حمید تعلقاتی از دنیا را با خود نیاورده بود

در روستای قلعه نصیر ناهار خوردیم و قبل از حرکت به سمت جبهه صالح مشطط یکی از رزمندگان جلو ما را گرفت و تقاضا کرد می خواهم عکس یادگاری بگیرم رزمنده دوربین را گرفت و حمید برای ایستادن جلو دوربین آماده شد، او با تمام داراییش جلو دوربین ایستاد هرچه در دنیا داشت با خود همراه کرد که بعداً چیزی به اموالش اضافه نگردد، تمام اموالش درون کوله پشتی بود آنهم یک جلد کلام الله مجید، یک دست لباس، چفیه، قاشق غذا، مسواک، شانه، آینه ای کوچک و دفترچه ی یادداشت و تجهیزات نظامی را شامل می شدند.

او میخواست سبک بال به دیدار دوست رفته باشد حمید تعلقاتی از دنیا را با خود نیاورده بود اما کوله بار دلش مملو از ایمان به خدا و وجودش سرشار از عشق به ائمه معصوم(ع) بود، خصوصیات بارزش مختص به خودش بود. مربی اخلاق در عمل بود.

با وجود سن و سال کم ولی هوش و زکاوتش در طرحهای نظامی بسیار ممتاز بود، هرگز دل همراهان را اذیت نمی کردو او صحبتهایی در خصوص شهادتش نیز گفت از آنجا که خداوند متعال خواستهای مؤمنان را در این دنیا و آخرت به اجابت می رساند او نیز در این دنیا به آنچه می خواست رسید.

عشقش به مولا علی(ع) بسیار زیاد بود و باید همانند مولاعلی(ع)  به شهادت می رسید، یکبار در کردستان قبل از جنگ تحمیلی تیری به فرقش خورد که اثر آن زمینه ساز واقعه ی دیگر گشت، چند ماه بعد ترکشی به فرقش خورد و به شهادت رسید.

می خواست زمان شهادت، با لبخند به دیدار دوست نائل گردد، این گفته را چند مرتبه تکرارکرد و همانگونه شد که می خواست و جنازه اش با لبخند به خاک سپرده شد.

او بسیار عاطفی بود: مجید کابلی در سنگر فرماندهی ترکش خورد و یک دست و یک پایش قطع شدند آن روز حمید برای سلامتیش دعا کرد و بسیار گریست، شب مجید را به خواب دید احوالش را گرفت و جویای وضعیت دست و پایش شد مجید به او دست و پایش را نشان داد و گفت ببین دست و پایم سالم است آنها را هدیه داده ام و گفته اند اینها نزد ما امانت میماند و بعداً خواهی گرفت، حمید بعد از خواب دلش آرام گرفت.

حمید خصوصیتهای مخصوص به خود داشت و هرکه از نزدیک او را می شناخت دوست داشت خود نیز حمید باشد و به حق حمید نام مبارکی است که بر او نهاده شد، رزمنده ی عکاس حمید عنبرسر را اشاره ای داد و صدای چکه دوربین قلب تاریخ را نشانه رفت و به تاریخ ملحق گشت.

/ 0 نظر / 14 بازدید