لبخند حمید به نعمتهای الهی

چند روزی از شهادت سیف الله صبور می گذشت جبهه شهداء(صالح مشطط) غوغایی برپا شده بود، غم و اندوه تمامی جبهه را فراگرفته بود و هیچکس حتی حوصله صحبت کردن با دیگری را نداشت، جو بسیار غمبار و مصیبت زده ای در جبهه شهداء حاکم شده بود و در این بین بدتر از همه حال و هوای حمید عنبرسر فرمانده عزیز و دلربای جبهه منقلب و گرفته بود حمید که تا آن روز هرگز خنده از لبهایش قطع نمی شد یکباره صفحه ی روزگار چهره اش را بر عکس تمامی عمرش به نمایش گذاشته بود.

حمید روزگار بدون سیف الله را نمی خواست، او علاقه بسیار زیادی به سیف الله داشت و به گونه ای شده بود که بیست و چهار ساعت اول شهادت سیف الله، حمید نمازهای یومیه اش را چندین مرتبه باید می خواند زیرا بعد از الله اکبر گفتن و خواندن سوره حمد، حمید تاب  و تحملش لبریز و باعث گریه های توامانش می شد، به گونه ای که بین نماز می نشست و گریه های طولانی ادامه می یافت.

هیچکس توان آرام نمودنش را نداشت، به یک نقطه از سنگر خیره می شد و برای لحظات زیادی سکوت را برای خود انتخاب می کرد، در آن لحظات به چه می اندیشید هیچکس نفهمید و هرگز برای کسی نگفت در آن لحظات با خود چه می گفت و از خدای خود چه آرزویی می کرد سخن نگفت، فقط دوستان شاهد هرلحظه ذوب شدن جوان خوش سیما و رعنای دلنشین جبهه، یعنی حمید عنبرسر بودند، همه از علاقه این دو نفر به هم مطلع بودند، ولی نه آنقدر که حمید از خود نشان می داد، حتی غذا خوردن حمید هم به هم ریخته بود.

بعد از شهادت سیف الله بچه ها سعی می کردند حمید را در سنگر فرماندهی تنها نگذارند چونکه به محض اینکه تنها می شد گریه هایش قلب هر شنونده ای را به درد می آورد، آن روز هم طبق معمول روزهای گذشته چند تن از بچه های رزمنده برای آرام نمودن حمید به سنگر فرماندهی آمده بودند و به گونه ای می خواستند حمید را از جو حاکم بر خودش خارج نموده و مشغول صحبتهایی در زمینه های متفاوت می کردند.

هرکسی حرفی را پیش می کشید و چونکه دیگر دوستان می دانستند هدف از این صحبتها چیست همه به اتفاق هم اجازه نمی دادند فضای سکوت بر سنگر و حمید غالب گردد، بدین جهت بعد از اتمام هر صحبتی، مطلبی دیگر میهمان جلسه آن روز می گشت، در آن لحظات طاقت فرسا و سخت. همه مضطرب از بی تابی های حمید بودند.

حمید به یکباره کلام سخن را به دست گرفت، بسیار از خصوصیات شهید سیف الله صبور گفت، گفت و گفت تا حواسها را کاملاً به خود معطوف کرد، حمید آنچنان با سوز کلامش را بر زبان می راند گویی دنیا به آخر رسیده و دنیا نزدیک به خاموشی شده است، شاهدان آن زمان چگونه بگویند حالات دوستان شهید خود را که قابل تصور آیندگان باشد؟ ولی هرچه بود، آن روز حمید گفت، از رابطه ی دوستی ها و علاقه به شهید گفت، از محبتها و مهربانیهای بین دو نفرشان گفت، از صمیمیت و جذبه ی شهید گفت، می گفت و می گریست، می گفت و اشک می ریخت.

به یکباره به خود برگشت، از خود گفت از علاقه ها و آرزوهای درون خود، هرگز نگفت دوست دارم چه بشوم، به چه رتبه ای از این دنیای مادی برسم، نگفت چه درجه ای از مدارج عالیه را آرزو دارم، هرچه گفت از روح و روان پیوسته به لقاءالله را سر داده بود، بعد از گفتنهای بسیار سکوت کرد سر را پایین انداخت و برای لحظاتی سکوت سنگر را به خود معطوف داشت.

حمید سر را بلند کرد و با نگاه محبت آمیزش همه دوستان را با چشمان نازنینش یکی پس از دیگری نگاه می کرد و می خندید، همه دوستان متعجب از اینکه چه شده، حمید که تا کنون گریه هایش امان از همه ی ما بریده بود اکنون چه شده به یکباره آنهمه گریه ها تبدیل به خنده گشت، حمید برای لحظاتی فقط می خندید و همه متعجب از این واقعه همراه با او می خندیدند ولی هرکسی با خود خیالی در سر را همراه خنده هایش نموده بود، هیچ کس انتظار حرف عجیبی را نمی کشید، حمید از خنده ایستاد و باز هم همه ی حاضرین در سنگر را برای بار دوم از نظر گذراند و بعد از چرخاندن سر به یک دور کامل سنگر، نگاهش را متمرکز تمامی افراد نمود وگفت بچه ها از خدای خود آرزویی کرده ام، دوست دارم آنطور که تا کنون برایش بنده ای مطیع و فرمانبردار بوده ام، اکنون او نیز خواهش مرا به عنوان بنده ای سربه زیر و مطیع درگاهش بپذیرد و این آخرین خواهش من از خدایم می باشد.

همه منتظر که خدایا حمید از درگاه خداوند سبحان چه آرزویی می تواند در این لحظات داشته باشد، حمید ادامه داد دوستان در این جنگ امکان شهادت برای هرکدام از جمع ما وجود دارد و احتمال شهادت بسیار زیاد گشته است و هرکس باید آرزویی داشته باشد که من از خداوند خود آرزو کرده ام هنگام شهادت با لبی خندان به درگاهش بروم و دوست دارم هنگام وداع از این جهان به همه ی زیباییهای خلقت تبسمی داشته باشم و لحظات وداع از این دنیا، خندان ترک این دنیا کرده باشم.

حمید به آرزویش رسید، یکماه بیشتر تحمل دوری سیف الله را نداشت و تاریخ شهادت سیف الله 1360/6/3 و تاریخ شهادت حمید عنبرسر 1360/7/3بر سر مزارشان ثبت گردید. روحشان شاد و رحمت ابدی نثار تمامی شهدای ما باد.

/ 7 نظر / 13 بازدید
مهر

سلام حاج علی من هنوز گریه های حمید را برای سیف ا... بیاد دارم. من با دیدن عکس خانه های گلی مشطط دلم می گیرد. چند روز پیش با مهندس محمد جمال زاده گفتگو می کردم. محمد هم از همان روزها بااخلاق و دوست داشتتی بود.

یاوران روح ا...

سلام وبلاگ شهید روح الله سوزنگر راه اندازی شد لطفا لینک بفرمایید

پلاک های گم شده

سلام حاجی جون. بسیار سپاسگذارم که در مورد به روز شدن وبتون بهم اطلاع دادین. خیلی خیلی منتظر این پست بودم که به حمد الله قسمت شد و این خاطره زیبا رو خوندم. حاجی جون دست شما رو میبوسم [گل]. انشا الله خداوند نگهتون کنه. خاطره تکان دهنده ای بود. حاجی جون قلم خیلی خوبی دارید. خاطره تقریبا کامل بود ولی اگه در مورد نحوه شهید شدن اقا حمید مینوشتید برامون خیلی جالب تر بود. ماجور انشا الله[گل] انشا الله که شرمنده شهدامون نباشیم.

سرباز روح الله

سلام حاجی خیلی دوست دارم شما رو از نزدیک زیارت کنم. ولی نه من شما رو تا کنون از نزدیک دیدم و نه شما من رو. در ضمن کمی هم خجالت میکشم. حاجی جون کدوم مسجد میتونم شمارو زیارت کنم. از همسنگراتون هم نیستم. یه جوون معمولی معمولی. شاید تونستم بر خجالتیم غلبه کنم و شرف یاب بشم. ایمیلم رو نوشتم .برام ایمیل بزنید. البته حاجی اگه دوست داشته باشید. سایتون مستدام یا علی

موزون

سلام حاج علی / دهه فجر بر شما مبارکباد....روح ملکوتی شهید عنبرسر و شهید صبور از شما راضی باد

بنگروز

خاطره تکان دهنده ای بود با اجازه تون برا رادیو کارش میکنم...

محمد ابراهیمی نیا

خاطره بسیار تکان دهنده ای بود. همچنین عکس دومی که گذاشته بودید، بسیار برایم تکان دهنده بود؛ به یکباره احساس کردم به جنازه پدر شهیدم نگاه میکنم. http://up.download.ir/di-46XP.jpg باشد که روح شهدایی همچون شهید حمید عنبرسر و شهید سیف الله صبور از ما جوانان این دوره راضی باشند، خداوندا توانمان ده که شرمنده شهدایمان نباشیم