ساعت سبز شهادت

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده  و راوی: علیرضا بی باک  

خاطره ای از: جانباز و رزمنده هشت سال دفاع مقدس حاج رحیم مشکی زاده

(ماجرای ساعت سیتی زن صفحه سبز)                                     ­­­­­­­­­­­­­­­­­­­                      

ساعت سبز شهادت

آرام سخن می گوید، ساده زیستی را از آرمانهای اعتقادی خود می داند، ذکرش نشانه ای از تطمئن القلوب وجودش، ایمانش همانند دوران دفاع مقدس مستحکم و استوار، می خواهد اجرش باقی بماند، دغدغه اش دلتنگیهای مردم جامعه است، خوبیها را دوست دارد و شیطان صفتان را بیزار، هنوز پایبند به اصول اعتقادی خود مانده، زندگی را همانند گذشته اش با سکوت و آرامش می گذراند، بیشترین غم و اندوهش دوری از یاران شهید، جانباز و زجر کشیده ای از تبار مجاهدان فی سبیل الله،  این عزیز و بزرگوار حاج رحیم مشکی زاده از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس و از واحد اطلاعات و عملیات لشکر هفت حضرت ولیعصر(عج) می باشد.

سینه اش مالا مال از خاطراتی است که بیان هرکدام دلها را اندوهناک و زبان را به مدح و ثنای بندگان خوب خدا روان می کند، اگر به دنبال مردان مرد هستیم بسم الله، این مرد از یادگاران به جای مانده از قافله شهیدان است، برایش آرزوی سلامتی و عزت از درگاه خداوند منان را خواستارم. درود خدا بر حاج رحیم مشکی زاده و تمامی هم رزمان اوباد.

حاج رحیم زمانی به حرف می آید که در جمع دوستان و همرزم خود باشد، به مناسبت سالگرد شهید بزرگوار محمود سوداگر در جمع همرزمان چنین زبان به مدح شهید گشود.

بعد از عملیات والفجر هشت همه بچه های رزمنده را برای استراحت و تجدید قوا به شهر فرستادند، ما نیز بعد از استراحتی بسیار کوتاه به پادگان احضار و طولی نکشید اعلام کردند باید به جبهه های کردستان از نقاط غرب کشور برویم، در کوتاه ترین زمان ممکن بچه های اطلاعات به منطقه کردستان اعزام و به قصد شناسایی منطقۀ  جدید و آماده نمودن بخشی از جبهه برای رزمی نو مهیا می شدیم.......، اطراف شهر مریوان قرار براین شد روی ارتفاعات مَلَخور کار بکنیم، بچه های اطلاعات همه در یک مقر مستقر و طبق معمول گذشته کارها به سرعت شروع شدند.

به جهت آشنایی قبلی که از منطقه داشتیم نسبتاً کارها کمتر و وقت آزاد بیشتری برای رفع و رجوع به کارهای گذشته فراهم شده بود، از جهتی چونکه تعدادی از برادران واحد در عملیات والفجر هشت مجروح شده بودند نیاز بود عیادتی و احوالی از آنها داشته باشیم که به پیشنهاد برادر عزیز و ارجمند حاج محمد عیدی مراد به شهید محمود سوداگر و سید هبت الله فرج الهی مأموریت دادند، طی سفری به تهران احوالی از برادران گرفته و شرح حالشان به اطلاع فرماندهی برسد.

همه بچه ها بجز لباس نظامی لباس دیگری همراه نداشتند و معمولاً نیازی برای استفاده از لباس شخصی پیش نمی آمد بدین منظور کسی به فکر داشتن لباس شخصی نبود، اما من همیشه سعی می کردم اندوخته ای در حد کم و رفع نیازهای ضرور داشته باشم، همیشه تک پیراهنی درون کوله پشتی با خود داشتم، محمود از این موضوع اطلاع داشت و به محض اینکه از طرف فرماندهی به ایشان مأموریت سرکشی به مجروحین داده شد نزد من آمد و گفت پیراهن شخصی که به همراه دارم به ایشان بدهم.

من هم به جهت احترام و عشق و علاقه ام به شهید، امر ایشان را با ذوق و شوق اطاعت نموده و به سرعت پیراهن را آورده و تحویل دادم.

هنگام تحویل دادن گفتم آقا محمود این لباس، ولی فکر نمی کنم مناسب شما باشد که با خنده گفت این مشکل را هم فکری می کنیم، یا پیراهن باید با من کنار بیاید یا من با او کنار خواهم آمد ، طولی نکشید که محمود پیراهن را به تن کرد و گفت دیدی پیراهن برای من درست شد، من هم خندیدم.

برای لحظاتی نگاهم به افقی ماورای تجسمات دنیا و در محیطی نورانی محو قامت زیبایش و نظاره گر وجودی فرشته گونه که با کرشمه اش برق از نگاهم را ربود، برای دقایقی زبانم توان تکلم نداشت و برای خود زمزمه می کردم خدایا این چه بود که مرا اینچنین به خود پیچاند و از خود بی خود شدم، هنوز در این خیالات بودم که محمود با تبسم بر لب گفت رحیم هیچ فکر نمی کنی اکنون که به این سفر می روم چیز دیگری هم باید به همراه ببرم.

نگاهی به او کردم و گفتم فکر نمی کنم، که باز هم با خنده گفت بله چیزی دیگر هم نیاز دارم و آن ساعتی است که بر دست داری.

این حرف که از دهان محمود بیرون زد با توجه به موضوعی که با خودم در خصوص ساعت داشتم گفتم آقا محمود خواهش می کنم بی خیال ساعت باش چون ساعت را به شما نخواهم داد.

از محمود اصرار و از من انکار که ساعت را نخواهم داد.

در آن لحظات محمود فقط می خندید و میگفت ساعت را به من خواهی داد و من در جواب می گفتم نخواهم داد، این ساعت جریانی دارد که باید نزد من باشد.

محمود باشنیدن این موضوع که نکند مسئله ای پشت این ساعت نهفته است، بیشتر به من پیله کرد که قضیه ساعت را برایش بگویم و من هم مجبور شدم قضیه را اینگونه برایش بازگو کنم.

واقع قضیه این بود که ایام جبهه های پدافندی همراه با برادر شهید علیرضا پورسوزنی در جبهه رقابیه بودیم، داخل سنگر نشسته و با هم صحبت می کردیم که نمی دانم چه شد ساعت مچی روی دست علیرضا توجهم را ربود و به علی گفتم علی جان ساعت قشنگی داری چقدر برازندۀ دست شماست، علی هم به محض اینکه کلام به اینجا رسید سریع ساعت را از روی دست باز کرد و گفت مال شما، به همین راحتی روی دستانش گرفت و گفت ازین ببعد مال شما باشد.

با شنیدن این پیشنهاد بسیار متعجب شدم و چندین سئوال سلسله وار از او کردم، علی جان چه شد مگر حرف بدی زدم، مگر از من دلگیر شدی، مگر و مگر ها را مکرر از او می پرسیدم و او با تبسم گفت نه اینگونه نیست ناراحت نباش این ساعت قضیه ای الهی دارد و من هم بهرۀ کافی از آن را برده ام و از این به بعد دیگر نیاز به آن ندارم.

فقط به شما سفارش می کنم مواظب این ساعت باش، سفیری است که با مقدسان و خوبان خدا همراه بوده است، باید از او مواظبت کرد، خیلی عزیز و گرامی است.

من هم با شنیدن سخنان علیرضا مشتاق شنیدن ماجرای ساعت شدم و از او خواستم ماجرایش را برایم بگوید.

گفت این ساعت سرِّ عجیبی دارد، این ساعت پنج شهید را همراهی کرده است، رازها و شب زنده داری های شهیدان را با خود دارد، یک کلام، هرکسی این ساعت را به دست ببندد شهید خواهد شد، ماجرا کمی به عقب تر برمی گردد که یک روز من و شهید علی سعادتی زارع در سنگر نشسته بودیم که بی مقدمه گفت علی پورسوزنی می خواهم رازی را برایت بگویم و خواهش می کنم تا زنده ام برای کسی بازگو نکن، ساعت مچی را از روی دستش باز کرد و گفت آن را روی دستت ببند تا برایت ماجرا را بگویم و من هم چهار چشم و گوش با تمام وجود نگاهم را به لبهای علی سعادتی زارع دوختم که چه می خواهد بگوید.

در ادامه گفت این ساعت روی دستان چهار نفر از دوستان شهید بوده که قبل از شهادت به دیگری داده اند ولی نامی از دوستان شهید نبرد فقط چندین مرتبه گفت این یادگار چندین شهید است از آن مواظبت کن.

علیرضا پور سوزنی با گفتن داستان ساعت ادامه داد آقا رحیم من بهرۀ لازم را از این ساعت برده ام و روزهای آخر عمرم را می گذرانم دیگر نیازی به ساعت ندارم و وعده هایی که دیگر شهیدان قبل از من در عالم رؤیا دیده اند من نیز به این مرحله رسیده ام و عشق و علاقه ام به درجه رفیع شهادت عین حالت شخص تشنه ای در صحرای گرم و سوزان مانده است.

احساس می کنم از طریق این ساعت پرده هایی غیبی چشمانم را به حقایق باز نموده اند، همان سفارشی که شهید علی سعادتی زارع به من کرد من هم به شما دارم اینکه از این ساعت مواظبت کن و مراقب باش از بین نرود.

من هم خطاب به شهید محمود سوداگر گفتم آقا محمود بدین علت نمی خواهم این ساعت از من جدا شود من هم همانند دیگر دوستانم آرزویی دارم که باید به آن برسم.

محمود سوداگر نیز در آن لحظه عقب ماشین لندکروز کنار سید هبت الله نشسته بود که از ماشین عین سائقه پایین پرید و گفت اکنون که ماجرا به اینجا رسید باید آن را ببرم، اگر هم ساعت را نمی دهی خودت را با ساعت خواهم برد.

من هم با توجه به احترامی که برایش قائل بودم به ناچار ساعت را از روی دستم باز و تقدیم به محمود کردم و محمود در آن حالت همزمان که روی دستش می بست، می خندید و مرا ورانداز می کرد.

محمود همراه با سید هبت الله راهی تهران و بعد از چند روز به منطقه برگشتند، من هم برای خیر مقدم و گرفتن پیراهن و ساعت نزد محمود رفتم که محمود پیراهن را به من داد و تشکر کرد.

به او گفتم چیز دیگری جا نمانده؟ نزد شما چیز دیگری ندارم؟

در جواب گفت نه هیچ چیز دیگر نمانده.

گفتم ساعت چه شد، ساعت را می خواهم، ساعت سیتی زِن صفحه سبز را می گویم.

با لبخند ملیح و تبسم خاصی به من گفت این ساعت دیگر به تو نمی رسد، به دست صاحبش رسید، دیگر آن را نخواهی دید تا زمانی که خودم به شما بدهم، موقعش که شد ساعت را به شما پس خواهم داد، با این ساعت کار دارم.

در این موقع که از بازپس گرفتن ساعت ناامید شدم سئوالاتی در ذهنم گذشت، خدایا من با آرزوی رسیدن به دیگر همرزمانم این ساعت را به دست بسته بودم و لحظه شماری می کردم تا زمان موعود فرارسد اما با از دست دادن ساعت همه چیز را تمام شده می دیدم و احساس کردم سعادتی که در دستانم بود به همین راحتی از دست دادم و شاید قابل جبران هم نباشد.

چندین روز در فراق بَینی و بَینَهُم گذشت تا آرامشی نصیبم شد اما هنوز هم دوری آن را طاقت نداشتم، همه چیز به پایان رسیده بود، از طرف دیگر عاشق به معشوق رسید و از شوق وصال می دیدم محمود در پوست خود نمی گنجید و می دیدم به واسطه عِطر به جا مانده از نَفَسِ قدسی دیگر شهیدان محمود را از خود بیخود کرده بود.

این ماجرا به سختی برایم می گذشت تا زمان عملیات کربلای پنج شد و عملیات کلید خورد، مرحله اول عملیات بود که مجروح و برای درمان به بیمارستان اعزام شدم و بعد از گذشت پانزده روز دوران نقاهت برای دوستان همرزمم بسیار دلتنگ شده بودم دوباره به منطقه عملیاتی برای کمک به دیگر برادران برگشتم.

قبل از ظهر به منطقه عملیاتی رسیدم وارد مقر لشکر هفت حضرت ولیعصر(عج)، به سنگر بچه های اطلاعات رفتم تعداد کمی از برادران آنجا بودند، مطلع شدم که باقیمانده بچه ها داخل پنج ضلعی کنار کانال پرورش ماهی هستند، هنگام ظهر شده بود و به واسطه دلتنگی زیادی که از دوری برادران داشتم تصمیم گرفتم خواندن نماز را بعد از دیدار برادران به تعویق بیندازم، راهی خط مقدم شدم، به برادران رسیدم، تعداد زیادی از برادران شهید و یا مجروح شده بودند، بمحض رسیدن و دیدن تعداد کم باقیمانده از برادران، حُزن و اندوه زیادی وجودم را احاطه کرد در آن لحظه ماتم زده آستین بالا زدم و از سنگر به طرف مخزن آب برای گرفتن وضو رفتم، بسم الله الرحمن الرحیم گفتم، شیر تانکر را باز و شروع کردم به وضو گرفتن، صورت و دستها را تطهیر و دستم را بلند کردم مَسحِ سر بکشم که گلوله خمپاره ای کنارم منفجر شد.

ترکشی سنگین و  بی انصاف درست چانه ام را نشانه گرفت یک آن چندین دندان به روی زمین و درون دهانم ریخته شدند، با شتابی که ترکش داشت استخوان را شکسته و یک دندان داخل گلویم گیر کرده بود، دندان مسیر تنفس را گرفته و نفس کشیدن برایم سخت شده بود سریع برادران آمبولانس خبر کردند و با گذاشتن درون آمبولانس و از جاده درون پنج ضلعی به سمت عقب حرکت کردیم، مسیر به گونه ای بود که از کنار قرار گاه لشکر و سنگر برادران اطلاعات می گذشتیم.

به آنجا نزدیک شدیم، داخل ماشین که بودم نفس کشیدن برایم دشوار شده و باید جیغ می کشیدم تا بتوانم هوا را درون سینه ام بکشم، خمپاره که نزدیکی من منفجر شده بود تمام بدنم از دود انفجار آن سیاه شده و صورتم متورم وخون آلود بود و قابل شناسایی حتی برای دوستان نبودم، به مقر لشکر نگاه کردم یک لحظه برادران احمد و محمود سوداگر را کنار سنگر دیدم، با اشاره به راننده گفتم توقف کن و ماشین جلو پای دو برادر متوقف شد.

راننده شیشه را پایین کشید و احمد جلو پنجره آمد و داخل آمبولانس را نگاه کرد، در آن لحظه برای تنفس دائماً جیغ و داد می زدم تا بتوانم نفس بکشم، می خواستم به آنها بگویم سفارش کنند هرچه زودتر مرا به جای مطمئنی برسانند ولی نمی توانستم حرف بزنم، هردو نفرشان نگاه کردند و محمود با تعجب به احمد گفت این مجروح را نمی شناسم تو ایشان را می شناسی.

احمد با نگاه تعجب به محمود گفت نمی شناسی؟ این که رحیم مشکی از دوستان خودمان است، محمود هم به پیکر خون آلود و نیمه جانم نگاه کرد و سرش را به سمت دستش برگرداند، متعجب شدم چرا محمود دست چپ را بلند کرده و نگاه من می کند.

یکبار به دستش نگاه می کرد و یکبار مرا ورانداز می کرد، چندین مرتبه این وضعیت تکرار شد و آن لحظه متوجه رفتار اینچنینی محمود نبودم تا اینکه راننده ماشین را به دنده انداخت و حرکت کرد.

سرم را برگرداندم تا دلیل تعجبش را بفهمم، محمود با دیدن من لبخندی زد و دست چپش را بلند کرد و برای چند مرتبه آن را چرخاند و همانگونه که ماشین می رفت و از هم دور می شدیم دیدم محمود می خندید و دستش را می چرخاند، در آن لحظات بحرانی که با مرگ و زندگی دست وپنجه انداخته بودم، با لبخند محمود و چرخاندن ساعت به سمت آسمان متوجه شدم چه نعمت گرانبهایی را از دست داده ام و محمود با سکوت مطلق و لبخند زنان به من گفت ناراحت نباش تو شهید نمی شوی، ساعت نزد من است.

یک هفته بعد از کشاکش این حادثه، روی تخت بیمارستان  بودم یکی از برادران به دیدنم آمد، نمی دانم چرا اولین خبر، سلامتی محمود بود که از او پرسیدم و او در جوابم سر به پایین اندخت و گفت محمود هم آرام گرفت.

آوایی با طراوت نسیم گل به شارع وجودم تلاوت نمود که: قالَ نَعَم وَاِنَکُم اِذًا لَمِنَ المِقَرَبینَ (آری مسلماً از مقربان خواهید شد) سوره شعراء آیه 42

/ 5 نظر / 48 بازدید
رایحه

سلام ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن اعیاد شعبانیه. بروزم تشریف بیاورید. خاطره ای شگفت از شهید حسن آیرمی (به مناسبت سالگرد شهادت ایشان)

با سلام چه از این بهتر که قلمت بخوانم و تصویرت ببینم. ولی باز هم زیارتت چیز دیگریست.

محمدحسین درچین

شهادت درعمق پنجاه متری دریا ما ز بالائیم و بالا می رویم ما ز دریائیم و دریا می رویم (هفتم تیرماه سال 1365) یادآور پرواز شهیدیست از خیل شهیدان هشت سال دفاع مقدس (شهید غلامرضا آلویی) شهیدی که از بسیجیان مسجد جامع دزفول و از رزمندگان توانمند واحد اطلاعات و عملیات لشکر 7 حضرت ولی عصر(عج)خوزستان بود . او که قبل از عملیاتهای رزمندگان اسلام به اتفاق دیگر دوستانش کار شناسایی منطقه عملیاتی را بعهده داشت و پس از سالها حضور در بسیج و جبهه های حق علیه باطل و نیز پس از عملیات پیروزمند والفجر8 و درحالی که دوره عالی آموزش غواصی و مربیگری سپاه پاسداران را پشت سر می گذاشت ساعت 11 صبح ، درحال غواصی و در عمق بیش از 50 متری زیر دریای وسیع و زیبای مازندران(خزر) و در زیبا کنار دعوت حق را لبیک گفته و به خدایش پیوست . لازم به توضیح اینکه جسم پاک و نازنین رضا در دریا به دریا پیوست و به دیدار حضرت دوست شتافت و جسد پاک و مطهرش هرگز و هیچگاه باز نگشت . و اما بعد : ( رؤیای صادقه پیدا کردن وصیت نامه شهید توسط خود شهید) از روزهای اولیه جنگ در بسیج مسجد جامع دزفول با رضا آلویی آشنا شدم

محمدحسین درچین

حاجی سلام و خدا قوت این را هم که از شهید آلویی نوشتم از دل پر دردم بود.

محمد مجیدی راد

سلام بروزم " عزت را تنها از خدا بجوییم " تشریف بیاورید