مردان آسمانی

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده و راوی : علیرضا بیباک

نام عنوان : مردان آسمانی

صاحب بنما لطف و سرانجام به آن دم          تا یکدمی از گذشته را ثبت رساندم

هر قدر که گشتم زخودم هیچ ندیدم            شرح دل و افکار خودم  هیچ ندیدم

یک روزنه ای از دل اعماق وجودم              می گویدم ای وای چرا دوست ندیدم

در پرتو نورانی یاران سبک بال خدایی         سرچشمۀ انوار خدا یار وفادار بدیدم

آن نور قمرها مرا برد به سرچشمۀ انفاس       تا دست به قلم برده و با نور  بگردم 

لطفی که خدا داده به ذهنم ز رفیقان             شد مرهم اندوه دلِ دوستان شهیدم

بنام آنکه هستی از او معنی گرفت و معناها را با هم گره زد و بهم متصل ساخت چند روزی است در فکرم که سخن را از کجا آغاز کنم زیرا در ذهنم بسیاری مطالب میگذرند و همه آنها شاید نیازمند به احیاء و وجود دارند و میخواهند به تاریخ بپیوندند ، من نیز هم در فکر و خیال غوطه ور میباشم در جلو خودم اقیانوس پهناوری را مشاهده می کنم که بسیار پر تلاطم و امواجش خروشان و عمقش نیز به پهنای تاریخ میرسد ، پس بنابر این به این نتیجه که از کجا شروع کنم می تواند بسیار مشکل و سخت برایم چهره آرایی کند زیرا وسعت وقایع چنان گسترده و پهناور ند که از هر کجا شروع کنم آنجا عمق تاریخ است و زمانهای قبل و بعد از آن بسیارند و متصل به حوادث و وقایع گوناگون زیرا هر حادثه ای پیوند و اتصالی به گذشته ها دارد و نتیجه اش به آینده گره خورده است .

شب است و سکوت است و آرامش جسمها ، نماز شبم را خواندم بسیار با خدای خود راز و نیاز کردم و بعد آن از خداوند متعال در خواست کمک نمودم زیرا جز او هیچکس نمیتواند یاری کننده باشد و خدا در این امر کافی است خیلی خواهشها از او کردم عاجزانه از او خواستم و خواستم و خواستم ، خدایا من علی هستم ، خدایا من به درگاهت غریبه نیستم سالهاست بدرگاهت سر به سجده آورده ام ، خدایا چه شبهایی که تا پاسی از شب سر به آستانت برای عشق به قربت سجده ها کردم ، خدایا از خودم شرمنده ام که اینگونه اعمالم را بیان میکنم .

خدایا از تو عذر می خواهم و عاجزانه طلب عفو و بخشش دارم و تنها چیزی که باعث می شود بنویسم ظهور عواطف و علاقه ام به آستان مقدس ربوبی میباشد می خواهم عشق  ، محبت ، صفا و خلاصه کنم اخلاصم را برای جهانیان و آیندگان آشکار کنم و می خواهم این را گفته باشم که من با خدای خودم غریبه نیستم ، سالهاست با خدای خودم دوست و رفیقم و بسیار آشنا و سالهاست خود را برای دیدن جمال پاک حضرت عزرائیل آماده کرده ام .

از خدای خود خواسته ام بجای اینکه از او واهمه کنم به او سلام کرده و درود خدا را به او  و خالقش بفرستم آری سالهاست که من به فکر لحظه آخرم و هرچه در زندگیم می گذرد میخواهم همه را به نقطه آخر برسانم ، خداوند متعال لطف بسیار ارزنده ای که به من و هم سن و سالهای من عطاء فرموده تولد ما در زمان حیات با برکت امام خمینی(ره ) بوده است .

زیرا این مرد معجزه گر نه تنها ما را به وظایفمان مطلع ساخت بلکه ما را به ملکوت پیوند زد و به آسمانها رساند آری او مردی آسمانی بود و ما را به عرش الهی نزدیک ساخت ما بدون او هیچ معنایی نداشتیم او به ما معنی داد و هر کدام برای خود معنا شدیم این مرد خدا توانست مسیر و جاده دنیا و آخرت را به ما بنمایاند و این راه را مطمئناً خود بارها و بارها رفته بود و به ذره ذره راه آشنا و آگاه بود او راننده ای بود که قبل از رسیدن به پیچها نادیده ها را می دید و ما را برای مواجهه با آنها آگاه می نمود .

آری ما بزرگ شده دامان آن مرد خدایی هستیم ما پرورش یافتگان مکتب آن مولا و مقتدا هستیم آری ما سربازان کوچک امام خمینی بودیم و انشاءالله تا آخر عمر نیز خواهیم بود . آری ما سربازی خود را با جسارت و صراحت بیان میکنیم و به آن افتخار می ورزیم و در ملاقاتهایی که با او داشتیم بار ها می گفتیم ما همه سرباز تواییم خمینی(ره ) ، گوش به فرمان تواییم خمینی(ره ) و آن عزیز با نگاههای نافذ و پدرانه اش آرامش دهندۀ قلبهای ما بود .

در اوج تنهاییها و ناراحتیها هر موقع لب به سخن می گشود سخنانش سکینه دلها بود و آرامش به ما و هم رزمانمان مستولی میشد او به ما چنان قدرتی القاء کرده بود که بجز ترس از خداوند متعال از هیچ احدالناسی ترسی به دل نداشتیم .

آری او ما را پدری مهربان بود و امیدوارم روز قیامت همنشین خوبی با آن عزیز باشیم واز ما راضی باشد  )انشاءالله چنین باشد( زیرا از او عزت و افتخار نصیبمان شد ما جوانانی بودیم که سر از پا نمی شناختیم همه دلباخته مولا و مقتدای خود گردیده بودیم با نام او بیدار می شدیم و با نام او سر به خواب می نهادیم خدایا لطف کن و مرحمت فرما تا حق مطلب را اداء کنم و حقی را که برادران شهید به گردن ما دارند اداء کرده باشیم آنها رفتند و به ملکوت اعلاء پیوستند و ما گرفتاران دنیا ماندیم و دو دستی به آن آویزان شدیم .

خداوندا مگر خودت این مسئولیت بزرگ را مرحمت فرموده و حق مطلب را از قلم ما به رشته تحریر در آورید زیرا آن جماعت همه مظلوم زندگی کردند و مظلوم نیز از این دنیا رفتند .

و ما نیز در آن زمان که جزء مظلومان بودیم اگر ادعا می کنیم با آنها بوده ایم باید مظلوم از دنیا برویم ، خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار .

از انسان شروع میشود از فرد و منیت تا به دو راهی رسیدن ، یک راه به گلزار هدایت و دیگری به لجنزار فلاکت ، اما در این بین من و منیت هست ، نفس مبارزه میکند ، ریاست طلبی حاکم است ، انگشت نشان و مطرح و ...... خلاصه در گیرو دارهای جنگ و جدال همه اینها شخص چه تصمیمی میتواند بگیرد ، این همه علائق به مادیات هست و میتوان با اندکی چاپلوسی و خود نشان دادنها مقامی و جائی را برای خود رزرو کرد ولی باید دانست که همه اینها فنا شدنی است و تنها آزمایش الهی فرد را محک میزند و کیست در برابر تمامی کشمکشها و مبارزات دنیوی مقاوم و استوار باشد .

هیچکس بجز مؤمن به الله و مقید به اصول وضوابط الهی نمیتواند این بار سنگین مسئولیت انسان بودن را به دوش بکشد ، شبها تا دیروقت بیدار است ، یکجا قرار ندارد ، خود رأی ، خود خواه ، عیبجوست ، کم کار و بی اراده ، پر توقع و فرصت طلب ، رنجور و کند ذهن و تنبل ، کینه ای و کم سخن ، ترسو و همیشه مریض و ........ انسان با اینهمه ازدیاد صفات رذیله چگونه میتواند زیر درگاه الهی سر بخواب گذارد و آسوده بخوابد ، آیا در شب اول قبر چه جوابگوی خداست ، خدا میداند ، با وجود آنکه در حالت و موقعیت جسمانی نا مناسبی بسر میبرم و قدرت تمرکز افکار برایم مشکل است ، اما با هر زحمتی است باید ادامه کار بدهم زیرا  باید یادهای گذشته زنده بمانند تا آینده گان حوادث گذشته را تجربه زندگی قرار داده و انشاء الله درس مناسبی برای آنها باشد .

باید بدانیم لذت و حلاوت هر زمانی فقط مختص به همان زمان است و هیچگاه تکرار نمیشود حتی اگر به خیال ما موقعیت نیز بهتر شده باشد ، هر لحظه ای که میگذرد به عمر ما نیز اضافه میگردد ، زندگی و زمان در یک طرف ترازو و طرف دیگر آن ما قرارگرفته ایم که دائماً از طرف مقابل بر کفه ما اضافه میشود و همینطور می ریزد تا لوح پر گردد و زمانی متوجه خود می گردیم که دیگر ملالی نیست جز عمر گرانمایه ای که گذشت ، لذت بودن در جمع هم رزمان را باید میچشیدم زیرا این جماعت همه از خوبان و مقربان الهی بوده و جمع حاضر در حلقه ماجرا .

این سلسله همه از مجاهدان جهاد اصغر و اکثراً لحظاتی از شبهای خود را تا به صبح به اتمام نرسانده مگر با ریختن اشکها وذاکران العفو ، العفو وسجده های مخلصانه که این حقیر عمری است در حصرت گذشت آن زمان بخود می سوزم ، زمانی را ما سپری نموده ایم ( با همرزمان ) که آن موقع بسیار  با این موقعیت متفاوت بود آن موقع بسیاری از عطشهای فعلی نبود ، هر چه بود عشق به شهادت گلدسته معطر باغ گلها ( رزمندگان ) بود و ما هنوز هم میتوانیم به گذشته خود باز گردیم .

هر زمانی که به پشت سر خود بنگریم دیر نیست زیرا فاصله ای وجود ندارد ، پی ریزیها بجای خود محفوظ و هنوز هم راه نزدیک است ، نباید گذاشت راه طولانی گردد که هر مسیر طولانی رنجهایی درپی دارد به یاد روزهایی که برای همدیگر خوب بودیم ، دوست نداشتیم دوستانمان ناراحتی به دل داشته باشند اکنون چه شده که بعضی رفتارهای زشت دروجود ما رخنه کرده و ما را از تعهد گذشته خود دور ساخته است .    

متأسفانه رفتارهایی در ما بوجود آمده که بدور از اخلاق و رفتار گذشته خودمان است ، آیا آن زمان که جبهه بودیم عیب گویی دیگران میکردیم ، آیا آن زمان بدیهای دیگران را به یاد می سپردیم آیا آن زمان به دنبال این بودیم که چطور آبروی برادر دینی خود را بریزیم .

هرگز چنین نبود چون هر چه بود خوبی بود ،  هرچه بود صداقت بود ، هر چه بود الله بود و اعتقادات دینی مستحکم هم رزمان که در وجود همه زنده گشته بود . باب رحمتی جلو چشمان هم رزمان گشوده شده بود که بسیار معطر و نورانی به مشام و دیده گان جلوه می کرد فضا و محیط اطراف بسیار معنوی بود رازونیازهای شبانه خلوص نیت و اعمال همگی شفاف و پاک بودند ، در ملاقاتهای با همدیگر با خنده و گشاده رویی همدیگر را زیارت مینمودیم ، آرزوی سلامتی برای همدیگر می نمودیم و هرگز صفات رذیله در این مردان آسمان راهی نداشت.

عشق به شهادت باید در وجود ما زنده بماند که این سدی است در مقابل شیطان و وسوسه های آن ، رازونیازهای شبانه خود را مکرر کنیم که این دوای همه دردها است ، به قرآن بچسبیم که بهترین رفیق است ، در دعاهایمان دوستان و آشنایان را دعا کنیم و از خداوند متعال برای همدیگر طلب رحمت و مغفرت کنیم که همه ما نیازمند به رحمت و غفران هستیم .

زمان همانند تیری که از چله رها شده با سرعت هر چه تمام تر به پیش می رود هیچ کس را منتظر نمی ماند و ما خاکیان باید خوب دریافته باشیم که این عجوزۀ پیر، ترحم بر دوست و دشمن نمی کند ، برای همه دام می گستراند ، عشوه گر و طناز به رقص می آید تا بنده ای از بندگان خدا را از راه بدر کند واز خدا به دورش سازد .

وامصیبتا که این عروس پیر هزار حجله مکار روزگار بسیار در کار خود سرمست از موفقیت است و هر موقعیتی خدا می داند که چه می کند ، تنها راه چاره پیوستن به دریا است ، رفتن  به اقیانوس و ذوب شدن در کلمه قولو لا اله الله تفلحو باید مست جام ذرین یار شویم باید رقص مستیمان به پای پیر میکده باشد و باید زلف ها را به خم گیسوی یار گذاریم .

دمی در خلوت و آرامشم چون در برم هستی

                                               نظر بنما به مستی در میان پیکرم هستی

جماعت چون همه غلمان و مشتاقان درگاهت

                                               هواداری که بی بال و پرم چون درسرم هستی

اگر آن طرۀ نازت گشایی رو به روی ما

                                               همه اندر رخت مدهوش تو عید و کرم هستی

چه می شد گر تو یک آن می شدی حاضر

                                               یکی ناظر  یکی غایب تو در اوج هِرم هستی 

بیا دستت به مستانت رسان و عشق کامل کن

                                               من آن دست در گریبانم کجایی دلبرم هستی      

به ذوق عشق رویت بادۀ می سر کشیدم من

                                                تو بودی در محل اما پنهان در رهم هستی

به وقت هوشِ از مستی معطر گشته ام یکدم

                                                 سراسیمه بدنبالت دویدم در خودم هستی

تشر بر فرق خود دادم چرا این دم خرامیدم

                                                 دگر داغ و فراغت کم کن وگو در دلم هستی

زداغ و فرقت محبوبه ام دیوانه در کوه و بیابانم

                                                 به کوه و دشت گردیدم چرا دور از تنم هستی

امید آخرینم رجعتی دیگر به کویت شد

                                                 ملاقاتت کنم یارم عجین و همرهم هستی 

آری جبهه ها باصفا و سرشار از محبت بود ، جبهه ها کرم و کرامت بود ، جبهه ها عزت و شرف ، آری جبهه ها ما را ساخت ، به خود متکی شدیم و به سرعت در جوانی به کمال رسیدیم .

شهرستان دزفول به پنج ناحیه بسیج مردمی تقسیم شده بود ، مسئولیت ناحیه یک شهید مطهری را در سالهای 62-61 به عهده داشتم ، سیزده مسجد از مساجد مرکز شهر ( مسجد جامع ، امام حسین ، سید رکن الدین ،پاسداران و ... ) ناحیه یک شهید مطهری را تشکیل می دادند ، در آن زمان بنده 20 ساله بودم که مسئولیت آن را بعهده گرفتم و اعضاء آن بالغ بر هزار نفر بسیجی بودند که این جمعیت بسیار ، در سن وسالهای مختلفی بودند از نوجوانان سیزده ساله گرفته تا پیرمردان بالای هفتاد سال که همگی جان بر کف عاشق جبهه و شهادت بودند .

همه جمعیت آنها یا جبهه بودند یا به پاسداری از شهر و گشت شبانه مشغول می شدند ، خدا را گواه می گیرم هر موقع به آنها سر کشی می کردم صداقت و صمیمیت از وجودشان سرشار بود ، نشانه های عبادت و خضوع در صورتهایشان نمایان بود ، براحتی عشق به شهادت را در صورت و کلامشان مشاهده می شد ، مستانی بودند که با جام مولا و مقتدای خود که همان پیر و عارف به خدا حضرت امام خمینی(ره ) از خود بیخود شده بودند که با گذشت سالها ، دوستان خوبم از آن زمان هستند ، آری همه جماعت مستان مست و عارفان شب و شیران روز بودند بسیاری ازهمان جوانان خاطرات خود را برایم باز گو می کردند که همه آنها حکایت از جوانمردی و رشادت آنان داشت .

هوا بسیار سرد شده بود اعضاء برای گشت شبانه نیاز به لباس گرم داشتند به اتفاق یکی از اعضاء شورای ناحیه بدنبال تهیه هزینه ای برای خرید لباس گرم شدم به چند مغازه دار مراجعه نمودم با جمع آوری مقداری پول یکی از آقایان بازاری (آقای توتونچی) گفت دیگر نیازی به رفتن این طرف و آن طرف نیست آماری به من بدهید همۀ اقلام مورد نیاز را یکجا برایتان از تهران تهیه می کنم و من هم روز بعد آمار گرفته شده را به ایشان دادم ، آن زمان حساب تقریبی که گرفتم حدوداً پنجاه هزار تومان می شدند آن عزیز همۀ مبلغ را یکجا تقبل نموده و به ما اهداء نمودند که من تا زنده ام این گذشت و ایثار را فراموش نمی کنم .

آری ما با اینگونه اشخاص خیرخواه به اتفاق آنان در حال جهاد بودیم و اینگونه وقایع توان ما را دو چندان می نمود ، با شروع جنگ تحمیلی یکی از مؤسسان بسیج در مسجد محل شدم همۀ جوانان را دور هم جمع نمودیم و مسجد محل (مسجد امام جعفر صادق (ع) ) مملو از جوانان غیور و دلباخته به سرور و مولای خود گشته بودند .

با استخدام در اداره مخابرات مؤسس پایگاه مقاومت بسیج در اداره مخابرات شدم در آن اداره نیز توانستم دوستداران اعزام به جبهه و شهادت را جمع نموده و سازماندهی نمایم و چندین مرتبه گروههایی را از اداره مخابرات به جبهه اعزام نمایم و در این مأموریت ها خود نیز سهم کوچکی از اقیانوس خروشان امت اسلامی داشتم و اعزام می شدم و همیشه برای خود می خواندم .

پیوسته دلم خود طلب یار میکند

                                                         اعمال پسندیده بهار میکند

هر لحظه که بگذرد جدا میگردد

                                                         زشتی و پلیدی زکنار میکند

در اداره افرادی بودند که یا از ترس مرگ و یا به علت افکار شاهنشاهی از جنگ و انقلاب بیزار بودند ، رفتار و کردار آنها به هیچ وجهی در اراده و خواست من تاثیر منفی نگذاشت بلکه با جدیت بیشتر به ادامه خدمت مشغول می شدم ، همیشه دوست داشتم در مرکزیت جنگ وجبهه و از افراد موثر در جمع یاران بمانم اصلاً دوست نداشتم حاشیه نشین باشم خواستم آنچه که در دل دارم ولی توان گویش آن را ندارم روی کاغذ نوشته باشم .

بسیاری آرزوها در دلم و با خودم همنشین گردانده بودم و دوست داشتم خودم و آشنایانم این چنین باشیم ولی افسوس چنین نشد و شاید خیلی از خواسته هایمان در این دنیای خاکی به تحقق نرسند و حتماً خواست خدا براین مقدر شده که این شکل نمایان گردد و بسیاری ناگفته ها بمانند ، والله سمیع علیم .

این دنیا پردۀ نمایشی است که بسیاری از ترسیم های روی پردۀ آن زائیدۀ عمل خودمان می باشد و آنچنان به نمایش گذاشته می شود که خودمان نقش آفرین اول نفرصحنه گردان آن هستیم .

خوشا بحال آنانکه پردۀ نمایش زندگیشان به کلام معطر قرآن مجید ، نام مبارک حضرت رسول اکرم (ص) و ائمۀ معصومین و رازو نیاز های نیمه های شب ، ذکر ادعیه های وارده در مناسبتهای مختلف ، خواندن نماز های اول وقت ، صداقت در گفتار و رفتار دارند ، دیگران را با نام نیکو صدا زدن ، دوری از کلام دروغ و هم صحبت نشدن با اشخاص بی دین ، دوری جستن از مجالس لهو و لعب ، شرکت در مجالس علماء و ذاکرین اهل بیت عصمت و طهارت ، دوستی با دوستان خدا و دوری از دشمنان خدا ، ایمان به معاد ، توحید ، عدل ، نبوت و امامت ، انجام فرائض واجب و مستحبی ، روزه گرفتن های مکرر در مناسبتهای مختلف ، خوبی خواستن برای دیگران و رهانیدن بدی و گرفتاری از دیگران ، تشویق دیگران به انجام خوبیها و نهی کردن دیگران از بدی ، مبارزه با ستمگران و دوستی با مستمندان وکمک به فقیران و ... این صفات حسنه صفحۀ زندگی ما را رونق ببخشد و با این اعمال نیکو افق زندگی نورانی گشته و مسیر آخرت را مشعل درخشانی همراه و همنشین آدمی می گردد .

در زندگی هر آنچه که احتمال داده ام ثوابی در بر داشته سعی کرده ام انجام بدهم در زندگی هجرت را نیز آزموده ام ، رفتن به اهواز و چند شهر دیگر از استان به همراه خانواده که سال ها انتظارش را می کشیدم به تحقق پیوست ، روزی که دزفول را وداع گفتم و با این قصد تا شاید مدتی از عمر خودم را به عنوان هجرت ، اگر انشاءالله خداوند متعال قبول فرمایند بسر ببرم و به این نیت با توکل به خداوند و با نام پروردگار عالمیان حرکت نمودم و کلام قرآن را که استخاره نمودم داستان حضرت یوسف و مشکلات و رنجهایی که برایش بوده ، برایم خوانده شد و در نهایت آسایش آن حضرت را بیان می نمود (فان مع العسر یسرا ) . الله اکبر

در مدت زمانی که گذرانده ام فراز و نشیب های زیادی برایم پیش آمده بحمد ا... همه آنها را بخوبی پشت سر گذاشته ام و با برگشت به شهر زادگاهم عضویت در شورای پایگاه مقاومت بسیج مخابرات چه بعنوان معاونت و عضوی از شورا و فرماندهی یک گروهان از گردان های عاشورا به مدت هشت سال و سپس فرماندهی گردان 217 عاشورا ، همیشه تنها تسکین دهندۀ من این خدمتگذاریها و بودن در جمع بسیجیان بوده است .

با شور و شوق فراوان دویده ام و خود افتخار می کنم که اندکی از عمر خود را با ذوق و سرشار از خدمت نمودن به بندگان مخلص و در کنار رزمندگان و سربازان امام راحل عزیز باشم و در تمامی عمر برای خدمت و رفع مشکلات بسیجیان سر از پا نشناخته ام و تنها انتظار و امیدواری من نشاندن لبخندی بر لبان آن عزیزان بوده و رضایت خدا را به این خدمتگذاری محتاج بوده ام و زمان از دست رفته ام را که با دوستان شهیدم بودم و به آنها نپیوسته ام ، تنها آرام کننده ام از این فراق یاران و خدمت در بسیج بوده است زیرا با پایان گرفتن جنگ هر روز که می گذرد دل تنگی هایم برای وصال به دوستان شهیدم بیشتر و بیشتر می شود .

ولی افسوس گذشت و به جرأت می گویم هیچ چیزی در این دنیا آرامم نمی کند مگر شهادت ، اصلاً به هیچ وجهی تصور نمی کردم از قافله جا بمانم ولی صد افسوس گذشت و داغ فراق یاران و همراهان از امام امت گرفته تا دوستان هم رزمم بر دلم مانده و تنها و تنها چاره ای که برایم مانده روزانه بعد از انجام هر نمازم ذکر الهم الرزقنی توفیق الشهاده ، و من نیز با استعانت باینکه خداوند متعال فرموده ( ادعونی استجب لکم ) عاجزانه از او خواهش می کنم تا او نیز اجابت نموده و مرا با نوشیدن شربت شهادت به رسول ا... ملحق و همنشین شهدا گرداند .

گفتم مرا طلب کن گفتا مرا نباشد

                                                            گفتم مرا صدا کن گفتا صدا نباشد

گفتم به هر طرقی گفتا طریق بسته است

                                                             گفتم حکایتی کن گفتا ندا نباشد

هر موجود ذی حیاتی دار فانی را وداع خواهد کرد و از این سرا هجرت خواهد نمود و خوشابحال آنکه این را بداند که از جهان مادی به دیار ابدی سفر خواهد نمود و راه و توشۀ خود را پاک و خالص گرداند ، این حقیر شهادت می دهم الله تنها معبود و قابل پرستش است و هیچ شریکی ندارد ، شهادت می دهم حضرت محمد(ص) پیامبر و فرستاده اوست و قرآن را از جانب خداوند متعال برای هدایت بشریت آورده و هدف از بعثت رسوا اکرم(ص) راهنمایی مردم به صراط مستقیم است .

شهادت می دهم چهارده معصوم( ع ) بر حق هستند و امامان( ع ) از حضرت علی( ع ) تا حضرت حجت قائم آل محمد(عج) همه از پاکان و معصومین درگاه خداوند متعال می باشند و امام زمان ( عج ) که جانم فدای وجودش یک روز خواهد آمد و آن روز جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد .

شهادت می دهم هر آنچه قرآن وعده داده حقند و تحقق خواهند یافت ، خداوندا اکنون که این چند سطر را می نویسم نهایت آرزویم شهادت در راه تو است و بهترین گواه من تویی که دروغی نگفته ام ، دوست داشتم محاسنم را در راه تو خون آلود ببینم چه کنم که از این عشق میسوزم و عاقبتم را تو خود بهتر می دانی ای دانای عالم هستی ، خداوندا عاقبتم را آنچنان از بارگاهت مسئلت دارم که در لحظه آخر عمرم با لبخند بر لبانم تو را ملاقات کنم .

خداوندا از تو خواهش می کنم و عاجزانه استدعا دارم این خواسته را نصیبم گردان که این حقیر پاکی و صداقتی در خود نمی بینم ، خدایا نکند شرمندۀ حضور در محضر مبارک حضرت امام خمینی(ره) عزیز و دیگر شهیدان انقلاب و شهیدان جنگ تحمیلی باشم .

معبودا از ساحت مقدست خواهش می کنم مرا شرمنده آن عزیزان مگردان ای عزت بخشنده به بندگانت ، بار الها هر آن چه برایم بخواهی مطیعم اما خواستۀ بندۀ ضعیفت را مستجاب فرما که تا رسیدن به این آرزو لحظه شماری می کنم این بندۀ بی مقدارت را لطف و کرامت فرما یا اکرم الاکرمین .

خداوندا اگر بنده ای از بندگانت را آزرده ام ندانسته و ناآگاهانه بوده است خود شفیع من باش که بهترین شفاعت کنندگانی ، خدایا چه بسیار بدی هایی را در خفا و آشکارا مرتکب شده ام بر من ببخش که بهترین بخشندگانی . خدایا درون و برون مرا از دیگران پوشانیدی ، چه بدیها در خود دیدم که دیگران ندیدند ، بر من ترحم کن ، من بد بودم اما تو مرا نزد دیگران عزت و شرف دادی ، خوبی در خود ندیدم اما تو مرا خوب و نیکو به دیگران نمایانیدی .

خدایا رحم کن بر من که زوار توام            گوشه چشمی کن که بیمار توام

شخص بسیجی که عمری را با مردان خدا باشد باید در تمامی لحظات زندگیش حالات روحی و روانی آن فضای معنوی را در خود حفظ بکند ، بسیجی حتی در عبادات به درگاه حق نیز میتواند خلوص و پاکی خود را به نهایت عشق به عبودیت برساند .

دنیا بسیار کوچک است و زمان توقف در آن نیز مختصر ، بدین منظور در فکر آن باشیم ماندگار در تاریخ گردیم و یاد و خاطرۀ خوشی برای آیندگان باشیم ، باید ثابت کنیم جماعت بی ادعای مخلص در همۀ عرصه ها توانمند است و شاکر به درگاه پروردگار هستی ، و الگویی باشیم برای جوانانی که آن دوران را ندیده و فقط از طریق خواندن مطلع می شوند ، باید ثبت کنندگان خاطرات صداقت در نوشتار داشته  و حقیقت امر گزارش گردد .

خداوندا به همۀ عزیزان کاتب حلم در گفتار ، صداقت در نوشتار و محبت اهل بیت را در وجودشان سرشار بگردان ، خدایا خود شاهدی که هر آنچه کرده و انجام داده ایم برای رضایت و خوشنودی تو بوده و تقرب به درگاهت را سرلوحه تمامی کارهایمان قرار داده ایم .

بارالها ، آنچه خود مقدر فرموده ای و خوشنودیت در آن است بر ما گوارا و لذت با تو بودن را به ما بچشان و این ذائقۀ شیرین را از ما نگیر و عشق و محبتت را در تمامی لحظات عمرمان شریک زندگی دنیا و آخرت برایمان قرار بده و عشق و علاقۀ غیر خودت را از وجود ما دور بگردان .

دست از طلب ندارم تا کام یار گیرم            هرگز نمی نشینم تا در بغل بگیرم

دیگر فراغ کوتاست ای یار بی قرارم             دستم بگیر یک آن ای مهربان کنارم

در این دنیا فقط یک باب سالم و بدون هیچگونه ناخالصی وجود دارد وآن شجرۀ طیبه ای است که امام امت خمینی کبیر(ره) آن را بنا نهاد و آن بسیج است .

اکنون این بسیجی سرگشته قصد سفردارد ، طبق مرام بسیجی ، قالب مهیا شده آمادۀ پذیرایی از سفیر خود است ، کوله بار سفیر سنگین است شاید سنگینی آن از کل عالم فزونتر باشد ، احساس مسئولیت در قبال دوستان سفر کرده و مسائل اجتماعی بسیار سنگین است اما با توکل به خداوند منان این بار امانت را باید به مقصد رسانید که آن ضبط در تاریخ است .

دوستانمان بدون هیچگونه چون و چرایی به حضرت دوست ملحق شدند ، این حقیر نیزمدتها در فکر وخیالم این بود که بار خدایا ما اینهمه با دوستان خود عجین بودیم ، حتی یک لحظه طاقت دوری از همدیگر را نداشتیم چه شد که فاصله ای به وسعت سالها بین دوستان افتاد ، فقط به یک نتیجه رسیدم و آن فرمایش رهبر عزیز و فرزانه مان بود که فرمودند (زنده نگه داشتن یاد شهیدان کمتر از اجر شهادت نیست)  من که شیفتۀ وصال به خوبان بودم این گفته آرامم نمود و دست به قلم زدم و خواستم ذ ره ای از آن عزیزان بوده باشم ، از خداوند متعال خواهانم ریزش جوهر قلمم را در جهت رضایت مندی درگاهش سوق دهد و هر آنچه خواست  و ارادۀ اوست بر من بندۀ حقیر منت نهد و آن گردد که رضای اوست .

بیایید تا ابد رزمنده باشیم                              

بیایید تا ابد جنگنده باشیم

نه آن جنگی که خون و آتش آرد                

به عشق و عاشقی سر گشته باشیم    

من از دیار شهیدان خبر آورده ام

با کوله باری مملو از یاد شهیدان

عمری با خود داشتن یاد شهیدان

جایی برایم باز گردد

وسعت آن را به دلخواهم گذارید

من دشت آن را با شقایقهای مجنون فرش خواهم کرد

قصد دارم سرزمینی خشک را اکنون از نو بسازم

شاید مجال بحث و گفتار اضافه

نفسانیتهای غریب و بی آشیانه

فرصت کم است جانان من

لختی ، مجالی ، فرصتی ، آرامشم ده

می خواهم از آن وعده های پیروعارف

آن عبد خالص ، عبد خالق

می خواهم از گهواره های پاک و خالص

یادواره های ارغوانی را میان مردمان تزریق سازیم

باید بکوشیم یادشان پاینده سازیم .

 ما همه از دیار شهیدانیم

باید بگوییم 

باید هرآنچه دیده ایم حتماً  بگوییم

فردا که نه اکنون زمان از دست رفته

در یک زمان مردان خوبی گرد هم مجموع گشته

افکارشان، اخلاقشان ، کردارشان ، آیینشان

یک روح در چندین بدن بودند یاران

یک آن زمین از آسمانیهای معشوق

آن سان که می دیدی همان بودند یاران

ظاهر و باطنهایشان یکرنگ بودند

ترسیم بی آلایشی آیینشان بود

خوبان هنرمندان عصر خویش بودند

آیات و رفتار و احادیث گذشته

مصداق اعمال خدا جویان عاشق

عشق در وجودآن عزیزان موج می زد 

دائم صداقت در عمل همراهشان بود

یارب مرا با آن عزیزان وصل گردان       

وصلی که هرگز در عمل قطعی نباشد . 

نتیجه نهاییم این شد که ........ باید بگوییم و بگوییم و بگوییم .

   -----------------

غم و دردی که من شبها کشیدم             به روز و شب سیه دیدم دویدم

من از درد و غم هجران یاران                کشیدم آنچه را با خود کشیدم

دگر فکر و خیالم هیچ می شد                فراموشی یاران در دم و دم       

خدایا من چه می بینم در این دم             هر آنچه دیده ام فارغ از این غم

جوانانی که گرد شمع جمعند                و خود شمع از فراغ یار در غم

غم دوری یاران عزیزش                        خدا وندا نگهدارش کن از غم

   --------------------

آغاز رسمی جنگ تحمیلی

سال 1359 آغاز و تدوینی تاریخی به پیکرۀ عاشقان ناب و مشتاقانی که تاکنون اظهار محبت به انقلاب و خمینی (ره) و ارادتمند افکار محمدی بوده اند و از این ببعد مردان در عمل مورد آزمایش الهی قرار می گیرند ، هر چه به ایشان اصرار داشتم زودتر حرکت کنیم تا از قطار جا نمانیم کاری از دستم ساخته نبود چونکه من از آنها کوچکتر بودم و باید حرف بزرگترها را گوش می گرفتم بدین جهت با زبان بی زبانی به من فهماندند ما بزرگترها تصمیم نهایی را می گیریم و تنها شما هردوی ما را همراهی خواهید کرد و تا انتهای حرکت زیارتی که به مشهد می رفتیم بنده فقط باید سکوت می کردم و بله قربانگوی آنها می شدم و من هم به جهت احترامی که برای هردونفرشان قائل بودم اصلاً در فکر و خیالم نیز جدای از این ایده فکر نمی کردم ، اواخر مرداد ماه سال 1359 بود تازه نتیجۀ امتحانات سال آخر دبیرستان (دیپلم) را زده بودند و من هم به جهت آرامش در وجودم که موفق به قبولی در امتحانات نهایی سال آخر دبیرستان شده بودم به همراه پسر عمه و دامادشان تصمیم گرفتیم برای استراحت و انجام اعمال مستحبی به زیارت آقا امام هشتم ، امام رضا(ع)     برویم بدین منظور با آنها قرار و زمان حرکتمان را گذاشته و راهی دیار مراد و سرورمان به حرکت درآمدیم ، از قبل به آنها دائماً اصرار داشتم چونکه قطار منتظر کسی نمی ماند بدینجهت باید زودتر از زمان مقرر حرکت و قبل از آن به راه آهن برسیم ولی به جهاتی چنین نشد و نزدیک بود از قطار جا بمانیم که با یک عالم اضطراب و دلهره در لحظات آخر به قطار رسیده و سوار آن شدیم ، عشق زیارت هر سختی را به تن آسان می کند که ما دلباخته و شیفتۀ او بودیم آنقدر ذوق در وجودم بود که آنهمه مسیر طولانی به اندازۀ یک چشم بر هم زدن بیشتر نبود .

صبح روز بعد به تهران و بعد ازظهر همان روز به سمت مشهد حرکت کردیم و پیش از ظهر روز بعد به مشهد مقدس رسیدیم و ده روزی که آنجا بودیم به نحو احسن از زمان استفادۀ لازم و کافی بردیم و روزهای آخر برگشت هوای شهر مشهد آنچنان سرد شده بوده که قبل از اذان صبح برای نماز به سمت حرم می رفتیم تمام بدنم از سرما می لرزید اما از هوای سرد آن بسیار لذت می بردم ، یک روز مانده

/ 0 نظر / 67 بازدید