مطیع رهبرم هستم (3)

قلعه نصیر روستایی آرام و مظلوم در دل تنهایی، و به فاصله ی چند صد متری رودخانه کرخه بقا را بر فنا ترجیح داده بود، از این جهت می گویم چونکه روستایی هم سطح زمینهای کشاورزی و در صورت کشت زمینهای اطراف بدون شک محو و ناپدید می گشت، منازل روستا زیاد نبودند و موقعیت آن، سمت شرق رودخانه کرخه بدور از هیاهوهای اجتماعی مأمن و مأوای رزمندگانی گشته بود که بدون شک مجموعه ای اندک اما کامل از صفات جمیع رزمندگان را در خود پرورش می داد.

 جوانانی بی ریا و مخلص همچون شهید محمدرضا آل عبدی فضای آن مکان را مقدس نموده بود، آنچنان زیبنده و معطر گشته بود، گویی مکان جلوس ملائک قبل از فرمان الهی مبدل گشته است، یکی از افتخارات این روستا اینکه مبداء عبور جنود خدا و گذرگاه بندگان بهشتی این سرزمین گردیده بود و اوج عزت این روستا زمانی شد که رزمندگان عمل کننده در عملیات فتح المبین چند ساعتی را در این روستا گذراندند.((این چند سطر هدیه به برادر عزیز و ارجمند جناب آقا مهران موحدفر))

قبل از عملیات فتح المبین نفراتی از طرف فرماندهی ارشد جنگ به جبهه اعزام و مأموریتشان ثبت وقایع بوجود آمده در جبهه های جنوب بود در آن زمان سردار رشید به آنها گفته بود هر موقع به جبهه رسیدند تنها نفری که می تواند آنها را به آن هدف برساند شهید احمد سوداگر است و آن گروه نیز مستقیماً به احمد مراجعه کردند و به گونه ای آنها را چیدمان کرد گویی احمد یکبار این کار را تجربه کرده بود و از آن زمان راویان ثبت حوادث بوجود آمده در جبهه ها تدوین و آغاز به کار نمود.

بعد از مجروحیت ایشان که به روی مین رفته و باعث قطع پایش گردید من نیز به جهت آگاهی از روحیه ی لطیف حاج احمد نامه ای در هشت صفحه برایش نوشتم و از جبهه توسط یکی از برادران نامه را به حاج احمد در بیمارستان رساند، حدوداً دوهفته ای از ارسال نامه گذشته بود، به عیادتش رفتم بعد از احوالپرسی بخاطر ارسال نامه تشکر کرد و دفتر جیبی صد برگی به دستم داد و دیدم نامه ام را در صفحات اولِ دفترچه بدون فاصله انداختن بین خطوط متن آن را کامل پاکنویس کرده بود و در جواب نامه ام دفتر صد برگ را تا صفحه ی آخر و خط پایانی آن بدون حذف یک خط نوشته بود. هنگام مطالعه در نوشته ها چنان مجذوب شدم که تا پاسی از شب آن را به طور کامل خواندم.......... ادامه دارد

/ 7 نظر / 10 بازدید
پلاک های گم شده

سلام حاج علی[گل] بی صبرانه منتظرقسمت بعدمیمونیم اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم[گل]

مهر

سلام از نظر لطفتان بسیار ممنونم. روستای قلعه نصیر را من سال 60 رفتم. پانزده سالم بود. آنجا بود که با جمید عنبر آشنا شدم و بچه های خوبی که شما هم اشاره کردید. هنوز هم با مهندس محمد جمال زاده در ارتباطم . وقتی شما آن را معرفی کردید مرا بردید به سی سال پیش. حاج علی ما برای تمام شدن نوشته های سریالی ات عجله نداریم. حالا که آرام آرام به این خوبی جلو میروی و فرصت می کنی حافظه ات را بازخوانی کنی روی جزییات بیشتر درنگ کن. مثلا اتقاقاتی را که در همین روستان افتاده بنویس.

نسل 3

سلام حاج علی.[گل] خاطراتتون خیییییییییییییییییلی قشنگ و آموزندس. کاش لیاقت انتقال این مطالب و خاطرات زیبا رو به نسلهای بعد از خودمون داشته باشیم!!!!!

محمد مجیدی راد

سلام بروزم حاجی متن خوبی بود و خودش احساس خودشو رو میده به آدم بما سر بزنید

محسن مجیدی راد

سلام دستت درد نكنه كلمه كلمه اي كه زحمت نوشتنش را مي كشي خدا بعنوان باقيات صالحات برايت ثبت و ضبط فرمايد چرا كه ذخيره اي براي نسل هاي آينده خواهد بود تا بخوانند و در آن فضا سير و سلوك كنند. انشاءاله