مطیع رهبرم هستم(4)

ستاره ها هرگز نمی میرند و تو در اوج ملکوت شاهدی بر یاران بازمانده شدی، احمد جان قرارم بود این سریال چند قسمتی را با آرامش و طمئنینه به پیش ببرم و خواستم بسیاری خاطراتم را که از تو در ذهن دارم جایی ثبت کرده باشم، اما آنچه در سر داشتم آن سان نشد.

جان برادر در این مدت کوتاه گذشته فکر و خیالم بسیار درگیر مسائل اطراف و حاشیه های ذهنم گذشت، از اینکه پریشان و گرفتار خود شده ام نمی خواهم برایت بازگوکرده باشم، بسیار در رنجم ولی چاره ای برایم نمانده و از خدا بخواه صبری عنایت نموده تا بتوانم وظیفه ای را که احساس می کنم توان گویش آن را داشته باشم.

آدمی باید یک عمر پر از تجربه را پشت سر بگذارد تا به کمال برسد، باید سردی و گرمای فصلهای متمادی را ببیند تا قدرت تصمیم در ناملایمات بوجود آمده در کوران زندگی را به شایستگی قادر باشد، این خصیصه زمانی به اوج میرسد که فرد مورد هجمه بازیگران رند روزگار بتواند از تونل تنگ و تاریک کوهستانهای سرد و یخبندان در مسیرهای طولانی به سلامت عبور کرده و در بیابانهای تفتیده، آن هنگام که از عطش گرما لبها از هم پوست اندازی می کنند، مردان مرد، از راه می رسند و رشته های عشق را با دستان پر از مهر و عطوفت و با کلام شیوا آنچنان گره می زنند، گویی این نازنین بشر عمری را با ملائک سپری نموده است و تو همه ی این مراحل را با موفقیت پشت سر گذاشتی.

آری می خواهم این بار از تو برای خویشتن بگویم، بگویم تا بعداً عذری نداشته باشم، به خود نگویم فراموشی باعث و بانی ترک رفتارها و خصلتهای خداگونه ی دوستان شد.

احمد جان از تو عذر خواهی میکنم اگر بعضی مطالب را در این یاد داشت مختصر نتوانستم جمع کرده و بگویم، دنیا محل گذر است، همانگونه که زمان به پیش می رود ما نیز به لحظه ی وداع نزدیکتر می شویم و باید با اعتقاد به معاد و روز جزا امانتداری صادق باشیم تا آیندگان قدرت تجسم فضای معنوی و پاک دوران فرزندان راستین انقلاب اسلامی و سربازان بی ریای امام خمینی(ره) را باور داشته و از دل وقایع دوران ما را باور کنند.

می خواهم یکبار دیگر خداوند را گواه بر کلامم گرفته و در محضر مقدس باریتعالی این کلمات را نقل کرده باشم. از پروردگار عالم امکان، عاجزانه طلب صبر و آمرزش از تقصیراتی که ناخواسته و ناآگاهانه از من سر زده بر من ببخشد و مرا با دوستان و همرزمانم همنشین گرداند.

به جهت پراکندگی مطالب با شماره بندی هرکدام آنها را از هم مجزا نمودم و انشاءالله عزیزانی که این مطالب را می خوانند بر من خورده نگیرند.

احمد برایم می گفت:

1 – هنوز جنگ به پایان نرسیده بود و من به همراه یکی از دوستان برای انجام مأموریتی عازم تهران بودیم، ما از جنوب حرکت کرده و نیمه های شب به قم رسیدیم، به دوست همراهم گفتم اکنون که اینجا رسیده ایم دوست دارم ملاقاتی با آیت الله بهاءالدینی داشته باشیم، دوستم گفت دیر وقت است و آقا اکنون خواب می باشند، از ایشان گفتن و از من اصرار بر ملاقات که باید ایشان را ببینم.

از قبل هیچگونه ملاقاتی از نزدیک با ایشان نداشته بودم و حضرت آقا نیز مرا از صدا و تصویر نمی شناخت و فقط با واسطه از طرف ایشان پیامهایی برایم آورده بودند، درب منزل زدیم و منتظر که میزبان ما را بپذیرند، بعد از چند لحظه صدایی از داخل منزل که مشخص بود مقداری از ما نیز فاصله دارند با مهربانی و لبخند فرمودند حاج احمد آقا این چه زمان میهمانی آمدن است بهتر نبود صبر می کردید صبح خدمت می رسیدیم.

با شنیدن کلام حضرت آقا موهای بدنم سیخ شدند و به دوستم گفتم مواظب باش هنوز آقا از نزدیک ما را ندیده اینگونه با اسم کوچک خطاب می کنند پس اگر از نزدیک صورت ما را ببینند چه خواهند گفت، زود باش تا سیرت ما را بیان نفرموده اند هرچه زودتر باید از اینجا دور بشویم، من هم با عجله از حضرت آقا عذر خواهی کردم و با خداحافظی از درب منزل حضرت آیت الله بهاءالدینی به طرف تهران حرکت کردیم.   

 یکی از لطیفه هایی که همیشه برای شوخی رزمندگان با هم بر زبان داشت:

2 – در یکی از عملیاتها که به مرحله پایانی آن رسیده بودیم بچه های گردانها و نیروهای عمل کننده به مرخصی رفته بودند و به دلیل نا امن بودن موقعیت عملیات، بچه های اطلاعات را اجازه ی رفتن به مرخصی نمی دادم بعد از گذشت چند روز علی کمیلی فر وارد سنگر شد و من مشغول خواندن گزارشات بودم، بعد از سلام گفت حاجی من مرخصی می خواهم، همانگونه که سرم پایین و مشغول خواندن گزارش بودم به علی گفتم نمی شود شما باید در منطقه عملیاتی حاضر باشید، علی هم چند مرتبه اصرار داشت می خواهد به مرخصی برود و من در جواب ایشان حرف قبل را تکرار می کردم و علی گفت برای بار آخر به شما می گویم مرخصی می دهی یا نه، منهم گفتم برای بار آخر می گویم نه، به هیچ یک از بچه ها مرخصی نمی دهم.

به خاطر اینکه راحت تر بتوانم در سنگر به کارها رسیدگی بکنم پای مصنوعی را باز می کردم و کناری می گذاشتم، فقط دیدم علی با عجله چند قدم به داخل سنگر شد و دوباره به درب سنگر برگشت، پس از آن با لبخند گفت حاجی شما به ما مرخصی ندادی، نگاه کن من هم پایت را با خود بردم و تا زمانی که برگه ی مرخصی را برایم نفرستاده ای خبری از پایت نخواهد شد و سریع سوار موتور سیکلت شد و از نگاه من دور گردید.

من نیز به جهت این شوخی علی خنده ام گرفت و به یکی از بچه ها گفتم نیروها را تقسیم بندی کرده و به نوبت به بچه ها مرخصی چند روزه ای بفرستید.

3 – یک روز با حاج احمد در حال صحبت بودم و کلام ما به رفتن مزار شهداء رسید، به احمد گفتم یکی از دوستانم که چند ماه قبل به شهادت رسیده اند، اول مرتبه که به بهشت علی می رسم برایش فاتحه ای می خوانم و بعد به طرف دیگر شهداء برای خواندن فاتحه میروم و قبل از خروج از بهشت علی دوباره بر سر مزار دوست شهیدم می روم و سپس از قبرستان خارج می شوم، این صحبت مربوط به سال شصت می باشد و آنموقع حاج احمد بیست و یک ساله بود که این جواب را به من داد.

گفت، من هرگز فرقی بین شهداء نمی گذارم و هرگز برای شهیدی نسبت به دیگر شهداء کار اضافه انجام نمی دهم، همه را باید یکسان دید و این زمینه ای است که ما در تمامی اعمالمان مواظب رفتار خود باشیم.

4 – فرمانده لشکر 25 کربلا از استان مازندران شده بود، یکروز که از مجتمع تفریحی نیروهای لشکر بازدید می کرد متوجه شد یکی از سربازها در کار خود سهل انگاری کرده و باعث خسارت به مکان مورد نظر شده بود، حاج احمد با تشری که به سرباز زد محل را ترک کرده و به مسیر بازدید خود ادامه داد، دیگر همراهان از درون آشفته ی ایشان خبر نداشتند تا به قرارگاه فرماندهی برگشت.

فردای آنروز حاج احمد سرباز را فراخواند و کنار خود نشاند بعد از احوالپرسی و لبخندهای مکرر، جویای احوال زندگیش شد و سرباز هم با تعجب و مضطرب جواب حاجی را می داد، حاج احمد دستان سرباز را گرفت و به لبان خود چسباند، چند مرتبه دستان سرباز را می بوسید و گریه می کرد، در حالی که با دو دست صورت سرباز را با مهربانی گرفته بود با حالت تضرع به سرباز گفت فرزندم می دانی من اینجا مأمور هستم باید از اموال بیت المال مواظبت کنم، اگر قرار باشد به اموال ضرر و زیانی برسد همه ی ما مسئول خواهیم بود.

سرباز هاج و واج مانده بود فرمانده ی لشکر را چه شده که اینگونه با گریه برایش صحبت می کند و از معذورات خودش در قبال مسئولیتش می گوید، حاج احمد تمام بدنش می لرزید و خیس عرق شده بود، به سرباز گفت فرزندم اکنون شما را به اینجا خوانده ام تا به بزرگواری خود مرا ببخشید و اگر دیروز به شما حرفی زده ام طلب عفو از شما دارم، سرباز هم با دیدن اوضاع حاجی به گریه افتاد و هردو با هم می گریستند و پس از چند لحظه سرباز با اشکهای روی صورتش به حاج احمد گفت آقا من همان دیروز شما را بخشیده ام و شما باید مرا ببخشید که در انجام وظیفه کوتاهی کرده ام.

قبل از خارج شدن سرباز از دفتر فرماندهی، حاج احمد برگه ای به دست سرباز داد و روی آن نوشته بود، یک هفته مرخصی تشویقی از طرف فرماندهی لشکر به ایشان داده شده است.

رفتار حاج احمد اینگونه بود که هنگام تودیع ایشان از لشکر 25 کربلا، جمعیتی چندین هزار نفری از پرسنل لشکر و مردم شهرستان ساری برای مشایعت ایشان به جلسه خداحافظی آمده بودند.

5 – حاج احمد قبل از عملیات فتح المبین شروع به تکمیل کادر شناسایی از بین برادران کادر سپاه و بسیج نموده بود، از قبل سیدمحمدی علوی را به جمع بچه های اطلاعات دعوت کرده و از طرف سید محمدی قرار ملاقاتی با کریم پور محمدحسین در منزل ایشان گذاشته بود و از قبل به سید گفت باید به صورت ناشناس با ایشان صحبت کنم اگر مورد تأیید بود آنموقع آشنایی خواهم داد، جمع سه نفری آنها به دور از اطلاع پورمحمدحسین امتحان گزینش شروع شد، حاج احمد شروع به تعاریفی از افراد و کارهای محوله در جبهه نمود تا اینکه صحبت را به سمت نیروهای اطلاعات و عملیات کشاند و شروع به توصیف نیروهای خود کرد، پورمحمد حسین نیز بدون آشنایی قبل از حاج احمد صحبتهایش را گوش می داد تا اینکه حاج احمد رسید به معرفی مسئول اطلاعات و باید از خود تعریف می کرد.

حاجی برعکس شروع به بدگویی از خود در مقابل پورمحمدحسین نمود که کریم به محض شنیدن نام حاج احمد به روی زانو نشست و حرفهای حاج احمد را قطع کرد و گفت آقا ببخشید من شما را نمی شناسم و نمی دانم شما چه کسی هستی ولی به هیچ وجهی بنده اجازه نمی دهم در منزل من و برای ما بدگویی حاج احمد را بکنید، بنده برای حاج احمد احترام زیادی قائل هستم بدینجهت اگر می خواهید اینگونه حرفهایی در خصوص ایشان بزنید با عرض معذرت از منزل من بیرون بروید.

احمد هم که از صداقت و پاکی کریم پورمحمدحسین اطمینان حاصل نموده و مطمئن از او شده بود، با اشاره ای که به سیدمحمدی علوی داد به کریم گفت من حاج احمد را می شناسم و فلان وفلان، که پورمحمدحسین طاقت شنیدن حرفهای شخص ناشناس را نداشت، از زمین بلند شد دست حاج احمد را گرفت و درب خروج منزل را با اشاره نشان داد و گفت ببخشید شما اینجا دیگر کاری با ما ندارید و خداحافظ.

سیدمحمدی علوی که قضیه را جدی میدید و احتمال هرآن عکس العمل از طرف پورمحمدحسین را می داد با خنده به او گفت میدانی شما با چه کسی صحبت میکنی، کریم گفت هرکه می خواهد باشد این آقا حق ندارند به حاج احمد حرف خلاف واقع بزنند من حاج احمد را بسیار دوست دارم، سید محمدی هم که اوضاع را کاملاً از دست رفته احساس میکرد و برای جلوگیری از هرگونه رفتاری از طرف کریم، به ایشان گفت برادر کمی یواش تر حرکت کن این آقا که شما می خواهید به خاطر پشتیبانی از حاج احمد از منزل بیرونشان کنید، ایشان خود حاج احمد سوداگر است.

کریم با شنیدن موضوع حاج احمد را در بغل گرفت و از ایشان عذرخواهی نمود.

6 – جنگ به پایان رسیده و از طرف مقام معظم رهبری به جناب آقایان فیروز آبادی و رشید دستور دادند برای تدوین موضوعی به نام پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس پیشنهاداتی را ارائه دهند تا بعد از مطالعه آنها دستور اجرایی پیشنهاد مناسب را به آقایان ابلاغ فرمایند.

آقایان نیز سه نفر از افراد صاحب نظر را مأمور به ارائه تدوین برنامه ای نمودند و از جمله حاج احمد سوداگر بود، حاج احمد نیز نظریه پیشنهادی خود را در جهت عملی نمودن پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس بطور مفصل مشروح آن را بصورت مکتوب گزارش نمودند.

هر سه گزارش خدمت حضرت آقا برده شدند و پس از مطالعه آنها آقا فرمودند با پیشنهاد حاج احمد موافق می باشند و دستور اجرایی نمودن آن را ابلاغ می فرمایند، آقای فیروزآبادی که از قبل پیشنهاد حاج احمد را خوانده بود از حضرت آقا سئوال می فرمایند اکنون چه کسی را برای این امر مهم می توانیم انتخاب کنیم، آقا فرمودند آقای سوداگر که پیشنهاد را داده اند خودشان نیز کار را شروع کنند.

آقای فیروزآبادی هم طی حکمی که از طریق روزنامه ها منتشر گردید حکم انتصاب حاج احمد به عنوان رئیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس را اعلام میفرمایند.

حاج احمد گفت صبح روزنامه کیهان را خریدم و مشغول خواندن خبرها بودم که خبر انتصاب خودم را به عنوان رئیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس مطلع شدم، بلافاصله با آقا رشید تماس گرفتم و ایشان فرمود با جناب آقای فیروزآبادی تماس بگیرم، منهم به عنوان اعتراض و علت بی خبر بودن از انتصاب، آقای فیروزآبادی فرمودند اگر این حکم به پیشنهاد مقام معظم رهبری باشد هنوز هم مخالف انتصاب هستید، حاج احمد گفت با شنیدن این حرف دهانم بند شد و تنها چیزی که میتوانستم بر زبان گفته باشم به ایشان گفتم: من مطیع رهبرم هستم و هر امری از جانب حضرت آقا برای من لازم الاجرا خواهد بود و بدون هیچ حرفی با آقای فیروزآبادی خداحافظی کردم.

حاج احمد کلامت برای ما حجت شد و ما هم باید همانند تو مطیع مولا و مقتدای خود باشیم، احمدجان تو در آرامش و سکوت راهی را در پیش گرفتی که تدوینگر و الگویی در تاریخ پر افتخار انقلاب ما رقم خورد تو با قلب مریضت حرکت و راهی را پیمودی که به اذعان بسیاری از دوستان پیمودن این راه در مدت کم غیر قابل تصور بود و به گفته ی خودت چه بسیار افرادی به این کار خوش بین نبودند و بعد از اجرایی شدن و موفق گردیدن در این طرح، لب به تحسین و ستایش کار نمودند.

احمد جان با آنهمه تلاش و پشتکار در تمامی خدماتت و ستایش از مجاهدتها در تمامی عرصه های نظامی و فرهنگی به تو خسته نباشید عرض میکنم.

از خداوند متعال قبولی همه ی اعمالت را با آنهمه اخلاص و پاکی وجودت آرزومنم

و در پایان سخن:

عزیز دلم، با چشمانی گریان و قلبی شکسته از غم هجرانت نزد ساحت مقدس پروردگار عرضه میدارم سردار جبهه ها حاج احمد سوداگر بخدا می سپارمت.

/ 8 نظر / 12 بازدید
نسل 3

سلام حاج علی.[گل] خاطره هاتون خیییییییییلی قشنگه و دلنوشته هاتون قشنگتر. اما اگه یادتون باشه قبلا ازتون خواهش کرده بودم که دلتنگی نکنید! مگه ما غیر از شماها که واسمون موندید از کی میتونیم در مورد حماسه های نسلتون بپرسیم و بدونیم اهداف و افکارتون چی بوده؟؟؟ خواهش میکنم خواهش میکنم خواهش میکنم نسل ما و بعد از ما رو در نظر داشته باشید و کمتر دلتنگی کنید.[گل]

پلاک های گم شده

[گل]سلام حاج علی... بسیار زیبا بود خداوند خیرت دهد. واقعا نمیدونم چگونه به نوبه خودم از شما تشکر کنم. [گل] از راه دور روی شما رو میبوسم.[گل] زنده باشید[گل] اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[گل]

عطار

بسیار عالی بود جناب بی باک.. ما رو لینک کنید دیگه..

الف دزفول

سلام حاجی خاطره هایی که گفتی مثل گل های رنگارنگی است که یکی از یکی زیباترند اما خاطره حاج احمد با آن سرباز خیلی به دلم نشست عجب روح بزرگی داشته این رفیق شفیق شما حق دارید این همه بیتاب باشید خداوند بر صبوریتان بیفزاید تشکر حاجی

محمد مجیدی راد

سلام بروزم " مورد عجیب ایرانیان" تاملی در خصوص چهارشنبه آخر سال منتظر نظرات خوب شما هستم

هسپارقدیمی

سلام سفرگزید از این کوچه باز هم نفسی پرید و رفت بدان سان که مرغی از قفسی کنون دریچه دل را به روشنی واکن به یاد او گل خورشید را تماشا کن برای حاج احمد نمی توان گفت و نه در نوشته می گنجد فقط یک جمله می گویم : حاج احمد با رفتنت همه ما را دوباره به دوره جنگ بردی و داغ لاله ها را تازه کردی . . .

محمد مجیدی راد

سلام حاجی خدا در غم حاج احمد به شما صبر بده نمیدونم چه باید گفت بروزم " از رنجی که میبریم" تاملی در خصوص طرح سوال از رییس جمهور منتظر نظرات خوب شما هستم موفق باشید

نسل 3

سلام حاج علی.[گل] ممنون از بازدیدتون.[گل] موفق و پیروز باشید.[گل] التماس دعا.[گل]