رسیدن به بهشت علی جنازه شهید را به غسالخانه بردند و من هم داخل غسالخانه شدم دوست داشتم تا آخرین لحظات در کنار او باشم، ولی چاره ای نیست باید دوری را پذیرفت، جنازه را داخل حوض برای دادن غسل قرار دادند.

حسن آرام و بی صدا کف حوض غسالخانه خوابیده بود، نگاهش کردم آثار جراحت و یا ترکشی روی بدنش نبود، بیشترین موردی که وجودش هر بیننده ای را به خود جلب می کرد وجود سراپا گل آلودش هر چشمی را به خود می کشانید.

تنها نقطه ریزی روی گیجگاهش نمایان بود، وقتی علت را سئوال کردم گفتند بعد از افتادن ماشین درون رودخانه دستگیرۀ درب ماشین به گیجگاهش خورده و به جهت بیهوش شدن نتوانسته از ماشین خارج شود و همۀ وقایع دست به دست هم داند و حسن به شهادت رسید.

شاید هفته ای از شهادت حسن می گذشت شب به خواب دیدم حسن به دیدنم آمد با دیدنش می دانستم شهید شده، دستانش را با هردو دستم محکم گرفتم بعد از احوالپرسی جویای وضعیت و محل بودنش را پرسیدم و او هم با آرامش و خونسردی جواب سخنانم را می داد او گفت محلی که هستم بسیار خوب و زیباست، اصلاً ناراحتی ندارم همینطور که صحبت می کرد دستانش را رها نمی کردم و دائماً از او سئوال می کردم و او جواب می داد به او گفتم من هم می خواهم با تو باشم دیگر نمی خواستم از آن موقعیت جدا شوم، اما حسن چندین مرتبه پشت سرهم می گفت علی جریانی است که تو فعلاً نمی آیی.

از من اصرار که می خواهم با تو باشم و او در جواب می گفت جریانی است بعداً خواهی آمد اکنون زمان ملحق شدن نیست، من هم با شنیدن هر بار که نه می گفت با گریه خواسته ام را تکرار می کردم.

 با صدای دیگر دوستان که برای نماز صبح بیدار شده بودند از خواب بیدار شدم.

منادی به گوشم خواند:

اِلاَّ الَّذینَ صَبَرُا وَ عَمِلُو الصّالِحاتِ اولئِکَ لَهُم مَغفِرۀٌ وَ اَجرٌ کَبیرٌ   سوره هود(11)

مگر آنان که صبر کردند و عمل صالحند بر آنها آمرزش حق و اجر بزرگ است

درود خدا و اجر و پاداش بی انتهایش به روان پاک و مقدس شهیدان اسلام و عزیزانی که در جنگ هشت سال دفاع مقدس به ملکوت حق رسیدند.

/ 3 نظر / 42 بازدید
رضا

سلام این خاطره برای من جالب بودم. اخوی بنده ، شهید امیر زبیب، هم در جبهه دالپری شهید شده بود (10/10/59) اما نمی دانستم از دزفول رزمنده دیگری هم در این منطقه شهید شده است. دالپری فاصله زیادی از دزفول و خطوط مقدم جبهه مانند کرخه و ... داشت لذا بعد از ماه های اول که شماری معدودی از رزمندگان دزفول به این جبهه رفتند، دیگر کسی از دزفول به این منطقه اعزام نشد. کاش دوستانی مانند شما که به این سوابق اشراف دارند توضیحاتی در مورد چگونگی گشایش و موقعیت خطوطی مانند دالپری ، بلتا ، صالح مشطط و ... که به نوعی در پشت جبهه مقدم عراق ایجاد شد، برای نسل جدید می نوشتید. در واقع دشمن بعثی اولین ضربه ها را از ناحیه همین جبهه ها و در جریان عملیات های ایذایی اما محدود رزمندگان (مانند مین گذاری موردی در جاده دشت عباس و ...) دریافت نمود و شناسایی های منتهی به پیروزی های بزرگ فتح المبین نیز مدیون همین دوره پدافندی بود. همیشه معتقد بوده ام و هستم که شهدای دوره پدافندی جنگ از مظلومترین شهدا هستند چون شهادت آنها در دوره سخت و تلخ عقب نشینی ها یا رکود جبهه اتفاق افتاد و نامشان با پیروزی های بزرگی مانند فتح المبین یا بیت المقدس همراه نبود ت

علی رضا

سلام حاجی عزیز[گل]. میشه ادرس مسجد امام صادق (ع) رو بفرمایید

زارع

با سلام و ادب و احترام خدمت حاج علیرضا خاطره ی غم انگیزی بود ، خدا رحمت کند همه ی شهدای جنگ را بخصوص شهیدان سفیران و زبیب را که از شهدای مظلوم دزفول هستند. تا آنجا که یادم می آید یک بار سردار سید مجید موسوی خاطره شهادت شهید امیر زبیب را برایم تعریف کرده است ، فکر می کنم زمان شهادت شهید امیر زبیب سید در جبهه دالپری بوده است. اگر برایتان میسر است از ایشان سؤال کنید با حوصله توضیح می دهد و در وبلاگتان بنویسید. انشاءالله خداوند همه ی شهدا را با حضرت اباعبدالله (ع) محشور بگرداند و ما را از شفاعتشان محروم نکند. آمین یارب العالمین والعاقبه للمتقین - یا حسین(ع)