صفای دل

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده و راوی : علیرضا بی باک

(صفای دل)

مرداد ماه سال 1360، بعد از گذشت یکماه از جبهه به شهر آمدم، شهر بواسطه موشکهای بعثیان نسبتاً خلوت شده و از هر خانواده کمتر افرادی در شهر مانده بودند، از شلوغی های محله ها خبری نبود و از بچه های بازی گوش اثری و نوایی شنیده نمی شد، می دانستم خانواده ام از شهر خارج شده و تنها پدرم در منزل زندگی می کند، بعد از ظهر بود که به منزل رسیدم پدرم تنها در منزل نشسته و دیوارهای خانه را نگاه می کرد، سکوت سنگینی خانه را در بر گرفته و غبار غم از در و دیوار می بارید با رسیدنم و سلام بر پدرم شادی عجیبی از او را احساس کردم، بسیار ساکت بود اما از حرکاتش ذوق و شوق درونش را بازگو می کرد.

دستش را بوسیدم و او نیز آغوش محبتش را به رویم باز کرد.

احوال همه افراد خانواده را از او گرفتم و او نیز سلامتی هرکدام را به اطلاع می رساند، بعد از گپ و گفت و خوردن چای پدرم متوجه شد خسته ام بدون طلب نیازی به سرعت باد، توشک و بالش در اطاق پذیرایی انداخت و گفت پدر جان می دانم خسته ای اندکی استراحت کن، بعد از تشکر از ایشان و بستن چشمانم از همه جا بی خبر شدم، چند ساعت در آرامش و سکوت استراحت کردم و در آن حالت خواب از اینکه در کنار پدرم هستم خوشحال بودم او نیز دائماً خوشحالی خود را در رفتارش بروز می داد، با غلتیدن از این دست به دست دیگر از خواب بیدار شدم.

چشمانم را به آرامی باز کردم ببینم کجا هستم!

روی توشک در منزل پدری از خواب بیدار شده بودم، اطراف را می نگریستم بجز سکوت هیچ چیز شنیده نمی شد، تنها صدای آرام نفس کشیدنی را می شنیدم که می گفت نفر دیگری در این محل حاضر است، از پایین پایم صدای نفسش را می شنیدم.

آرام آرام چشمانم را به پایین پا حرکت دادم، الله اکبر الله اکبر

خدا مرا ببخشد، چه صحنه دلخراشی چشمانم را به خود دوخت.

اشک از چشمانم نریخت، ای کاش آن لحظه بلند بلند می گریستم ولی داغ آن زمان را تا کنون با خود نمی کشیدم، داغ بسیار سختی روی قلبم جای خوش کرد و قلبم را حفره ای به بزرگی تاریخ درنوردید، چگونه ممکن است اینگونه محبتها را بتوان نوشت و به دیگران منتقل کرد.

گاهی مواقع ممکن است در رومان یا قصه ای و یا روایتی شعر گونه اینچنین نگاشته شود، اما در آن لحظه که بعد از خدا، تنها من و پدرم بودیم این قصه نگاشته شد و بعد از گذشت سی و یک سال به رشته تحریر در آمد.

آری قصه عشق پدر به فرزند به رشته تحریر و آن هم با حرکتی به مهربانی و صفای دل به تصویر کشیده شده بود.

تقصیری از من سرنزده بود او بواسطه علاقه اش می خواست اینگونه باشد، می خواست عشق خود را هر چه بیشتر از نزدیک ببوید و آرام آرام بر او نظر کند.

سر را گوشه توشک گذاشته و در حالی که روی دست خوابیده بود انگار دستانش را به دور حرم به حالت استغاثه حلقه کرده و طلب نیاز می کرد.

 روایتی بی حد و حصر نوشته بود، در آن تنهایی و خلوت فقط طلب سلامتی و تندرستی داشت، از هیچکس طلب نکرد بجز خدای خود.

در آن موقعیت نمی دانستم چه کار باید کرد، چه باید گفت، اصلاً غافلگیر شده بودم، انتظار اینگونه صحنه ای را نداشتم، از خودم خجالت می کشیدم و شرمنده پدرم.

در آن فضای شرمندگی تنها حرکتی که به ذهنم رسید، پاهایم را که نزدیک سر پدرم بودند از روی توشک به آرامی پایین انداختم، تا چند لحظه هاج و واج صحنه را می نگربستم و خدا را بر این حادثه شاهد می گرفتم چونکه خداوند رحمن باید مرا از این حادثه نجات می داد.

به تنها نتیجه ای که رسیدم خود را به خواب بزنم، اما مگر می شود در این موقعیت خوابید، مگر می شود بی تفاوت از این صحنه گذشت.

آنگونه که خوابیده بود نمی خواستم بیخواب شود، هرچه فکر می کردم بیشتر در گرداب بی نتیجه خود غرق می شدم، اگر حرکتی می کردم بیدار می شد بدین جهت چند دقیقه ای به این وجه گذشت و من فقط در آن لحظات او را نگاه می کردم و شرمنده مرامش، از این رو که چرا چنین .....

بالاخره زمان تفکر و اضطراب فرارسید و چشمانش باز شد، درنگ نکردم نمی خواستم کوتاهی کرده باشم، از او پرسیدم پدر جان چرا اینجا خوابیده ای.

حرفی زد که وجودم را به آتش کشید.

علی جان، پسرم من اینجور راحت ترم و آرامش بهتری دارم، بعد از چندین روز بهترین ساعتی که با آرامش خوابیده ام این ساعت بوده است، نمی خواستم ذره ای از تو دور باشم و با این کار خواستم از نزدیک ببینمت، خواستم نفسهایت را بیشتر احساس کنم.

در آن حال اشک حلقه چشمانم را مهمان خود کرد و توانم را برید.

درود و رحمت خدا بر تمامی پدران باد و خداوند ما را ببخشد از غمی که به جانشان انداختیم.

<< خدایا شاهد باش برای رضای تو و اعتلای دین تو بر ما چگونه گذشت >>

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
مهر

سلام درود بر حاج علی خدا همه پدران و مادران سفر کرده را رحمت کند.

رضا

این خاطرات ؛ حقایق تلخ و شیرین روزگار گذشته ماست. پدران و مادران نسل ما حقیقتا در قصه جنگ سختی کشیدند. قطعا آنها که مانند من و شما فرزندانی در جبهه داشتند؛ سختی بیشتر کشیدنداما حتی مردم عادی هم در شرایط موشکباران حقیقتا سختی کشیدند تا شرمنده خانواده خود نباشند. نگرانی از موشک و راکت یکطرف بود و کاستی های بی حد و حصر زندگی روزانه طرف دیگر.

محمدنجاردزفولی

سلام و عرض ادب خدمت شما با شعرهایی ویژه ی این ایام بروز هستم منتظر حضور گرمتان ونظر شیوایتان مثل همیشه درباره شعرهای حقیرهستم حضرت ام البنین پشت وپناهتان باشد