اجازه گرفتن از والدین برای رفتن به جبهه (3)

اجازه گرفتن از والدین برای رفتن به جبهه

علاقه ی خاصی به رفتن جبهه و بودن با رزمندگان در وجودم شعله ور گشته بود موانع زیادی را پیش روی خود می دیدم از جمله گرفتن اجازه از والدینم بود، نمی خواستم بدون اجازه و با تشویش خاطرشان کاری کرده باشم، فرصتی کوتاه برای صحبت با پدر و مادرم وجود داشت تا موقعیت بوجود آمده را توضیح بدهم و از آنها خواستم اجازۀ رفتن به مسجد امام حسن عسکری(محل اعزام رزمندگان به جبهه ) را به من بدهند.

پدرم عادتی داشت موقعی که از مسئله ای ناراضی بود سکوت می کرد و آن شب هم پدرم چهار زانو نشسته سر را پایین انداخته و سکوت مطلق حکم فرما بود ولی در چهره مادرم می دیدم راضی به رفتنم میباشد و ماجراجویی مادرم بیش از پدرم بود، با هر سئوالی که پدر می کرد مادر سعی داشت به ایشان جوابی بدهد تا آرام بگیرد که پدرم به ایشان گفت زن شما قصد کرده ای این پسر را ..... (بعد از لحظه ای سکوت گفت ) ولی من راضی نیستم.

از حرفهای پدرم مشخص بود ترس و وحشت بزرگی با خود دارد و در حرفهایش براحتی می شد این را فهمید و تنها اعتراضی که داشت هر از چند گاهی رو به مادر می کرد و به او می گفت اگر به این بچه چیزی شد شما را نمی بخشم، حتی خوش نداشت کلمه کُشته شدن را به زبان بیاورد، من هم با اضطراب و دلهره ی فراوان شاهد جنجال بوجود آمده بین دونفرشان و منتظر که ببینم نظر کدامشان غالب خواهد گشت و دائماً زیر لب با خودم زمزمه می کردم خدایا برای رفتنم به جبهه آرامشان کن و بر لبان هر دو نفرشان اجازه ی رفتن روان کن.

 خلاصه و نتیجه صحبتها این شد که اجازۀ رفتن را گرفتم و من هم برای اینکه پشیمان نشوند سریعاً لباسهایم را پوشیدم و به مسجد امام جعفر صادق(ع) در محله خودمان رفتم و همان شب با برادر غلامحسین سفیران به مسجد امام حسن عسکری رفتیم.

و این ترس پدر کار دستمان داد و زمانی که من با برادرم محمد علی جبهه بودیم از بس اضطراب و دلهره به همراهش بود سکته کرد و بیش از دو سال دوام نیاورد و به رحمت ایزدی پیوست.

/ 0 نظر / 16 بازدید