مطیع رهبرم هستم (2 )

به پیشنهاد آقایان رشید و رئوفی می بایست گروه اطلاعات و عملیات تشکیل و یک نفر بایست این کار بزرگ را مدیریت میکرد، نزدیک به یک ماه مهدی زین الدین از طرف آقا محسن به دزفول آمد و قصد داشت این نیرو را تشکیل بدهد ولی متوجه نشدم چه مشکلی بوجود آمد که آقای رضایی مجدداً مهدی را فرخواند و برای چند روز این کار به تعویق افتاد و در این مدت حاج احمد دوران نقاهت و مجروحیت ناشی از اصابت ترکش را میگذراند.

بعد از رسیدن احمد و حاضر شدن در مقر فرماندهی، این مسئولیت خطیر به عهده ی ایشان گذاشته شد، وظیفه ی واحد اطلاعات عملیات (قبلاً به این نام خوانده می شد) جمع آوری کلیه فعالیتها و جابجایی و هرگونه تغییر در مناطق عملیاتی از قبیل اضافه شدن سنگرهای دشمن و چگونگی آرایش نیروهای دشمن و خودی، شناسایی مسیرهای رفتن به پشت نیروهای دشمن، شناسایی نقاط ضعف و قوت نیروهای خودی و دشمن بود و کُلاً می توان گفت نیروهای اطلاعات و عملیات چشمان فرماندهی و امینی مطمئن برای رساند خبرهای جدید به رده های بالاتر محسوب می شد و این کار فردی لایق و باذوق را طلب می کرد و این مسئولیت سنگین به عهده ی حاج احمد سوداگر نهاده شد و به حق تا آخرین دقایق دفاع مقدس یک لحظه در این مسئولیت کوتاهی و اغماضی از این بنده ی صالح خدا ندیدم.

یکروز بعد از ظهر احمد گفت کوله پشتی خود را آماده کن، فردا عازم جبهه خواهیم شد، اولین بار بود همراه با احمد به جبهه می رفتم، از شنیدن این خبر بسیار خوشحال و سرمست شدم و سریع کوله ام را آماده کردم و صبح زود بعد از خواندن نماز دوگانه و صرف ناشتایی و خداحافظی از برادران همراه احمد با جیپ کوچکی که معروف به جیپ میول بود حرکت کردیم، در طول مسیر هدف این سفر را تشریح کرد و نکات زیادی را که در ذهن داشت برایم تفسیر کرد.

قرار ما بازدید مناطق عملیاتی از سمت غرب کرخه بود سفر ما از جبهه ی دشت عباس شروع می شد و در انتهای مسیر در جبهه ی میشداغ و تنگه رقابیه به پایان می رسید، احمد از اول حرکت گفت ببین چند روز این مسیر را طی می کنیم، چند کیلومتر میشود، چند جبهه مستقل و جدا از هم در مسیر ما خواهند بود و بسیاری از سئوالات را که احمد برایم می شمرد و می خواست نوشته شوند.

اولین جبهه ای که رسیدیم دشت عباس بود، وارد سنگر دیدبانی شدیم، چند لحظه قبل از ما سردار رشید همراه با حسن باقری(افشردی) پشت دوربین 120 در حال دیده بانی مواضع دشمن بودند، حاج احمد چند دقیقه ای منطقه و مواضع دشمن را برای آن دو بزرگوار توضیح داد و بعد از رفتن آنها ما نیز به دیگر سنگرهای برادران رفتیم و از نزدیک اطلاعات لازم استخراج گردید.

بعد از پشت سر گذاشتن و بازدید از جبهه دشت عباس، به طرف جبهه کرخه حرکت کردیم و حاج احمد بین راه دائماً از اهدافی که در سر داشت برایم توضیح می داد و من هم مشتاقانه سخنانش را می شنیدم، برایم می گفت: این مسیر را که قرار است در چندین روز طی کنیم همزمان در یک عملیات آزاد خواهند شد و در این فکر هستم چگونه می توانیم نیروهای عمل کننده را با هم هماهنگ نموده و نحوه ی آرایش نیروهای عمل کننده چگونه باشد تا آسیب کمتری  به ما وارد بشود، حرکت و مسیر ما کاملاً پیوسته و متصل انجام می گرفت یعنی نقاط پدافندی خطوط تحت کنترل سپاه و ارتش همزمان بازدید و از دو نیرو مستقلاً اطلاعات گرفته می شد، بعد به طرف جبهه صالح مشطط و دره ی خِنگ و شوش و میشداغ و رقابیه رفتیم.

حرکت ما قریب به یک هفته ای به طول انجامید و مجدداً به دزفول برگشتیم و بعد از این مأموریت حاج احمد گفت به دلیل ضرورت و حساسیت جبهه صالح مشطط به کمک برادران آل عبدی ، حلاج و کرمی بروم و من هم پیشنهاد ایشان را پذیرفتم و سریع به طرف برادران واقع در روستای قلعه نصیر رفتم........    ادامه دارد

/ 9 نظر / 10 بازدید
امير

وبلاگ جالبي داريد [گل][گل]

مهر

این قسمت خیلی خوب و روانتر از بقیه بود. منتظرم از قلعه نصیر هم بنویسید.

الف دزفول

سلام حاجی خدا رحمت کند حاج احمد را و خداوند حفظ کند شما را و ان شاءالله که همه عاقبت بخیر شویم

محمد مجیدی راد

سلام حاجی برا ادامه اش مشتاقیم یا علی ... بروزم " رفتارشناسی مردم دزفول در انتخابات " تشریف بیاورید

نسل 3

سلام حاج علی.[گل] ممنون از اینکه جواب سوالامو تو این مطلب دادید. منتظر خوندن بقیه و ادامه ی مطالب قشنگ و پر محتواتون هستم.[گل]

سید رضا صائبی نیا

سلام حاج علی متاسفانه بسیاری از دوستان پیام خاطره رو که مقایسه دو تفکر بوده عنایت نکرده اند قسمتی از ان زاییده تخیل است .و استخون ها در گلوست که در نوشتارهایمان می آید همانطور که میبینید هیچیک از دوستان در مورد قسمت پایانی نظری نداشته اندو پیام قصه مظلوم است ضمنا" مطالبی که فرموده اید کاملا" درست است و موافقم

پلاک های گم شده

خدا خیرت بده حاج علی[گل]... خیلی دلم برا حاج احمد تنگ شده...وقتی در قید حیات بودن خوب خجالت میکشیدیم بهش بگیم از ته دل دوستت داریم.... حالا که رفته این برامون آرزو شد... خوشابحال شهدا که رفتند...تو این دور زمونه ادم چیزهایی میبینه که ناخوداگاه به یاد مظلومیت شهدا میوفته... سلام خدا بر همه شهدا...[گل] اللهم صل علی محمد و آل محم و عجل فرجهم[گل]

موزون

سلام حاجی/ دره خنگ کجاست دقبقا؟