حُجب و حیاء رزمندگان

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطره ای از : حاج محمدعلی بی باک

موضوع : حُجب و حیاء رزمندگان

یکی از اصولی را که دائماً هنگام شناسایی ها به ما تذکر داده می شد رعایت اصول شناسایی رفتن بود و یکی از موارد آن رعایت سکوت بودکه باید می نمودیم .

یک روز صبح طبق روال معمول بعد از صرف صبحانه حاج محمد دستم را گرفت و گوشه ای برد و گفت باید برویم با شما کارمهمی دارم ، به ایشان گفتم حاج محمد شما را به خدا و امواتت قَسَمِتان می دهم تسویه حسابم را بده دیگر نمی خواهم با شما کار بکنم اصلاً از اطلاعات و عملیات لشکر می روم و از نصیحتهای شما خسته شده ام می خواهم با گردانهای رزمی باشم. در کارهای دیده بانی و شناسایی و شنود هم بوده ام. مشکلات و خطرات بودن با بچه های اطلاعات یک طرف و نصیحتهای شما نیز از بس تکرار شده برایم اذیت کننده و از جنگ با عراقیها بدتر شده است. من دیگر قادر به کارکردن با شما نیستم و نمی خواهم اینجا بمانم ، ایشان گفت حرف اضافه نزن و بیا اینجا کارتان دارم ، اگر همیشه حاج محمد هنگام نصیحتهایش اَخم کرده و ناراحت بود این مرتبه دائماً می خندید و سر را به پایین انداخته بود و فقط می گفت بیا برویم کارتان دارم من هم هزار راه در دلم می رفتم دائماً برای خودم میجگفتم این بار چه کاری کرده ام که باید نصیحت بشنوم ، این چه نصیحتی است که خنده به همراه دارد و من خیلی اضطراب آن را داشتم چه چیزی رُخ داده. چه عملی از من سر زده. و چه می خواهد به من بگوید .

گفت یک پارو بردار و سوار بر بلم که من هم از ایشان پذیرفتم یک پارو برداشتم و سوار بر بلم شدم او داخل بلم نشست و من هم نشستم ، گفت پارو بزن که با زدن پارو بلم به حرکت در آمد و وارد نی زار هور شدیم. او فقط می گفت پارو بزن و همینطور می رفتیم ، به حاج محمد گفتم خیر باشد هرموقع خبری می شد مرا پشت یکی از سنگر ها می بردی و همانند گوسفندی آمادۀ ذبح قربانی. برایم صحبت می کردی ، چه شده مسیر را عوض کرده ای و دل به هور داده ای و دائماً می گویی پارو بزن ، هر چقدر پارو می زنم می گویی هنوز هم پارو بزن ، نمی گویی چه شده که خودم خبر ندارم. باز هم محمودی شکایتی آورده. ایشان نیز با متانت و ادب سر را به زیر انداخته بود ، با خنده گفت می گویم فعلاً برو بعد از چند لحظه دیگر حوصله ام تمام شد و صبرم به پایان رسید با ناراحتی پارو را از داخل آب بیرون آوردم و محکم به کف بلم کوبیدم، به ایشان گفتم دیگر یک قدم هم حرکت نمی کنم تا نگویی چه شده و چه خطایی از من سر زده از جای خود حرکت نمیجکنم .

اگر هم اصرار بر این دارید که برویم الآن از بلم پیاده می شوم و با شنا به مقر بر می گردم ، باید همین حالا بگویی چه شده و از من چه خطایی سرزده که هنوز هم باید برویم، ایشان دائماً می خندید و می گفت هیچ کار خلافی نکرده ای و می خواهم چیزی به شما بگویم شرم و حیا این اجازه را به من نمی دهد به زبان بیاورم و نمی دانم از کجا شروع به صحبت کنم ، منهم با عصبانیت پشت سرهم به ایشان می گفتم نمی گویی چه شده و ایشان نیز در هر بار اعتراض من جواب می داد آقا جان چیزی نشده ناراحت نباش و اجازه بده ببینم از کجا برایت مطلب را شروع کنم و منهم به ایشان گفتم حاج آقا ، جان به لب شدم نای از تن بریده شده ، الآن حرفهایت از انفجار و اصابت یک توپ عراقی برایم سنگین تر شده ، نمیججگویی چه شده است ؟

حاج آقا سر را به پایین انداخت و با نهایت ادب و حیا به من گفت حقیقت این است شنیده ام تنها کسی که در شناسایی ها به راحتی دستشویی می رود شما هستی ، به من بگو داخل هور و سوار بر بلم دستشویی رفتن چگونه است ، منهم با شنیدن آن خنده ام گرفت و به ایشان گفتم فقط همین بود که جان به لبم کردی ، اکنون با هرکدام از دستهایت یک بسته از نی ها را فقط گرفته و آنها را از هم جدا نکن بعد هنگامی که نی ها را گرفته ای همزمان دستانت را به دوطرف جلو بلم محکم بچسبان و منهم خود را چرخاندم و .........  گفتم اینطور می رویم .

قضیه و مشکل ما این بود گاهی مواقع باید در مسیری که برای شناسایی می رفتیم آن مسیر برای شب عملیات آماده می شد ، باید می دیدیم آیا دشمن در آن مسیر کمین زده یا خیر ، آیا در این مسیر دشمن ترددی ندارد؟ نیاز بود یک یا دوشب روی آب داخل بلم می خوابیدیم ، در آن سرمای سوزان و گاهی مواقع باران هم می بارید و در آن گیرودار دستشویی که مشکل عمدۀ کار ما شده بود عارض می شد و این موقع با حُجب و حیایی که بچه های ما داشتند همه ی ما را رنج و عذاب می داد ، با وجودی که قبل از رفتن به شناسایی صرف غذا و نوشیدن آب به مقدار بسیار کم صورت می گرفت ولی با آن وجود هم در ساعات طولانی معضل بزرگی به جهت حُب وحیاء بچه ها شده بود و از جهتی تمامی برادران در رنج و از گفتن آن مشکل که چگونه از آن می توان خلاصی پیدا کرد شرم داشتند و آنروز بعد از آموزش عملی ..... داخل بلم و برگشت به مقر برای رهایی از نصیحتهای حاج آقا که به خیر و خوبی گذشته خرسند بودم .           والسلام                    

/ 1 نظر / 12 بازدید
پلاک های گم شده

[گل]سلام حاج علی. خاطره ها ی جنگ همیشه شنیدنی هستند. خیلی ممنون که این خاطره رو نوشتید. باید این قصه ها برای نسل های آینده باقی بمونه. یه استادی داشتیم که بنده خدا اسیر شده بود. یه خاطره برامون تعریف کرد ...درون اسایشگاه های عراق دست شویی ها داخل سالنی بودن که اسرا در اون بودن و با پرده دستشویی رو پوشانده بودن... بنابراین اسرا به راحتی نمیتونستند رفع حاجت کنند..... و بعضی ها بخاطر همین ...ماه ها دچار یبوست میشدن و یه دفعه حالشون بد میشد و حیایی که داشتن مانع از این میشد که بالا خره یه اطلاعی یه چیزی بدن که بهشون کمکی کنن.