اولین روزهای جنگ (2)

بعد از بستن درب مغازه به پشت بام خانه رفتم و چند نقطه دود توأم با گرد وخاک از سمت شمال غربی شهر که آنجا پایگاه هوایی دزفول واقع شده، بلند گردیده بود و من سریعاً با موتور سیکلت به طرف دود رفتم و بی خبر از همه جا که چه اتفاقی به وقوع پیوسته است میرفتم و در بین راه دوستانی را دیدم و جویای وضعیت که می گفتند پایگاه چهارم شکاری توسط هواپیماهای عراقی بمباران شده است و آنروز متوجه قضایایی همچون تهاجم و حمله و جنگ بین دو همسایه مسلمان شدم. فردای آنروز از طرف دوستانم گفتند بچه های ذخیره سپاه در مسجد امام حسن عسکری جمع شده اند و از آنجا بچه ها را به محلهای مورد نیاز اعزام می کنند ولی مشکلی وجود داشت و آن عضویت در ذخیره سپاه بود که من نداشتم.

مسئول مقر پایگاه برادر رجب علی قپانچان بود و نفر دومی را دیدم با ریشی پرپشت و با چهره ای مصمم که همه او را نعمت صدا می زدند و بعداً فهمیدم ایشان نعمت کفشیری یکی از مردان با اخلاص سپاه پاسداران دزفول است. و من با هر ترفندی بود به همراه غلامحسین سفیران  وارد مسجد شدم ولی کار که اینجا تمام نمیجشود زیرا اول آنکه من با هیچکدام از مسئولین آنجا آشنایی قبلی نداشتم و مسئولین را برای اولین بار می دیدم. دائماً از طرف سپاه پاسداران به مسجد می آمدند و گروهی را با خود به مقصدی می بردند. آنجا بودم که شهید لطفی خلف را چندین مرتبه دیدم به داخل مسجد آمد و با تجهیزات کامل نظامی مجهز بود یک تفنگ ژ3 با حمایل از جمله جیب نارنجک و قمقمه آب و دوعدد جیب خشاب که همه ی آنها پُر بودند. با چهره ای جدی و مقداری گرفته که من احساس کردم به جهت موقعیت جنگی چهره اش گرفته و ناراحت است که متأسفانه همان روزهای اول جنگ بود ایشان به شهادت رسید و همه ی دوستان بسیار در غم آن شهید اندوهگین شدند.

 من هم در آن موقعیت تنها ناظر بر آمد و شد دیگر برادران بودم آن موقع لباس نظامی به اندارۀ کافی برای افراد نبود. به جز چند نفر از دوستان هم محله ای خود با دیگر افراد حاضر آشنا نبودم، دو روز بود که از مسجد بیرون نرفته بودم البته هیچکس را اجارۀ خروج نمی دادند و من هم به جهت اینکه اولین مرتبه وارد همچنین محلی می شدم برایم بسیار سخت بود دو روز درمسجد باشم و به جز خوردن و استراحت کاری از من ساخته نبود. با هر زحمت و مشقتی بود از برادر قپانچیان مرخصی ساعتی گرفتم و برای استحمام به منزل پدری رفتم، با بیرون آمدن از مسجد محیط اطرافم را به گونه ای دیگر می دیدم و احساسات زایدالوصفی نصیبم شده بود و از این بابت سر از پا نمی شناختم، از بس خوشحال بودم و دوست داشتم مرا نیز جزو رزمندگان محسوب کنند شلوار شخصی خودم را گِت کرده و به حالتی نظامی گونه به سمت منزل به راه افتادم. از درب مسجد تا منزل چند کیلومتری فاصله داشت.

مسیر را پیاده آمدم. اولین روزی بود که در عمرم شهر را اینگونه می دیدم. اضطراب در مردم نمایان شده بود غم و اندوه شهر را در بر گرفته و هنوز ساکنین شهر هاج و واج مانده بودند چه شده. از چند نفر مغازه دارکه در کنار یکی از مغاره های همکارشان جمع شده بودند شنیدم یکی از آنها می گفت قبلاً بین ایران و عراق جنگهایی بوجود آمده و تمامی آنها خیلی سریع به پایان رسیده اند و این جنگ نیز هرچه زودتر به پایان می رسد. دیگری می گفت نه بابا اینجور که شنیده ام صدام گفته باید خوزستان از ایران جدا شده و به خاک عراق ضمیمه شود. یکی دیگر هم به تأیید حرف نفر قبل گفت صدام در سخنرانی شب قبل خود گفته هرچه زودتر استاندار و مسئولین ادارات استان جدید را تعیین می کنم.در چند لحظه ی کمی که از کنار آنها عبور می کردم اعصابم به کلی به هم ریخته شده بود.

 در افکار متلاتم خود بودم که به چند متری منزل رسیدم. مادرم را جلو مغازه دیدم که چند مشتری از زنان محل با او صحبت می کردند و با دیدن مادرم او مرا در بغل گرفت و همینطور که در بغل او بودم دائماً سئوال می کرد مادر کجا بودی ، تا حالا کجا ها رفته ای و من هم به جهت غرور جوانی خود سعی می کردم به نوعی از زیر بار سئوالات مادر طفره بروم زیرا شرمنده بودم به ایشان بگویم من به جایی اعزام نشده ام و برای دور شدن از سئوالات به ایشان گفتم. مادر خسته ام. آیا حمام گرم است ؟ گفت الآن گرم می کنم. گفتم تا آب گرم بشود استراحت می کنم اگر به خواب رفتم بعد از گرم شدن آب بیدارم کن. باید زودتر بروم. بعد از آن با همان لباسها که از راه رسیده بودم خوابیدم.

فکر بسیاری مطالب ذهنم را سایش می داد، در خصوص جنگ هر فکری که به خیال می رسد از ذهنم می گذشت. در آن سن و سال، غرور جوانی، نزدیک شدن به آرزوهایی که در خیال نمی گنجد به مهمانی ما آمده بود. باید به بهترین وجه ممکن استفاده را از آن برد. در همین فکرها بودم که به خواب رفتم و چند لحظه ای طول نکشید با صدای مادرم از خواب بیدار شدم.

/ 0 نظر / 18 بازدید