سرگذشت


+ چرا پلاک شهید را نخواندم

خاطره ای از دلاور مرد جبهه ها:  حاج عبدالحسین خضریان

چرا پلاک شهید را نخواندم

افسوسی که پس از سی سال به دلم ماند و هرگز فراموشم نمی شود اینکه چرا پلاک شهید را نخواندم. مرحله دوم از عملیات بیت المقدس بود، شب قبل نیروهای گردان عمار به فرماندهی خودم که آن موقع حمید صالحی، کاظم رفیعی، رودبندی از فرمانده گروهانهای گردان عمار بودند. توانستند مواضع جدیدی را بدست آورده و صبح روز بعد از بس آتش دشمن سنگین و بی امان بود جیپ من توسط گلوله مستقیم تانک منهدم شد و ....


بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده و راوی : علیرضا بی باک

افسوسی که پس از سی سال به دلم ماند و هرگز فراموشم نمی شود اینکه چرا پلاک شهید را نخواندم. مرحله دوم از عملیات بیت المقدس بود، شب قبل نیروهای گردان عمار به فرماندهی خودم که آن موقع حمید صالحی، کاظم رفیعی، رودبندی از فرمانده گروهانهای گردان عمار بودند. توانستند مواضع جدیدی را بدست آورده و صبح روز بعد از بس آتش دشمن سنگین و بی امان بود جیپ من توسط گلوله مستقیم تانک منهدم شد و وسیله ای برای سرکشی به نیروها نداشتم محمد صادق پورمهدی را صدا زدم، هردو نفر با موتور سیکلت به سمت نیروهای گردان حرکت کردیم، در آن آتش و دود و انفجارات میدان نبرد با هر زحمت بود توانستیم خودمان را به نزدیکی صحنه درگیری نیروهای گردان با عراقیها برسانیم. 

نرسیده به مواضع خودی صحنه ای عجیب میخکوبم کرد، یک نفربر عراقی منهدم شده که هنوز دود از آن برمی خواست چشمانم را به خود کشاند نزدیکتر شدم صحنه ی بسیار دلخراشی برایم بوجود آمده بود من که تا کنون صحنه های درگیری و اوضاع بحرانی فراوانی را به چشم دیده بودم نمی دانم چرا فضای حاکم بر اطراف نفربر عراقی مرا به خود می کشاند. دست خودم نبود جاذبه ای ناپیدا مرا به خود می خواند، ناخواسته به سویش می رفتم، نمی دانستم برای چه می روم، چرا می روم و اصلاً دنبال چه می خواهم بروم، هیچ نمی دانستم.

من که اراده ای قوی و پولادین در صحنه های نبرد داشته ام اکنون بدون اراده و خواست خودم به سویی می رفتم که گویی کسی مرا به خود می خواند، می خواهد شاهدی برای روزهای تنهاییش باشم، باید آنجا ببینم تا فردا گواهی بر اعمال شجاعانه اش باشم.

نفربر عراقی وسط میدان درگیری مانده بود، نوجوانی کنار نفربر دشمن انگار به خواب رفته است، نزدیکتر شدم چهره ی نوجوانی حدوداً 16 ساله را دیدم چهره ای پاک و معصوم و بدون هیچگونه آلایشی به روی خاکهای نرم خرمشهر به خواب آرمیده بود. بغض گلویم را فشرد، آنقدر منقلب و افسرده شدم، گویی دوران دفاع مقدس به مثابه یک چشم زدن شده و آن لحظه سالهای متمادی و پیوسته به هم گردید و جدا شدن از آن بسیار سخت، مدت زمان دوران دفاع مقدس و آن سختی های طاقت فرسا کوتاه و آن یک نگاه طولانی ترین لحظات عمرم رقم خورد.

گویی جنازه صدایم می کرد، می گفت بیا که خوب آمده ای، بیا که شما را به بزم عاشقانه ام میهمان کرده ام، بیا که عبدالحسین می خواهم تو شاهد صدیقی بر ادعای من باشی، بیا که چه به موقع آمدی، اگر دیرتر می رسیدی توسط نیروهای تخلیه شهداء به فرمان برادر ماپار جنازه ام را به محل معراج شهداء منتقل می نمودند. اکنون با آمدنت جسم سرد من دوباره جانی تازه به خود گرفته و این روح من حرارت بیان الفاظ مظلومیتم را برایت می سراید، بنشین کنار جسم خونینم که میهماندارت من نوجوان 16 ساله شده ام، می خواهم آنچنان پذیرای وجوت باشم که تا زنده ای حرارت و حلاوت هم مجلسی مرا از یاد نخواهی بُرد.

یک آن جنازه شهید نوجوان برایم با طراوت نسیم خوش بهاری و ترنم گلهای معطر بوستان شمیم یار به آواز درآمد و با سرودن دردناکترین قصه های تاریخ جانبازی را برایم بازگو می کرد، اصلاً نمی توانم آن لحظه را به زیبایی خودش بازگو کنم زیرا یکبار آنهم شهید نوجوان گوی سبقت را از چشمانم ربود و سردمدار قصه سرایان شیرین کلام عالم گشته بود، ظاهر قضیه اینگونه می نمود خدمه ی نفربر عراقی نوجوان ما را دیده و به سویش تیربار دشمن شلیک و چندین گلوله به پیکر ضعیف و لاغر آن عزیز اصابت کرده بود، یک گلوله به دست چپ و بقیه آنها به سینه اش خورده و به روی زمین می افتد، تانک نفربر در حال حرکت و تیربارچی آن بی رحمانه بچه های گردان را نشانه رفته است.

نوجوان با حالت نیمه جان و در حال احتضار هنوز هم به فکر یاران خود است و می بیند نفربر دشمن چگونه به دنبال دوستان همرزمش در حرکت است، همانگونه که به روی زمین افتاده اسلحه اش را به طرف نفربر تانک دشمن گرفته و به سویش شلیک می کند، عراقیها با دیدن مقاومت نوجوان ما از دنبال کردن دیگر رزمندگان منصرف شده و می خواهند اول نوجوان قهرمان را ساکت و بعد سُراغ دیگر بچه ها بروند، نفربر دشمن نزدیک و نزدیک تر به جسم نیمه جان نوجوان می شود به حدی نزدیک می شود که تیربارچی نفربر قادر به شلیک روی جسم آن عزیز را ندارد تیربارچی آنقدر گلوله به اطرافش شلیک کرده بود که گویی زمین را شخم زده اند.

از طرف دیگر، نوجوان بدون ترس و دلهره ای از کشته شدن بی امان به سمت آنها شلیک می کند، آنقدر با تفنگ کلانشینکف خود با یک دست به آنها شلیک کرده که تمام فشنگهایش را پرتاب و پوکه های تیرهای شلیک شده اطرافش ریخته شده بودند، در این موقع متوجه شده تنها دو عدد نارنجک اندوخته ی دفاع در مقابل یک کوه از آهن برایش باقی مانده است. در این حین یکی از بچه های گردان با آرپی جی7 برجک نفربر را نشانه گرفته و در یک آن نفربر به همراه خدمه اش گلوله ای از آتش می گردد. نوجوان هنوز شاهد بر فعالیتهای خدمه نفربر می باشد و می خواهد کار را به پایان برساند.

نارنجکِ خود را که ضد خودرو بود با دست سالم که دست راستش است از جیب نارنجک درآورده، با نگاه به نفربر دشمن احتمال می دهد شاید خدمه نفربر موفق به مهار آتش شده و مجدداً آن را راه اندازی کنند بدین جهت نارنجک ضد خودروی خود را در دهان گذاشته و با کمک دندانهایش می خواهد ضامن آنرا بکشد، حلقه ضامن گیر کرده و از محل دهانه آن خارج نمی شود این نوجوان عزیز آنقدر با دهان و دندانهایش تلاش می کند که یک سانتی متر از ضامن با ماسوره به داخل دندانهای جلو و درون لثه اش فرو رفته بود، با این وجود هنوز هم نمی خواهد از عمل خود کوتاه بیاورد می خواهد تا زنده است قبل از تمام شدن و قطع آخرین نفس نارنجک را به سمت دشمن پرتاب و کار را به پایان برساند.

افسوس جان، زمان و توان فرصت کشیدن چند دم و بازدم بیشتر را به قهرمان ما نمی دهد و با تیر خلاص  دشمن امانش به یکباره قطع می گردد و لحظه ای که ماسوره نارنجک بیش از یک سانتی متر درون لثه اش گیر کرده همان زمان عراقی با شقاوت کامل تیر آخر را به سینه اش زده و سفیر حق پایان لحظه های عمر نوجوان را اعلام می کند، تنها کاری که از من در آن موقعیت ساخته بود نارنجک را از دهان شهید درآوردم و دور از جنازه، نارنجک را پرتاب کردم و منفجر شد و بخاطر مسئولیتم مجبور بودم هرچه سریعتر به نیروهای گردان خودم می رسیدم بدین جهت با افسوس و عقده ای در دل با جنازه ی شهید خداحافظی کردم و به سمت نیروهای گردان حرکت کردم.

شهید با زبانِ حرکت باد اینگونه با من سخن گفت: تو را اینگونه خواندمت تا بیایی و عزادار بر پیکر نحیفم باشی و بعد اینکه جوانمردیم را به خاطر بسپار و به آیندگان برسان که تا آخرین نفس از جهاد خویش پشیمان نشدم. همانگونه که رهبرم امام خمینی(ره) فرمود من نیز آنرا تکرار می کنم ( ما مرد جنگیم و از این جنگ نمی هراسیم )

و من در این سالهای پشت سر گذاشته همیشه در این فکرم چرا پلاک شهید را نخواندم و در این زمان برای تسکین و آرامش روحی خودم برسر مزارش می رفتم و با قرائت فاتحه ای روح آن شهید و قلب خودم را آرام می نمودم ولی حیف در آن شلوغی میدان نبرد فرصت نشستن و ابراز بیان خواسته های قلبی از من گرفته شد و این افسوس را برای همیشه با خود نمی کشیدم.

نویسنده : علیرضا بیباک ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک