سرگذشت


+ مردان آسمانی

نویسنده و راوی : علیرضا بیباک

نام عنوان : مردان آسمانی

صاحب بنما لطف و سرانجام به آن دم          تا یکدمی از گذشته را ثبت رساندم


بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده و راوی : علیرضا بیباک

نام عنوان : مردان آسمانی

صاحب بنما لطف و سرانجام به آن دم          تا یکدمی از گذشته را ثبت رساندم

هر قدر که گشتم زخودم هیچ ندیدم            شرح دل و افکار خودم  هیچ ندیدم

یک روزنه ای از دل اعماق وجودم              می گویدم ای وای چرا دوست ندیدم

در پرتو نورانی یاران سبک بال خدایی         سرچشمۀ انوار خدا یار وفادار بدیدم

آن نور قمرها مرا برد به سرچشمۀ انفاس       تا دست به قلم برده و با نور  بگردم 

لطفی که خدا داده به ذهنم ز رفیقان             شد مرهم اندوه دلِ دوستان شهیدم

بنام آنکه هستی از او معنی گرفت و معناها را با هم گره زد و بهم متصل ساخت چند روزی است در فکرم که سخن را از کجا آغاز کنم زیرا در ذهنم بسیاری مطالب میگذرند و همه آنها شاید نیازمند به احیاء و وجود دارند و میخواهند به تاریخ بپیوندند ، من نیز هم در فکر و خیال غوطه ور میباشم در جلو خودم اقیانوس پهناوری را مشاهده می کنم که بسیار پر تلاطم و امواجش خروشان و عمقش نیز به پهنای تاریخ میرسد ، پس بنابر این به این نتیجه که از کجا شروع کنم می تواند بسیار مشکل و سخت برایم چهره آرایی کند زیرا وسعت وقایع چنان گسترده و پهناور ند که از هر کجا شروع کنم آنجا عمق تاریخ است و زمانهای قبل و بعد از آن بسیارند و متصل به حوادث و وقایع گوناگون زیرا هر حادثه ای پیوند و اتصالی به گذشته ها دارد و نتیجه اش به آینده گره خورده است .

شب است و سکوت است و آرامش جسمها ، نماز شبم را خواندم بسیار با خدای خود راز و نیاز کردم و بعد آن از خداوند متعال در خواست کمک نمودم زیرا جز او هیچکس نمیتواند یاری کننده باشد و خدا در این امر کافی است خیلی خواهشها از او کردم عاجزانه از او خواستم و خواستم و خواستم ، خدایا من علی هستم ، خدایا من به درگاهت غریبه نیستم سالهاست بدرگاهت سر به سجده آورده ام ، خدایا چه شبهایی که تا پاسی از شب سر به آستانت برای عشق به قربت سجده ها کردم ، خدایا از خودم شرمنده ام که اینگونه اعمالم را بیان میکنم .

خدایا از تو عذر می خواهم و عاجزانه طلب عفو و بخشش دارم و تنها چیزی که باعث می شود بنویسم ظهور عواطف و علاقه ام به آستان مقدس ربوبی میباشد می خواهم عشق  ، محبت ، صفا و خلاصه کنم اخلاصم را برای جهانیان و آیندگان آشکار کنم و می خواهم این را گفته باشم که من با خدای خودم غریبه نیستم ، سالهاست با خدای خودم دوست و رفیقم و بسیار آشنا و سالهاست خود را برای دیدن جمال پاک حضرت عزرائیل آماده کرده ام .

از خدای خود خواسته ام بجای اینکه از او واهمه کنم به او سلام کرده و درود خدا را به او  و خالقش بفرستم آری سالهاست که من به فکر لحظه آخرم و هرچه در زندگیم می گذرد میخواهم همه را به نقطه آخر برسانم ، خداوند متعال لطف بسیار ارزنده ای که به من و هم سن و سالهای من عطاء فرموده تولد ما در زمان حیات با برکت امام خمینی(ره ) بوده است .

زیرا این مرد معجزه گر نه تنها ما را به وظایفمان مطلع ساخت بلکه ما را به ملکوت پیوند زد و به آسمانها رساند آری او مردی آسمانی بود و ما را به عرش الهی نزدیک ساخت ما بدون او هیچ معنایی نداشتیم او به ما معنی داد و هر کدام برای خود معنا شدیم این مرد خدا توانست مسیر و جاده دنیا و آخرت را به ما بنمایاند و این راه را مطمئناً خود بارها و بارها رفته بود و به ذره ذره راه آشنا و آگاه بود او راننده ای بود که قبل از رسیدن به پیچها نادیده ها را می دید و ما را برای مواجهه با آنها آگاه می نمود .

آری ما بزرگ شده دامان آن مرد خدایی هستیم ما پرورش یافتگان مکتب آن مولا و مقتدا هستیم آری ما سربازان کوچک امام خمینی بودیم و انشاءالله تا آخر عمر نیز خواهیم بود . آری ما سربازی خود را با جسارت و صراحت بیان میکنیم و به آن افتخار می ورزیم و در ملاقاتهایی که با او داشتیم بار ها می گفتیم ما همه سرباز تواییم خمینی(ره ) ، گوش به فرمان تواییم خمینی(ره ) و آن عزیز با نگاههای نافذ و پدرانه اش آرامش دهندۀ قلبهای ما بود .

در اوج تنهاییها و ناراحتیها هر موقع لب به سخن می گشود سخنانش سکینه دلها بود و آرامش به ما و هم رزمانمان مستولی میشد او به ما چنان قدرتی القاء کرده بود که بجز ترس از خداوند متعال از هیچ احدالناسی ترسی به دل نداشتیم .

آری او ما را پدری مهربان بود و امیدوارم روز قیامت همنشین خوبی با آن عزیز باشیم واز ما راضی باشد  )انشاءالله چنین باشد( زیرا از او عزت و افتخار نصیبمان شد ما جوانانی بودیم که سر از پا نمی شناختیم همه دلباخته مولا و مقتدای خود گردیده بودیم با نام او بیدار می شدیم و با نام او سر به خواب می نهادیم خدایا لطف کن و مرحمت فرما تا حق مطلب را اداء کنم و حقی را که برادران شهید به گردن ما دارند اداء کرده باشیم آنها رفتند و به ملکوت اعلاء پیوستند و ما گرفتاران دنیا ماندیم و دو دستی به آن آویزان شدیم .

خداوندا مگر خودت این مسئولیت بزرگ را مرحمت فرموده و حق مطلب را از قلم ما به رشته تحریر در آورید زیرا آن جماعت همه مظلوم زندگی کردند و مظلوم نیز از این دنیا رفتند .

و ما نیز در آن زمان که جزء مظلومان بودیم اگر ادعا می کنیم با آنها بوده ایم باید مظلوم از دنیا برویم ، خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار .

از انسان شروع میشود از فرد و منیت تا به دو راهی رسیدن ، یک راه به گلزار هدایت و دیگری به لجنزار فلاکت ، اما در این بین من و منیت هست ، نفس مبارزه میکند ، ریاست طلبی حاکم است ، انگشت نشان و مطرح و ...... خلاصه در گیرو دارهای جنگ و جدال همه اینها شخص چه تصمیمی میتواند بگیرد ، این همه علائق به مادیات هست و میتوان با اندکی چاپلوسی و خود نشان دادنها مقامی و جائی را برای خود رزرو کرد ولی باید دانست که همه اینها فنا شدنی است و تنها آزمایش الهی فرد را محک میزند و کیست در برابر تمامی کشمکشها و مبارزات دنیوی مقاوم و استوار باشد .

هیچکس بجز مؤمن به الله و مقید به اصول وضوابط الهی نمیتواند این بار سنگین مسئولیت انسان بودن را به دوش بکشد ، شبها تا دیروقت بیدار است ، یکجا قرار ندارد ، خود رأی ، خود خواه ، عیبجوست ، کم کار و بی اراده ، پر توقع و فرصت طلب ، رنجور و کند ذهن و تنبل ، کینه ای و کم سخن ، ترسو و همیشه مریض و ........ انسان با اینهمه ازدیاد صفات رذیله چگونه میتواند زیر درگاه الهی سر بخواب گذارد و آسوده بخوابد ، آیا در شب اول قبر چه جوابگوی خداست ، خدا میداند ، با وجود آنکه در حالت و موقعیت جسمانی نا مناسبی بسر میبرم و قدرت تمرکز افکار برایم مشکل است ، اما با هر زحمتی است باید ادامه کار بدهم زیرا  باید یادهای گذشته زنده بمانند تا آینده گان حوادث گذشته را تجربه زندگی قرار داده و انشاء الله درس مناسبی برای آنها باشد .

باید بدانیم لذت و حلاوت هر زمانی فقط مختص به همان زمان است و هیچگاه تکرار نمیشود حتی اگر به خیال ما موقعیت نیز بهتر شده باشد ، هر لحظه ای که میگذرد به عمر ما نیز اضافه میگردد ، زندگی و زمان در یک طرف ترازو و طرف دیگر آن ما قرارگرفته ایم که دائماً از طرف مقابل بر کفه ما اضافه میشود و همینطور می ریزد تا لوح پر گردد و زمانی متوجه خود می گردیم که دیگر ملالی نیست جز عمر گرانمایه ای که گذشت ، لذت بودن در جمع هم رزمان را باید میچشیدم زیرا این جماعت همه از خوبان و مقربان الهی بوده و جمع حاضر در حلقه ماجرا .

این سلسله همه از مجاهدان جهاد اصغر و اکثراً لحظاتی از شبهای خود را تا به صبح به اتمام نرسانده مگر با ریختن اشکها وذاکران العفو ، العفو وسجده های مخلصانه که این حقیر عمری است در حصرت گذشت آن زمان بخود می سوزم ، زمانی را ما سپری نموده ایم ( با همرزمان ) که آن موقع بسیار  با این موقعیت متفاوت بود آن موقع بسیاری از عطشهای فعلی نبود ، هر چه بود عشق به شهادت گلدسته معطر باغ گلها ( رزمندگان ) بود و ما هنوز هم میتوانیم به گذشته خود باز گردیم .

هر زمانی که به پشت سر خود بنگریم دیر نیست زیرا فاصله ای وجود ندارد ، پی ریزیها بجای خود محفوظ و هنوز هم راه نزدیک است ، نباید گذاشت راه طولانی گردد که هر مسیر طولانی رنجهایی درپی دارد به یاد روزهایی که برای همدیگر خوب بودیم ، دوست نداشتیم دوستانمان ناراحتی به دل داشته باشند اکنون چه شده که بعضی رفتارهای زشت دروجود ما رخنه کرده و ما را از تعهد گذشته خود دور ساخته است .    

متأسفانه رفتارهایی در ما بوجود آمده که بدور از اخلاق و رفتار گذشته خودمان است ، آیا آن زمان که جبهه بودیم عیب گویی دیگران میکردیم ، آیا آن زمان بدیهای دیگران را به یاد می سپردیم آیا آن زمان به دنبال این بودیم که چطور آبروی برادر دینی خود را بریزیم .

هرگز چنین نبود چون هر چه بود خوبی بود ،  هرچه بود صداقت بود ، هر چه بود الله بود و اعتقادات دینی مستحکم هم رزمان که در وجود همه زنده گشته بود . باب رحمتی جلو چشمان هم رزمان گشوده شده بود که بسیار معطر و نورانی به مشام و دیده گان جلوه می کرد فضا و محیط اطراف بسیار معنوی بود رازونیازهای شبانه خلوص نیت و اعمال همگی شفاف و پاک بودند ، در ملاقاتهای با همدیگر با خنده و گشاده رویی همدیگر را زیارت مینمودیم ، آرزوی سلامتی برای همدیگر می نمودیم و هرگز صفات رذیله در این مردان آسمان راهی نداشت.

عشق به شهادت باید در وجود ما زنده بماند که این سدی است در مقابل شیطان و وسوسه های آن ، رازونیازهای شبانه خود را مکرر کنیم که این دوای همه دردها است ، به قرآن بچسبیم که بهترین رفیق است ، در دعاهایمان دوستان و آشنایان را دعا کنیم و از خداوند متعال برای همدیگر طلب رحمت و مغفرت کنیم که همه ما نیازمند به رحمت و غفران هستیم .

زمان همانند تیری که از چله رها شده با سرعت هر چه تمام تر به پیش می رود هیچ کس را منتظر نمی ماند و ما خاکیان باید خوب دریافته باشیم که این عجوزۀ پیر، ترحم بر دوست و دشمن نمی کند ، برای همه دام می گستراند ، عشوه گر و طناز به رقص می آید تا بنده ای از بندگان خدا را از راه بدر کند واز خدا به دورش سازد .

وامصیبتا که این عروس پیر هزار حجله مکار روزگار بسیار در کار خود سرمست از موفقیت است و هر موقعیتی خدا می داند که چه می کند ، تنها راه چاره پیوستن به دریا است ، رفتن  به اقیانوس و ذوب شدن در کلمه قولو لا اله الله تفلحو باید مست جام ذرین یار شویم باید رقص مستیمان به پای پیر میکده باشد و باید زلف ها را به خم گیسوی یار گذاریم .

دمی در خلوت و آرامشم چون در برم هستی

                                               نظر بنما به مستی در میان پیکرم هستی

جماعت چون همه غلمان و مشتاقان درگاهت

                                               هواداری که بی بال و پرم چون درسرم هستی

اگر آن طرۀ نازت گشایی رو به روی ما

                                               همه اندر رخت مدهوش تو عید و کرم هستی

چه می شد گر تو یک آن می شدی حاضر

                                               یکی ناظر  یکی غایب تو در اوج هِرم هستی 

بیا دستت به مستانت رسان و عشق کامل کن

                                               من آن دست در گریبانم کجایی دلبرم هستی      

به ذوق عشق رویت بادۀ می سر کشیدم من

                                                تو بودی در محل اما پنهان در رهم هستی

به وقت هوشِ از مستی معطر گشته ام یکدم

                                                 سراسیمه بدنبالت دویدم در خودم هستی

تشر بر فرق خود دادم چرا این دم خرامیدم

                                                 دگر داغ و فراغت کم کن وگو در دلم هستی

زداغ و فرقت محبوبه ام دیوانه در کوه و بیابانم

                                                 به کوه و دشت گردیدم چرا دور از تنم هستی

امید آخرینم رجعتی دیگر به کویت شد

                                                 ملاقاتت کنم یارم عجین و همرهم هستی 

آری جبهه ها باصفا و سرشار از محبت بود ، جبهه ها کرم و کرامت بود ، جبهه ها عزت و شرف ، آری جبهه ها ما را ساخت ، به خود متکی شدیم و به سرعت در جوانی به کمال رسیدیم .

شهرستان دزفول به پنج ناحیه بسیج مردمی تقسیم شده بود ، مسئولیت ناحیه یک شهید مطهری را در سالهای 62-61 به عهده داشتم ، سیزده مسجد از مساجد مرکز شهر ( مسجد جامع ، امام حسین ، سید رکن الدین ،پاسداران و ... ) ناحیه یک شهید مطهری را تشکیل می دادند ، در آن زمان بنده 20 ساله بودم که مسئولیت آن را بعهده گرفتم و اعضاء آن بالغ بر هزار نفر بسیجی بودند که این جمعیت بسیار ، در سن وسالهای مختلفی بودند از نوجوانان سیزده ساله گرفته تا پیرمردان بالای هفتاد سال که همگی جان بر کف عاشق جبهه و شهادت بودند .

همه جمعیت آنها یا جبهه بودند یا به پاسداری از شهر و گشت شبانه مشغول می شدند ، خدا را گواه می گیرم هر موقع به آنها سر کشی می کردم صداقت و صمیمیت از وجودشان سرشار بود ، نشانه های عبادت و خضوع در صورتهایشان نمایان بود ، براحتی عشق به شهادت را در صورت و کلامشان مشاهده می شد ، مستانی بودند که با جام مولا و مقتدای خود که همان پیر و عارف به خدا حضرت امام خمینی(ره ) از خود بیخود شده بودند که با گذشت سالها ، دوستان خوبم از آن زمان هستند ، آری همه جماعت مستان مست و عارفان شب و شیران روز بودند بسیاری ازهمان جوانان خاطرات خود را برایم باز گو می کردند که همه آنها حکایت از جوانمردی و رشادت آنان داشت .

هوا بسیار سرد شده بود اعضاء برای گشت شبانه نیاز به لباس گرم داشتند به اتفاق یکی از اعضاء شورای ناحیه بدنبال تهیه هزینه ای برای خرید لباس گرم شدم به چند مغازه دار مراجعه نمودم با جمع آوری مقداری پول یکی از آقایان بازاری (آقای توتونچی) گفت دیگر نیازی به رفتن این طرف و آن طرف نیست آماری به من بدهید همۀ اقلام مورد نیاز را یکجا برایتان از تهران تهیه می کنم و من هم روز بعد آمار گرفته شده را به ایشان دادم ، آن زمان حساب تقریبی که گرفتم حدوداً پنجاه هزار تومان می شدند آن عزیز همۀ مبلغ را یکجا تقبل نموده و به ما اهداء نمودند که من تا زنده ام این گذشت و ایثار را فراموش نمی کنم .

آری ما با اینگونه اشخاص خیرخواه به اتفاق آنان در حال جهاد بودیم و اینگونه وقایع توان ما را دو چندان می نمود ، با شروع جنگ تحمیلی یکی از مؤسسان بسیج در مسجد محل شدم همۀ جوانان را دور هم جمع نمودیم و مسجد محل (مسجد امام جعفر صادق (ع) ) مملو از جوانان غیور و دلباخته به سرور و مولای خود گشته بودند .

با استخدام در اداره مخابرات مؤسس پایگاه مقاومت بسیج در اداره مخابرات شدم در آن اداره نیز توانستم دوستداران اعزام به جبهه و شهادت را جمع نموده و سازماندهی نمایم و چندین مرتبه گروههایی را از اداره مخابرات به جبهه اعزام نمایم و در این مأموریت ها خود نیز سهم کوچکی از اقیانوس خروشان امت اسلامی داشتم و اعزام می شدم و همیشه برای خود می خواندم .

پیوسته دلم خود طلب یار میکند

                                                         اعمال پسندیده بهار میکند

هر لحظه که بگذرد جدا میگردد

                                                         زشتی و پلیدی زکنار میکند

در اداره افرادی بودند که یا از ترس مرگ و یا به علت افکار شاهنشاهی از جنگ و انقلاب بیزار بودند ، رفتار و کردار آنها به هیچ وجهی در اراده و خواست من تاثیر منفی نگذاشت بلکه با جدیت بیشتر به ادامه خدمت مشغول می شدم ، همیشه دوست داشتم در مرکزیت جنگ وجبهه و از افراد موثر در جمع یاران بمانم اصلاً دوست نداشتم حاشیه نشین باشم خواستم آنچه که در دل دارم ولی توان گویش آن را ندارم روی کاغذ نوشته باشم .

بسیاری آرزوها در دلم و با خودم همنشین گردانده بودم و دوست داشتم خودم و آشنایانم این چنین باشیم ولی افسوس چنین نشد و شاید خیلی از خواسته هایمان در این دنیای خاکی به تحقق نرسند و حتماً خواست خدا براین مقدر شده که این شکل نمایان گردد و بسیاری ناگفته ها بمانند ، والله سمیع علیم .

این دنیا پردۀ نمایشی است که بسیاری از ترسیم های روی پردۀ آن زائیدۀ عمل خودمان می باشد و آنچنان به نمایش گذاشته می شود که خودمان نقش آفرین اول نفرصحنه گردان آن هستیم .

خوشا بحال آنانکه پردۀ نمایش زندگیشان به کلام معطر قرآن مجید ، نام مبارک حضرت رسول اکرم (ص) و ائمۀ معصومین و رازو نیاز های نیمه های شب ، ذکر ادعیه های وارده در مناسبتهای مختلف ، خواندن نماز های اول وقت ، صداقت در گفتار و رفتار دارند ، دیگران را با نام نیکو صدا زدن ، دوری از کلام دروغ و هم صحبت نشدن با اشخاص بی دین ، دوری جستن از مجالس لهو و لعب ، شرکت در مجالس علماء و ذاکرین اهل بیت عصمت و طهارت ، دوستی با دوستان خدا و دوری از دشمنان خدا ، ایمان به معاد ، توحید ، عدل ، نبوت و امامت ، انجام فرائض واجب و مستحبی ، روزه گرفتن های مکرر در مناسبتهای مختلف ، خوبی خواستن برای دیگران و رهانیدن بدی و گرفتاری از دیگران ، تشویق دیگران به انجام خوبیها و نهی کردن دیگران از بدی ، مبارزه با ستمگران و دوستی با مستمندان وکمک به فقیران و ... این صفات حسنه صفحۀ زندگی ما را رونق ببخشد و با این اعمال نیکو افق زندگی نورانی گشته و مسیر آخرت را مشعل درخشانی همراه و همنشین آدمی می گردد .

در زندگی هر آنچه که احتمال داده ام ثوابی در بر داشته سعی کرده ام انجام بدهم در زندگی هجرت را نیز آزموده ام ، رفتن به اهواز و چند شهر دیگر از استان به همراه خانواده که سال ها انتظارش را می کشیدم به تحقق پیوست ، روزی که دزفول را وداع گفتم و با این قصد تا شاید مدتی از عمر خودم را به عنوان هجرت ، اگر انشاءالله خداوند متعال قبول فرمایند بسر ببرم و به این نیت با توکل به خداوند و با نام پروردگار عالمیان حرکت نمودم و کلام قرآن را که استخاره نمودم داستان حضرت یوسف و مشکلات و رنجهایی که برایش بوده ، برایم خوانده شد و در نهایت آسایش آن حضرت را بیان می نمود (فان مع العسر یسرا ) . الله اکبر

در مدت زمانی که گذرانده ام فراز و نشیب های زیادی برایم پیش آمده بحمد ا... همه آنها را بخوبی پشت سر گذاشته ام و با برگشت به شهر زادگاهم عضویت در شورای پایگاه مقاومت بسیج مخابرات چه بعنوان معاونت و عضوی از شورا و فرماندهی یک گروهان از گردان های عاشورا به مدت هشت سال و سپس فرماندهی گردان 217 عاشورا ، همیشه تنها تسکین دهندۀ من این خدمتگذاریها و بودن در جمع بسیجیان بوده است .

با شور و شوق فراوان دویده ام و خود افتخار می کنم که اندکی از عمر خود را با ذوق و سرشار از خدمت نمودن به بندگان مخلص و در کنار رزمندگان و سربازان امام راحل عزیز باشم و در تمامی عمر برای خدمت و رفع مشکلات بسیجیان سر از پا نشناخته ام و تنها انتظار و امیدواری من نشاندن لبخندی بر لبان آن عزیزان بوده و رضایت خدا را به این خدمتگذاری محتاج بوده ام و زمان از دست رفته ام را که با دوستان شهیدم بودم و به آنها نپیوسته ام ، تنها آرام کننده ام از این فراق یاران و خدمت در بسیج بوده است زیرا با پایان گرفتن جنگ هر روز که می گذرد دل تنگی هایم برای وصال به دوستان شهیدم بیشتر و بیشتر می شود .

ولی افسوس گذشت و به جرأت می گویم هیچ چیزی در این دنیا آرامم نمی کند مگر شهادت ، اصلاً به هیچ وجهی تصور نمی کردم از قافله جا بمانم ولی صد افسوس گذشت و داغ فراق یاران و همراهان از امام امت گرفته تا دوستان هم رزمم بر دلم مانده و تنها و تنها چاره ای که برایم مانده روزانه بعد از انجام هر نمازم ذکر الهم الرزقنی توفیق الشهاده ، و من نیز با استعانت باینکه خداوند متعال فرموده ( ادعونی استجب لکم ) عاجزانه از او خواهش می کنم تا او نیز اجابت نموده و مرا با نوشیدن شربت شهادت به رسول ا... ملحق و همنشین شهدا گرداند .

گفتم مرا طلب کن گفتا مرا نباشد

                                                            گفتم مرا صدا کن گفتا صدا نباشد

گفتم به هر طرقی گفتا طریق بسته است

                                                             گفتم حکایتی کن گفتا ندا نباشد

هر موجود ذی حیاتی دار فانی را وداع خواهد کرد و از این سرا هجرت خواهد نمود و خوشابحال آنکه این را بداند که از جهان مادی به دیار ابدی سفر خواهد نمود و راه و توشۀ خود را پاک و خالص گرداند ، این حقیر شهادت می دهم الله تنها معبود و قابل پرستش است و هیچ شریکی ندارد ، شهادت می دهم حضرت محمد(ص) پیامبر و فرستاده اوست و قرآن را از جانب خداوند متعال برای هدایت بشریت آورده و هدف از بعثت رسوا اکرم(ص) راهنمایی مردم به صراط مستقیم است .

شهادت می دهم چهارده معصوم( ع ) بر حق هستند و امامان( ع ) از حضرت علی( ع ) تا حضرت حجت قائم آل محمد(عج) همه از پاکان و معصومین درگاه خداوند متعال می باشند و امام زمان ( عج ) که جانم فدای وجودش یک روز خواهد آمد و آن روز جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد .

شهادت می دهم هر آنچه قرآن وعده داده حقند و تحقق خواهند یافت ، خداوندا اکنون که این چند سطر را می نویسم نهایت آرزویم شهادت در راه تو است و بهترین گواه من تویی که دروغی نگفته ام ، دوست داشتم محاسنم را در راه تو خون آلود ببینم چه کنم که از این عشق میسوزم و عاقبتم را تو خود بهتر می دانی ای دانای عالم هستی ، خداوندا عاقبتم را آنچنان از بارگاهت مسئلت دارم که در لحظه آخر عمرم با لبخند بر لبانم تو را ملاقات کنم .

خداوندا از تو خواهش می کنم و عاجزانه استدعا دارم این خواسته را نصیبم گردان که این حقیر پاکی و صداقتی در خود نمی بینم ، خدایا نکند شرمندۀ حضور در محضر مبارک حضرت امام خمینی(ره) عزیز و دیگر شهیدان انقلاب و شهیدان جنگ تحمیلی باشم .

معبودا از ساحت مقدست خواهش می کنم مرا شرمنده آن عزیزان مگردان ای عزت بخشنده به بندگانت ، بار الها هر آن چه برایم بخواهی مطیعم اما خواستۀ بندۀ ضعیفت را مستجاب فرما که تا رسیدن به این آرزو لحظه شماری می کنم این بندۀ بی مقدارت را لطف و کرامت فرما یا اکرم الاکرمین .

خداوندا اگر بنده ای از بندگانت را آزرده ام ندانسته و ناآگاهانه بوده است خود شفیع من باش که بهترین شفاعت کنندگانی ، خدایا چه بسیار بدی هایی را در خفا و آشکارا مرتکب شده ام بر من ببخش که بهترین بخشندگانی . خدایا درون و برون مرا از دیگران پوشانیدی ، چه بدیها در خود دیدم که دیگران ندیدند ، بر من ترحم کن ، من بد بودم اما تو مرا نزد دیگران عزت و شرف دادی ، خوبی در خود ندیدم اما تو مرا خوب و نیکو به دیگران نمایانیدی .

خدایا رحم کن بر من که زوار توام            گوشه چشمی کن که بیمار توام

شخص بسیجی که عمری را با مردان خدا باشد باید در تمامی لحظات زندگیش حالات روحی و روانی آن فضای معنوی را در خود حفظ بکند ، بسیجی حتی در عبادات به درگاه حق نیز میتواند خلوص و پاکی خود را به نهایت عشق به عبودیت برساند .

دنیا بسیار کوچک است و زمان توقف در آن نیز مختصر ، بدین منظور در فکر آن باشیم ماندگار در تاریخ گردیم و یاد و خاطرۀ خوشی برای آیندگان باشیم ، باید ثابت کنیم جماعت بی ادعای مخلص در همۀ عرصه ها توانمند است و شاکر به درگاه پروردگار هستی ، و الگویی باشیم برای جوانانی که آن دوران را ندیده و فقط از طریق خواندن مطلع می شوند ، باید ثبت کنندگان خاطرات صداقت در نوشتار داشته  و حقیقت امر گزارش گردد .

خداوندا به همۀ عزیزان کاتب حلم در گفتار ، صداقت در نوشتار و محبت اهل بیت را در وجودشان سرشار بگردان ، خدایا خود شاهدی که هر آنچه کرده و انجام داده ایم برای رضایت و خوشنودی تو بوده و تقرب به درگاهت را سرلوحه تمامی کارهایمان قرار داده ایم .

بارالها ، آنچه خود مقدر فرموده ای و خوشنودیت در آن است بر ما گوارا و لذت با تو بودن را به ما بچشان و این ذائقۀ شیرین را از ما نگیر و عشق و محبتت را در تمامی لحظات عمرمان شریک زندگی دنیا و آخرت برایمان قرار بده و عشق و علاقۀ غیر خودت را از وجود ما دور بگردان .

دست از طلب ندارم تا کام یار گیرم            هرگز نمی نشینم تا در بغل بگیرم

دیگر فراغ کوتاست ای یار بی قرارم             دستم بگیر یک آن ای مهربان کنارم

در این دنیا فقط یک باب سالم و بدون هیچگونه ناخالصی وجود دارد وآن شجرۀ طیبه ای است که امام امت خمینی کبیر(ره) آن را بنا نهاد و آن بسیج است .

اکنون این بسیجی سرگشته قصد سفردارد ، طبق مرام بسیجی ، قالب مهیا شده آمادۀ پذیرایی از سفیر خود است ، کوله بار سفیر سنگین است شاید سنگینی آن از کل عالم فزونتر باشد ، احساس مسئولیت در قبال دوستان سفر کرده و مسائل اجتماعی بسیار سنگین است اما با توکل به خداوند منان این بار امانت را باید به مقصد رسانید که آن ضبط در تاریخ است .

دوستانمان بدون هیچگونه چون و چرایی به حضرت دوست ملحق شدند ، این حقیر نیزمدتها در فکر وخیالم این بود که بار خدایا ما اینهمه با دوستان خود عجین بودیم ، حتی یک لحظه طاقت دوری از همدیگر را نداشتیم چه شد که فاصله ای به وسعت سالها بین دوستان افتاد ، فقط به یک نتیجه رسیدم و آن فرمایش رهبر عزیز و فرزانه مان بود که فرمودند (زنده نگه داشتن یاد شهیدان کمتر از اجر شهادت نیست)  من که شیفتۀ وصال به خوبان بودم این گفته آرامم نمود و دست به قلم زدم و خواستم ذ ره ای از آن عزیزان بوده باشم ، از خداوند متعال خواهانم ریزش جوهر قلمم را در جهت رضایت مندی درگاهش سوق دهد و هر آنچه خواست  و ارادۀ اوست بر من بندۀ حقیر منت نهد و آن گردد که رضای اوست .

بیایید تا ابد رزمنده باشیم                              

بیایید تا ابد جنگنده باشیم

نه آن جنگی که خون و آتش آرد                

به عشق و عاشقی سر گشته باشیم    

من از دیار شهیدان خبر آورده ام

با کوله باری مملو از یاد شهیدان

عمری با خود داشتن یاد شهیدان

جایی برایم باز گردد

وسعت آن را به دلخواهم گذارید

من دشت آن را با شقایقهای مجنون فرش خواهم کرد

قصد دارم سرزمینی خشک را اکنون از نو بسازم

شاید مجال بحث و گفتار اضافه

نفسانیتهای غریب و بی آشیانه

فرصت کم است جانان من

لختی ، مجالی ، فرصتی ، آرامشم ده

می خواهم از آن وعده های پیروعارف

آن عبد خالص ، عبد خالق

می خواهم از گهواره های پاک و خالص

یادواره های ارغوانی را میان مردمان تزریق سازیم

باید بکوشیم یادشان پاینده سازیم .

 ما همه از دیار شهیدانیم

باید بگوییم 

باید هرآنچه دیده ایم حتماً  بگوییم

فردا که نه اکنون زمان از دست رفته

در یک زمان مردان خوبی گرد هم مجموع گشته

افکارشان، اخلاقشان ، کردارشان ، آیینشان

یک روح در چندین بدن بودند یاران

یک آن زمین از آسمانیهای معشوق

آن سان که می دیدی همان بودند یاران

ظاهر و باطنهایشان یکرنگ بودند

ترسیم بی آلایشی آیینشان بود

خوبان هنرمندان عصر خویش بودند

آیات و رفتار و احادیث گذشته

مصداق اعمال خدا جویان عاشق

عشق در وجودآن عزیزان موج می زد 

دائم صداقت در عمل همراهشان بود

یارب مرا با آن عزیزان وصل گردان       

وصلی که هرگز در عمل قطعی نباشد . 

نتیجه نهاییم این شد که ........ باید بگوییم و بگوییم و بگوییم .

   -----------------

غم و دردی که من شبها کشیدم             به روز و شب سیه دیدم دویدم

من از درد و غم هجران یاران                کشیدم آنچه را با خود کشیدم

دگر فکر و خیالم هیچ می شد                فراموشی یاران در دم و دم       

خدایا من چه می بینم در این دم             هر آنچه دیده ام فارغ از این غم

جوانانی که گرد شمع جمعند                و خود شمع از فراغ یار در غم

غم دوری یاران عزیزش                        خدا وندا نگهدارش کن از غم

   --------------------

آغاز رسمی جنگ تحمیلی

سال 1359 آغاز و تدوینی تاریخی به پیکرۀ عاشقان ناب و مشتاقانی که تاکنون اظهار محبت به انقلاب و خمینی (ره) و ارادتمند افکار محمدی بوده اند و از این ببعد مردان در عمل مورد آزمایش الهی قرار می گیرند ، هر چه به ایشان اصرار داشتم زودتر حرکت کنیم تا از قطار جا نمانیم کاری از دستم ساخته نبود چونکه من از آنها کوچکتر بودم و باید حرف بزرگترها را گوش می گرفتم بدین جهت با زبان بی زبانی به من فهماندند ما بزرگترها تصمیم نهایی را می گیریم و تنها شما هردوی ما را همراهی خواهید کرد و تا انتهای حرکت زیارتی که به مشهد می رفتیم بنده فقط باید سکوت می کردم و بله قربانگوی آنها می شدم و من هم به جهت احترامی که برای هردونفرشان قائل بودم اصلاً در فکر و خیالم نیز جدای از این ایده فکر نمی کردم ، اواخر مرداد ماه سال 1359 بود تازه نتیجۀ امتحانات سال آخر دبیرستان (دیپلم) را زده بودند و من هم به جهت آرامش در وجودم که موفق به قبولی در امتحانات نهایی سال آخر دبیرستان شده بودم به همراه پسر عمه و دامادشان تصمیم گرفتیم برای استراحت و انجام اعمال مستحبی به زیارت آقا امام هشتم ، امام رضا(ع)     برویم بدین منظور با آنها قرار و زمان حرکتمان را گذاشته و راهی دیار مراد و سرورمان به حرکت درآمدیم ، از قبل به آنها دائماً اصرار داشتم چونکه قطار منتظر کسی نمی ماند بدینجهت باید زودتر از زمان مقرر حرکت و قبل از آن به راه آهن برسیم ولی به جهاتی چنین نشد و نزدیک بود از قطار جا بمانیم که با یک عالم اضطراب و دلهره در لحظات آخر به قطار رسیده و سوار آن شدیم ، عشق زیارت هر سختی را به تن آسان می کند که ما دلباخته و شیفتۀ او بودیم آنقدر ذوق در وجودم بود که آنهمه مسیر طولانی به اندازۀ یک چشم بر هم زدن بیشتر نبود .

صبح روز بعد به تهران و بعد ازظهر همان روز به سمت مشهد حرکت کردیم و پیش از ظهر روز بعد به مشهد مقدس رسیدیم و ده روزی که آنجا بودیم به نحو احسن از زمان استفادۀ لازم و کافی بردیم و روزهای آخر برگشت هوای شهر مشهد آنچنان سرد شده بوده که قبل از اذان صبح برای نماز به سمت حرم می رفتیم تمام بدنم از سرما می لرزید اما از هوای سرد آن بسیار لذت می بردم ، یک روز مانده به برگشت صبح قبل از اذان برای زیارت به حرم رفتیم من یادم نبود که نباید ابزار و آلات چاقو و کارد همراه داشته باشیم بدین جهت کارد میوه خوری که به همراه داشتم نگهبانان از من گرفتند و بعد از زیارت منهم یادم رفت آن را بگیرم و آن در نگهبانی حرم به جا ماند و از آن چشم پوشی کردم ، در نزدیک به پانزده روزی که با هم بودیم حتی یک مرتبه با همدیگر بحث و جدلی نداشتیم ، دائماً با همدیگر با شوخی و خنده زمان را می گذراندیم .

سفر زیارتی را به خوبی و با تقویت روحیه ای که از زیارت امام خود گرفته بودم به شهر باز گشتم و به جهت بی کار بودن و هنوز هم مشمول سربازی نبودم مغازه ای از منزل پدری داشتیم که خود را در آن به همراه مادرم می گذراندم که الحق والانصاف مادرم را از زمانی که دیده ام دوشادوش پدرم همانند مردی کار کرده بود و هیچ موقع از وضع زندگی خود گلایه و شکایتی نداشت و ما هم با شلوغی فرزندان در خانواده احساس می کردم همۀ زنان اینگونه با مردان خود در تهیه معاش زندگی کار می کنند چونکه از زمانی که خود را شناخته و دیده ام اینگونه بوده و گذرای زندگی داشته بودیم خلاصه چند روز بیشتر از برگشتم به شهر دزفول نگذشته بود روز 31/6/1359 نزدیک به اذان ظهر دستگیرۀ درب کرکره ای مغازه را گرفته بودم و در حال کشیدن آن به پایین شدم که صدای چند انفجار پی در پی تمام زمین را زیر پایم لرزاند که با آن غرش مسیر زندگی برای من و بسیاری از هم سن و سالهایم تغییر کرد و به سمت وسویی رفت که اکنون به اینجا رسیده است ، چیزی که در مخیله ام هرگز نمی گنجید این موقعیت جنگی بوجود آمده در مسیر زندگی مرا به سمت و سویی خواهد کشاند که اصلاً فکرش در ذهنم بوجود نیامده بود زیرا برای شرکت در کنکور و رفتن به دانشگاه در کنار کار کردن مطالعاتم را نیز داشتم که آن انفجار اول چیزی را که از ذهنم جدا ساخت رفتن به دانشگاه بود .

عضویت در نیروهای ذخیرۀ سپاه

بعد از بستن سریع درب مغازه به پشت بام خانه رفتم و چند دود توأم با گرد وخاک از سمت شمال غربی شهر که آنجا پایگاه هوایی دزفول واقع شده بلند گردیده بود و من سریعاً با موتور سیکلت به طرف دود رفتم و بی خبر از همه جا که چه اتفاقی به وقوع پیوسته است میرفتم و در بین راه دوستانی را دیدم و جویای وضعیت شدم که فهمیدم پایگاه چهارم شکاری مورد تهاجم هواپیماهای عراقی شده است و آنروز متوجه قضایایی همچون تهاجم و حمله و جنگ بین دو همسایه مسلمان شدم و فردای آنروز از طرف دوستانم گفتند در مسجد امام حسن عسکری بچه های ذخیره سپاه در مسجد جمع شده اند و از آنجا بچه ها را به محلهای مورد نیاز اعزام می کنند ولی مشکلی داشتم و آن عضویت در ذخیره سپاه بود که من نداشتم مسئول مقر پایگاه برادر رجب علی قپانچان بود و با هر ترفندی بود وارد مسجد شدم ولی کار که اینجا تمام نمی شود زیرا اول آنکه من با هیچکدام از مسئولین آنجا آشنایی قبلی نداشتم و مسئولین را برای اولین بار بود می دیدم دائماً از طرف سپاه پاسداران به مسجد می آمدند و گروهی را با خود به مقصدی می بردند و من هم تنها ناظر بر آمد و شد دیگر برادران بودم آن موقع لباس نظامی به اندارۀ کافی برای افراد نبود و چونکه من تقریباً بجز چند نفر از دوستان هم محله ای خود با دیگر افراد حاضر آشنا نبودم ، دو روز بود که از مسجد بیرون نرفته بودم البته هیچکس را اجارۀ خروج نمی دادند و من هم به جهت اینکه اولین بار بود وارد همچنین محلی می شدم برایم بسیار سخت بود که با هر زحمت و مشقتی بود از برادر قپانچیان مرخصی چند ساعتی گرفتم و برای استحمام به منزل پدری رفتم ، با بیرون آمدن از مسجد محیط اطرافم را به گونه ای دیگر می دیدم و احساسات زایدالوصفی نصیبم شده بود و از این بابت سر از پا نمی شناختم ، از بس خوشحال بودم و دوست داشتم مرا نیز جزو رزمندگان محسوب کنند شلوار شخصی خودم را گِت کرده و به حالتی نظامی گونه وارد منزل شدم به درب منزل که رسیدم مادرم را جلو مغازه دیدم که چند مشتری از زنان محل با او صحبت می کردند که با دیدن مادرم مرا همانند بچه ای که مدتی از مادر دور باشد در بغل گرفت و همینطور که در بغل او بودم دائماً سئوال می کرد مادر کجا بودی ، تا حالا کجا ها رفته ای و من هم به جهت غرور جوانی خود سعی می کردم به نوعی از زیر بار سئوالات مادر تفره بروم زیرا شرمنده بودم به ایشان بگویم من به جایی اعزام نشده ام و برای دور شدن از سئوالات به ایشان گفتم آیا حمام گرم است ؟ که ایشان سریعاً حمام را گرم کرد و من هم برای استحمام به حمام رفتم .

اجازه گرفتن از والدین برای رفتن به جبهه

بعد از بیرون آمدن با پدر و مادرم موقعیت بوجود آمده را توضیح دادم و از آنها خواستم اجازۀ رفتن به مسجد امام حسن عسکری را به من بدهند ، پدرم عادتی داشت موقعی که از مسئله ای ناراضی بود سکوت می کرد و آن شب هم پدرم چهار زانو نشسته سر را پایین انداخته و سکوت مطلق حکم فرما بود ولی در چهره مادرم می دیدم از انجام تصمیم من راضی به رفتنم میباشد ، با هر سئوالی که پدر می کرد مادر سعی داشت به ایشان جوابی بدهد تا آرام بگیرد که پدرم به ایشان گفت زن شما قصد کرده ای این پسر را به کشتن بدهی ولی من راضی نیستم ، از حرفهای پدرم مشخص بود ترس و وحشت بزرگی با خود دارد و در حرفهایش براحتی می شد این را فهمید و تنها اعتراضی که داشت هر از چند گاهی رو به مادر می کرد و به او می گفت اگر به این بچه چیزی شد شما را نمی بخشم ، حتی خوش نداشت کلمه کشته شدن را به زبان بیاورد ، خلاصه مجموعه و نتیجه صحبتها این شد که اجازۀ رفتن را دادند و من هم برای اینکه پشیمان نشوند سریعاً لباسهایم را پوشیدم و به مسجد امام جعفر صادق(ع) در محله خودمان رفتم و همان شب با برادر غلامحسین سفیران به مسجد امام حسن عسکری رفتیم ، حضور ما در مسجد حدوداً یک هفته ای به طول کشید که در آن مدت چند مرتبه به پایگاه هوایی برای تمیز نمودن باند پرواز هواپیماها و به راه آهن دوکوهه برای بارنمودن مهمات در ماشینهای اعزام به جبهه رفتیم و پس از آن آقای بیگله به من و برادر غلامحسین سفیران گفت به مسجد محل خودمان برویم و بسیج مردمی را در مسجد امام جعفر صادق(ع)  تشکیل بدهیم و ما نیز با ذوق از اینکه وظیفۀ بزرگی به عهدۀ ما گذاشته شده بود سریعاً مشغول به کار شدیم و در کمترین مدت زمان ممکن بسیج مردمی در مسجد محل برپا شد .

به جهت موقعیت جنگی داشتن شهر کارها کاملاً تعطیل شده و از همۀ اقشار مردم وارد بسیج مسجد شده بودند که این امر مشکلاتی را نیز بوجود آورده بود و لازمه اش درایت و مدیریت خاصی بود و باید از طرف کادر فعال و شورای بسیج صورت می گرفت و این بسیج عمومی مردمی محیط مسجد را متفاوت ساخته بود و این مطلب به مزاق بعضی از دوستان خوش نمی آمد بدین جهت در همان روزهای اول بعضی از افراد با ترفندهایی از بسیج رانده شدند و نسبتاً فضای جمع مقداری از التهابات بوجود آمده بهتر شد و شورایی به عنوان شورای بسیج تشکیل و من نیز به عنوان مسئول اطلاعات پایگاه معرفی شدم ، مسئول پایگاه به جهت احترام و بزرگی که داشت برادر حسین خادمعلی انتخاب گردید و من نیز به جهت اینکه بیشتر دوست داشتم در کارهای رزمی شرکت داشته باشم سعی می کردم مأموریتهایی که به پایگاه محول می شد خودم جزو افراد اعزامی باشم .

چند روزی با همین موقعیت جدید کار کردیم تا اینکه از طرف بسیج مرکزی که آن موقع آقای آل اسحاق بود و می گفتند از شهرستان قم آمده و معاون ایشان آقای بیگله بود ، در شروع کار همت بسیار زیادی از طرف همۀ اعضاء آغاز شده بود و هیچکس در انجام کارها کوتاهی نمی کرد و یک حرف مشترک بین همه این بود که هرچه سریعتر کارها ساماندهی شده و توان رزم و کمک رسانی ها مدیریت بشوند .  

از طرف بسیج مرکزی یک کلاس آموزش در منطقه شهیون دزفول برای بچه های بسیج شهرستان گذاشتند که از طرف هر پایگاه چند نفر معرفی شده بودند و از طرف مسجد ما نیز چند تن از جمله برادران شهید حسن سفیران ، حمید خیش کن ، ناصر بلخ ، .... و منهم به اتفاق آنها به آموزش اعزام شدیم ، بیشتر کلاسها حول و محور آموزشهای نظامی و بالا بردن توان رزم بچه ها بود که آخرهای آموزش مصادف با روز عاشورا بود که همۀ ما را مسلح به شهر آوردند و در عزاداری هیئت ها شرکت نمودیم و حین کلاسها امام جمعه وقت مرحوم آیت الله سید مجدالدین قاضی دزفولی و مرحوم آیت الله عباس مخبر دزفولی به دیدن ما آمدند و جمع برادران بسیار خوشحال شدیم و بحمدالله کلاس را با موفقیت پشت سر گذاشتیم و به شهر بازگشتیم و در این مدت که از جنگ گذشته بود شهر از طرف دشمن زیر آتش توپ دشمن قرار داشت و هر از چند روزی شهر توسط دشمن بعثی مورد گلوله باران توپ قرار می گرفت .

اصابت توپ دشمن به مرکز شهر

یکی از روزهایی که شهر مورد اصابت توپ بعثیها قرار گرفت در تاریخ 22/9/1359 ساعت   -/11 صبح بود ، ما در مسجد محل همراه با دیگر برادران مشغول کارهای محوله بودیم که ناگهان صدای غرش توپ تمامی شهر را به لرزه درآورد و در این مدت که از جنگ گذشته بود ما عادت داشتیم سریعاً به پشت بام می رفتیم و محل مورد اصابت را پیدا می کردیم و توسط دیگر برادران هرکدام با هر وسیلۀ شخصی که داشتیم برای کمک به بازماندگان و مجروحین می رفتیم ، آن روز نیز طبق دفعات قبل اکثریت  برادران به سمت محل اصابت توپ رفتیم که محل مورد اصابت یکی از شلوغ ترین و پرتردد ترین مناطق شهر بود و آن محل خیابان امام خمینی(ره) حد فاصل بین میدان امام و میدان مثلث بود ، من و برادر نجف سلیم با موتور سیکلت به محل رسیدیم که با دیدن محل قلب هر بیننده ای به درد می آمد زیرا تاکنون اینچنین صحنه هایی در طول عمر نه دیده ونه از بزرگترها شنیده بودیم ، توپ جلو مغازۀ پتو فروشی آقای چگنی خورده بود که با اصابت ترکش به پتوها و موکتهای موجود در مغازه یکچارچه گلوله ای از آتش شده بود داخل مغازن آقایان چگنی دو برادر که صاحب مغازه بودند و دو پسر ایشان به شهادت رسیده بودند و یکی دیگر از پسران ایشان نیز زخمی شده بود ، وسط خیابان جنازه های زیادی به روی زمین افتاده بودند و بعضی از زخمی ها نیز افتاده و دائماً تقاضای کمک می کردند ، مردی را دیدم که ترکش هردوپای او را قطع کرده بود چندین زن به زمین افتاده بودند و به شهادت رسیده بودند ، صحنۀ بسیار دردناک و دلخراشی به وقوع پیوسته بود و شاید هیچ قلمی ، هیچ کاغذی و هیچ نویسنده ای قادر به توصیف وقایع دوران دفاع مقدس و از جمله آن روز ناگوار نباشد ، ما در قرآن خوانده بودیم روز قیامت هر کسی به سویی می رود ، همه هراسان و پریشان به هر جهتی در حرکتند ، جمعیت ترسان و وحشت زده سراسیمه فقط از محل خود به سمتی در حال گریز می باشند ، آنروز را بنده روز قیامت دیدم یک طرف زنی را می دیدی که بالای سر فرزند خود نشسته و با جنازۀ فرزند خود صحبت می کند یکی را می دیدی هراسان نمی داند به چه سمتی فرار کند افرادی برای کمک دائماً بالای سر زخمی ها می رفتند و به آنها کمک می کردند ، خدایا چه شده که اینچنین به ملت ما جفا می گردد ، حد فاصل بین میدان امام و میدان مثلث قتلگاهی از مردم بی گناه شهرستان دزفول شده بود و ما نیز در میان جمعیت گاهی کمک می کردیم ، گاهی گریه می کردیم و گاهی مات و مبهوت فقط صحنۀ دلخراش موجود را می نگریستیم ، در آن حین سرم را به آسمان بلند کردم فقط دود و آتش زبان کشیده از مغازۀ مورد اصابت پوپ توجه مرا جلب می کرد موقعی که توپ منفجر شده بود چند پرنده روی درخت جلو مغازه بوده اند که گلولۀ کین به آن زبان بسته ها نیز رحم نکرده بود و چند پرنده روی درخت کشته شده بودند ، خدا یا به ما صبر و تحمل اینگونه وقایع را بده که قلب ما از شدت درد و ناراحتی کم مانده از سینه به در آید ، خدایا مظلومیت به اوج خود رسیده است از بزرگ و کوچک ، از مرد و زن ، از فقیر و غنی همه گرفتار بغض و غضب و کینۀ دشمن شده ایم .

ولی از جهت دیگر موقعیت خودمان را اگر بخواهیم ببینیم صحنه های بسیار جذاب و خوشحال کننده به عرصۀ نمایش در آمده است زیرا در این صحنه همه را می بینیم بدون ریا و هیچ چشم داشتی فقط قصد قربت کرده و به همدیگر کمک رسانی می کنند و خود را شریک در غم و رنج دیگران می دانند که این دست مایه انقلاب و وجود با برکت امام راحل بود که توانست همۀ مردم را یک پارچه متصل به ولایت فقیه و پیوند با دین و آیین و ائمۀ معصوم گردانده باشد .

کم کم افراد امداد رسان و ماشینهای آمبولانس به محل رسیدند و توسط مأمورین امداد و مردم مجروحین و شهداء به بیمارستان افشار دزفول منتقل شدند و چیزی که به جای ماند تلی از آوار مخروبه و سوختۀ آن روز باقی ماند و همانند دیگر وقایع انقلاب تا کنون برگ افتخاری برای انقلاب اسلامی و روسیاهی بجای مانده برای دشمنان دین و آیین گردید ، باز هم طبق معمول به پایگاه مقاومت خود بسیج و مسجد محل رفتیم .

 مردم با اوضاعی که بوجود آمده بود بعضی از آنان که فرزندان کوچکی داشتند به دیگر شهر های کشور هجرت نمودند و اکثریت جوانان شهرستان عضو پایگاه مقاومت مردمی که مستقر در مساجد بودند مانده و از شهر و کیان مقدس خود دفاع می کردند و دائماً از طرف سپاه پاسداران نیروی رزمنده برای جبهه ها تقاضا می کردند و همۀ جوانان بدون هیچ واهمه ای لبیک گوی ندای آنان می شدند .

آشنایی با چند تن از رزمندگان دفاع مقدس

اعلام کردند پنج نفر از پایگاه را برای اعزام به جبهه معرفی بشوند و من هم به جهت روحیۀ جنگ جویی که داشتم با شورای پایگاه صحبت کردم و اسم مرا همراه چند تن از جمله برادران شهید حسن سفیران ، ناصر بلخ و دیگر برادران بهرام نجف سلیم و ... برای اولین بار از طرف پایگاه مسجد امام جعفرصادق(ع) اعزام به جبهه شدم و برای اولین بار با برادران حاج محمد علی صبور که فرمانده جبهه بود و برادر عبدالحسین خضریان و چند تن دیگر از رزمندگان عزیز آشناشدم .

از همان روزهای نخست جنگ بود که آوازۀ برادر خضریان در جمع رزمندگان پیچید و شهامتهای او زبانزد و تحسین برانگیز شد ، ایشان و برادر شهید علی مکارم مسجدی از بچه های فعال جبهه کرخه بودند و دائماً کارهای خارق العاده و نوآوری از خود داشتند ، آنها با رفتن به شناسایی از جلو و عقبۀ دشمن اطلاعات زیادی بدست می آوردند و البته اینها به تنهایی عمل نمی کردند بلکه افراد دیگری نیز دست به کارهای مشابه آنان داشتند که انشاءالله به موقع از آنها ذکر خواهد شد .

یک هفته در جبهه بودیم و بعد از آن به شهر باز گشتیم ، نگهبانی از منطقه استحفاظی مربوط به مسجد محل یکی دیگر از ماموریتهای پایگاه مقاومت بود که شبانه روز کشیکهایی توسط برادران انجام می شد بخصوص شبها که شهر از سکنه تقریباً خالی شده بود انجام می گردید و هیچ جنبنده ای قادر به انجام خطایی در شهر نبود و لازم به ذکر است که هر آنچه اشخاص حاضر در شهر بودند افرادی متدین و معتقد به نظام مقدس جمهوری اسلامی و پیرو انجام فرائض دینی و شرعی خود بودند .

اهدای کمکهای مردمی

غذای افراد توسط بسیج مرکزی تأمین می شد ، لباسهایی نو و دست دوم نیز بعضی مواقع به پایگاه می دادند تا افراد محتاج از آنها استفاده کنند و کم کم یک موتور سیکلت و ماشین جیپ لندرور و چند اسلحه M1  و برنو پایه کوتاه و پایه بلند و چند روز بعد چند اسلحه ژ3 ، چراغ قوه و خلاصه به تناوب پایگاه تبدیل به دژ مقاومتی مبدل گشته بود و روزانه مربیان آموزش به مسجد می آمدند و آموزشهای اسلحه شناسی و تاکتیک داده می شد ، صبح با از اذان بیدار باش زده می شد و بعد از خواندن نماز جماعت اعضاء بصورت ستون دو یا چهار یا شش نفری جلو مسجد با نظم قرار گرفته و تقریباً بیش از یک کیلومتر بصورت دسته جمعی انجام و در حال حرکت شعار هایی داده می شد از جمله خواندن آیه های کوچکی از قرآن و شعارهایی جهت تقویت روحیه برادران داده می شد و جمع برادران با روحیه ای سرشار از معنویت و آمادگی رزم بودند و با گذشت زمان از طرف دفتر تبلیغات حوزه علمیه روحانیانی از قم به شهر دزفول اعزام می شدند و چونکه بچه ها دائماً در مسجد حضور داشتند در صحبتها و سخنرانی ها معلومات دینی و مذهبی برادران تقویت می شد .

جبهه دالپری و شهادت محمدحسن سفیران

در تاریخ 28/10/1359 از طرف بسیج مرکزی اعلام شد سه نفر برای جبهه دالپری باید توسط مسجد معرفی می شدند در مرحله اول من به همراه برادران محمد فردوسی و شهید محمدحسن سفیران آمادۀ اعزام شدیم ولی من به جهت اینکه می خواستم به سپاه پاسداران بروم از اعزام منصرف شدم وبه ایشان گفتم مگر نه ما فرم برای سپاه پر کرده ایم ولی ایشان اصرار می کرد باید بروم و من هم به بچه ها گفتم می خواهم دنبال کارهای سپاه را بگیرم که آنها دونفری شب هنگام به جبهه دالپری اعزام شدند و آنجا که می رسند چونکه سفیران رانندگی می دانست ، ماشین جیپی به ایشان می دهند در تاریخ  1/11/1359 آنروز صبح هوا بارندگی و لغزنده بود که ایشان برای آوردن آذوقه به عقبه می رود که متأسفانه ماشین روی زمین لغزنده و در سراشیبی به درون رودخانه سقوط کرده و بعد از سه روز که از اعزام ایشان می گذشت با خبر شدیم به شهادت رسیده است که این خبر برای من بسیار سخت و باور نکردنی بود زیرا ارتباط دوستی ما با هم ارتباطی بسیار نزدیک و صمیمی بود و اصلاً نمی توانستم مرگ او را باور کنم .

روزهای اول آشفتگی و پریشانی من به حدی زیاد شده بود که دوست داشتم زمین دهان باز کرده و مرا نیز با خود ببرد ، شهید حسن سفیران را به شهر آوردند و از آنجا که اولین شهید مسجد بود درد و رنج بسیار زیادی را تمامی افراد بسیج متحمل شدند ، اسم شناسنامه ای شهید محمد حسن بود ولی خانواده به ایشان حسن می گفتند بدین جهت در جمع بچه ها نیز معروف به حسن بود و ما ایشان را به حسن می شناختیم ، حسن جوانی شاداب و اجتماعی بود با سن و سال کمی که داشت اما همانند افراد ده سال بزرگتر از خودش رفتار می کرد و واقعاً هم از دیگر بچه ها آگاه تر ومطلع بود ، روزی که ایشان را تشییع کردیم هوا بارانی بود بچه های مساجد اطراف ( مسجد شهداء ، میثم تمار ) و مسجد خودمان افراد را مسلح کرده بودند ، پلاکارد جلو افراد مسلح به ستون دو و تابوت شهید روی دستان مردم مشایعت می شد ، باران به باریدن گرفت و مردم همه زیر باران با شعارهای الله اکبر ، خمینی رهبر و ......   شهید را به طرف بهشت علی در حرکت بودند بعد از رسیدن به بهشت علی جنازه شهید را به عسالخانه بردند و من هم داخل غسالخانه شدم دوست داشتم تا آخرین لحظات در کنار او باشم ، ولی چاره ای نیست باید دوری را پذیرفت و با آن کنار آمد ، جنازه را داخل حوض برای دادن غسل قرار دادند حسن همانند کسی که به خواب رفته آرام کف حوض غسالخانه خوابیده بود فقط گیجگاهش سوراخ ریزی بود و لباسهایش گِلی و خیس بودند وقتی علت را سئوال کردم گفتند دستگیرۀ درب ماشین به گیجگاهش خورده و به جهت بیهوش شدن نتوانسته از ماشین خارج شود و ماشین هم درون آب به پهلو افتاده و همۀ وقایع دست به دست هم می دهند و نهایتاً حسن به شهادت رسید .

برای من اولین غم جانگداز در جنگ تحمیلی رقم خورد ، شاید هفته ای از شهادت حسن می گذشت شب به خواب دیدم حسن به دیدنم آمد با دیدن حسن می دانستم حسن شهید شده دستانش را با هردو دستم محکم گرفتم بعد از احوالپرسی جویای وضعیت محل رفتنش شدم و او هم با آرامش و خونسردی جواب سخنانم را می داد او می گفت محلی که هستم بسیار خوب و مناسب است ، اصلاً ناراحتی ندارم همینطور که صحبت می کرد دستانش را محکم گرفته بودم و دائماً از او سئوال می کردم و او جواب می داد به او گفتم من هم می خواهم با تو بیایم دیگر نمی خواهم در این دنیا بمانم و او هم پشت سرهم می گفت علی جریانی است که تو فعلاً نمی آیی ، از من اصرار که می خواهم با تو باشم و او در جواب می گفت جریانی است بعداً خواهی آمد اکنون امکان آمدن نیست باید زمان بگذرد تا به ما برسی .

با گذشت زمان همه چیز روشن خواهد شد ، من هم از شدت ناراحتی حتی غذا خوردنم بهم ریخته بود و چندین کیلو از وزن بدنم کم شده بود ، جسم خودم ضعیف بود و این مورد مضاعف بر علت شد .

عضویت در سپاه

در این حین می خواستم از محیط فعلی خودم به هر شکل که شده بیرون بروم و به نوعی مسیر حرکت خود را به سمت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انتخاب نمودم ، می خواستم عضو رسمی سپاه بشوم دیگر دوستانم از جمله علی کمیلی فر و محمد جاموسی که دوران تحصیلی راهنمایی و دبیرستان با هم بودیم نیز با آنها باشم ، آنموقع مسئول گزینش سپاه شهید محمد ناجی بود بعد از پر کردن فرمها که قبلاً همراه با حسن سفیران به ذخیره سپاه رفته و پر کرده بودیم خاطرۀ حسن مرا بیشتر تشویق به رفتن می نمود و روز مصاحبه شهید ناجی یکی از سئوالاتش این بود که چرا می خواهی عضو سپاه بشوی و من هم اصرارم بر عضویت بود ، ایشان می گفت شما بدنت ضعیف است ولی من اصلاً این حرفها به گوشم نمی رفت فقط می خواستم با برادران سپاه و آنهم با رزمندگان باشم و مرتبه بعد برادر محمد آبروشن از من مصاحبه گرفت و من هم حرفهای قبل را تکرار کردم و حتی ایشان با برادر رحمن نیکیان صحبت کرد و گفته بود مرا از عضو شدن منصرف کند که من به هیچ وجهی کنار نمی آمدم و روزهای آخر شنیده بودم چند روز دیگر افراد عضو شده را به اصفهان برای دوره خواهند برد ، بدین جهت منهم روزانه به پذیرش سپاه می رفتم و کنار درب اتاقشان بدون هیچ حرفی ساکت و آرام می ایستادم ، هر مرتبه با آمد و شد برادران ناجی و آبروشن به آنها سلام می کردم و حرف دیگری نمی زدم تا آنها به من خبر دادند خود را آمادۀ رفتن به اصفهان کرده و مراحل تحویل مدارک و پر کردن فرمهای عضویت را انجام دادم و دوست داشتم خود را سریعتر به دوستانم برسانم ، بسیار مشتاق بودم در جمع و با خوبان باشم .

ای خدا این بنده ات با عاشقان هم ساز کن

                                                      با هزارن مست و با دلدادگان هم راز کن

من نه آنم تا زنم بر شط عشق و دلبری

                                                      خود مرا با دلپرست وشیفتگان آغاز کن

 

من خودم را کمتر از بسیاری اطرافیان می دیدم و می بایست به آنها می رسیدم باید جمعی را انتخاب کنم تا برای پرواز پرهای جدید و نویی را که داشتم راه درست پرواز کردن را با پرندگان آشنا به پرواز حرکت کنم و فضای اوج گرفتن را باید معطر کرد تا لذت پرواز تا قیامت در ذائقه ام باقی بماند و من این حلاوت معنویت را در جمع این عزیزان می دیدم .

عشق و علاقۀ خاصی به سپاه پاسداران داشتم ، معنویت و صداقت و پاکی را در این گروه جوان می دیدم ، جوانانی جان برکف و عاشق امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی ، منهم می خواستم اینگونه باشم چهره های برادران سپاه نورانی و انسان را مجذوب خود می کرد در همکلام شدن با هرکدام از اعضاء آن خوبی و پاکی را در کلامشان دیده می شد و من هم عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدم و مصداق این شعر شدم .

افتخارم به خودم بودن با خوبان است           مرهم جان و تنم بودن با خوبان است

هر کجا دیده و دل یاد خدا می گردد          در سرا پرده دلم بودن با خوبان است

روز اعزام به اصفهان فرارسید با برادران علی کمیلی فر و محمد جاموسی و حمید قانعی قرار گذاشتیم همدیگر را در سپاه ببینیم و صبح همراه با علی کمیلی فر به سپاه پاسداران رفتیم و بعد از آمار گیری و سرشماری حاضران فرمهای مخصوص پر شده و حرکت ما به اصفهان در اواخر بهمن ماه سال 1359 رقم خورد .

مدت آموزش ما چهل روز به انجام رسید و در این مدت آموزشهای عقیدتی و نظامی فشرده ای اجرا شد و آن دوره از سخت ترین دوران آموزشی برایم تا آنموقع بود زیرا هر روز از اذان صبح بیدارباش ، نمازجماعت ، ورزش ، ناشتا و بدون هیچ استراحتی باید سرکلاسها حاضر می شدیم تا اذان ظهر سریعاً نماز می خواندیم بعد نهار و ساعت دو بعد از ظهر کلاسها شروع و تا اذان مغرب کلاس داشتیم اصلاً فرصت نمی کردیم دوستانمان از جمله علی کمیلی فر و دیگران که در کلاسی دیگر بودند ملاقاتی داشته باشیم ، تقریباً بعد از دو هفته از کلاسها گذشت توانستیم با موقعیت آنجا خودمان را آماده کنیم ، بعد از اینکه من به دوره آموزشی رفتم خانواده ام نیز به سمت اصفهان آمدند و هفتۀ سوم بود که پدر و مادرم یک روز بعد از ظهر به ملاقات و درب پادگان آمدند که بسیار خوشحال شدم .

ظهر بعد از نماز جماعت و خوردن نهار نیم ساعتی برای استرحت داشتیم خیلی خسته شده بودم می خواستم چند لحظه ای استراحت کرده تا درد پاها و تمام بدنم مقداری آرام گرفته باشم از بس خسته بودم با لباسهای فرم وپوتین روی تخت خواب دوطبقه رفتم و درازکشیدم آنقدر خسته بودم که نمی توانستم بخوابم ، فقط چشمانم را بسته بودم ، صدای حسن سفیران را شنیدم که گفت علی تو اسیر می شوی با شنیدن صدای حسن چشمانم را باز کردم ببینم کجاست و با او هم صحبت شوم که هیچکسی نزدیک به من نبود ، اما این سخن شهید هنوز هم در گوشم خاموش نشده است ، شاید او می خواست بسیاری از حرفهایی را بزند و اما نمی توانست حقیقتهایی را در خواب بگوید زیرا من تحمل آنها را نداشتم و فقط خواست چشمانم را به روی بسیاری حقایق بگشاید و شاید هم تا کنون نتوانسته باشم حرفش را با زندگی خود تطبیق بدهم و برداشت شخصی خودم از این صدا این بود که از خودم مواظبت کنم اسیر دنیا نشوم .

در تاریخ 15/1/1360  کلاس آموزشی به پایان رسید و بعد از رسیدن به دزفول یک هفته به ما استراحت دادند و در تاریخ 22/1/1360 خود را به ستاد مرکزی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی معرفی و نیروها بجز چند نفر برای امور اداری دیگر افراد را به مسئول عملیات جناب آقای رئوفی فرمانده عملیات معرفی کردند و ما را به محل تجمع نیروهای عملیات مستقر در منزل رضوی بردند و از آن تاریخ جمع دوستان ما بین دیگر پاسداران معروف به نیروهای شصت شدیم ، یک هفته آنجا بودیم

عملیات تپه شصت

در تاریخ 30/1/1360 ساعت هشت صبح یک مینی بوس آمد و تمامی دوستان ما را صدا زدند ماشین مینی بوس اول به ستاد مرکزی سپاه رفت آنجا برادر سردار غلامعلی رشید وارد ماشین شد و گفت شب قبل در منطقه عمومی شوش در جبهه عنکوش عملیات شده و موفق شده اند تپه 60 را برادران رزمنده در اختیار بگیرند  عملیاتی که صورت گرفته باید هرچه سریعتر نیروها به کمک دیگر رزمندگان برسند و گرنه نیروها قادر به نگهداری مواضع جدید نخواهند بود ، خلاصه صحبتها و نتیجه به جایی رسید که نزدیک به ظهر شد و نهار را هنگام حرکت و داخل ماشین خوردیم بعد از اذان ظهر به قرارگاه اول رسیدیم و آنجا مجدداً صحبتهایی در خصوص وضعیت نیروها و موقعیت محل عملیاتی نمود و نیروها آمادۀ وضعیت خاصی می شدند ، ساعت حرکت ما به سمت موضع جدید نزدیک به 30/2 بعدازظهر بود و موقعی که به خط مقدم رسیدیم چند دقیقه ای مانده به غروب بود سریعاً کنسروهای ماهی را بین برادران تقسیم کردند و من به همراه برادر احمد آخوندرجب در یک سنگر انفرادی نشسته بودیم و بعد از خوردن شام و خواندن نماز مغرب و عشاء هوا بسیار تاریک شده بود ، هنوز شام از گلویمان پایین نرفته بود که آتش توپخانه دشمن شروع به زدن مواضع ما کرد ، در منطقه تپه ای به نام تپه 60 بود که شب گذشته از دست نیروهای عراقی آزاد شده بود و لحظات اولیه عملیات یکی از برادران پاسدار به نام عبدالرحمن عطوان به شهادت رسیده بود که با شنیدن خبر شهادت ایشان غم و اندوهی جمع برادران را در بر گرفت .

چند تن از برادران همراه در عملیات ، شهیدان محمد جاموسی ، حسن انبری ، کریم پور محمد حسین ، حمید قانعی ، علی کمیلی فر ، احمد آذیش و برادران دیگر غلامرضا نانا ، یوسف طحان ، مهدی مار زبان و دو تن دیگر از برادران عرب زبان به نامهای جابر و جاسم بودند ، هنوز لقمه های غذا درون گلویمان جویده می شد که آتش توپخانه عراقیها و پس از چند دقیقه خمپاره 120 میلی متر ، 81 میلی متر وحتی با خمپاره 60 و گلوله های تانگ به جان ما افتادند محلی که ما بودیم بسته و محصور بود اصلاً آشنایی ما به منطقه هیچ بود نمی دانستیم کجا هستیم ، مسیر عقبۀ خودی و هیچگونه اطلاعاتی افراد ما نداشتند ، ظرف چند ساعت زمین و زمان گلوله ای شده بود و به روی ما می ریخت کم کم نیروهای عراقی جلو آمدند توپخانه آنها خاموش شد ولی در عوض آرپی جی زدن آنها گُل کرده بود و فرصت سر بیرون آوردن از سنگر را به ما نمی دادند تابه عمرم اینگونه آتش توپخانه و حملۀ شدیدی را ندیده بودیم .

با حرکت نیروهای پیاده دشمن تانکها ، پیاده نظام خود را پشتیبانی می کردند حتی گستاخی و جسارت آنها به حدی رسیده بود که تانکها چراغها را روشن کرده و اطراف ما را محاصره کرده بودند ، نیروهای آنها با صدای بلند همدیگر را صدا می زدند مجموع نفرات ما حدوداً سی نفر بودیم از اول شب تا حدوداً ساعت 11 شب آتش تهیه سنگینی روی ما ریختند آن شب شبی فراموش نشدنی بود .

دائماً محل خود را تغییر می دادیم نیرو های ما بین چند تپه محاصره شده بودند تانک ها دائماً شلیک می کردند و با هر بار شلیک تمامی منطقه به لرزه در می آمد گودال های کم عمق ( 60 تا 70 سانتیمتر ) وجود داشتند و ما کمی آن ها را بزرگترکردیم اما آتش دشمن بسیار زیاد بود و فرصت هر کاری را از ما گرفته بود چون که عملیات در منطقه کوچکی صورت گرفته بود و دشمن با تمام قوا به آنجا هجوم آورده بود .

حتی ما برای خواندن نماز مغرب و عشاء امکان در آوردن پوتین ها را از پا هم نداشتیم هر آن خطر بیشتر و حلقۀ محاصره تنگ تر می شد ، نیروهای عراقی را در اطراف خود با ادواتشان می دیدیم ما در گودالی بین تپه های منطقه که وسعت آن کمتر از یک هکتار بود محاصره شده بودیم فقط در دامنه تپه ها گودال های کوچک انفرادی ما را از گزند ترکشها نجات می داد و خلاصه دشمن توانست از یک سمت به پشت سر نیروهای ما برسد و چند مرتبه تانکها را بالا و پایین می کردند و ما لوله های تانکها را با چشم می دیدیم .

ما هیچ گونه سلاحی جهت دفاع بجز چند آرپی جی 7 و کلانشینکف و نارنجک دستی نداشتیم که گلوله های آرپی جی در لحظات اول مصرف و فقط ما مانده بودیم با اسلحه های انفرادی خودمان ، نیمه های شب بود که از طرف فرماندهی با بی سیم دستور عقب نشینی صادر شد ، چند نفر از برادران با شنیدن خبر عقب نشینی وسائل خود را انداخته و هر کدام به سمتی می رفتند من و دیگر دوستان که تازه به منطقه آمده بودیم دور هم جمع شدیم و قرار برآن گذاشتیم که ازهم دور نشویم و برادرانی که وسائل خود را به زمین انداخته بودند من فقط توانستم یک قبضه آرپی جی 7  و یک عدد بی سیم از زمین بلند کرده و به همراه وسائل خودم به عقب آوردم .

یکی از برادران که عرب زبان بود همراه ما درحال حرکت به سمت عقب می آمد او صحبت های عراقی ها را متوجه می شد و توسط ایشان توانستیم از حلقۀ محاصره دشمن خارج شویم و با هر زحمتی بود اوائل صبح قبل از طلوع آفتاب به خط مقدم خودمان رسیدیم و فقط فرصت کوتاهی برای خواندن نماز صبح وجود داشت و با خواندن نماز صبح هر کدام از برادران از فرط خستگی در سنگری به خواب رفتند ، نزدیک به ظهر بود که من از خواب بیدار شدم و داخل هر سنگری می رفتم یک نفر هم بیدار نبود وضعیت خواب نشانۀ خستگی بیش از حد آنها را بیان می کرد آن روز سخت گذشت ولی تا مدتها هرموقع می خواستیم با همدیگر شوخی کرده باشیم آن شب بد را یادآور می شدیم و بصورت لطیفه حالات افراد را بیان می کردیم که آن شب به ما چه گذشته است .

آنجا که بودیم خط پدافندی برادران سپاه شوش بود فردای آنروز ما را به برادر کریم فضیلت در جبهه عنکوش که خط پدافندی برادران سپاه دزفول بود بردند ، موقعی به خط مقدم رسیدیم شب قبل آن نیروهای عراقی برای نشان دادن قدرت مقابله به مثل خود به خط پدافندی بچه های دزفول حمله کرده بودند و بعد از شکست مفتضحانه حتی فرصت عقب بردن جنازه ها و مجروحین خود را نداشته بودند و هنوز جنازه های عراقی روی زمین افتاده بود که با تابش آفتاب و هوای گرم منطقۀ شوش روغن از بدن جنازه های عراقی روی زمین پهن شده و بعضی از آنها باد کرده و عجیب این بود که چرا به این سرعت جنازه ها متعفن شده اند .

جنازه ها بین نیروهای ما و دشمن بود بدین جهت بعد از تاریک شدن هوا به کمک یکی دیگر از برادران از تپه نگهبانی به جلو رفتیم و جنازه ها را همان جا دفن نمودیم منطقه متشکل از تپه های متعددی با شیارهای پراکنده و قابل نفوذ برای ما و دشمن بود بدین جهت محلی که ما مستقر بودیم امکان اینکه دشمن بخواهد ما را دور زده و وارد منطقه استحفاظی ما بشود بسیار زیاد بود و اگر هم تاکنون این کار را نکرده بودند بجهت ترس و وحشت نیروهای دشمن از ما بود وگرنه راههای ضربه پذیری ما زیاد بودند ، چند روز از استقرار ما در منطقه می گذشت و من برادر علی کمیلی فر و محمد جاموسی را در جریان کار قرار دادم و با اطلاع برادر کریم فضیلت به مرخصی رفتم .

دو روز بعد به منطقه برگشتم بچه ها را ماتم زده و پریشان دیدم موقعی که علت را سئوال کردم علی گفت صبح امروز حمید قانعی روی دامنه تپه نشسته و کلاهخود روی سرش بود که تک تیرانداز پیشانی او را هدف قرار داده و تیر به محل سجده گاه شهید اصابت کرده بود شهید بدون هیچ گونه عکس العملی غلطان به پایین تپه سرازیر می شود ، همۀ برادران داخل سنگر نشسته بودند و هرکدام خصوصیتی از شهید می گفتند و دیگر دوستان حرفهای او را تایید می نمودند حمید جوانی خوش سیما ، متدین و بزرگ شدۀ جلسۀ قرائت قرآن مسجد امام سجاد(ع) بود و من از نزدیک او را می شناختم هیچ گونه بدی این جوان نداشت نورانیت عبادت در او هویدا بود و می توان گفت او فرشته ای زمینی بود که مجدداً به آسمانها عروج کرد و این شعر مصداق شهید حمید قانعی که پروانه ای بود و عاشقانه پرواز کرد و دیار دوست را آشنای حقیقی بود . 

دل بیا پرواز کن تا عاشقان پروا کنند              رو کنند جایی که مشتاقان همه پیدا کنند

جمع خوبان دائماً دنبال یار و یاوری                سلسله جنبان برای شاه مردان وا کنند       

من از جبهه عنکوش دل خوشی نداشتم بدین جهت به برادران گفتم اینجا نمی مانم و از این جبهه بدم می آید بعد از شهادت حمید چند روز بیشتر نماندم و به شهر برگشتم به شهر که رسیدم برادر محمدرضا پور مهدی را دیدم گفت اگر فضیلت بفهمد شما به جبهه نمی روی ببین چه کار می کند و من هم به ایشان گفتم دیگر هرگز به عنوان نیروی دائم به جبهه عنکوش نمی روم و می خواهم به جبهه ای دیگر بروم در همین حین که به مرخصی آمدم .

شهادت حمید خیش کن

خبر شهادت حمید خیش کن را شنیدم او دو هفته ای بود به جبهه رقابیه رفته بود فرمانده جبهه حاج احمد سوداگر بود نوبت نگهبانی حمید نزدیکهای ظهر در هوای گرم مشغول نگهبانی است و با صدای بلند فریاد می زند احمد آقا چند نفر عراقی را دیدم و با دیدن من پشت تپه ها فرار کردند .

حاج احمد تفنگ خود را گرفته و به دنبال عراقیها می رود ، او مسیر حرکت نیروهای دشمن را از شهید سئوال کرده و این جریان را خود حاج احمد آقا بعداً برایم تعریف کرد ، جهت حرکت خود را به گونه ای انتخاب کرد که از پشت سر به دنبال عراقیها درآمد ، عراقیها با استعداد نزدیک به یک گروهان ظهر روز 2/2/1360 با استفاده از موانع طبیعی و شیارهای موجود منطقه موفق می شوند تا جلو سنگر نگهبانی پیش بیایند لحظات آخری که قرار بر حملۀ غافلگیرانه دارند شهید حمید خیش کن می بیند یک لحظه آنها از یک شیار بیرون آمده و می خواهند به شیار دیگری بروند متوجه آنها شده و فرماندهی را اطلاع می دهد حاج احمد نیز یک تنه به جنگ با کفر به راه می افتد موقعی با هم برخورد می کنند که دشمن فرصت هیچگونه عکس العملی را ندارد و در یک آن بیش از یک دسته از نفرات آنها با رگبار او کشته می شوند چند نفر باقیمانده به طرف او شلیک می کنند و پا به فرار می گذارند کار در اینجا به اتمام نمی رسد دستۀ دیگر از شیار مقابل متوجه حاج احمد می شوند تصمیم می گیرند او را محاصره کرده یا اسیرش کنند و اگر نشد او را بزنند ، حاج احمد نیز متوجه شده و به دنبال آنها می رود او آشنایی کامل به منطقه و شیارهای موجود داشت چونکه روزانه او از این مسیرها به شناسایی دشمن می رفت می دانست هرکدام از شیارها به چه شکل پیچ و خمهایی دارند بدین جهت با اطمینان کامل به طرف غاصبان سرزمین اسلامی رفت با عبور از چند شیار پیچ در پیچ دستۀ دیگر نیز در یک آن با ایشان رودر رو شده و با هم درگیر می شوند او موفق به زدن چند تن از آنها می شود دسته سوم متوجه لو رفتن حمله آنها از طرف نیروهای ما می شوند با عقبۀ خود تماس گرفته و از این به بعد توپخانه دشمن آتش بسیار سنگین و وحشتناکی روی منطقه می گیرد و حتی نیروهای عراقی مصون از ترکشهای خودشان نیستند و گرفتار آتش خودشان می شوند ، مرام همیشگی عراقیها این بود موقعی که آتش توپخانه را شروع می کردند دیوانه وار شروع به زدن می کردند و این عادت در تمام عملیاتها بدین گونه بوده است و آن روز هم به شکل بی حد و حصری آتش بازی کردند و آن روز حاج احمد آقا مجروح و حمید خیش کن به شهادت رسید و حمید نوجوانی بیش نبود ، شوخ طبعی و شلوغ کاری های او کاملاً مشهود بود و در حین در گیری ظاهراً افرد دشمن به نزدیکی او می رسند و موفق می شود یکی از آنها را کشته و دیگر افراد فرار می کنند و او با صدای بلند فریاد می زند یکی را کشتم ، یکی را کشتم و در پایان یافتن آتش بعثیان از خدا بی خبر بچه ها جنازۀ پاره پارۀ حمید را در سنگر نگهبانی می بینند و حمید به ملکوت اعلا پیوست و هرآنچه باید با خود ببرد همراه کرد و مصداقی برای دوستان شد که بگویند وای بر ما که از قافلۀ شهیدان جاماندیم .

هیهات که از مجلسی عالمیان جاماندیم

                                                             هیهات که از فخر و زمان جاماندیم

ای همه عالم هستی و وجود در دستت

                                                               جان ده که از کون و مکان جاماندیم                   

اعزام به جبهه صالح مشطط

بعد از مرخصی به منزل رضوی مقر عملیات رفتم چند روزی را آنجا ماندم تا به جبهه بروم یک روز برادر عبدالرضا چاقوساز مسئول مقر عملیات گفتند برای جبهه مشطط چند نفر نیرو نیاز است ، من به ایشان گفتم مرا در لیست نفرات اعزامی قرار بدهد نفرات تعیین شده از جمله برادران شهید محمد حسن دوبری ، امیر تنجی زاده و مرحوم کاظم صادقی ، محدث و چند نفر دیگر بودند ما سوار بر ماشین و به طرف جبهه صالح مشطط حرکت کردیم ، در ذهنم بسیاری سئوالات بود که آیا این جبهه همانند عنکوش نباشد و دیگر مسائلی که در ذهنم با خود حرکت داده بودم قبل از رسیدن به جبهه به قلعه نصیر رفتیم و بعد از ساعتی به طرف جبهه با ماشین تا کنار رودخانه براه افتادیم از قلعه نصیر با مقر فرماندهی هماهنگی می شد و ماشینی برای انتقال ما به خط اقدام می کرد ، بعد از هماهنگی با فرماندهی حرکت کردیم به کنار رودخانه که رسیدیم رودخانه کرخه با عرض بیش از صد متر جلب توجه می کرد قایقها آماده برای ما بودند آنجا برای اولین بار با برادر نورعلی زاده گندم آشنا شدم او شناخت خوبی برای حرکت دادن قایق روی آب داشت و می دانست مسیر رودخانه و گودی های آن را که می بایست قایق را از آنجا حرکت بدهد کاملاً مطلع بود بعضی نقاط آب کم عمق بود و اگر قایق از آنجا می گذشت حتماً پروانۀ موتور آن می شکست ، قبل از سوار شدن برادران امیر ترنجی ، محمد حسن دوبری ، کاظم صادقی و محدث باهم عکس یادگاری گرفتیم بعد از آن سوار بر قایقها شده به آنطرف آب رفتیم بعد از چند لحظه انتطار ماشین لندکروز رسید و ما سوار بر آن به سمت مقر فرماندهی که در داخل صالح مشطط بود حرکت کردیم .

به مقر فرماندهی رسیدیم فرمانده جبهه برادر شهید حمید عنبرسر بود من از قبل او را می شناختم ولی ایشان مرا نمی شناخت بعد از ساعتی استراحت برادران به سه دسته جلو معرفی شدند ، جبهه تقسیم به سه دسته شده بود دسته یک یا شهید غفاری ، دسته دوم یا شهید سپهر جو و دسته سوم یا دسته غریب نام گذاری شده بودند شهید عنبرسر مرا به دسته دوم معرفی کردند بسیار خوشحال و از اینکه در آن محل بودم بسیار احساس آرامش می کردم سنگری که مرا در آنجا بردند منزل بزرگی بود چند اطاق داشت که متراژ هرکدام از اطاقها بالای بیست متر بودند اطاقها و دیوار حیاط گِلی بود و چند متر دورتر از کولۀ تنور چاهی نیز وجود داشت و از آب چاه برای مصارف غیر شرب استفاده می کردیم جبهه صالح مشطط خصوصیات مخصوص به خود داشت البته هرکدام از جبهه ها خصوصیاتشان متفاوت بود اما من که بعدها تمامی جبهه ها را دیدم از همه بهتر صالح مشطط دلبری خاصی برای من داشت یک سنگر چهار نفره کنار کولۀ تنور زده بودند یک سنگر کوچک دو نفره جلو اطاق اول بعد از درب ورودی بود ، دو نفر دیده بان از لشکر 21 حمزه که هر دو نفرشان سرباز و در یک سنگر جدا از ما بودند حیاط منزل نزدیک به سیصد متر می شد از سمت جنوب دیوار بین منزل کناری را شکاف داده بودند و در حد عبور نفر برای تردد و ارتباط با دسته همجوار یعنی دسته غریب بود و فرماندهی دسته یک را برادر شهید محمدعلی اردو زاده و دسته سوم را برادر شهید حاج عظیم محمدی به عهده داشتند دسته دوم نیز برادر عنبرسر گفت فرماندهی آن به عهده من باشد و توسط ایشان به بچه های دسته دوم معرفی شدم و از اینکه مسئولیت یک دسته به عهده ام قرار داشت احساس مسئولیت بسیار زیادی روی دوش خود می دیدم که باید از آن به نحو احسن انجام وظیفه می نمودم .

نزدیک به ظهر برای گرفتن وضو به کنارنهری که منشعب از رودخانه کرخه می شد و از کنار روستا می گذشت رفتم آستین ها را بالا زدم آنجا برادر علی خورشید را دیدم ایشان نیز برای گرفتن وضو آمده بود هردو نفر مشغول وضو گرفتن بودیم و صحبتهایی بین دونفرمان ردوبدل شد ایشان را از قبل آشنا نبودم روزهای اولی بود که او را می دیدم از من سئوال کرد برای چه به جبهه آمده ای به ایشان گفتم شما برای چه به جبهه آمده ای ایشان گفت برای ادای دِین و من هم گفتم این که وظیفه همه است همه باید به جبهه بیایند ، هر کسی که مقلد و پیرو حضرت امام است و توانایی دارد باید طبق فرمایش حضرت امام به جبهه بیاید اگر از دستورات ایشان سرپیچی کنیم که مقلد نیستیم ما عمری نماز و روزه و انجام وظیفه دینی داشته ایم تا خدشه ای به اعتقاداتمان نخورد و اکنون نیز باید با اعمال و رفتارمان اعلام سربازی کرده و به فرمان ایشان باشیم بعد از صحبتهایی که برایش کردم از همدیگر خداحافظی کرده و برای خواندن نماز هرکدام به سنگر خود رفتیم .

در آن زمان جوانی 19 ساله بودم با اندامی ضعیف و لاغر ، بسیار دوست داشتم با سن و سال کم خود خدمت مؤثری برای انقلا ب وسربازی جان برکف برای امام امت بوده باشم زیرا از دوران نوجوانی این شعار را زمزمه می کردم که (یا لیتنی کنا معکم و ...)آیا می شود من هم از سر بازان آقا امام حسین (ع) باشم و خود نیز جوابگوی سؤال خودم هستم ، بله میتوان این گونه بود که ارادۀ آن را داریم زیرا ما در مکتبی پرورش یافته ایم که همه چیز میتواند به عرصه ظهور رسد فقط با اراده وخواصت پرورش یافتگان این مکتب انسان ساز (اسلام ، تشییع ، تقید) است .

 زیرا نعمتی که خداوند متعال  به ما ارزانی داشته وجود بزرگ مردی از تبارهابیلیان وزخم خوردۀ قابلیان ، وجود نازنین امام خمینی(ره)‌ بود واین لطف بسیار بزرگ خداوند متعال بود که ما را به دستار بلند آن بزرگ مرد رسانید که او اثری از الطاف خفیه الهی در  بین زمینی ها قرار داشت و خداوند متعال را شاکریم که با وجود سن کم هم رزمانمان همگی از مخلصان آن جناب گشتیم و تا زنده ایم از این اخلاص خرسندیم .

خصوصیات جبهه مشطط

آری جبهه مشطط بسیار مظلوم و ساکت و بی آلایش بود این جبهه خصوصیات خاص خود را داشت که آنجا را از دیگر جبهه ها متمایز می نمود وآن مظلومیت وغربت رزمندگان آن جبهه بود وهمۀ نفراتی که به عنوان رزمنده در آن جبهه فعالیت داشتند به نوعی مظلومیت را احساس می کردند ولی به جهت جلوگیری از بروز نگرانی و یأس در دیگر هم رزمان از بیان آن خودداری می کردند ومن مطمئنم اگر از همۀ  رزمندگان جبهه صالح مشطط این سؤال بشود این گفته را تأیید می کنند  زیرا طولی نکشید که این جبهه به نام جبهۀ شهداء معرفی شد .

بسیاری از عزیزان شهید آن جبهه از خصوصیات خاصی برخوردار بودند و این جبهه چون که مستقیماً با عقبه خودی در ارتباط نبود رزمندگان آن نیز باید به خودی خود از خصوصیات بارزی برخوردار باشند تا تاب و  تحمل چنین وضعیتی را برای خود سخت نگیرند زیرا رزمنده ای که قرار است جلوی دشمن بایستد باید از تأمین پشت سر خود مطمئن باشد ( شامل تدارکات خوراکی و نظامی ) که این جبهه از هر دو مورد محروم بود زیرا در صورت حمله دشمن و شکست نیروهای خودی باید نیرو ها ی شکست خورده بعد از تحمل حمله سخت دشمن خود را به آب زده که آن هم شاید سخت تر از حمله سنگین دشمن  باشد .

در این جبهه دل تنگی های بسیاری برایم پیش آمد بارها با خود خلوت کردم نشستم دعا خواندم ، نماز شب و ادعیه ها را ترک نکردم و اکنون با گذشت زمان می بینم بسیاری از خودسازی هایم از آن زمان می باشند و از خداوند متعال می خواهم تا زنده ام در این حال وهوای جبهه ها با قی بمانم چون که فاصلۀ زیادی بین حالات روحی آن زمان واین زمان احساس می کنم و با خودم اینگونه سخن سر می دهم .

خدایا چرا اینچنین گشته ایم

                                                           پریشان دل و جان به سر گشته ایم

همی روزگاری که آیین عشق

                                                           همه عاشقی را عیان دیده ایم

زمانی رفیقان خود را ملک دیده ایم

                                                           صفا و متانت به چشم رانده ایم

چرا ما که این شخصها دیده ایم

                                                            چرا اینچنین حالتی گشته ایم

نباید بمانیم بدین وضع و حال

                                                            که ما از شهیدان به جا مانده ایم

اوج دل تنگی هایم در جبهه مشطط بود بچه هایی در آنجا بودند که یک عالم معرفت محبت ، شجاعت و ... وجودشان سرشار از این خصوصیات بود مثلا شهید حمید عنبرسر جوانی مؤدب ، سربه زیر ، زیرک ، توانمند و چالاک و شهید سیف ا ... صبور ، جوانی شجاع ، نترس ، معنوی ، شوخ طبع و ... دیگر یاران هم رزم ، از جمله میرزای معلم این شهید اصلاً ترسی در وجودش نبود ، در تاریکیهای شب بدون هیچ واهمه ایی به دل دشمن میزد .

شهید حاج عظیم محمدی از دیگر یاران هم رزم ما در این جبهه بود این شهید بسیار با متانت ، بی آلایش ، متواضع ،توانمند و دارای روحیه ای آرام که این آرامش را به دیگر هم رزمان خود القاء میکرد و محمدرضاآل عبدی جوانی محجوب ، سربه زیر ، آرام ، کم حرف و بسیار با ایمان ، ترس در وجود این جوان جایگاهی نداشت .

در این منطقه تپه هایی  با ارتفاع کم وجود داشتند که بعد از عید نوروز در فصل بهار در دامنۀ تپه ها گلهای وحشی میرویید که منظرۀ بسیار زیبایی بوجود میآمد ، بنده نیز بارها برای شناسایی منطقه که می رفتیم محو نقش آفرینی خالق یکتا میشدم که خدایا این چه عظمت است اینجا کجاست  ، جبهه است یا از پارکهای تفریحی کلان شهرهای کشور ، گُلهای آن چشمان هربیننده ای را مجذوب و به خود جلب می نمود این جبهه خصوصیت های بسیاری داشت که خود را به دیگر جبهه ها نمایان می کرد ، لحظاتی از شبها و روزهایش بسیار به آرامی می گذشت انگار گویی اینجا  جنگی نیست سکوت و آرامش به جایی میرسید که فقط صدای نفس کشیدن بچه ها و صدای برخورد هوا به کیسه های سنگر و صدای آرام عبور هوا به درون سنگر شنیده می شد و دیگر لحظاتش جهنمی می شد روی نقطه ای از کرۀ خاکی که شاید خیلی ها آرزو می کردند آنجا نباشند .

زیرا با آتش دشمن ، زمین زیر پاها به حرکت در می آمد و برای لحظات یا شاید ساعت هایی زمین لرزۀ سهمگینی به وقوع می پیوست ، این جبهه از نظر محیطی نیز متنوع بود ، روستا در منطقه دشت واقع بود و سمت جنوب و شرق و غرب آن تپه های کوتاه و بلندی قرار داشتند ، منطقه ای با این خصوصیات و اینگونه افراد خود را آمادۀ وقایعی می نمود که شاید در طول  تاریخ بی نظیر باشند ( البته هشت سال دفاع مقدس بی نظیر بوده است ) .

هوا گرم است و طاقت فرسا این منطقه نه سرمای خوبی دارد و نه گرمایی خوبی که بتوان آن را تحمل کرد ، قرار است حادثه هایی به پهنای تاریخ به وقوع بپیوندد قرار است رشادت ،  مردانگی ، ازخود گذشتگی و دلیری مردانی رقم بخورد که همه بی ادعایند و متواضع ، همه مؤمن به خدا ، رسولش حضرت محمد(ص) و عاشقان و دلباخته به خمینی(ره) عزیز شده اند ، خداوند مردان کم سن و سالی را دور هم جمع نموده که بزرگترین آنها بین 17 تا 22 ساله باشند .

زمان می گذشت و با گذشت روزها دلبستگی من به بچه های جبهه هر روز بیشتر می شد و از این دلبستگی بسیار خرسند بودم هرکدام از آنها با خصوصیات منحصر به فرد خود فضای جبهه را با حضورشان معطر و آذین بسته بودند با دیدن هرکدام از این دلاوران احساس غرور به من دست می داد صداقت و پاکی محیط را خدایی نموده بود آری باید اینچنین بود تا این جمع بتوانند با کارهایی که می کنند دهان دشمنان از تعجب تا رسیده به گوش باز شود گروههای اعزامی از دزفول هر هفته تعویض می شدند و یکی از گروههایی که به جبهه اعزام می شدند گروهی بودند که برادر علی شهربانوزاده به همراه آنها وارد جبهه شدند و من در بدو ورود آنها چند کلامی برایشان صحبت نمودم از جمله صحبتها این بود که گفتم ما در این دنیای حاضر برای اعتلای دین مبین اسلام و آزادگی قدم به راهی نموده ایم و کشورهایی هستند که از این عمل ما ناخرسند و ناراحتند و ما باید برای اینکه اعتقادمان را به آنها بفهمانیم باید از خیلی خوسته هایمان گذشته و باید متوجه این رفتارهای دشمنان باشیم چرا که آنها با ایمان به کفر چگونه از افکار پلید و شیطانی خودشان حمایت و پیروی می کنند ، چرا ما که ایمان به پاکی و صداقت راه خود داریم از جبهۀ اعتقادمان حمایت و جانفشانی نکنیم باید آنگونه استوار و مقاوم بمانیم تا دنیا انگشت تعجب خود را تا حد قطع آن به دهان بفشارد .

فرماندهی جبهه صالح مشطط

فرماندهی جبهه را حمید عنبرسر به عهده داشت ویکی از عادتهایش این بود شبها نزدیک به ساعت دوازده تمامی سنگرها و خط جبهه را کنترل می نمود و من نیز به این جهت برای دیدن جمال رعنایش سعی می کردم تا آن موقع بیدار بمانم و بعد از رسیدنش به کنار سنگر ما شربتی برایش درست می کردم و چند دقیقه ای با ایشان هم صحبت می شدم و دوست داشتم به هر بهانه ای شده بیشتر با او و هم صحبت با او باشم گاهی مواقع از ایشان اجازه می گرفتم و همراهش می شدم .

مجروحیت مجید کابلی

چند روزی از حضورم در جبهه می گذشت برادر مجید کابلی در سنگر فرماندهی بود یک روز مجید در یکی از اطاقهای کنار سنگر فرماندهی نشسته بود که خمپاره ای درست داخل اطاق خورد و مجید از یک دست و یک پا جانباز شد ، چند روز از حادثه بوجود آمده می گذشت شب مجید را به خواب دیدم به او گفتم مجید جان از اینکه ترکش خوره و دست و پایت قطع شده اند بسیار ناراحتم و او در جواب به من گفت ناراحت نباش آنها به من گفته اند دست و پایم را به رسم امانت برده اند و بعداً پس خواهند داد و به این جهت مشکلی وجود ندارد .

نحوۀ دریافت حقوق

دوست نداشتم جبهه را ترک کنم سه ماه بود حقوق نگرفته بودم اصلاً شرمنده بودم برای گرفتن پول به شهر بروم از جبهه روی کاغذ کوچکی به اندازۀ کف دست برای حسابداری نوشتم ، بسمه تعالی لطفاً حقوق اینجانب را به برادر محمد حسین آژنگ تحویل بدهید والسلام ، از طرفی به برادر آژنگ گفتم بعد از گرفتن حقوق مبلغ دریافتی را به مادرم بدهد و او نیز همین کار را انجام داد .

آشنایی با شهید سیف ا... صبور

بعد از چند روز برادر شهید صیف الله صبور به جبهه آمدند و در کنار برادر حمید فرماندهی جبهه را فرماندهی می کردند ، صیف الله بسیار شوخ طبع و آراسته به اخلاق نیکوی هر مومن مسلمان بود در عبادت کردنها ، رشادتها و در هر مورد از خصوصیات او را به خوبی یاد کردن گزافه گویی نشده است که او گُلی در جبهه صالح مشطط بود چندین مرتبه با هردو نفرشان برادران حمید و صیف الله به شناسایی و عقبه دشمن رفتیم .

شهید میرزای معلم

یکی دیگر از برادران در جبهه صالح مشطط شهید میرزای معلم بود که او منطقه را همانند کف دست آشنا بود و در دسته غریب همراه با شهید حاج عظیم محمدی بود حتی در یک سنگر بودند و بسیاری از مواقع با همدیگر کارها را انجام می دادند .

اظهار علاقه به گشت و شناسایی

چند روز بود برادر مهدی گلکار به عنوان مسئول شناسایی به جبهه آمده بود و با بچه ها صحبت می کرد و به قول بچه ها جذب نیرو می کرد منهم با شنیدن خبر سریعاً نزد ایشان رفتم و اظهار علاقه کردم می خواهم با ایشان در گروه  شناسایی باشم و او نیز قول مساعد داد اینگونه باشد ، از طرفی شهید مهدی زین الدین به عنوان مسئول اطلاعات و عملیات به شهرستان دزفول آمده بود و طی چند جلسه که با ایشان داشتیم به ایشان هم گفتم برادر مهدی دوست دارم با گروه شناسایی باشم و ایشان نیز موافقت خود را اعلام نمودند ولی نمی دانم چه مسئله ای بود که ایشان زیاد در دزفول نماند و به محل دیگری از مناطق عملیاتی باز گشت ، بعداً شنیدم برادر محسن رضایی ایشان را برای سازماندهی نیروها به قم و یا شهری دیگر برده اند و ما همراه با برادران دائماً به شناسایی ادامه می دادیم گروه شناسایی ما را اکثر مواقع برادران شهید حمید عنبرسر ، صیف الله صبور ، عظیم محمدی محمد علی اردو زاده ، محمود آل قصاب  وبرادران عزیز پوریانی و چند تن دیگر از برادرانی که به مدت کوتاه یک هفته ای به جبهه می آمدند ما را همراهی می کردند .

انجام عملیات ایزایی در جبهه صالح مشطط

جلو ما دشمن موقعیت مناسبی برای خود در موانع طبیعی درست کرده بود و در تپه های کوتاه اما مناسب برای دفاع جای خوش کرده بود ، سه تپه متصل به هم بودند و برای پدافندی نیروهای نظامی بهترین موقعیت ممکن به حساب می آمد ، ما هم مسیری را که شیاری بود کم عمق و پشت سر نیروهای دشمن می رفت کاملاً شناسایی شده بود و قرا گذاشتیم همراه با برادران ارتش یک تک ایزایی و به قصد تخریب دشمن داشته باشیم ، سپاه اوائل جنگ هنوز تشکیلات منسجمی همانند ارتش نداشت و اسمی از تیپ و گردان و این جور استلاحات نداشتیم قرار بر این شد سه دسته ادغام شده از سپاه و ارتش که از لشکر 21 حمزه بودند شرکت داشته باشیم ، فرماندهی دسته یک گروه تهاجم را از ارتش و معاون آن من بودم ، برای دسته دوم فرمانده شهید عظیم محمدی و معاون از ارتش بود و دسته سوم فرمانده شهید صیف الله صبور و معاون از ارتش بود دو روز برای آشنایی و هماهنگی نیروها با هم ، تمام نیروها به عقب می رفتیم و صحبتها ونظرها داده می شد .

نیروهایی را که من انتخاب کرده بودم آن زمان بچه های مسجد محل یعنی مسجد امام جعفر صادق (ع) از جمله برادران شهید حبیب نمازی ، ناصر بلخ ، محمد رضا خوانساری با ما بودند به برادر محمد رضا خوانساری گفتم چونکه ما چند نفر از یک مسجد هستیم شما در عملیات نباید باشید زیرا برای مسائل جانبی بهتر است همه بچه ها از یک مسجد در عملیات نباشند و برادر محمد رضا با دلنگرانی و ناراحتی از پیش من رفت و در چهره اش می دیدم بسیار ناراحت است ، من هم به این جهتی که گفته شد نمی خواستم همه با هم در عملیات باشیم ، روز قبل به همۀ برادران سرکشی کردم اسلحه ها و مهمات تحویلی و دیگر وسائلی را که باید همراه نیروها باشند را کنترل نمودم .

اول تیر ماه سال 1360 روز حرکت بعد از نماز مغرب و عشاء تمامی نیروها جلو سنگر فرماندهی جمع شدند و نزدیک به ساعت ده شب بود که به طرف دشمن حرکت کردیم و حدوداً ساعت دوازده شب به پشت نیروهای عراقی رسیدیم با رسیدن نیروها قرار بر این شد نیروها آرایش بگیرند و آمادۀ حرکت رزم نهایی به طرف دشمن بشوند آنجا اختلاف بین فرماندهان شد که کدام دسته ازما به تپه های یک و دو و سه حمله بکند اختلافات زیاد شد و به تفاهمی نرسیدند بدین جهت نزدیک به اذان صبح ما به مقر خود برگشتیم .

مجروحیت با گلوله شصت میلی متری

آن روز بچه ها از خستگی تا ظهر همه خواب بودند غذا را به درب هرکدام از سنگرها می بردیم باید بیدارشان می کردیم و نزدیک به غروب شده بود برای گرفتن وضو به کنار چاه منزل جمع شده بودند با همدیگر شوخی می کردند وآب به هم می ریختند ، می دانستم عراقیها وقت توپ زدنهایشان موقع اذان صبح ، هنگام اذان ظهر و از غروب آفتاب تا نیم ساعت بعد از اذان مغرب بود داخل سنگر نشسته بودم که صدای آنها را شنیدم از سنگر خارج شدم با گفتن برادران مواظب باشید عراقیها این ساعت گلوله می زنند هر چه زودتر باید داخل سنگرهایتان بروید برادران حبیب نمازی ، ناصر بلخ و محمد رضا خوانساری بودند با گفتن این حرف همه خندیدند و رو به من کرده و گفتند اگر شما می ترسی داخل سنگر برو برادر محمد رضا هم با شوخی گفت تو که ما را با خود به عملیات نبرده ای دیگر از ما چه می خواهی آنها شوخی می کردند و من هم اصرار داشتم هرچه زودتر داخل سنگرهایشان بروند ، روکردم به برادر شهید مصطفی کمال و رحیم منزوی خواستم به آنها بگویم ببینید حرف مرا باور نمی کنند که .......

خود را بین زمین و آسمان معلق دیدم هیچ صدایی را نشنیدم و به کمر روی زمین افتادم خواستم بلند بشوم که مجدداً به زمین افتادم ، متوجه شدم خمپارۀ 60 میلی متری درست در نیم متری پشت سرم افتاده و منفجر شده بود و از اینکه در مرکز موج و انفجار خمپاره بودم هیچ صدایی را نشنیدم ، طولی نکشید تمام بدنم از پشت سر تا پایین تر از زانو درد داشتم و در این موقع برادر شهید مصطفی کمال و برادر رزمنده رحیم منزوی به کمکم آمدند و مرا از زمین بلند کرده به سنگر امداد بردند ، آنجا برادر محمد علی نجف امدادگر جبهه سریعاً قیچی را گرفت و به جان لباسهایم افتاد محلهای مورد اصابت ترکش را با قیچی پاره پاره کرد و کمر و دست و پایم را باند پیچی نمود .

شهید عنبرسر احترام مرا خیلی زیاد داشت بعد از اینکه شنید ترکش خورده ام سریعاً به سنگر امداد آمد و احوالم را جویا شد و برای تسکین دردم مقداری شوخی نیز چاشنی احوالپرسی هایش نمود او با امدادگر به کناری رفت و احوالم را گرفت بعد از برگشتن گفت بحمدالله هیچ جای ناراحتی نیست حمید از من پرسید می توانی تا صبح همین جا بمانی و من هم به علامت رضایت سرم را پایین آوردم او گفت همین جا استراحت کن و فردا صبح اعزام می شوی ، من هم می دانستم حرکت ماشین در شب و آنهم مانع بزرگی مانند آب بود که باید قایق ران به اینطرف آب می آمد و حرکت در شب مشکلی بود که قایق ران نمی توانست حرکت داشته باشد و در مواقع بسیار حساس حرکت می کردند و او پس از چند لحظه ای خداحافظی کرد و رفت و من هم با هر مشقتی بود شب را به صبح رساندم .

صبح بعد از خواندن نماز صبح مرا با ماشین آمبولانس تا کنار رودخانه و بعد برانکاد را داخل قایق گذاشتند و آنطرف آب آمبولانس آماده بود روی برانکاد آمبولانس گذاشتند و به طرف دزفول حرکت کرد .

به بیمارستان افشار دزفول رسیدیم پرستاران مرا به داخل اورژانس برده و بعد از چند دقیقه ای برادر حمید شوهان از طریق بی سیم شنیده بود زخمی شده ام سریعاً خود را به بیمارستان و به داخل اورژانس آمد جویای احوالم شد و تا آمدن حمید پرستاران هیچ کاری را روی زخمهایم انجام نداده بودند بیمارستان خیلی شلوغ بود و پرستاران هرکدام کاری را انجام می دادند و بعد از اینکه حمید وضعیت زخمهایم را دید با صدای بلند از پرستاران خواست مرا پانسمان کنند و آنها نیز آمدند کمرم و دستم را پانسمان کرده و حمید کمکم کرد و سوار ماشین شدیم و چون خانواده ام دزفول نبودند مستقیماً به بسیج رفتیم ، مدتی بود پایگاه مقاومت بسیج در مسجد نبود و مقر بسیج به مهدکودکی نزدیک به مسجد منتقل شده بود .

چند دقیقه ای بود وارد بسیج شده بودم هرکدام از بچه ها می شنید مرا آورده اند برای عیادت به دیدنم می آمدند ، برادر کاظم دوبری وارد بسیج شد و مرا که دید به سراغم آمد پرسید ترکشها به کجا از بدنم خورده وقتی به او گفتم نمی دانم چرا از پای چپ قسمت ران درد دارم و شلوارم را باز کردم با دیدن وضعیت پایم بسیار ناراحت و گفت این که ماهیچۀ پا از پوست بیرون زده ، دوباره سوار بر ماشین شدم و مرا به بیمارستان بردند و پایم را بخیه نمودند ، خلاصه در آن هوای گرم و طاقت فرسا به بسیج و بعد به منزل رفتم کسی در منزل نبود بعد از ظهر پدرم آمد من روی تشک خوابیده بودم درد داشتم با آمدن پدرم به احترامش بلند شدم و دوباره خوابیدم جویای احوالم شد که گفتم بحمدالله خوب هستم و پدرم مات و مبهوت فقط نگاهم می کرد و عادت همیشگی پدرم در مواقع ناراحتی فقط سکوت می کرد و حرفی نمی زد آنروز هم بهمین احوال گذشت منهم خوابیدم بعد از بیدار شدنم با صحنۀ بسیار ناراحت کننده ای روبرو شدم .

بعد از خوابیدن من ، پدرم سرش را پایین تشک من گذاشته و به همان حالت خوابیده بود با بیدار شدنم از این صحنه بسیار شرمندۀ پدرم شدم نمی دانستم چه کاری برای این عمل پدرم انجام بدهم تنها کاری که کردم سرم را پایین انداخته و به عنوان شرمندگی تا چند دقیقه ای نمی توانستم سرم را بالا بگیرم و این شرمندگی تا پدرم زنده و در قید حیات بود برایم ماند و شاید هم این شرمندگی تا قیامت بماند ، به ایشان گفتم پدر جان چرا اینجا خوابیده ای گفت علی جان من اینجور راحت بودم و خواستم شما را بیشتر از نزدیک ببینم .

انجام گرفتن عملیات ایزایی و شهادت محمدرضا خوانساری

دو روز از آمدنم به شهر می گذشت که از بچه ها شنیدم دیشب عملیاتی که قرار بود ما انجام بدهیم رفته بودند و با موفقیت تک ایزایی زده و برگشته بودند اما موردی که من نمی خواستم اتفاق بیفتد متأسفانه افتاده بود و بد جوری هم اتفاق افتاد و آن هم برای محدرضا خوانساری بود شب عملیات نیروها را جمع می کنند چونکه من از جمع جدا شده بودم باید نفری به جای من می رفت از طرفی محمدرضا خوانساری می گوید من هستم و به جای علی مرا بنویسید و همینطور هم می شود محمدرضا با دسته سوم رفت و برای همیشه رفت ، شب حمله دسته آنها به تپۀ سوم حمله می کنند و چونکه تپۀ سوم به دیگر نیروهای عراقی از سمت غرب به سه راهی قهوه خانه جاده ای که به طرف سایت چهار و پنج می رفت نزدیکتر بود بدین جهت تیربار آنها بعد از متوجه حمله نیروهای ما شده بود بچه ها را به زیر رگبار گرفته و فقط محمدرضا تیری به سینه اش می خورد و هنوز می تواند حرف بزند اما نیروها موقع عقب نشینی نمی توانند او به به عقب بیاورند و او برای همیشه در صحرای داغ صالح مشطط ماند و هیچوقت اثری از او بدست نیامد و من با شنیدن خبر در حال خارج شدن از مسجد به طرف بسیج بودم با علی فردعلی حرکت می کردم زمانی که گفت نمی توانستم سر پا بایستم و مجروحیتم همراه با خبر ناگوار توان سر پا ایستادن را نداشتم که علی زیر بغلم را گرفت تا به بسیج رسیدیم ، چند روزی از مجروحیتم می گذشت مادر و دیگر اعضاء خانواده به اصفهان رفته بودند من هم به جهت اینکه از مجروحیتم مطلع شده بودند همراه با نورعلی رحیمی نسب به اصفهان رفتیم .

خبر شهادت شهدای هفتم تیر شهید بهشتی

فردای آنروز هشتم تیرماه من با نورعلی رحیمی برای دیدن سی و سه پل به مرکز شهر رفتیم کنار پل خواجو بودیم که ازمردم شنیدیم شهید بهشتی همراه با هفتاد و دو تن به شهادت رسیده اند و روز شهادت بهشتی برگ زرینی از وقایع اتفاقیه انقلاب اسلامی برای ما و روز ننگی برای دشمان انقلاب اسلامی شد و من دو روز بعد به شهر دزفول برگشتم و با گذشت دو هفته دوری از جبهه تصمیم گرفتم به جبهه بروم .

آنروز صبح شنیدم حمید عنبرسر در راه آمدن به دزفول است در سپاه منتظر ایشان ماندم تا رسیدن ایشان کوله پشتیم را به داخل جیپ او گذاشتم و گفتم بعد از کارهایش با او به جبهه می روم .

ظهر شده بود که به همراه حمید حرکت کردیم از روابط عمومی سپاه که بیرون آمدیم حمید گفت مدتی است مادر را ندیده ام از سر راه سرپایی مادر را ببینم و بعد برویم ، صد متری از سپاه دور نشده بودیم که با سرعت گرفتن ماشین جیپ ، کاپوت ماشین بلند شد حمید متوجه آن شد سرش را داخل فرمان برد ولی من سرم پایین بود و متوجه نبودم وقتی فهمیدم که کاپوت ماشین محکم به صورتم خورد و برای چند لحظه ای گیج شدم و حمید ماشین را خاموش کرد و فقط به وضع و حال من می خندید منهم از خندۀ او به خنده آمدم ولی درد صورتم بخصوص از بینی درد داشتم که حمید با خنده گفت مدتی که شهر بوده ای حالا هم بهانۀ خوبی شد تا چند روز دیگر بمانی و من با خنده گفتم این حرفها نیست به جبهه می آیم اگر هر اتفاقی بیفتد خواهم آمد .

اولین اعزام به جبهه بعد از مجروحیت

یادی از شهید حمید عنبر سر

تازه از دزفول به روستای مُلحه رسیده و هنوز به خط مقدم چند کیلومتر مانده بود از جاده آسفالته اندیمشک ، شوش یک کیلومتر فرعی خاکی داشت تا به این روستا می رسیدیم وآن روستا در یک کیلومتری نرسیده به رودخانه کرخه واقع بود که مرکز مخابرات و مرکز تأمین تدارکات نیروهای مستقر در جبهه صالح مشطط شده بود چند دقیقه ای حمید با برادران از جمله برادر افشار که مسئول مخابرات و برادر مسعود مهردادی که آن زمان مسئول تدارکات جبهه بود صحبت کرد خواستیم خداحافظی کنیم که یکی از رزمندگان جلو ما را گرفت و تقاضا کرد می خواهم عکس یادگاری از حمید بگیرم رزمنده دوربین را آماده کرد و حمید برای عکس نیز آماده شد و به من گفت چفیه شما قرمز است و در عکس قشنگ و خوش رنگ می آید آن را بده عکس یادگاریم زیباتر بشود ، او با تمام داراییش جلو دوربین ایستاد هرچه در دنیا داشت باخود همراه کرد که بعداً چیزی به اموالش اضافه نگردد تمام اموالش درون کوله پشتی همراهش بود که آنهم یک جلد کلام الله مجید ، یک دست لباس ، قاشق غذا ، مسواک ، شانه ، آینه ای کوچک و دفترچهۀ یادداشت و تجهیزات نظامی را شامل می شدند .

او میخواست سبک بال به دیدار دوست رفته باشد حمید تعلقاتی را با خود نیاورده بود اما کوله بار دلش مملو از ایمان به خدا و وجودش سرشار از عشق به ائمه معصوم(ع) بود ، خصوصیات بارزش مختص به خودش بود ، فقط می توان گفت به موءمنان واقعی دین پیامبر(ص) شباهت داشت که هر موءمن خلیفۀ خدا روی زمین است .

مربی اخلاق در عمل بود ، با وجود سن و سال کم ولی هوش و زکاوتش در طرحهای نظامی بسیار ممتاز بود ، نگرش به مسائل را مقطعی نگاه نمی کرد ، هرگز دل همراهان را اذیت نمی کرد ، حمید صحبتهایی در خصوص شهادتش نیز گفت از آنجا که خداوند متعال خواستهای مؤمنان را در این دنیا و آخرت به اجابت می رساند او نیز در این دنیا به آنچه می خواست رسید ، یک مورد اینکه عشقش به مولا علی(ع) بسیار زیاد بود و باید همانند مولاعلی(ع)  به شهادت می رسید ، یکبار تیری به فرقش خورد که اثر آن زمینه ساز واقعۀ دیگر گشت ، اینکه کمتر از دوسال بعد نیز ترکشی به فرقش خورد و به شهادت رسید ، یک خواسته دیگر اینکه می خواست زمان شهادت ، با لبخند خدا را ملاقات کند این گفته را چند مرتبه تکرارکرده بود و همانگونه شد که می خواست و جنازه اش با لبخند به خاک سپرده شد .

او بسیار عاطفی بود ، زمانی که مجید کابلی در سنگر ترکش خورد و یک دست و یک پایش قطع شدند آن روز برای سلامتیش دعا کرد و بسیار گریست ، شب مجید را در خواب دید احوالش را گرفت و جویای وضعیت دست و پایش شد مجید به او دست و پایش را نشان می دهد و می گوید ببین دست و پایم سالم است آنها را هدیه دادم و آنها را برایم نگه داشتند و گفتند اینها امانت میماند و بعداً خواهی گرفت .

در این واقعه نتیجه ای که هست اینکه خداوند دوست ندارد دل مؤمنش به تنگ آید زیرا باید آرامش خاطر به او برسد و نادیده ها را باید ببیند که حمید نیز بعد از آن خواب دلش آرام گرفت ، حمید خصوصیتهای مخصوص به خود داشت و هرکه از نزدیک او را می شناخت دوست داشت خود نیز حمید باشد و به حق حمید نام مبارکی است که بر او نهاده شد ، رزمندۀ عکاس حمید را اشاره ای داد و صدای چکۀ دوربین قلب تاریخ را نشانه رفت و به تاریخ ملحق گشت و بعد از آن توسط قایق برادر شهید نورعلی زاده گندم از آب گذشتیم و مجدداً ماشین فرماندهی که منتظر ما بود به جبهه و روستای صالح مشطط رفتیم .

درد ناشی از اصابت ترکش و اسنقرار در مرکز فرماندهی

بعد از مجروحیت کمردرد شدیدی عارض شده بود و دائماً درد کمر گریبانگیری می کرد و امان از من بریده بود ترکش ریزی بین دنده های کمرم جای خوش کرده بود و قصد آرام گرفتن در بدنم نداشت چند روز به جبهه می رفتم از درد کمر به شهر برمی گشتم و جهت ادامۀ درمان به تهران رفتم که چاره ای برایم نشد در آن موقع هیچ لحظه ای بدون درد کمرم نمی گذشت در این آمد وشد ها بود که با برادر حاج احمد سوداگر آشنا شدم شنیده بودم همان کاری را که شهید مهدی زین الدین می خواست انجام بدهد حاج احمد مأمور به انجام آن شده است .

بخاطر وضعیت مجروحیتم برادر رئوفی گفتند مدتی در مقر عملیات ستاد نزد خودشان بمانم و آنجا بیشتر با برادر حاج احمد از نزدیک آشنا شدم ولی هنوز مراوده و دوستی ما در حد سلام و احوالپرسی بیشتر نبود با گذشت مدت زمان کوتاهی خبر شهادت برادرانی از جمله شهید محمدعلی اردو زاده در تاریخ 27/4/1360 شدم ، شهید از خانواده ای زحمت کش بود و بسیار متدین و معتقد بود هر موقع او را می دیدم در حال کار و فعالیت بود و اصلاً خستگی در وجود او راهی نداشت و کارها و فعالیتهایی که محمد علی انجام داد همۀ زمانه را شرمندۀ ارادۀ خود کرد .

سرکشی به تمامی جبهه های عملیاتی

یکروز احمد آقا به من گفت آماده باش می خواهم باهم به مناطق عملیاتی از شمال دزفول تا جنوب آن گشت کاملی بزنیم اول نیاز بود چند نقشه را از روی عکسهای هوایی روی کالک می کشیدیم که من هم مقداری به کمک ایشان در کشیدن نقشه ها همکاری کردم بعد از آماده کردن نفشه ها حرکتمان را از جبهه دشت عباس شروع کردیم همان جا بود که شهید کریم باقری و سردار غلامعلی رشید را در ارتفاعات دشت عباس دیدیم و آنجا حاج احمد برای آنها توضیحاتی در خصوص منطقه داد از آنجا به طرف جبهه کرخه ، صالح مشطط ، درۀ خِنگ ، شوش ، رقابیه و شجاع بازدید کامل و مفصلی در مدت حدوداً دوهفته انجام گرفت و آشنایی کاملی از منطقه عملیاتی خودمان بدستم آمد از مواضع خودمان که به دست برادران ارتش بود تا مواضعی که به دست برادران سپاه همه را بازدید کردیم .

پیوستن به افراد گشت جبهه صالح مشطط

بعد از آن حاج احمد گفت من به همراه برادران محمدرضا آل عبدی ، مسعود حلاج و علیرضا کرمی به جبهه صالح مشطط بروم و در شناساییها با آنها باشم من هم بسیار خوشحال از اینکه در گروه شناسایی عضو شده ام ، همه روزه از صبح زود تا نزدیک به غروب تمام جبهه را سرکشی می کردیم .

شهادت دو فرمانده

به فاصلۀ یک ماه غم از دست دادن دو عزیز و بزرگوار تمامی رزمندگان را در سوگ و ماتم فرو برد در تاریخ 3/6/1360 شهید صیف الله صبور صبح برای گرفتن وضو از سنگر به طرف مخزن آب در حرکت است ، قبلاً گفتم سه وقت جبهه بیشترین پرتاب گلوله بارانها را از طرف خدا بی خبران به خود می دید یکی برای نماز صبح بود و شهید به کنار مخزن آب رسیده آستین ها را بالا زده برای انجام گرفتن وضو که گلوله ای کنارش خورده و ترکشی به سینه اش زده و در جا به شهادت میرسد .

یکماه بعد در همان روز 3/7/1360 ، چند روزی بود که خاکریز جدیدی پانصد متر جلوتر از خط مقدم خودمان به طرف صالح داوود زده بودند شهید محمدرضا زمردیان پشت خاکریز ترکش خورد از ناحیه سر و چشم مورد اصابت ترکش قرار گرفت در منطقه چونکه به تازگی خاکریز خودی زده شده بود گلوله باران شدیدی از طرف دشمن روی نیروهای خودی ریخته می شد و بعد از زخمی شدن محمدرضا مسیر تردد به شدت گلوله باران می شد راننده آمبولانس جهت  رفتن به خط مقدم اظهار داشت امکان رفتن به خط مقدم وجود ندارد و عراقیها روی جاده کاملاً مسلط هستند شهید عنبرسر جوانی بود بسیار با عاطفه و لطیف ، ازاینکه کسی نمی توانست برای آوردن زمردیان به خط مقدم برود بسیار ناراحت شده و خود سوار بر جیپ فرماندهی شد و به طرف خط مقدم حرکت کرد که متأسفانه قبل از رسیدن به خط ماشین او مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و ترکشی به سرش خورد .

سال 1359 قبل از جنگ تحمیلی ایشان با چند تن دیگر از برادران سپاه به کردستان میروند حمید در یک درگیری شهری با ضد انقلاب تیری به فرق سرش خورده و مماس با جمجمه اش تیر عبور کرد ، فقط مقداری از جمجمه اش خراش برداشت و اثر آن روی سرش باقی ماند ، ترکشی هم که این مرتبه به سرش اصابت کرد درست همان محل قبل بود با عمق بیشتر به حدی که جمجمه اش شکافته شد و مقداری از مغزش خراش برداشت ، بعد از مجروح شدن حمید جبهه آرام گرفت و هردو مجروح با آمبولانس به شهر و پایگاه چهارم شکاری منتقل شدند و سریعاً توسط هواپیما به تهران اعزام گردیدند ، حمید بعد از شهادت صیف الله غذای کامل هم نمی خورد او دوست و یار با وفایی را از دست داده بود دیگر خنده ای از حمید در یک ماه باقیمانده از عمرش کسی به چشم ندید ، چندین مرتبه برای بچه ها می گفت دوست دارم اگر لیاقت شهادت دارم با لب خنده به دیدار یار بروم .

محمل به محمل کاروان آرام جان را می برند

دنبال هستی رفته اند ، کی عاشقان را می برند

دل کندن از معشوق خود هرگز نمی سازد به من

خندان به در چشم از نظر یک آن که من را می برند

مِی داری و می خوارگی در عهد ما آیین شده

شاداب و سرمست از سبو کی عارفان را می برند

ذوقم به در بارش همی بودن به لب خندان روم

پرسان شوم با این تنم کی چاکران را می برند

شکر و سپاس بنده ات تا صبح می خواند ترا

محجوب عشقش راه تو ، عاشق ترین را می برند     

جانم فدای راه تو عابدترین را می برند

گشتم فدای راه تو این سالکان را می برند  

حمید برای آوردن محمدرضا به خط مقدم رفت ، محمدرضا آن زمان زنده ماند حمید همانگونه که از خدای خود خواسته بود با لب خندان به دیدار یار نائل شد .

و محمد رضا زمردیان باید می ماند تا درست شش ماه بعد در عملیاتی دیگر به نام فتح المبین در روز 5/1/1361 به شهادت رسید او جانباز از ناحیه چشم بود و با وجود از دست دادن یک چشم هرگز جبهه را ترک نکرد تا به آرزوی دیرینۀ خود رسید .

دلی نازکتر از برگ گلم بود             به شوق دوستی با دلبرم بود

من آن مجنون بی لیلی خویشم          سراپا محو جود ساقیم بود

محمد رضا قلبی مالامال از رأفت و مهربانی بود او هنگامی که به اصفهان برای آموزش رفته بودیم همراه ما بود و از آن موقع تا زمان شهادت هیچ گونه زشتی و یا دورنگی در وجود این مرد خدا ندیدم وجود لطیفش از قلب تا زبانش همانند برگ گل معطر و خود نمایی می کرد .

جبهه مشطط ملقب به جبهه شهدا شد

بعد از شهادت دوستان یکی پس از دیگری آن شادابی قبل از درون جبهه صالح مشطط برچیده شد حتی کار به جایی رسید که نام صالح مشطط رسماً به شهداء معروف و در جمع دوستان و فرماندهان جبهه شهداء گفته می شد ، در تاریخ 30/7/1360 بعد از ظهر گلوله باران عراقیها شروع شد نزدیک به غروب بود خمپاره پرتاب شده قرعه را به نام علی خورشید زد و کینۀ دشمن گریبانگیر او شد و از سر و سینه مجروح گردید ، فردا صبح به همراه برادران امداد او را تا کنار رودخانه کرخه همراهی کردم او روی برانکاد خوابیده بود و نمی توانست از جای خود بلند شود دائماً می گفت برادر علی حلالم کن ، من هم به او گفتم مگر چه شده چیز خاصی نبوده که اینگونه اظهار می کنی هیچگونه ناراحتی نداشته باش و انشاءالله هر چه زودتر خوب شده و دوباره همدیگر را خواهیم دید ، وضعیت او را که می دیدم فقط ناراحت ترکش اصابت کرده به گلویش بود که آن هم خطر آنچنانی نبود و بحمدالله چنین هم شد طولی نکشد ایشان را در ستاد مرکزی سپاه ملاقات کردم اما در خصوص افرادی که ترکش می خوردند دیگر همانند گذشته نمی توانستند باشند و هر کدام به نوعی گرفتار مجروحیت خود می شدند .    

شناسایی ناتمام                

 قطع پای سردار حاج احمد سوداگر

از همان لحظات اول آشنایی من با حاج احمد شیفته مرام وصولت او شدم بسیاری از خصوصیات خوبان را که دوست داشتم در ایشان مشاهده کردم به این جهت سرعت رابطۀ دوستی با ایشان  را در برنامۀ کاری ام قرار دادم ودر مدتی کوتاه دوستانی صمیمی ومحبوب هم شدیم من بسیار خوشحال بودم که همراه با ایشان به گشت زنی جبهه ها هستم .

 اما از خصوصیات مهم این جبهه که قبلاً گفته ام این بود که کمتر کسی علاقه خدمت در آنجا را داشت زیرا جبهه ای در قلب دشمن ، از سه طرف محاصرۀ دشمن و عقبه ای با حدود بیش از صد متر عرض آب (رودخانه کرخه) ، از زمانی که پا به آن جبهه گذاشتم مظلومیت را با تمام وجود در آنجا احساس کردم ، محرویت را عملاً چشیدم و تنهایی را مشاهده نمودم .

من مطمئنم ملا ئک از مدت ها پیش محل عبور رزمندگان را با آیات الهی معطر و مطهر نموده اند ، مگر نه ملائک از فضای عطرآگین مجاهدان فی سبیل الله وضو می سازند و دورکعت نماز بجا می آورند ، آری همه اینها مجاهدان فی سبیل الله می باشند و مطمئنم هیچ کس در این گفته شک نداشته باشد .

این مردان جوان ، زاهدان شب و شیران روزند  ، درست است در زمین دیده می شوند اما بدون شک الهی اند و بدور از رذائل دنیایی گذران عمر می کنند ، یک جان دارند و آن را به خدای خود اهداء نموده اند و این خواست خداوند است که به چه نحوی جان و وجود اینها را به محضر خود پذیرا باشد و همۀ جمع راضی به رضای اویند .

آنان شب را تا به صبح در خواب غفلت نگذرانیده اند هر کدام به نوعی عابد شب بوده اند و اکنون اراده کرده اند شیران روز باشند ، در نیمه های شب آن چنان گریه وزاری می کنند که گویی ضعیف تر از آنان روی زمین کسی وجود ندارد ، اما هنگام رزم با ارادۀ پولادین به نبرد با دشمن می پرداختند .

این جماعت به مولای متقیان علی(ع) اقتدا نموده اند و می خواهند علی گونه باشند می خواهند پا جای پای سرور و آقای خود گذاشته باشند مگر نه امام علی ( ع) با یک نعره حیدری درب خیبر را از جا کند اکنون اینها حیدری اند آری اینها قلبشان بسیار لطیف است با کوچک ترین تلنگر شکسته می شود اما خویشتن دارند و متین ،  هیچوقت به دوست و هم رزم خود غضب نمی کنند ، از هم نگران و ناراحت می شوند اما هیچوقت درصدد تلافی و مقابله به مثل نیستند اگر یکی از آنها رنجشی در دل داشته باشد دیگری به او آرامش و دلداری می دهد .

ممکن است این فکر بوجود آید مثل اینکه اینها ملائکه اند و آسمانی ، که باید گفت نه اینها زمینی اند و انسانی اینها اراده کرده اند انسانیت انسان را به رخ ملائک بکشند واین گفتۀ آنها نیز متواضعانه است .

چه بگویم از اتفاقات و پیش آمد هایی که به وقوع می پیوندد ، آیا گفته های ما را نسل آینده خواهند پذیرفت ، آیا به ما نخواهندخندید ؟ آیا نوشته هایمان عاملی برای پیشرفت جامعه و نسل آینده خواهند بود آیا نوشته ها خواهند توانست مراد و مقصود عاملان حادثه را به شنونده برساند ، آیا کلمه یا عبارتی وجود دارد تا بتواند این همه حوادث و عاملان حادثه را بهمان اندازه هیجان انگیز وزنده بیان کند که در آن زمان به وقوع پیوسته است .

آیا حوادث زمان ما در خاطره ها خواهند ماند یا که به فراموشی سپرده می شوند و آن زمان مصادف است با ....... باید از هر لحظه ای از زمانمان را که گذشته آنقدر سنگین و محکم ترسیم گردد که اگر روی سنگ قرار بگیرد ، سنگ زیر وجودش تبدیل به پودر گردد و شاید در جهان هیچ چیزی تاب مقاومت در برابرش را نداشته باشد و همه با یک زبان مشترک به عجز وناتوانی خود در برابر آن لب بجنبانند و اما در این جهان دیو سیرتانی هستند ، روبهان مکار و حیله گری وجود دارند که نه تنها نصیحت روی آنها اثری نمی گذارد بلکه عینیات را هم رد می کنند .

( برای مثال زمان خودمان که جنایتکاران جهان دست به دست هم داده اند بر علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی و هر سخنی زده شود که اگر برای فولاد خوانده شود فولاد آب می شود اما اینها با وجود حیوانی خود حیوان صفت به زندگی ننگین خود ادامه میدهند ) .

ولی با همۀ اینها نسل آینده انتقام مردم مظلوم ما را خواهند گرفت زیرا زمینه ساز نسل آینده ما هستیم ، همانطور که نسل قبل از ما با فشار جباران به ادامه حیات مجبور بودند ما هم ادامه حیات می دهیم ولی نه آنطور که پیشینیان زیستند ( زیستنی سازشکارانه و با احتیاط ) بلکه زندگی می کنیم و در کنار آن قیام و مبارزه برعلیه ستمگران زمان در سرلوحه کارها یمان  قرار گرفته است.

مبارزه می کنیم تا هستیم ، افشاگریم ، بیدارگریم ، روشندلیم وآزاده ، پس چرا باید زیر بار دیگران بود اگر آزادی هست ، این نسل آزادی را با الهام گرفته از رهبر و مقتدای خود احیاء نموده اند ، با دشمن در ستیزیم تا آنکه ظالم به حق خود و مظلوم به سهم خود برسد و می جنگیم تا زمانی که یا پیروز شویم یا به نهایت آرزویمان می رسیم و آن شهادت است ، که در هر دو حال پیروزی از امت ما خواهد بود ما که اگر عصیان گریم و پرخاشجو ، نه به خاطر نفس و خواهشهای انسانی است بلکه وظیفه ای است که از جانب پروردگار به ما امر شده و با اعمال دنیا ، آخرت خریداری می شود و همین مبارزه سندی برای رهیدن از عذاب الهی است .

چند روزی حاج احمد به جبهه آمده و نزد ما بود صبح با صدای نگهبان که می گفت بر پا وقت نماز است برادر نمازتان قضا نشود از خواب بیدار شدم بعد از انجام فریضۀ نماز ، ناشتای مختصری داشتیم بعد از آن حاج احمد آقا گفت امروز به شناسایی می رویم ایشان دو یا سه روزی بود که به جبهه آمده بود ،  بخاطر ناراحتی هایی که در شهر برایش پیش آمده بود میخواست چند روزی از محیط خود دور شده باشد تا ناراحتی ها فروکش کنند .

ایشان مسئول اطلاعات و عملیات سپاه دزفول بودند یعنی اطلاعات و شناسایی تمامی جبهه های مربوط به دزفول زیر نظر ایشان کنترل و فرماندهی می شدند و تسلط کاملی به جبهه ها داشت و در این بین مسلماً اختلاف نظروسلیقه ای بین اعضاء بخصوص فرماندهان پیش خواهد آمد ایشان نیز با دیدن اختلاف نظرها چارۀ کار را به جدا شدن از جمع ترجیح داده بود برایم بسیار صحبت می کرد و گلایه از برادران داشت من هم در اول شنونده بودم گذاشتم هر چه ناراحتی دارد از دل بیرون کند تا مقداری از عصبانیتش فروکش کرده باشد و همین طور هم شد ، من هم بعد از شنیدن صحبتهایش ایشان را به آرامش وتحمل سختی ها نصیحت کردم البته لازم به ذکر است بنده از آن زمان و تاکنون خود را در حدی ندیده و نمی بینم که بخواهم ایشان را راهنمایی کرده باشم اما در حد توان و وسع صحبتهایی میکردم ( آب دریا را اگر نتوان کشید هم بقدر تشنگی باید چشید ) .

احساس کردم موقع صحبت کردن حاج احمد کاملا به حرفهایم گوش می داد و بعد از چند گاهی با اشارۀ سر حرفهایم را تایید می نمود ، ردوبدل حرفها حول و حوش رفع کدورتها و پیوندهای دوستی با برادران هم رزم بود که ما باید آنقدر فراخ سینه داشته باشیم که اگر تمام دنیا را درون سینه مان کنند تمام دنیا در گوشه ای از دلمان جا بگیرد .

باید از نقطه و سطر خارج شد و به کهکشان ها پیوست باید مسایل جزیی به فراموشی سپرده شوند و به راحتی از اختلاف نظر با دیگر برادرن بگذریم تا بتوانیم در خط مجاهدان فی سبیل الله بمانیم زیرا  نمی خواستیم از قافله جابمانیم می خواستیم در صف خوبان باشیم خلاصه آن روز و تا پاسی از شب به همین روال گذشت و در نهایت مطئمن بودم حاج احمد از هیچ کس ناراحتی و کینه ای به دل ندارد وهر چه توان داشت درجهت  خدمت به جبهه اسلام و انقلاب بکار می برد ایشان علاقۀ بسیار زیادی به خدمت کردن داشت وجود خود را وقف خدمت و تلاش نموده بود او وجودی خستگی ناپذیر داشت .

تمام فکر و ذکرش چگونگی مقابله با دشمن بود وبه دنبال این بودکه روزنۀ عبوری به پشت دشمن شناسایی شود در حال ناشتا خوردن بودیم که تصمیم خود را به من گفت ، او گفت امروز باید مشکل شناسایی بطرف صالح داوود حل شود باید از نزدیک مشکلات و موانع رفتن به طرف دشمن شناسایی شوند ، نقاط ضعف خود و دشمن را باید کشف کنیم و حرفهایی در این راستا ، جهت حرکت به طرف خط مقدم آماده شدیم عادت همیشگی که داشتیم حرکتمان را با  نام خدا  و ذکر آیه شریفه   ((  و جعلنا من  بین  ایدیهم سداً  و من خلفهم  سداً  و ... )) را خواندیم و سوار بر وسیله نقلیه شدیم و به راه افتادیم .

دیدار با برادر کوسه چی

در بین راه به چند سنگر از جمله فرماندهی و رزمندگان سرکشی کردیم ، بعد از شهادت حمید عنبرسر و صیف الله صبور فرماندهی جبهه به عهدۀ برادر محمد حسن کوسه چی بود و برادر عبدالمحمد رئوفی کوسه چی را مأمور سرپرستی جبهه صالح مشطط قرار داده بود حاج احمد فرماندهی را از قصد خود آگاه نمود و براه افتادیم در ادامه آن به سنگر دیده بانی رفتیم برادر علی رنگ دیده بان خمپاره بود اطلاعات و اخبار منطقه را ایشان بخوبی در اختیار ما گذاشت و اتفاقاتی که در چند روز گذشته رخ داده بود بیان نمود ، حاج احمد از سنگر دیده بانی بالا رفت و با دوربین منطقه و مسیر مورد نظر را به خوبی از نظر گذراند ،  از اول حرکتمان دلهره و تشویش خاطری عجیب ذهنم را بخود مشغول کرده بود احساسم به من می گفت آماده فاجعه ای سهمگین باشیم اما نمی دانستم چیست ، کجاست و چه می شود .

موقع حرکت شش یا هفت نفر بودیم ، حتی موقع حرکت چند عکس یادگاری هم از ما گرفتند ، به نظر میرسید این واقعه می خواهد بتاریخ بپیوندد و همه امکاناتش باید فراهم شوند ، مسیر حرکتمان از سمت راست نیروهای خودی از کنار رودخانه کرخه و داخل جنگل مشخص شده بود .

عبور از خط خودی و ورود به محدوده طرفین جنگ

صحبتها و موارد قابل اجرا و نکات لازم را حاج احمد برای همۀ برادران بیان نمود و جمع برادران نیز بدنبال صحبتهای ایشان سر را بعنوان تأیید حرفهایش تکان می دادند و بچه ها برای مزاح و تنوع لطیفه هایی نیز می گفتند ، حرکت آغاز شد و مجدداً با ذکر نام خداوند متعال و ذکر آیه شریفه ( و جعلنا ... ) حاج احمد ، آل قصاب  ، من و محمدرضاآل عبدی و گچی خلف ..... براه افتادیم  ، از اول حرکت من سعی داشتم نفر بعد از حاج احمد باشم ،  نمی خواستم بیش از چند قدم از ایشان فاصله داشته باشم بدین جهت در حرکاتم این فکرم را حرکات و رفتارم بیان می نمودم به طوری که حاج احمد نیز متوجه این قضیه شده بود و در عمل موافقت خود را از این ایده نشان می داد .

به اولین نقطۀ قرار دادن تأمین گشت رسیدیم ، حاج احمد دو یا سه نفر از برادران را گفت شما اینجا بمانید و در صورت درگیری با دشمن و یا هر اتفاق دیگر مواظب باشید دشمن ما را محاصره نکند ، گروه تأمین نشستند و ما چهار نفر براه افتادیم از اینجا حرکتمان بسیار به آرامی صورت می گرفت چند قدم حرکت و بعد می نشستیم حاج احمد با دوربین اطراف را نگاه می کرد با محمود آل قصاب که بیشتر از دیگران آشنا به منطقه بود وچند شب پیش تر منطقه را مین گذاری کرده بودند صحبت میکرد و منطقه را برایش توضیح می داد .

حاجی صحبت می کرد و آل قصاب نیز سئوالات حاج احمد را پاسخ می داد ، همان طور که به پیش می رفتیم ضربان و تپش قلب ها بیشتر می شد ، حساسیت و خطرناکی موقعیت را از رنگ و رخسار گروه می توان فهمید اما تنها چیزی که در دلها نبود ترس از دشمن و اینگونه حرفها ، شاید کمتر از شصت تا هفتاد متر به دشمن مانده بود با بلند کردن سر از درختهای کوتاه جنگل کنار رودخانه ، خط دشمن و سنگرهای نگهبانی خط مقدم آنها مشخص بود و صدای آنها که به عربی حرف می زدند شنیده می شد . حاج احمد ، من وگچی خلف را جهت تأمین گشت همانجا قرار داد و خود به اتفاق محمود حرکت کردند .

طولی نکشید که از دیدگان ما در جنگل ناپدید شدند ،  ما هم هر دو نفر نشستیم و منتظر ، اما این انتظار بسیار سخت می گذشت از یک جهت حاج احمد از من فاصله گرفته بود و از جهت دیگر دوست داشتم من هم در شناسایی سهم بیشتری داشته باشم اما چنین نشده بود و من زمین گیر شده بودم و به جهت اطاعت پذیری از فرماندهی باید همانجا می ماندم و فقط مواظبت و نظاره میکردم .

ذهنم بسیار مشغول به چه میشودها و چه خواهد شد می گذشت و شاید بیشترین دعایی که آنجا در ذهنم و ضمیرم رژه می رفت این بود ، خدایا اگر قرار است اتفاقی برای حاج احمد بیفتد من قبل از ایشان به واقعه برسم و از خداوند متعال میخواستم جانم را برای سلامتی حاج احمد به درگاه خداوند متعال هدیه داده باشم ، ذکرهایی زیر لب داشتم و از او کمک می خواستم دائماً از درگاهش تقاضای سلامتی و برگشت او و آل قصاب را داشتم ، عادتی که من در زمان جنگ داشتم همیشه سعی می کردم اولین نفر در حرکت و شناسایی ها باشم که اگر قرار است اتفاقی برای کسی بیفتد آن اتفاق برای من باشد زیرا به هیچ وجهی تحمل دیدن یا شنیدن خبرناگواری را نداشتم ، در همین افکارخود غوطه ور بودم که ناگهان .................

انفجار و دود ناشی از آن

برای چندلحظه ای جبهه آرام شده بود ناگهان صدای انفجاری مهیب و دودسیاهی حواس گروه شناسایی را متوجه به خود کرد و همه دل نگران و سراسیمه منتظر شنیدن خبر شدند که چه اتفاقی افتاده است . بعد از حاجی من اولین گروه تأمین بودم و گروه عقب تر نزدیک به صد متر با ما فاصله داشتند من و گچی خلف به آرامی با هم صحبت میکردیم ، یعنی چه اتفاقی افتاده است که بعد ازگذشت چند دقیقه ای ناگهان محمود آل قصاب بحالت خمیده و با چهره ای مضطرب و نالان به ما رسید .

پرسیدم محمود چه شده است او قدرت بیان اتفاق را نداشت حالت نالانش سنگینی واقعه را اظهار میکرد ، من پیشقدم شدم محمود را مقداری آرام کردم دستهایش را گرفتم و به او گفتم بنشین ، آرام باش او مدوام میگریست فقط درآن لحظه تنها کلمه ای که میتوانست به زبان بیاورد گفتن احمد بود او چندین مرتبه پشت سر هم میگفت احمد ، احمد ، احمد ، من هم با شنیدن احمد لرزه به اندامم افتاد ، فهمیدم اتفاق ناگواری افتاده است ولی هرچه در فکر و مخیله ام میرفتم اصلاً نمی توانستم به خود باورکنم که برای حاج  احمد اتفاقی افتاده باشد .

فکرم همه جور برای خود آن را مرور میکرد آهی از دل کشیدم دراین لحظه هرچه خواستم در دلم گریه کردم گریه ای که بعداز گذشت سالها ، هنوز هم خیسی اشک را در دلم با خود دارم ، جلو چشمانم سیاهی میرفت سرم گیج وبهت زده شده بودم ، خدایا چه اتفاقی افتاده است ، به هیچ وجهی نمی توانستم اتفاقی را برای خودم ترسیم کنم چونکه بسیار احمد آقا را دوست داشتم . 

نمی خواستم برایش اتفاقی پیش بیاید ولی افسوس که باید باور کرد و باید حقیقت را پذیرفت ، با هر زحمتی که بود توانستم خود را آرام کنم با دیدن وضعیت آل قصاب فهمیدم کاری از او ساخته نیست باید فکری کرد ، باید گروه دوباره منسجم شوند باید در اینگونه وقایع یکنفر بتواند افراد را کنترل نماید چونکه فرمانده گروه دچار حادثه شده است و دراین موقع ضربه پذیری گروه بسیار زیاد است زیرا کمتراز پنجاه متر به دشمن مانده بود .  

هر چه به آل قصاب میگفتم بگو چه شده او در جواب فقط و فقط گریه میکرد و به سروسینه خود میزد (شهید محمود آل قصاب بعد از این حادثه تا زمان شهادتش اشک از چشمانش قطع نشد و خنده از لبان آن عزیز محو گردید ) او باحالت گریان دستم را گرفت وگفت بیا و ببین چه شده هر دو براه افتادیم از محلی که ما بودیم تا محل حادثه شاید بیست متر نبود خدایا چقدر راه دور است خدایا در این لحظه چقدر زمین کشیده شده است زمان بسختی میگذشت پاهایم توان جلو رفتن نداشت اصلاً دوست نداشتم واقعه را ببینم ، اما مگر میشود ماند .

باید رفت باید اتفاق را پذیرفت هرچه هم سخت باشد . هر دو بحالت خمیده به پیش میرفتیم با برداشتن چند قدم اطراف را مینگریستیم نکند دشمن جلو بیاید که اگر چنین شد خدا میداند چه میشود حاج احمد بین ما و دشمن قرار گرفته بود هر گروه از دشمن و خودی زودتر میرسیدند حاج احمد را با خود می بردند من هم با این تفکرات به هیچ وجهی تأمل نمیکردم و با خود عهد کردم حاج احمد را ما ببریم خدایا من زنده باشم و حاج احمد را ببرند من نفس بکشم و حاج احمد گرفتار شود آل قصاب جلو میرفت و من به دنبال او ، اینجا را بهترین مکان برای گریه کردن یافتم زیرا میدانستم با روبرو شدن با هرکدام از اعضاء گروه امکان گریه کردن نیست آنجا مرثیه تنهاییمان را با خود خواندم ، گفتم خدایا ما در این مکان غریبیم از شهرمان دوریم هیچ آشنایی نداریم تو خود آشنای ما باش و بسیار از اینگونه کلام با خود وخدای خود کردم فقط و فقط از او یاری می خواستم ، خدایا کمکمان کن ، خدایا تو خود گفتی ادعونی استجب لکم من هم با استغاثه به درگاهت آمده ام از تو یاری می طلبم و اگر موفق به انجام کار و نجات حاج احمد نمی شویم مرا شرمنده دوستانم مکن و درصورت عدم موفقیت مرا به دوستان شهیدم ملحق کن زیرا شرمندگی بسیار سخت و جانکاه است ، همینطور به پیش میرفتیم لحظات به کندی پیش میرفت آل قصاب ایستاد و با اشاره به پایین گفت اینجاست من نمیتوانم ببینم تو برو ، من هم با شنیدن این گفته به سرعت خود را به پایین پرتگاه انداختم .

گودال مین

خدایا چه می بینم این حاج احمد است که اینگونه در گودال مین افتاده است می خواستم آنجا با صدای بلند گریه کنم اما نمیتوانستم ، جلو رفتم حاج احمد رنگ به رخسار نداشت صورتش پراز دود حاصل از انفجار بود پای راستش از پایین زانو قطع شده بود پوتین به وسیله یک تکه پوست به پا وصل بود استخوان پایش از گوشت خالی شده بود از زانو به پایین فقط استخوان سوخته میدیدم که از شدت درد استخوان سوخته ، لرزش آن قطع نمی شد .

 خدایا حاج احمد را اینگونه دیدن برایم بسیارسخت است جلو رفتم پیشانیش را بوسیدم دود نشسته برصورتش را با آستینم پاک کردم سرش را در بغل گرفتم و لحظه ای به این وضعیت گذشت دائم دلداریش میدادم نوازشش میکردم تمام بدنش از شدت درد  می لرزید قطرۀ اشکی در گوشه چشمش جمع شده بود .

خدایا این قطره اشک چیست  آیا درد دارد  یا که قطرۀ اشک سوز وگداز چیز دیگری است و من فکر می کردم این قطرۀ اشک بسیار حرفها با خود دارد و در آینده میتوان گوشه ای از معنایش را دید و شنید و گر نه شاید تا ابد هم حاج احمد به زبان نیاورد و هر چه می گویم برداشت من از قطرۀ اشک ایشان می باشد .

بنازم به اشک روانی که در صورتت بود                  به آه و غم جانگدازی که در پیکرت بود

تو که در همه عمر نبودی جدا از رهت                    فدای تپشهای قلبت که آن سیرتت بود

بسیاری از دوستانمان شهید شده بودند با شهید شدن هر کدام از دوستان وظیفۀ دنیایی آن هم رزمان به پایان می رسد ، در آن زمان برای همۀ ما خیلی سخت بود دوستی از ما شهید شود وما زنده بمانیم ، و به هیچ وجه قدرت رویارویی با خانواده شهید را نداشتیم و احساس خجالت می کردیم بخصوص اگر در یک عملیات یا یک جبهه با هم می بودیم و او شهید می شد .

در جنگ صحبت از مرگ و زندگی ، بودن یا نبودن ، صحبت از کشتن یا کشته شدن است ، صحبت از اسارت و جانبازی است و من این را مطمئنم حاج احمد در آن لحظه قطرۀ اشکش خیلی حرف ها داشت و دیگر اینکه آیا می توان بعد از این نیز رزمنده بود و خیلی فکرهای دیگر که همه در یک قطرۀ اشک در گوشه چشمش جمع شده بود ، برا ی حمل حاج احمد به عقب باید چاره ای می اندیشیدیم ، از آل قصاب هیچگونه فکری انتظار نداشتم او فقط گریه می کرد با موافقت حاج احمد ، محمود بالای پرتگاه ایستاد و من پایین ، او با دو دست پیراهن حاج احمد را گرفت و من از پایین هر دو پا را گرفتم او بالا می کشید و من هم کمک می کردم تا توانستیم ایشان را به بالا منتقل کنیم .

در آن لحظه بجز کمک خداوند متعال هیچ کسی نمی توانست کمک ما باشد چند متری را هر سه نفری بصورت سینه خیز و حاج احمد به پشت سر روی زمین کشیده می شد خدایا برایم بسیار سخت بود ولی چاره ای نیست ، نمی توانستیم بلند شویم برای لحظاتی هر سه نفر با هم می گریستیم حاج احمد بسیار درد میکشید ، چند مرتبه اصرار می کرد یک تکه از پایش که آویزان شده بود قطع کنیم ولی هیچ یک از ما این توان را نداشتیم دست به چنین کاری بزنیم به هر صورت و مشقتی بود به محل تأمین گشت رسیدیم گچی خلف نیز به کمک ما رسید .

خطر حمله دشمن هنوز رفع نشده بود فقط تا حدودی از دید دشمن در امان بودیم نقاطی که درخت ها کم پشت می شدند و دشمن روی آن نقاط تسلط داشت به محض رسیدن ما به آن نقاط ، دشمن با تیربار و تک تیرانداز بطرف ما شلیک میکردند من و آل قصاب و گچی خلف هر کدام قسمتهایی از بدن حاج احمد را روی دوش خود گذاشته  بودیم دو نفر جلو و یک نفر از عقب او را گرفته بودیم در بین راه بسیار تقاضا ی آب می کرد که ما نمی توانستیم به او ‎آب بدهیم ، خون زیادی از بدنش می رفت .

تدبیری به ذهنم رسید اینکه پیراهنم را در آوردم و پای قطع شده اش را با پوتین آویزان داخل پیراهنم  گذاشتم و پیچاندم و آن را روی پای چپش انداختم و پیراهنم همان لحظه اول پر از خون شد حاج احمد دائماً آب می خواست .

من چفیه ام را از گردنم باز کردم و آبی را که به همراهم بود روی آن ریختم چفیه خیس شده را به صورتش   می کشیدم و لبانش را با آن خیس می کردم چند قدم بلند میشدیم و به عقب می آمدیم و چند قدم او را به زمین می گذاشتیم واطراف را دید می زدیم تا اینکه به تأمین گشت بعد رسیدیم با رسیدن ما به جمع دوستان همراه ، همه با تأثر و اندوه ما را نگاه میکردند و همۀ آنها به سرعت به کمک ما آمدند و تقریباً خطر و اضطراب از حملۀ دشمن کم شده بود  نفرات کمک کننده به اندازه کافی شده بودیم برای حمل حاج احمد مشکلی نداشتیم تنها مشکل ما دید دشمن روی نقاط کم پشت جنگل بود که با رسیدن ما به آن نقاط دشمن با انواع اسلحه هایی که داشتند روی ما آتش می ریختند دشمن از وضعیت نا به هنجار ما آگاه شده بود و کاملاً هوشیار به نظر می رسید ، به میدان مین خودمان رسیدیم از آنجا که همه بسیار دل نگران وضعیت سلامت جان او بودیم هیچ کدام از ما توجهی به میدان  مین نداشتیم .

یک لحظه خودم روی مین ضد تانک پا گذاشتم و فقط خواست خدا بود که اتفاق دیگری نیفتاد با هر مشقتی بود او را به خط مقدم خودمان رساندیم و بسیاری از برادران به دور ما حلقه زدند ، احمد پالیزوان به ما رسید و علت ماجرا را سئوال کردند که تمام ماجرا را برایش توضیح دادم و پس از لحظه ای آمبولانس خط مقدم رسید در این لحظه حاج احمد را روی برانکاد و داخل ماشین گذاشتیم موقعی که در حال حمل ایشان به داخل ماشین بودیم حاج احمد دستم را محکم گرفت و بسیار اصرار می کرد من هم با او باشم اوائل من گفتم احمد جان نمی شود باید من بمانم ولی حاج احمد دستم را رها نمی کرد ، من هم دوست داشتم با او باشم و در تنهایی و تا رسیدن به بیمارستان به او کمک کرده باشم . درب آمبولانس بسته شد راننده با یک تک گاز به ماشین به آرامی حرکت کرد .

از خط مقدم تا کنار رودخانه نزدیک به چهل الی پنجاه دقیقه طول می کشید جاده بسیار ناهموار و پستی و بلندی های زیادی داشت ما در حالت عادی که در جاده تردد می کردیم بسیار خسته و کوفته می شدیم چه برسد به حمل مجروح در آن  جادۀ خراب ، حاج احمد و من عقب آمبولانس بودیم با هر بالا وپایین شدن ها بسیار بی تابی می کرد من هم سعی می کردم با گرفتن پای مجروح او مقداری از تکان خوردن ها کمتر شود در این وضعیت لباس های من یک جفت پوتین و شلوار نظامی و زیر پیراهنی که پرازخون شده بود ؛ اصلاً هیچ توجهی به اطراف و اشخاص نداشتم فقط وجود حاج احمد و بی تابی های او امان از من بریده بود.

همینطور که ماشین حرکت می کرد ایشان چندین مرتبه بیهوش می شد و بهوش می آمد از من تقاضا کرد اذان را با صوت بخوانم من هم اجابت کردم و شروع به خواندن نمودم الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ، اشهد ان لااله الا الله ، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علی ولی الله و ... با خواندن هر کدام از ذکر ها حاج احمد با من تکرار می کرد من و او می خواندیم و می گریستیم ، چند مرتبه اذان را کامل خواندم . خدایا چه کاری از من در این موقعیت ساخته است هر لحظه که می گذشت رنگ و رخسار او زرد تر می شد .

به کنار رودخانه رسیدیم آمبولانس ایستاد و ما ایشان را از داخل ماشین درآوردیم ، ما باید توسط قایق به آن طرف آب می رفتیم آنجا تا حدودی طول کشید تا قایق از آنطرف آب آمد و ما سوار بر قایق شدیم و با هر زحمتی بود توانستیم حاج احمد را با برانکاد به آن سوی رودخانه برسانیم آنجا نیز آمبولانسی جهت حمل مجروح آماده بود ایشان را با کمک دیگر برادران به داخل آمبولانس بردیم وآمبولانس به آرامی از جا کنده شد و به طرف دزفول به راه افتاد .

باز هم حاج احمد از من تقاضای اذان کرد و من هم چند مرتبه اذان خواندم سپس از من خواست دعای فرج آقا امام زمان (عج ) را بخوانم من نیز خواندم الهی عظم البلا ء و برح الخفاء ......... می خواندم و  می گریستم ، می دانستم خواندن دعا در آن شرایط بهترین آرام بخش برای حاج احمد بود من می خواندم و او دست ها را رو به آسمان گرفته بود ، می خواندم و هر دو می گریستیم  ، خدایا در آن لحظه چقدر احساس تنهایی می کردم ، گویی دنیا به آخر رسیده بود و ما در حال رفتن به صحرای محشریم ، فضا و محیط را بسیار اندوه بار و ماتم زده احساس می کردم .

چیزی ندیدم ولی گمان می کنم در آن شرایط سخت و طاقت فرسا ملائک گرداگرد برانکاد را گرفته بودند و جمیع آنها با ما هم ناله بودند و دعا می خواندند ، مگر ما چه گناهی داشتیم که باید این چنین مورد اذیت و آزار قرار میگرفتیم ، چه عمل زشتی از ما سر زده بود که باید این گونه مورد غضب قرار می گرفتیم .

خدایا خود گواه باش که ما برای رضای تو به این جهنم آدم کشی پا نهاده ایم ، ما هیچ گناهی نکرده بودیم تنها جرم ما آزادی خواهی و دفاع از حریم ناموس و حکومت جمهوری اسلامی بود ، ما آمده بودیم تا متجاوز را از خاک میهن خارج کنیم ما با اعتقاد به جهاد در راه خدا به این مکان پا نهاده بودیم ما برای اداء دین و فریضه شرعی جهاد نموده ایم ، جرم ما اسلام خواهی بود ، جرم ما دین خواهی بود و جرم ما خمینی خواهی بود و هر کدام از اینها نزد نابخردان از خدا بی خبر کافی بود که حکم قتل ما صادر شود و افسوس صدای ما را هیچ کسی در این جهان نمی شنید و ظاهراً همۀ ما باید کشته می شدیم ولی اینها همه حساب های مادی است که در محاسبات مادی درست و برای آنها اجراء آن با اطمینان کامل است و موفقیتشان حتمی به نظر می رسد .

لیکن اینها یک سطر از این قصه را نخوانده بودند وآن سطر ، ایمان واعتقاد مذهبی ما بود و این سطر همۀ معادلات آنها را کف بر آب می کرد و این یک سطر دیگر سطرها را نیست و فنا می ساخت آری ما مجاهد فی سبیل الله بودیم و فقط از او یاری می طلبیدیم و این اعتقاد ما بود که توانست کاخ های مستحکم آنها را بلرزاند و ویران کند و هیچ وقت آنها به خود نمی گیرند و علت شکستشان را با دلایل مادی و با کفه های ترازو ، علت نا کامی هایشان را می سنجند .

و ما در آن لحظه فقط خدا را داشتیم و همین هم ما را کفایت می کرد و قدرت بی حد و حسابی به ما می داد ، آری هر دو با هم از لحظه ای که سوار بر آمبولانس شدیم تا زمانی که وارد بیمارستان نیروی هوایی پایگاه وحدتی دزفول پیاده شدیم بسیار گریستیم و دعا و استغا ثه کردیم .

پرستاران برانکاد حاج احمد را گرفتند و به طرف اورژانس و سپس به طرف اتاق عمل بردند در این لحظات حاج احمد دستم را محکم گرفته بود و رها نمی کرد تا این که به درب اتاق عمل رسیدیم او با صدای بلند به پرستاران می گفت علی باید همراه من باشد که در آخرین لحظات ورود به اتاق عمل با وساطت و خواهش دکتر ها و پرستاران و من هم به او گفتم درب اتاق عمل می مانم تا برگردی .

با هر زحمت و خواهشی بود دستم را رها کرد به شرط این که در برگشت از اتاق عمل من آنجا حضور داشته باشم ، با بردن حاج احمد به اتاق عمل من هم با تلفن به سپاه دزفول و وصل کردن تلفن به اتاق عملیات سید ابراهیم دانش گوشی را برداشت و من قضیه را گفتم ، طولی نکشید که برادران رئوفی و بادروج و دانش به بیمارستان رسیدند و سید گفت علی با این وضعیت دیگر نیاز به ماندن شما نیست برو لباس هایت را مرتب کن من هم پذیرفتم و جهت همین امر راه خود را پیش گرفتم .        

برگشت به جبهه

مستقیماً به منزل رفتم لباسهایم را عوض کردم ، کسی منزل نبود لباسها را شستم و بعد از حمام کردن و خشک شدن لباسها آنها را پوشیدم و به مسجد محل رفتم فردای آن روز به جبهه برگشتم چند هفته ای در کنار برادر شهید محمدرضا آل عبدی و برادران مسعود حلاج و علیرضا کرمی به گشت و شناسایی جبهه مشغول شدیم .

شناسایی در پناه مه

یک روز همراه با برادران شهید محمدرضا آل عبدی و غلامحسین دیمی که از نیروهای مستقر در خط مقدم بود موقعیت مناسبی برای شناسایی بوجود آمده بود شب قبل باران زده و صبح مه غلیظی تمام صحرا را فرا گرفته بود سه نفری نام خدا را به زبان آورده و از خاکریز خودمان عبور کردیم مه آنچنان متراکم و فشرده بود چند متر بیشتر قابل دید نبود ما هم به سرعت خود اضافه کردیم و از وسط دشت به طرف نیروهای عراقی پیش رفتیم به میدان مین دشمن رسیدیم نشستیم که ببینیم چه کاری انجام بدهیم که ناگهان آفتاب با سرعت هر چه تمام تر همۀ دشت را از مه پاک کرد ، اول صبح بود و با وجود مه غلیظ عراقیها فکر نمی کردند کسی در همچنین مواقعی به طرف آنها برود بدینجهت نگهبان در سنگر خود نبود و ما نیز فقط فرصت کردیم از فرورفتگی کمی که روی زمین بر اثر جریانهای بارانی بوجود آمده بود درازکش در آن خوابیدیم حتی عمق فرورفتگی آنچنان کم بود که نمی توانستیم سرمان از زمین بلند کنیم اینطور بود که از حالت خوابیده خاکریز عراقیها را با چشم غیر مسلح می دیدیم شانسی که داشتیم کسی روی خاکریز نبود وگرنه برای زدن یا دستگیر کردن ما هیچ مشکلی نداشتند هرکدام از ما یک اسلحه کلانش با سی عدد تیر که روی آن بود همراه داشتیم دیگرهیچ نبرده بودیم زیرا یکی از اصول افراد شناسایی داشتن وسائل کم از ضروریات هر فرد اطلاعاتی بود .

شهید آل عبدی گفت همین جا می مانیم تا شب که شد بر می گردیم من هم به ایشان گفتم برادر من اکنون ساعت چند است نگاه به ساعت کرد و گفت هفت سی و پنج دقیقه گفتم می دانی چند ساعت باید اینجا بمانیم اولاً بیش از دوازده ساعت باید با این وضعیت بمانیم که اصلاً امکان ندارد ، دوم آنکه خاکریز عراقیها را ببین اگر درطول این ساعتها یکنفر آنها به روی خاکریز آمد فاتحه ما خوانده است و آنموقع دیگر فرصت فکر کردن به ما نمی دهند بخواهیم فرار کنیم ، ایشان گفت چه فکری داری گفتم من جلو حرکت می کنم شما پشت سر من بیایید دویست متری باید سینه خیز می رفتیم تا به کنار رودخانه کرخه می رسیدیم وبا پیشنهاد من حرکت کردیم خیلی مشکل بود هوا بارانی زمینها خیس و گل آن نرم در لحظۀ اول تمام وجودمان گل مالی شد که آن مهم نبود باید جان خود را نجات می دادیم در همچنین مواقعی اولویت ها خود نمایی می کنند و آن موقع حفظ جان از هر مهمی مهم تراست .

من جلو بودم دو نفرشان پشت سرم حرکت می کردند اما حرکت ما از حرکت یک لاک پشت هم کمتر بود موقع سینه خیز بعضی مواقع مجبور می شدیم صورت خود را به روی زمین بکشیم تا موقعیت ما را نبینند ، شیاری که در آن حرکت می کردیم به موازات خاکریز دشمن بود گاهی فاصله کمتر از بیست متر و گاهی به پنجاه متر می رسید البته هرچه فاصله ما با دشمن کمتر می شد مطمئن بودیم ما را نمی بینند چونکه اگر آنها سر از خاکریز بلند می کردند نیروهای ما به طرف آنها تیراندازی می کردند آنروز خیلی سخت می گذشت و زمان انگاری متوقف شده بود و احساس می شد زمان توقف کرده تا اتفاقی رخ دهد ، من هم خاطرۀ خوشی از این مسیر نداشتم نزدیک به چهل و پنج روز پیش حاج احمد روی مین رفت و آن اتفاق بد به وقوع پیوست .

به کنار رودخانه رسیدیم همان محلی که حاج احمد روی مین رفته بود ، چند لحظه ای منطقه را دید زدم جلو ما پرتگاهی بود که باید از بالا خود را به پایین می انداختیم رو به آسمان کردم و نام خدا را بر زبان آوردم با گفتن بسم الله الحمن الرحیم به پایین پریدم کفشهای ما چکمه های بارانی بودند که تا زانو پا را درون آن کرده بودیم ، با پریدن به پایین هردو پایم تا باسن به داخل گِل فرو رفتم اول شکر خدا را گفتم که روی مین نرفته ام دوم حالا چگونه از درون گِل خارج شوم اسلحه را به گردنم آویزان کرده و شروع کردم یکی از پاهایم را بالا کشیدم دو قدم به این شکل جلو رفتم که برادران محمد رضا و غلامحسین پشت سر من دل به این کار زدند هر قدم جابجایی ما لحظات سخت و طاقت فرسایی برای هر سه نفر ما شده بود .

با هر زحمت و مشقتی بود مسیر رودخانه را گذراندیم و وارد جنگل شدیم از اینجا به بعد مقداری سختی کار ما کم شد و فقط خطر دید دشمن روی منطقه باعث می شد حرکت و نحوۀ حرکتمان توأم با احتیاط باشد و توانستیم به خط مقدم خودمان برسیم اما به همدیگر که نگاه می کردیم خندۀ از روی خستگی و به زبان اشاره به هم می گفتیم ببینید چه به روز خودمان آورده ایم و تنها مطلبی که خستگی را از تن همۀ ما خارج می کرد اطمینان به درستی و صحت اعمالمان در جبهه ها آرام بخش دل هر رزمنده ای می گردید .

اشک نا خواسته ای که از جسمم روان شد

حمام کردنم را برای روز بعد گذاشتم فردا صبح مقداری آب گرم کردم یک اطاقک بلوکی درست کرده بودیم برای حمام کردن هوا بسیار سرد بود باد تندی به وزیدن گرفته بود من هم باید حمام می کردم ظرف آب گرم را گرفتم داخل اطاقک بردم لباسهایم را در آوردم باد آنقدر سرعت داشت که همانند توپهای عراقی به سراغ ما می آمد کاسۀ ظرف را گرفتم تشت متوسطی آورده بودم تا آب سرد و گرم را مخلوط و بعد استفاده کنم آب گرم در یک چشم به هم زدن سرد شد من هم سرم خیس شده بود و باید از آب باقیمانده استفاده می کردم بادی که از روزنه های اطاقک داخل می شد گردباد هولناکی را بوجود آورده بود کاسه را پر از آب کردم به سرم ریختم کاسۀ اول و دوم و سوم را تحمل کردم ولی مگر می شود تحمل کرد شما هرچه بخواهی تحمل کنی بدن راه خود را می رود با هر بار کاسه ای که به سرم می ریختم اشکهایم همراه با آب کاسه یکی می شدند ، خدا را گواه می گیرم اصلاً این نبود که چرا در این چنین وضعیتی قرار گرفته ام از هیچ مشکلی ناراحت نبودم ولی این بدنم بود که گریه می کرد و کاری از من ساخته نبود ، آن روز حمام کردم ولی آب سرد آنروز و باد تند آن بر پیکرم و خاطراتم خانه ای ابدی بنا نمودند .   

یادی از عملیات بستان وشهداء آن

قلم را روی کاغذ به حرکت در می آورم خون  قلم را به روی کاغذ می ریزم جانش را عمرش را میکاهم تا یادگاری بجا بماند از خودگذشته ای که با قربانی خود به کاغذ حیات و  زندگی می بخشد عمرکاغذ را زیاد می کند ، قلم را  این از جان گذشته را به حرکت در میآورم تا بتوانم خاطرات و حوادث گذشته را زنده نگه داشته باشم و شاید  بتوانم  با  قلم  دردهای زیادی از دلم را اظهارکنم ، دوریهای ناخواسته ، دوری از برادران شهید ، عقب ماندن از همراهانم و اگر بتوانم عزیزترین  روزهای عمرم را بیان کنم .

نوبت به نوشتن میرسد نوبت به یادآوردن خاطره ها ، خاطراتی که درمواقعی  شیرین تراز عسل و مواقعی تلخ تر از زهر و شاید زیارت گذشته ها باشد ، ای خوش به آنروز بار دیگردوستان گذشته را ملاقات کنیم آیا یک بار دیگرمیشود همانند زمانهای گذشته برادران را دیدارکنم .

برادرانی با قلبهایی پاک تر و شفاف ترازآب گوارا با چهره هایی  نورانی که خورشید با آن همه نور در برابرشان اظهار کوچکی میکند با نیت هایی پاک با اخلاق و رفتار نیکو برادرانی که با هم بزرگ شده ایم .

مقر افراد گشت و شناسایی

فصل زمستان تازه آغاز شده و همه خود را آمادۀ پذیرایی از آن میکنند هر کسی در فکر مسئله ای است هر کس در فکری شناور شده و در این موقع جوانی با دنیایی مختص خود در اعماق حوادث فرو رفته است هیچ کس از او خبری ندارد صبح شده بود هوا تازه داشت صورت نورانی خود را نمایان می کرد . هوا بارانی بود همه غافل از همه جا مشغول کار خود در مکانی دوردست در گوشه ای از منطقه ای جنگی چند نفری برای انجام ماموریت های محول شده مشغول فعالیتند .

اینها افراد گشتی جبهه اند باضافه یک نفربی سیم چی و سه نفر بسیجی اعزامی از شهرستانهای استان کرمان ، هوای ابری با قدرت تمام جلو نور آفتاب را گرفته بود می خواست به خورشید بگوید زمان مال من است موقعیت دردست من قرار گرفته ، قدرت از برای من است و منیتهای دیگر چونکه زمستان است و هر چه خورشید فشار می داد تا شاید بتواند راهی برای خود پیدا کند تا بتواند رخنه کند ، وجود نداشت .

ابرها خیلی محکم بهم چسبیده بودند و نمی گذاشتند نوری از لابه لای آنها رسوخ پیدا کند مقابله و جنگ بین هر دو جناح ادامه دارد و زیر نظر هر دوی آنها حوادث بیشماری به وقوع می پیوندد از جمله حمله ، جنگ ، کُشت و کُشتار ، فشار ، درد ، رنج ، باز سازی و دیگر ......

امروز مثل اینکه همه جا مبارزه هست ، صبح هوای بارانی با صدای نگهبان که می گفت بر پا ،  برپا نمازتان قضا نشود ، بلند شوید ، برپا ....  بیدار شدم .

نمازم را با هر مشقتی ( به خاطر درد کمرم ) بود بجای آوردم هر یک از برادران به طرفی مشغول شدند یکی به طرف ظرفهای غذا ، یکی به طرف خلوت گاهی می رفت تا کمی با خود و خدای خود راز و نیاز کند و دیگری به طرف رادیو   ......  که صدای هذا طریق القدس رادیو بلند شد .

مارش پیشروی فضا را در بر گرفت که با صدای رادیو همگی خوشحال و خندان به سوی رادیو هجوم آوردیم تا ببینیم چه شده بعد از چند لحظه ای کسب خبر کردیم که در  (( بستان ))  عملیاتی عظیم صورت گرفته و هنوز هم ادامه دارد و در این جمع من از مسئله ای در رنج بودم و آن دردکمرم بود که از شب تا صبح خواب نرفته بودم و در دردکمر ذوب شده بودم هیچ چیز دیگری را حس نمی کردم به خود می پیچیدم .

اما شروع عملیات مرا به خود جلب کرد و به طرف خود کشاند و تا اندازه ای وضعیت خودم را فراموش کردم به علت هوای بارانی امکان رفتن به منطقه نبود به این لحاظ تصمیم گرفتم به کمک دیگر برادران به ساختن سنگر بروم چونکه از یکجا ماندن رنج بیشتری می کشیدم آن روز با درد و شادی گذشت ولی احدی از درون من آگاه نشد که درون من چه می گذرد .

درد کمرم آنقدر زیاد بود که خود را در  (( درد ))  گم کرده بودم ولی همانند همیشه به خود فشار می آوردم و نمی خواستم کسی بفهمد ، همانند وقتهای قبل وقتی درد کمرم شدید می شد با گفتن سرم درد می کند از ادامه حرف خود را تبرئه می کردم و بعضی مواقع که دیگر طاقتم تمام می شد به یکی از برادران اطلاع می دادم و کمتر چنین اتفاقی به وقوع پیوسته بود .

گرفتن مرخصی

آن شب همانند شبهای قبل گذشت فردا صبح تصمیم گرفتم به مرخصی بروم در این حین خبر شهادت چند تن از بهترین دوستانم را شنیدم و اینجا بود که درد خودم یک طرف و درد دوری از برادران یک طرف و دیگر طاقت مقاومت در برابر این همه رنج را نداشتم بیست و چهار ساعت بعد تصمیم به رفتن شهر گرفتم شاید در عمرم آن روز هم یکی ازروزهای فراموش نشدنی میباشد .

با برادران هم صحبت بودم ولی خاطرم جایی دیگر بود ، کمک برادران در درست کردن سنگر بودم اما حواسم  نقطه ای دیگربود و در این روز به یاد جمله (( من گر چه اینجا آشیان دارم غریبم ))  افتادم و غریبی بودم در دشت گلگون کفنان بخون خفته ، غریبی که دیگر با همه چیز غریب است و گر چه در سنگری بودم عزیزتر از خانه شخصی مان که دیگر خانه شخصی هم محل غربت است .

آن روز با هر ناراحتی بود به شب رسید هوا نسبتاً سرد بود درد هم شدید و شدید تر می شد دو یا سه پتو به دور خود پیچاندم تا شاید چاره ای شود می نشستم اثری نداشت ، قدم می زدم اثری نمی کرد چند ماهی بود که گرفتار درد کمر شده بودم بعد از ترکش خوردن به این درد مبتلا شده بودم ، درد همچنان بکار خود ادامه می داد مانند موریانه مشغول تراشکاری بود ، همانند موشها به کندن و حفاری سرگرم بود مثل دستگاه های مدرن وپیش رفته که برای تخریب بتون های محکم استفاده می شود .

عذاب درد کمر آنچنان بود که گویی استخوان هایم از هم باز می شوند همینطور به خود می پیچیدم به اطلاع برادر آل عبدی رساندم ، صبح به مرخصی خواهم رفت .

فردا صبح یعنی روز چهارشنبه 13/9/1360 به شهرآمدم تا شاید با دیدار دوستان درد را فرموش کرده باشم ، و در ضمن به دکتر مناسبی برای درمان نیز مراجعه بکنم ، و با دیدار دیگر برادران آرام بگیرم ، در بین راه خیلی ناراحت بودم از وضعیت بوجود آمده و از اینکه چند تن برادران بسیج مسجد شهید شده اند مطلع نبودم ، اول بار مستقیم به ستاد بسیج مسجد محل رفتم آنجا برادران زیادی بودند از جمله علی و بهرام که در عملیات بستان زخمی شده بودند روبوسی کردم و خوشحال از اینکه چند تایی از بازماندگان را ملاقات کرده ام این خوشحالی ادامه پیدا نکرد و خبر شهادت یکی دیگر از برادران را فهمیدم .

نمی دانستم چه بگویم تازه که رسیده بودم دوستان نمی خواستند خبر شهادت دیگر برادران را یکدفعه به اطلاع من برسانند ، به یکی از برادران گفتم از همه اوضاع اطلاع دارم ولی نمی دانستم تعداد شهداء بیش از آن هستند که شنیده ام ، نمی دانستم چه باید کرد ، در این روزهمراه برادر بهرام کهازمجروحین عملیات بستان بود به بیمارستان برای درمان ترکش پا و زخم دستش رفتیم و در آنجا برادرحاج احمد سوداگر را دیدار کردیم با دیدن حاج احمد از قبل این چنین بوده وقتی او را ببینم خیلی آرام می گیرم همه ناراحتی ها را فراموش می کنم و دوست دارم تا وقتی نزد او هستم برایم صحبت کند .

آن روز هم گذشت نمی دانم چرا چنین روزهایی دقیقه هایش برابر چندین سال طول می کشد هر ثانیه اش به درازای عمر آفتاب است ، نزدیک به ظهر بود محله خیلی ساکت شده بود شاید علت نبود  بچه هایش باشد ، شاید درب و دیوار محله از شهادت بچه هایش با اطلاع شده و او هم در سوگشان نشسته و او هم می خواهد سیاه بتن کند ، می خواهد غمگسار باشد ، آخر از بدو حیاتش با بچه ها سروکار داشته یکی از آنها با توپ به دیوارهایش زده یکی شان از سایه اش برای مطالعه استفاده می کرده یکی محله را پاکیزه کرده دیگری درختی کاشته ، محله به درختها می گوید شما هم رخت عزا بتن کنید که دیگر بچه ها را نیست تا از سایه بانی شما استفاده کنند ، هر کدام از بچه های مسجد برای انجام ماًموریتی عازم به محلی گشته معلوم نیست کدام زنده برگردند وکدام شهید و به آرزوی دیرینه خود برسند و دیدار معشوق نصیبشان گردد ، زمان چند دقیقه ای از ظهر گذشته بود همراه یکی از برادران به بیمارستان برای درد کمرم رفتیم آنجا که رسیدیم ماشین آمبولانس وارد شد برادران حمید شوهان و علی پنبه زن داخل آن بودند پیاده شدند خیلی ناراحت بودند سئوال کردم ، آنها خبر شهادت برادران محمد حسن دوبری و محمد جیشی را به ما دادند سنگینی عجیبی در خود احساس میکردم گیج و بهت زده به تابوتها می نگریستم .

دیدن جسم بی جان دوست

برادرانی که تا چند روز پیش هم صحبتی آنها بوده ام حالا در محفظه ای چوبی قرار گرفته اند جسم بی جانشان جلویم قرار گرفته دیگر شوخی نمی کنند دیگر خنده نازنینشان شنیده نخواهد شد دیگر داغشان به دل خانواده و دوستانشان نشسته و جایشان را ، یادشان پر کرده است .

این روز هم با وضعیت بدش گذشت ، خدایا این روزها همه قدر شده اند و مطمئناً در تاریخ ثبت خواهند شد و به آیندگان خواهند گفت چه شکنجه هایی به مردمان آن دیار وارد کرده ایم ، شب شده بود برادران هر کدام گوشه ای نشسته و در فکری فرو رفته بودند نیمه های شب بود تقریبا همه آنها بخواب رفته بودند من هم در فکر آن بودم چه کسی می تواند جای خالی عزیزان نمان را پر کند .

قبل از این حادثه با شهادت برادران سیف اله صبور و حمید عنبرسر برادرانی که همه به آنها احتیاج داشتند و محوریتی مستحکم برای رزمندگان بودند یادشان در فکرم می گذشت ، همه شهیدان را جلو خودم میدیدم آیا چه کسی خواهد توانست ادامه دهنده راه شهیدان باشد ، آیا باز ماندگان خواهند توانست ، گرمای خون شهیدان را پاسداری کنند .

آنها رفتند به امید دیرینشان رسیدند اما ماهنوز در تنگنای راه قرار گرفته ایم و منتظر که هر آن بر ما فاجعه ای رخ دهد ، اگر به وضع خود بنگریم می بینیم ما مانده ایم با کوله باری از وقایع بوجود آمده ، در فکر آن که آیا ما نیز از شفاعت کنندگان خواهیم بود یا نه ، آیا مسئولیتمان را درست انجام داده ایم ، شهداء رفتند و به وعدهُ خود وفاکردند آنها با سرعت هرچه تمامتر به عرش ملکوت رسیدند ، آنهاکه رفتند کاری حسینی کردند آنان که مانده اند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدیند ، و این عقیده برای ما بسیار سخت بود اگر زینبی نمیشدیم ، و همهُ ما بازماندگانِ شهداء می دانستیم وظیفۀ ما به مراتب از دوستانمان سخت تر و مشکل تر است .

                  آنانکه زعشق روسفیدند همه                             درکوی شهادت آرمیدندهمه

همیشه در این فکر بوده ام آیا چگونه میتوان وظیفهُ پاسداری از خون شهیدان را ادامه داد ، جوانان و نوجوانان پاکی که بی ریا جان دادند تا نهال انقلاب بارور شود شهید می شوند تا راه برای ما هموار گردد ، شهید میشوند تا گذشت و ایثار مسلمانان را جهانیان ببینند ، میگویند قیام ما نه بخاطر هوای نفس بلکه بخاطر پیاده کردن احکام اسلام و دین پیامبرحضرت محمدبن عبدالله(ص) بوده است .

دیدار مادر شهید با فرزند شهیدش

وما باید بنالیم از اینکه یاران امام و اسلام از بین ما رفته اند و چه زجرآوراست برای مادری که فرزندش دیگر به خانه باز نخواهد گشت دیگر لباسهای تمیز شده بدست مادر را نخواهد پوشید دیگر مادرش  خنده های عزیزش را نخواهد شنید چرا ما خون نگرییم زیرا با شهید شدن هر عزیزی یک نفر ازخدمتگذاران اسلام کمتر شده است و چقدر سخت است برای مادری که هدیه خدا را با آنهمه لطافت و سلامت تحویل گرفته ، اما اکنون بدن پاره پاره عزیزش را به صاحب اصلی تحویل میدهد ، و مادر شهید میداند در آخرت شهداء اول از همه مادر و پدر خود را شفاعت میکنند خانواده شهید و یارانشان می دانند ، با شهادت شهید بسیاری مطالب بازگو میشوند .

یکی فرزندشان درصف مجاهدت راه خدا بوده ، دین اسلام را تربیت شده برای عزت و اقتدار اسلام قدم برداشته و بازگوکننده بسیاری مطالب و اعتقادات عمیق دینی و مذهبی عیان میشود و   بالاتر از همه ذکر تبارک الله احسن الخالقین ملائک را باعث میشوند ، خانواده شهید میدانند فرزند شهیدشان از طرف همانکه آمده بطرف او نیز رفته است و اینکه چرا شهید شفیع است چرا ملائک به او سجده میکنند مگر او چه کرده که اینگونه مورد ستایش است .

آری او کشتۀ هدف مقدس خودگشته است ، زمانی که بعضیها بفکر عیش و نوشند بفکر منافع وکسب درآمدهای مادیند او اینها را کنار زده راهی را برگزیده که بجز درد و رنج وزحمت ومشقتهای شبانه روز و تحمل گرسنگی و سرما وگرما و دیگرمشکلات را پذیرفته و میداند به راهی میرود که بجز اندکی همه این راه را تاریک میبینند او فریاد میزند راه روشن است و بیایید ، اما کمتر کسی روشنایی را میبیند و زمانی روشنایی عیان میشود که او دیگر نیست  او نوری در تاریکی است برای دیگران او فدا میشود تا دیگران بیدار شوند او عاشقی است در دل تنهاییها و خداوند متعال پاداش دهنده ی اجر شهادت است .

آری شهیدان عارفان زمانه هستند و به مصداق گفته پیامبر اعظم(ص) ( مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَ فَ رَبَه) شهیدان همه چیز را به انتهاء رساندند و خدا را شکرکه جامعه ما قدر شناسند و مطیع رهبر خود میباشند بگفته امام خمینی(ره)  هرگاه پرچم اسلام ازدست رزمنده ای بیفتد رزمنده ای دیگر پرچم خونبارش را میگیرد و ادامه دهند ، نهضت میشود .

شب شده بود اکثر بچه ها بخواب رفته بودند ولی من نمیتوانستم آرام بگیرم در افکار خودم غوطه وربودم ، بعدها چه خواهد شد ، آیا دیگر برادران شهیدم را نخواهم دید ، حالا کجا هستند ، چه میکنند ، چه حالتی دارند ، روحیه دیگر برادران نسبت به شهادتها چه میشود در حالی که همه آنها بخواب رفته بودند بالای سر آنها رفتم و هر کدام از آنها را بارها نگاه کردم ولی سیر نمیشدم .

بغض گلویم را میفشرد میخواستم بگریم ، برای خودم ، برای اسلام ، برای جامعه ام ، برای مظلومیت امام خمینی(ره)  همه بچه ها بخواب رفته بودند پاسی از شب گذشته بود نمیدانم چگونه بخواب رفتم فقط میدانم خود را برای روزی غمبار آماده میکردم .

تشییع شهداء

14/9/60 هوا آفتابی صاف و لطیف داشت ولی افسوس همه با غمی که داشتند فضا را توجهی نمیکردند همه جا را سکوت فرا گرفته بود ، محله بسیار آرام و غم و غصه محیط را فرا گرفته بود هیچکس هوای صاف نمیخواست تمیزی هوا برایش مهم نبود زیبایی محیط نمیتوانست افکار غمناک مجموعه عزاداران را به خود جلب کند همه سینه زنان و بر سر کوبان با چشمانی پراز اشک برای تشییع شهداء جمع میشدند غوغایی به پا شده بود .

هرکسی حرفی و کلامی بر زبان داشت تکیه کلام همه مجموعاً یاد و خاطره شهداء بود به مسجد جامع رسیدیم بعداز چند دقیقه ای آمبولانس شهداء رسید و شهداء را یکی پس از دیگری روی دستها با شعار الله اکبر و ...  حرکت دادند هرگروه از تشییع کنندگان شعار جداگانه ای میدادند من هم اشک در چشم سینه زنان میان جمعیت در حرکت بودم بین راه صدا ، حالات و مرام شهداء جلوم خودنمایی میکرد به قبرستان بهشت علی نزدیک شدیم از پل قدیم گذشتیم دور بین عکاسی را از امیر سلیمی گرفتم و شروع به عکسبرداری نمودم .

شهداء را به غسالخانه بردند من هم برای عکسبرداری از شهداء وارد شدم با گذاشتن اولین قدم جسد بی سری را درون حوض مشاهده کردم پرسیدم این کیست که گفتند جسد محمد جیشی است با شنیدن خبر آرزو  داشتم همان زمان در زمین فرو میرفتم و این گفته را نمی شنیدم همه خصوصیات محمد جلوم نمایان شدند او بسیار آرام و سر به زیر بود از خانواده ای مستضعف اما عاشق به ائمه اطهار و انقلاب اسلامی بودند .

نوبت به عبدالرضا پنبه زن رسید زمانی که او را از تابوت درآوردند هیچ جایی از او سالم نمانده بود ظاهرا یک تانک از روی تمامی جسمش رد شده بود جمجمه اش تخت و پاشیده بود ، باید انسان دل داشته باشد تا بتواند اینگونه صحنه ای را ببیند چونکه صحنه بسیار وحشتناک بود او را نیز کفن کرده و بیرون بردند صدای مردم تشییع کننده شنیده میشد گریه و ناله های مردم آسمان را بی تاب کرده بود ، حبیب نمازی هم غسل داده شد و بعد از کفن کردن به بیرون از غسالخانه بردند .

نوبت به محمد حسن دوبری رسید با وجودی که چندین ساعت در سردخانه بود ولی اصلاً صورتش تغییر نکرده بود بنظر میرسید به خواب رفته است ، زمانی که شسته می شد به یاد روزی افتادم که برای اولین بار به جبهه مشطط میرفتم زیرا او نیز همراه من بود و از همان روز بود که سرمنشاء بسیاری از وقایع زندگیم رقم میخورد روزی که آغاز ناگواریهای بسیاری برایم بوده است ، روز آغاز آشناییهاست و شناخت بسیاری از خصوصیات  رفتار و کردار خوبان خدا به شمار می آید که به جرأت میگویم خیلی از رفتار و کردارم را مدیون آن روزها  به بعد میدانم .

بسیاری از گمشده هایم را آنجا یافتم فضا بسیار با معنا و معنوی بود محمد حسن را شستشو دادند مادرش آمد فرزند را در آغوش گرفت مثل همان دوران کودکیش او را بوسید و شیرش را حلال کرد او را کفن کردند و بردند  ما نیز سینه زنان بدنبال جنازه براه افتادیم برادر شهید دوبری قافله سالار هیئت عزادار شده بود محمدکاظم سخنانش جذاب ودلنشین و هر شنونده ای را به خود جلب میکند و بسیار با تقوا و پرهیزکار است ، متین و به تمام معنی مؤمنی مخلص ودر غم دیگران خود را شریک میداند و شاهد بوده ام برای افرادی اشک از چشمانش سرازیر شده است و چه شبهایی تا نیمه هایش بفکر دیگران بوده و برای رفع مشکلات آنان در فکر فرو رفته است خدا نگهدارش باد .

همگی با شهداء وداع کردیم و من با محمد کاظم بطرف خانه براه افتادیم بین راه متوجه شدم او تازه داشت بخود میآمد و دوری برادر را احساس میکرد او هرچه میگفت نشاندهنده غم از دست دادن برادرش بود و تنها چیزی که او را مقاوم و استوار و پا برجا میگذاشت اعتقادات بسیار بالای او بود او قبلاً به من گفته بود بعدها خانواده شهداء بیشتر جای خالی فرزندشان را احساس خواهند کرد بین راه میدیدم همین مورد برای خودش تداعی میکرد و لحظه به لحظه احساساتش بیشتر نمایان میشدند او گفت برادران ، براستی حسن شهید شده است ، دیگر او را نخواهم دید ، دیگر ملاقاتش نمیکنم ؟

غم و درد فراق یار با دوست

میخواهم حالت خودم را در آن موقع بیان کنم فقط میتوانم بگویم فردی بسیار عاطفی هستم و در اینگونه وقایع ازهم گسسته میشوم غم و ناراحتی را با ذره ذره وجودم هم آغوش میشوم ومن در این بین نیز منتظر که خدا برایم چه خواهد خواست ، هر چه باشد شکر او را خواهم گفت .

فردا صبح به اتفاق بکی از برادران برای درمان درد کمرم به بیمارستان رفتیم متأسفانه دکتری که بتواند درمان ویا نسخه ای بنویسد نبود روز بعد پنج شنبه از صبح زود برای دیدار شهداء آماده شدیم یکی بدنبال تهیه عکس ، یکی بدنبال تهیه دسته های گل روانه شدیم ، بعد از صرف نهار خود را برای دیدار ده تن از برادران شهید مسجد آماده شدیم .

هیئت عزادار براه افتادند در مسیر حرکت از جلو منزل شهید موردگر  رد شدیم آنجا که رسیدیم نوار صدای شهید را گذاشتند که قرآن میخواند خیلی صحنه غم انگیزی بود او را از نزدیک میشناختم سید موردگر بسیار پاک و مؤمن و چهره اش بسیار نورانی بود و نورانیت را از جد بزرگوارش به ارث برده و اکنون به دیدار جد خود نائل گشته بود بعد از رد شدن از درب منزل شهید شعارها مجدداً از سر گرفته شدند .

به نزدیکی های پل قدیم رسیدیم جمعیت زیادی هیئت را همراهی میکردند ، اولِ هیئت عکسهای شهداء بودند که به وسط پل رسیدند جمعیت بسیار بهم فشرده بودند مشتهای گره کرده به آسمان بلند میشدند و شعارها نیز هرچه بلندتر تکرار میشد به نزدیکی مزار شهداء رسیده بودیم بوی خوش آنان به مشام زائرین میرسید از این رو حال و هوای دیدار و زیارت شهداء شعارها را گرم تر میکرد .

پرتاب موشک و اصابت در آب نزدیک پل قدیم دزفول

همه در حال شعار دادن بودیم که ناگهان چند انفجار مهیب پل را لرزاند در یک چشم بهم زدن نیمه پل به سمت مرکز شهر پر از آب پرتاب شده از رودخانه شد ارتفاع آب با پل بسیار زیاد است ولی موشکهایی که به داخل آب اصابت کرده بود قدرت تخریب زیادی داشتند به این جهت حتی تعداد زیادی ماهی نیز روی پل پرتاب شده بودند ما که اول پل بودیم نیز خیس شدیم همزمان یک موشک به یکی از ساختمانهای کنار پل خورد و همه جا تاریک شد .

یک آن  همه جا را دود و آتش و خاک فرا گرفت چند دقیقه اول هیچ چیز مشخص نبود چشمها جایی را نمی دید  فقط صدای ناله هایی به گوش میرسید و درخواست کمک داشتند من که تنها نفرات چند قدمی خودم را میدیدم زمین بطور وحشتناکی میلرزید دیوارها را میدیدم که تا چند درجه به سمت راست و چپ جابجا میشدند چند ماشین که برای تهیه آب و سیستم صوتی همراه ما بودند همه با هم برخورد کردند ترس و وحشت همه را بی تاب کرده بود .

عزا در عزا

هرکسی به سمتی می رفت فقط مردم میخواستند جان خود را از محل واقعه نجات بدهند عکسهای شهداء همه شکست و به زمین افتادند در این بین من دیدم سه زن پیچیده در چادر به روی پل افتاده بودند چند مرد نیز کمی آنطرف تر افتاده بودند و چیزی که بیشتر جلب توجه میکرد و فکرم را به خود مشغول نمود وضعیت زنان پیچیده در چادر بود ، آن زمان دیدم که زنان ما حتی در لحظات مرگ نیز حجاب خود را رها نمیکنند از آن ترس دارند که نامحرم آنان را ببیند .

ما نیز از چند خواهر همراهمان خواهش کردیم به کمک خواهران شهیده بروند و چنین نیز شد بعضی از رانندگان ماشینها را رها کرده و به سویی میرفتند آن روز ، روز محشر بود من به یاد سوره دخان افتادم که همه جا را دود فرا میگیرد ، آری روز محشر بود ولی نه روز قیامت بلکه واقعه ای که دشمن یعنی صدام ملعون آتش و دود آن را گسترانیده بود مگر ما چه گناهی داشتیم همانطور که جوانان ما پرپر شده بودند دسته گلهای آنان نیز پرپر شدند کسی نبود عکسهای شکسته را از زمین بر دارد شهداء و مجروحین را به بیمارستان منتقل کردند .

بعداً شنیدم آن زنان مادر و همسران برادران عیدی مراد بوده اند خدایا چند ماهی بود محمد عیدی مراد ازدواج کرده بود اکنون این غم را چگونه تحمل کند زن و مادر و زن برادرش شهید شده بودند تقریباً بعد از دو یا سه ساعت منطقه آرام شد و بسیاری از مردم راهی منازل خود شدند من نیز به اتفاق چند تن از برادران به طرف مسجد محل رفتیم بعد از خواندن نماز مغرب و عِشاء و صرف شام ، راهی مسجد امام خمینی برای خواندن دعای کمیل شدیم آن شب بسیار گریستیم و به جهت واقعه عصر خواندن دعا حال دیگری به همه ما داده بود .

دعای کمیل شب عزاداری

دعا توسط برادر آهنگران خوانده شد و بعد از دعا هرکسی راهی مقصدی شدند من نیز با چشمانی پر از اشک به راهی رفتم که باید میرفتم یعنی خانۀ همیشگی ما بسیج و مسجد محل بود و همینطور به فکر بودم بعدها چه خواهد شد ، از کجا آمده ام ، به کجا خواهم رفت و دیگر سئوالات که از خودم می پرسیدم و هاتفی اینگونه بر زبانم راند .

طرفه العینی مرا برعرش اعلا می برند   

                                                 می برند جایی که مردان خدا را می برند

زائران مشهد یار است این مجموعه را     

                                                            با تفکر گام بردارید یاران ، یار بالا می برند

 

و چه زیباست سخنان دلنشین برادری که میگفت برادر زمانیکه دنیا برایت تنگ میگردد و احساس میکنی در پشت میله هایش حبس شده ای و هنگامی که قلبت گرفته است و موقعیکه عشق پرواز داری ، پرواز به سوی الله ، رسیدن و پیوستن به بی انتهاء ، زمانیکه می بینی از درون پوچ و پوک شده ای احساس نیاز میکنی وجودت تشنه علم ، محبت ، لطف و مهربانی و ...... است .

مشتاقانه ، خالصانه رو بسوی او که منتهای آرزوی دردمندان و عاشقان است ، اله عالمیان و حبیب قلوب صادقین و ایمنگاه و پناه دهنده مؤمنان است و با قلبی مضطرب و نا امید از کردارش و امیدوار به کرم او ، دست به مناجات بردار و در تاریکی شب آنوقت که قلبهای بیمار همه در خوابند و عاشقان دردمند همه بیدار، بستر را رها کن و او را بخوان ، ای خدا بهر کرم ، از ره لطف حال دعا بخش مرا امشب .

راز تنهایی من در شب و تاریکی بود

                                                      اندر آن ظلمت شب ذکر خداوندی بود

شکر ستار سحرگاه به سجادۀ خویش

                                                      هر چه گفتم و نگفتم همه دینداری بود

 

خلاصه آن روز فراموش نشدنی گذشت من هم روز بعد برای ادامه درمان تصمیم گرفتم به تهران بروم شاید کسی بیابم دردم را درمان کند .

سفر به تهران

به نهران رفتم بسیج پایگاهی نزدیک به چهار راه انقلاب داشت آنجا رفتم بعد از آنجا آدرس حاج احمد سوداگر را گرفتم آسایشگاهی در شمال تهران بود یک شب را آنجا ماندم برادران غلامرضا صبور ، رحیم افرا و حاج مجید کابلی از جانبازانی بودند که چند ماه پیش مجروح شده بودند و دوران نقاهت را می گذراندند ، فردا به همراه حاج احمد به بیمارستان لبافی نژاد رفتیم و دکتر برای درد کمرم قرصهای آرام بخش نوشت ، موقع برگشتن به مقر پایگاه بسیج چهار راه انقلاب رفتیم قرصها را حاج احمد نگاه کرد گفت بدبخت تو دیوانه شده ای خودت نمی دانی گفتم مگر چه شده گفت این قرصها را اشخاص روانی می خورند و من هم با شنیدن این حرفها قرصها را کامل به داخل زباله ها انداختم شب را در پایگاه بسیج خوابیدیم و فردای آن روز بلیط قطار گرفتم بعد از ظهر همان روز به سمت دزفول برگشتم ، فردای آن روز به دزفول رسیدم و دو روز بعد مجدداً به جبهه برگشتم متأسفانه ناراحتی کمرم اصلاً نمی خواست آرام بگیرد و من هم با آن وضعیت به همراه برادر شهید آل عبدی و برادران حلاج و کرمی مشغول گشت زدن در جبهه شدیم .

یادی از  برادران شهید حاج عبدالکریم پورمحمدحسین و مظفر رشد رشیدی

زمستان سال 1360 از راه رسیده و هوا سرد شده بود با صدای نگهبان که می گفت برادران برپا نماز قضا نشود خواب خوش عزیزان به پایان رسید بعد از خواندن نماز و صرف ناشتایی ، لباسهای گرم کنندۀ خود را پوشیده و چکمه های بلند به پا کردیم ، طبق قرار معمول حرکت به طرف نیروهای دشمن و شناسایی استعداد و توان نیروهای بعثی بود .

 وظیفه و مأموریتی مهم در راه بود ، باید هرچه زودتر مأموریت انجام می شد ، دشمن حرکتها و فعالیتهای جدیدی را در خط مقدم آغاز کرده بود و این عزیزان نیز بعنوان نیروهای شناسایی باید هرچه سریعتر نحوه ی آرایش و دلیل  فعالیتهای اخیر را گزارش میکردند ، این جوانان در سن 18 الی 20 سال بودند .

آنها در این سرمای سوزان برای اداء فریضه ای واجب و رضایت مندی خدای خود به این مکان آمده بودند ، این جوانان دریا دل معرفت در وجودشان موج می زد شعور اجتماعی را به اعلا ی خود رسانده بودند ، قرعۀ خدمتگذاری به نام اینها رقم خورده بود چه سعادتی از این بهتر که انسان بتواند در جوانی به جایی برسد که بزرگان در حصرت آن غبطه می خورند .

وسایل مورد نیاز را جمع کرده و آمادۀ حرکت شدند ، باید اثری از این مأموریت به جا بماند و آن گرفتن عکس یادگاری است ، حال چگونه بودن در عکس را باید آنانی انتخاب بکنند که شاهدان تاریخ میگردند بیایید آنانی که می روند سراپا بایستند و دیگران بنشینند .

ولی نه ، شهیدان همیشه در گذشت و ایثار پیشقدم می شوند و بدون آنکه به طرف مقابل چیزی را بگویند کار را به انجام می رسانند رزمنده ای دوربین به دست افراد را به ایستادن جلو دوربین دعوت کرد سریعاً شهدا به همدیگر نگاهی کرده و به دور از دید دیگران آن کردند که ماندگار در تاریخ شد و آن نشستن جلو دوربین بود و با زبان تصویر به دیگر همرزمان خود گفتند شما که ایستاده اید بعد از ما رسالتی سخت و دشوار در پیش دارید و آن نشر افکار و اعتقادات شهداء به نسل آینده است فراموش نکنید وظیفۀ شما سخت و ناهمواریهای بسیار دارد از خود مواظبت کنید و ما نیز در این کار از خداوند متعال برایتان آرزوی موفقیت داریم ، جمع آنان که در این عکس یادگاری شرکت دارندو چند لحظه بعد به شناسایی می روند برادران شهید کریم پور محمد حسین ، مظفر رشدرشیدی و مسعود حلاج با هم بودیم که صدای چکۀ دوربین هنوز در گوشم جا خوش کرده است .

اتفاقی عجیب                                                                   

در تاریخ 5/11/1360 ساعت نزدیک به یک بعد از ظهر به طرف تپه سبز رفتیم وقتی رسیدیم که برادران آنجا خبردادند یکساعت پیش مظفر رشدرشیدی به شهادت رسیده است و طبق معمول آنروز همۀ بچه ها عزادار مظفر بودند و چند روز بعد از آن به آنجا رفتیم نزدیک به ظهر که رسیدیم نهار تعارف کردند و من با شهید آل عبدی همراه با آنها ناهار خوردیم و بعد از صرف ناهار بچه ها را گفتند تیربار نگهبانی را تنظیف کنند بچه ها شروع به تنظیف کردن شدند که ما از آنها خدا حافظی کرده و به طرف صالح مشطط رفتیم ، فردای آنروز صبح اول وقت بعد از طلوع آفتاب به تپه سبز برگشتیم یک جنب و جوشی در رزمندگان مشاهده می شد علت را سئوال کردیم که به ما گفتند بیایید و تماشا کنید برایمان تعریف کردند بعد از اینکه ما از آنجا رفته بودیم ، نفری که تیربار را تنظیف کرده به او می گویند نگهبان برای امتحان چند تیر با آن بزند نگهبان هم تیربار را روی کیسه های سنگرگذاشته و لولۀ تیربار را رو به پایین گرفته و دستش را روی ماشه آن می گذارد چند تیر بدون هدف شلیک می کند نگهبان آنقدر محو کار با تیربار شده و علاقه به تیر اندازی با سلاح تیربار داردکه دیگر متوجه جلو خود ، صداها و عکس العملهای جلو خاکریز نمی شود بعد از تیراندازی می بیند چند تیر از پایین به طرف آنها شلیک شد و جبهه آرام می شود او هم این خبر را به کسی نمی گوید و به خیالش اشتباه شنیده و می گوید اگر به کسی گفتم بچه ها مسخره ام می کنند بهتر اینکه به کسی نگویم ، نگهبانان بعد هم می گویند در مدت دو ساعت نگهبانی آنها یک یا دو بار صدای ناله ای از جلو شنیده اند ولی آنها به خیالشان بچه ها با آنها شوخی می کنند .

صبح با روشن شدن هوا نگهبان می بیند که چه شده با فریاد صدا میزند بچه ها برسید عراقیها ما را گرفتند و در عرض چند دقیقه تمامی بچه ها با تجهیزات کامل روی خاکریز می روند می بینند چیزی نیست فقط دونفر عراقی زخمی پایین خاکریز افتاده و ناله می کنند یکی از بچه های عرب زبان آنجا بود وقتی از آنها سئوال کرد جریان و علت را پرسید آنها گفتند آقا جان ما دیشب اول شب با استعداد یک گردان قرار بود حمله کرده و تپه سبز را بگیریم بعد از غروب آفتاب گفتیم حمله را شروع کنیم و از تاریکی شب استفاده کرده و شما را غافلگیر کرده باشیم همۀ برنامه ریزیهای ما کاملاً طبق برنامه پیش رفت تا آنکه همۀ نیروها به کنار خاکریز شما رسیده و چسبیده به خاکریز آمادۀ فرمان حمله شدیم ، هیچ عمل خلافی از طرف نیروهای ما سرنزده بود که بگوییم عملیات لو رفته است ما همه چسبیده به خاکریز شما بودیم که ناگهان تیربار شما شروع به کار کرد و چندین نفر از نیروهای ما در یک آن کشته و زخمی شدند و دیگر نفرات با دیدن اوضاع پا به فرار گذاشتند و بعضیها حتی فرصت نکردند وسائل انفرادی خود را به همراه ببرند ما هم به جهت اینکه نمی توانستیم راه برویم و کسی نبود کمک کند جا ماندیم و همۀ نیروها عقب نشینی کردند .

من و آل عبدی که رسیدیم دو اسیر عراقی زخمهایشان پانسمان شده و از آنها مواظبت می شد به روی خاکریز رفتیم چه صحنۀ عجیبی بوجود آمده بود ، انواع سلاح و مهمات به جا مانده مشاهده می شد که هنوز بچه های ما آنها را جمع آوری نکرده بودند دشتی که بین ما و عراقیها بود حدوداً دویست تا سیصد متر متغیر بود که در آنهمه دشت وسائل به جا مانده هر بیننده ای را متعجب میکرد ، چگونه ممکن است با شلیک چند تیر بی هدف اینهمه خسارت به دشمن زده باشد و آن هیچ امری نبود مگر امر الهی و دست غیبی بود که گریبانگیر نیروهای دشمن شده بود و همه خدا را شکر وسپاس گفتیم اتفاق ناگواری نیفتاده است .

شناسایی و تحرکات دشمن را روزانه زیر نظر داشته و گزارشات را لحظه به لحظه از جبهه می گرفتیم و به مرکز اطلاع داده می شد ، ما روزانه به شناساییها در تمام جبهه فعال بودیم .         

یادی از شهداء و رزمندگان ، عملیات فتح المبین

بی سیم زدند و شهید آل عبدی را خواستند با رمز به او گفتند فردا جلسه عمومی اعضاء اطلاعات در دزفول تشکیل می شود همه افراد باید حضور داشته باشند شهید آل عبدی ، علیرضا کرمی ، مسعود حلاج و من ، وسیله ما موتورسیکلت بود هر چهار نفر با دو موتور سیکلت به دزفول رفتیم همه نیروهای اطلاعاتی جمع شده بودند تا بحال اینگونه جلساتی نداشته بودیم برای اولین بار همدیگر را از نزدیک می دیدیم .

بسیار جمع از دیدن همدیگر خوشحال و مسرور بودند هر کسی سخنی بر زبان می راند تعداد برادران زیاد نبودند ولی با دیدن آنها احساس خوشی به من دست داده بود بخصوص از اینکه همه افرادی که حاضر بودند کار و فعالیتشان همانند ما در جبهه های دیگر بود از وضع و حال همدیگر اطلاع داشتیم نیازی نبود کسی چیزی بگوید و یا حرفی بزند از کار و وظیفه سخت خود کاملا آگاهی داشتیم .

این افراد باید خصوصیات منحصر به فردی میداشتند هر رزمنده ای با تجهیزات کامل نظامی انفرادی به سمت دشمن می رود ولی این افراد باید با کمترین تجهیزات که شامل یک تفنگ کلانشینکف وقمقمه آب ، دوربین و قطب نما بود و این تجهیزات کم فقط برای رفع تشنگی و احتمال کم درگیری با دشمن بود ، همیشه یادآوری میشد اگر شما در بدترین وضعیت قرار بگیرید حق در گیری با دشمن را ندارید و این وضعیت بسیار سخت می نمود .

زیرا هر موقع که می رفتیم غیر ممکن بود افرادی از دشمن را نبینیم بدینجهت همیشه در هر جلسه ای نکات مهم و مورد نیاز را با هم گفتگو می کردیم یک مورد اینکه به هیچ وجهی نباید با دشمن درگیر می شدیم ، نباید ما را ببینند ، سکوت مطلق رعایت بشود ، نقاط ضعف و قوت دشمن و استعداد آن برآورد بشود و نکاتی از این قبیل که این موارد از مسائل معمول ما به حساب می آمدندبرادرانی که به یاد دارم   برادران شهید محمدرضا دیبری ، شهید حمیدکابلی ، شهید محمدرضا آل عبدی ،  شهید محمد شنبول ، شهید علی کمیلی فر ، محمدعیدی مراد ، کریم بیدلی ، غلامرضا کاج ، مسعود حلاج و حسن پالاش و علیرضا کرمی و تعداد دیگری از برادرن ............... بودند .  جلسه را برادر حاج احمد سوداگر آغاز نمود برادر رئوفی نیز حضور داشتند بعد از تشکر و خیر مقدم به کلیه برادران هدف از گردهمایی برادران را اعلام نمودند جمع برادران هر چند نفری گروه شناسایی یک محور از مناطق جنگی در حوزه استحفاظی دزفول را به عهده داشتند حاج احمد از آن زمان شروع کار عملیات فتح المبین را اعلام نمودند .

از قبل حاج احمد صحبتهایی برای من نموده بود و در این زمینه گفتگو هایی با هم داشته بودیم ولی شرح کامل آن را درجلسه مطلع شدیم همه برادران در پوست خود نمی گنجیدند از اینکه ما از اول نفراتی بودیم که مطلع میشدیم بسیار خوشحال و شاد بودیم وسعت عملیات و نحوه نیروهای عمل کننده بطور کلی توضیح داده شد برادر رئوفی نیز صحبتهایی در این خصوص فرمودند ، فرماندهان تصمیمی در آن زمان گرفته بودند که هیچ فردی که الف باء نظامی را خوانده بود اینچنین تصمیمی نمی گرفت ولی فرماندهان رده بالا زنگ آغاز حرکت عملیات را نواخته بودند .

در خصوص علت اینگونه تصمیمی به این عظمت تنها دیدن روحیه و خواست نیروهای عمل کننده بود که رده های بالا این واقعیت را بخوبی آگاه و مطمئن بودند که ایمان و اعتقاد نیروهای عمل کننده بالا ترین قدرت و سلاح برای نیروها ی تحت امر است .

قرار بود در دنیا عملیاتی به این عظمت رقم بخورد وآن هم ایران اسلامی که با تبلیغات سوء مخالفان به سرکردگی آمریکا ما را در دنیا به عنوان مردمی با توان کم و یا ضعیف معرفی کرده بودند از نظر تجهیزات که در وضعیت ابتدایی به سر میبردیم و این گونه صحبتها بسیار زده شده اند و من از تکرار آن صرفنظر می کنم ، با آن وضعیت بد تجهیزاتی و تسلیحاتی ما می خواستیم کاری بکنیم کارستان و حرکتی بکنیم که روی کاغذ و چیدن مهره های فرضی اصلاً شانسی برای پیروزی ما وجود نداشت .

تنها چیزی را که در هشت سال دفاع مقدس میتوان برای هر موردی دائماً تکرار کرد و کهنه نمی شود اینکه نیروهای ما با اعتقاد و ایمان به دین مبین اسلام و اعتقاد به وعده های دینی در این خصوص از جمله بالا ترین وعده به معتقدان به شهادت ویا اجر وپاداش شهید بود که ما را عاشق و دلباخته خود کرده بود .

آن روز گذشت ولی آهنگ حرکتی نواخواخته شد که بعدها گوش بسیاری از دشمنان اسلام و ایران را کر کرد ، ما نیز با شادی زیادی از آنجا مجدداً رو به سوی جبهه کردیم شاید آن شب هیچ کدام از ما خواب راحتی نداشتیم چونکه خبر بسیار شیرین و مسرت بخش بود از نظر زمانی نمیدانم چقدر بود ولی فکر میکنم شاید نزدیک به یکماه بیشتر نبود در شناسایی های یک سال گذشته تجربه های زیادی کسب کرده بودیم .

اوائل تشکیل واحد اطلاعات وعملیات مدت کمی شهید زین الدین مسئولیت واحد را به عهده داشت آنموقع مهدی گلکار مسئولیت اطلاعات و عملیات جبهه مشطط را به عهده داشتند گلکار با من صحبت کرد و گفت تیم گشتی باید تشکیل شود و مرا نیز در آن تیم دعوت نمود .

بعد از ایشان مدتی با شهیدان سیف الله صبور و حمید عنبرسر به گشت و شناسایی می رفتیم ، بارها به همراهی هر کدام از ایشان به پشت نیروهای دشمن رفته و اطـلاعات فراوانی کسب می کردیم آنقدر رفتن ما زیاد بود که مسیر برایم بسیار عادی شده بود .

گشت در منطقه عملیاتی جبهه مشطط

حتی یک روزبه همراه  هردو شهید حمیدعنبرسر و میرزا معلم و چند نفر دیگر از برادران به پشت نیروهای دشمن رفته بودیم آخرین نفرات تأمین من و عزیز پوریانی بودیم ، هوا تازه تاریک شده بود برادران عنبرسر و میرزا معلم هردونفر صد متری از ما دور شده بودند ، چند دقیقه بعد از رفتن آنها ، دو نفر عراقی نیز جهت کنترل سیم مخابرات به طرف ما می آمدند و یک لحظه نفرات خودی و دشمن معلوم نبودند و من فکر میکنم خود عراقیها نیز گیج شده بودند و ما را از نیروهای خودشان حساب کردند و بعد از برگشت به مقر خودی برادران بسیار از این پیش آمد می خندیدند .

و بعد از این مدت بود که حاج احمد از من خواست با گروه شناسایی باشم و من هم از این پیشنهاد ایشان بسیار خوشحال شدم و با آمدن حاج احمد نفرات شناسایی رسماًًً  کار را شروع و تیم شناسایی هر جبهه مستقل و فعالیتهای خود را منسجم تر نمودند ، رفتن ما به طرف نیروهای دشمن در همه مواقع از شبانه روز صورت میگرفت و دائماً خبرها را از خط مقدم میگرفتیم و نحوه آرایش و نقل و انتقالات دشمن را زیر نظر داشتیم .

آشنایی کامل به تردد دشمن

آنقدر به نیروهای دشمن آشنا شده بودیم که حتی زمان تردد نفرات به عقب و تجهیزات آنان را کاملاً آگاه بودیم حتی سیمهای ارتباط تلفنی آنها بین سنگرهایشان را نیز دیده بودیم و جهت و مسافتشان را مشخص کرده بودیم  خلاصه هیچ کاری برای شب عملیات ناتمام نمانده بود .

از صبح روز بعد با توانی مضاعف و دو چندان کار ها را شروع کردیم معبرهای حرکت مشخص شدند درآن موقع حتی معبرهایی که تا کنون موفق نبودیم طلسم آنها شکست و تا نقاط مورد نیاز شناسایی شدند تنها چیزی که آن زمان برایم  عجیب بود اینکه قبلاً مسیرهای شناسایی را بسیار با مشکل و سخت حرکت می کردیم ولی آن موقع مثل اینکه نیروهای دشمن خواب بودند و ما توان مضاعفی در خود می دیدیم .

باز کردن معبر مین دشمن

چندین مرتبه در یکی از معبرها حد فاصل بین جبهه صالح مشطط و تپه سبز روز روشن تا بیست متری نیروهای دشمن میرفتم ، معبری که برای حرکت نیروها در نزدیکی تپه سبز مشخص شده بود افراد تخریب چی را به من معرفی کردند ، گفتند آنها را برای توجیه به منطقه باید تا کنار میدان مین ببرم شهید آل عبدی گفت اول شب میتوانم آنها را ببرم و من با توجه به شناختی که از منطقه داشتم گفتم نیروها را بعداز ظهر نزدیکیهای غروب تا کنار میدان مین میبرم و انشاءالله سالم برمیگردیم .

اول بار آل عبدی مخالفت کرد ولی بعداً با اصرار من موافقت کرد که بعداز ظهر برویم ولی مسئولیت آن را به عهدة من گذاشت و گفت در برگشت من منتظر شما در خط مقدم میمانم و باید نیروها همگی سالم برگردند ، مسئولیت جان افرادی را بعهده گرفتن و در آن موقع و زمان جنگ برایم بسیار سخت می نمود که با توکل به خداوند متعال و خواندن آیه  وجعلنا ...... نیروهای تخریب چی که مسئولیت گروه تخریب به عهده برادر شهید یوسف ساره بود و گروه را به سمت معبر بردم خدا میداند آن زمان چقدر دلهره و نگرانی در وجودم پرمیزد نه از ترس کشته شدن بلکه تنها چیزی که دلهره ام را بسیار میکرد شرطی بود که شهید آل عبدی برایم گذاشته بود .

و من با توکل به خدا و شناختی که از موقعیت دشمن داشتم میدانستم موقع غروب برای دشمن غذا میآورند نیروهای آنها مشغول به تقسیم غذا میشوند و آن موقع بهترین فرصت برای ما بود که نیروهای تخریب چی در روز روشن میدان مین را می توانند ببینند تا اینکه شب عملیات بدون هیچگونه دلهره ای میدان مین را باز کنند .

شناسایی میدان مین دشمن در تپه سبز

تعداد ما چهار نفر بودیم تقرببأ یکساعت قبل از غروب برای حرکت آماده شدیم از اول با آنها شرط کردم مسئولیت جان آنها با من است لذا باید کاملاً به تذکرات توجه کنند تا اینکه اتفاقی پیش نیاید آنها نیز اعلام آمادگی نمودند فاصله ما با دشمن حدوداً دویست متر می شد به آنها گفتم برای اینکه ما با استتار کامل باشیم لازم است از اول خاکریز خودمان روی چهاردست و پا حرکت کنیم آنها نیز پذیرفتند .

خودم جلو آنها به راه افتادم بعد از عبور خاکریز خودی ، خودم نشستم و به آنها گفتم از این به بعد ما نباید حرف بزنیم فقط با اشاره و در صورت نیاز به آرامی و با صدای کوتاه با هم صحبت میکنیم آنها بسیار حرف شنوی می کردند و من از این جهت برای انجام کارها با اطمینان بیشتری عمل میکردم .

حرکت ما آغاز شد من دوربین به دست و اسلحه کلانش و یک قمقمه آب همراهم حرکت کردم آنها نیز پشت سر من براه افتادند من هر چند متری میایستادم با دوربین منطقه را نگاه میکردم بعد از اطمینان و نبودن خطر براه می افتادیم تقریباً مسیر را تا اول میدان مین دشمن یک ساعته رسیدیم آفتاب غروب کرده بود هوا گرگ و میش بود صدای نفرات دشمن شنیده می شدند ماشین غذا رسیده بود همه آنها دائماً تقاضای غذا از نفر تقصیم کننده داشتند و صدای به هم خوردن ظرفها نیز شنیده می شد .

من نیز به نفرات تخریب چی گفتم این درخت کوچک علامت ما میباشد بعد از این درخت میدان مین و عمق آن حدوداً ده متر میباشد ما داخل شیار کم عمقی که مسیر حرکت آبهای فصلی بود نشسته بودیم بعد از درخت پیچی بود که به داخل میدان مین میرفت به آنها گفتم تک به تک از پیچ بگذرید و میدان را ببینید بالای شیار یک تانک بود که دائماً شیار را نگهبانی میکرد ، تانک را برای حفاظت از این شیار گذاشته بودند مین ها در انتهاء شیار و در دشت منتهی به تانک می شد .

آن روز نیز نیروهای تخریب چی کاملاً میدان مین را شناسائی و در روز روشن آرایش مین ها را مشاهده کردند کار ما آن شب برای نیروهای تخریب چی تمام شد و با پایان کار آنها هوا نیز تاریک شده بود موقع برگشت از بیست متری دشمن بود که سراپا و تمام قامت برای برگشتن براحتی راه می رفتیم تا اینکه به نیروهای خودی رسیدیم آنجا شهید آل عبدی منتظر ما بود با دیدن ما بسیار خوشحال شد و نحوه کارمان را به ایشان گزارش دادم آن شب گذشت .

چند شب مانده به عملیات فرماندهان گروهانها و دسته ها و اطلاعات نیروهای عمل کننده که آن نیروها متعلق به تیپ ولیعر(عج) از گردان برادر کریم فضیلت بودند را برای آشنائی به منطقه با همان شیوه ای که نیروهای تخریب چی را برده بودم ایشان را نیز با همان نحوه به کنار درخت کوچک اول میدان مین بردم فرماندهان گروهانها و دسته ها چند لحظه قبل از تاریکی هوا محل را کاملا از نزدیک می دیدند که این امر برای نیروهای عمل کننده بسیار مثمرثمر بود .

مرخصی چند ساعته

یک روز مانده به عملیات بعد از ظهر بود از شهید آل عبدی اجازه گرفتم و سوار موتور سیکلت شدم و با سرعت رو به سوی شهر کردم بین راه جاده زیر آتش شدید دشمن قرار گرفته بود دو طرف جاده را تا کنار رودخانه کرخه خاکریز زده بودند دائماً اطراف خاک ریز گلوله های توپ منفجر می شدند ، نزدیکیهای رودخانه آخرین پیچ چند متر مانده بود که به پیچ برسم آن طرف پیچ گلوله ی توپ افتاد و تمام اطراف را دود و آتش فرا گرفت به صورتی که محل اصابت گلوله وقتی رسیدم اصلاً فرصت ترمز کردن هم نداشتم با موتور سیکلت به داخل گودال توپ رفتم ، هنوز حرارت انفجار از زمین بلند می شد ترکشهای زیادی به اطرافم می خورد و صدای وحشتناک ترکشها هر آن نزدیکتر می شدند و به نقطه ای در نزدیکی هایم برخورد می کردند ولی از آنجا که خواست خدا چیز دیگری بود هیچکدام از آنها به من برخورد نکردند ، خلاصه از داخل آتش و دود به سلامت گذشتم و همان زمان می دانستم این خواست خداوند متعال است که هیچ اتفاقی نیفتاد و توانستم جان سالم به در ببرم .

به منزل رسیدم از خانواده دیدن کردم ، برای نماز مغرب و عشاء به بسیج و مسجد محل رفتم بسیاری از دوستان را دیدم بعد از نماز جماعت به منزل آمدم غسل شهادت کردم ، به بهانه های مختلف با مادرم باب سخن را باز کردم می خواستم به هر صورتی که شده با او هم صحبت بشوم به جهت نزدیکی عملیات و احتمال هرگونه اتفاقی باید او برای چند روزی آرام می گرفت صحبتها از هر سویی زبانه می کشید و مجلس ما را گرم می کرد ، احساس می کردم مادر یک خبرهایی را بواسطۀ دیگر زنان محل متوجه شده بود آنموقع مردم از بسیاری از خبرهای جبهه را مطلع بودند هرموقع می خواستیم زمان عملیات ها را دقیق مطلع بشویم به شهر می آمدیم و از زنان محل می شد زمان عملیاتها را گرفت ، از مادرم خواستم صبح زود بیدارم کند ، بعد از نماز صبح قبل از طلوع آفتاب از پدر ، مادر برادر و خواهرانم خدا حافظی کردم و دوباره به جبهه برگشتم شور و شوق زیادی در برادران بسیجی می دیدم بین آنها رفتم بسیاری از برادران را می شناختم ، ارادتم را به هر کدام از آنها بیان می نمودم و چیزی که بیشتر در آن زمان فکرم را مشغول کرده بود اینکه خدایا چند روز آینده همه این جماعت چه وضعیتی را خواهند داشت می دانستم بدون شک تعدادی از آنها شهید خواهند شد به این جهت به هر کدام از آنها می رسیدم دوست داشتم عاجزانه التماس شفاعت بکنم خیلی دلم گرفته بود چون که شهادت بسیاری از هم رزمانمان را دیده بودم و مظلومیت زمان شهادتشان قلبم را به درد می آورد ، رزمنده گان آنچنان شاد و خندان بودند که گویی زمان وصل و حجله عروسی می بندند ، اما این حجله پر از خون خواهد شد ، این حجله متصل به لقاء الله می شد ، پیوند وصال با شهیدان بسته می شد ، دیدار یار نزدیک شده بود .     

شمارش معکوس برای پر کشیدن به آخرین لحظاتش رسیده بود ما که از وضعیت نیروهای عمل کننده اطلاع داشتیم دلهره و تشویش خاطری مضاعف افکارمان را به خود مشغول کرده بود هر چهار نفرمان ( شهید آل عبدی ، حلاج ، کرمی و من ) دائماً با هم صحبت و آخرین وضعیت منطقه را پیگیری می کردیم ترس ما از آن بود که نکند عملیات لو رفته باشد و نتوانیم عملیات را با موفقیت انجام بدهیم .

نماز شهید هودگر

غروب شده بود فرمان حرکت صادر شد نیروهای عمل کننده توسط انواع ماشین به خط مقدم منتقل شدند ، نماز مغرب و عشاء را در خط مقدم خواندیم ، بعد از صرف شام نیروها آمادۀ حرکت شدند ، گردانی که من باید به طرف دشمن می بردم گردان برادر کریم فضیلت از تیپ حضرت ولیعصر(عج) بود و فرمانده گروهان شهید عبدالرحمن هودگر بود که او واقعاً سر به آستان قدس نهاده ، و تمام وجودش را به خدا هدیه داده بود .

موقع نماز مغرب و عشاء شهید هودگر در سنگر ما بود شهید نماز را شروع کرد سر را که به سجده می برد بسیار در سجده هایش می گریست و شاهد بودم زمانی که از آخرین سجده سر برداشت مهر نمازش شکسته بود ، بعد از نماز یکی از برادران با شوخی گفت عبدالرحمن چه خبر است مثل اینکه قصد شکستن مهرها را داری که او با لبخندی پاسخ او را داد و من این لبخند را بسیار با معنی دیدم و آن زمان خیلی حرف ها را در لبخند شهید تجسم نمودم .

آری او می گفت باید شکسته شود واین شکستنها دو معنی در پی دارد ، یکی عرض ادب به پروردگار که بگوییم خدایا اگر مرا عمری تا این زمان عطا فرموده ای میخواهم آنچنان به درگاهت سجده کنم که ملائک آرزوی یک لحظه اش را دارند ، میخواهم آنچه را عرش به وجد می آید انجام بدهم .

دوست دارم با تو باشم

خلوت وتنهاییم را با تو باشم

هر نفس ذکر تو گویم

رازهای اندرونم را فقط با تو بگویم 

آنچه را در آشکارا ذکرشان را شرم دارم

 خلوتم را ، خاص بودن با تو باشم

سجده هایم را فقط مخصوص درگاه تو باشم

با تو بودن را در این دنیا و عقبی وصل سازم

ذکر یارب یارب من ، عرش را زینت ببخشد 

آنچنان باشم که روز حشر شرمنده نباشم

-------------

بیایید بشکنیم دیوار و حائلها

بیایید از گذر گاههای امکان

بیایید همدگر را بهر پیوستن به راهش

راه را از چاه و بیراهه جدا سازیم

مست در می ، خم در پی بودن و محو جمالش

آشکارا و نهان خود به درگاهش همه یکرنگ باشیم

و دیگر اینکه هر آنچه که به آن دل بسته ایم ، هر چه که به آن علاقه مند و وابسته ایم باید آزاد بود هر چه که ما را معطل می کند باید بشکند تا برگشتی نباشد و نظرها را به خود متوجه نکند باید هر آنچه  از علائق و دلبستگی ها که تأخیر میاندازند باید شکسته شوند .

آری عبدالرحمن هودگر علائق را شکست و اقیانوس پهناور را پیمود و از جمله شاهدان شهید هشت سال دفاع مقدس گردید عاقبت او علائق را از خود رهانید و پرواز را برگزید ودر عملیات والفجر مقدماتی به آرزوی خود رسید .

انتظار فرمان حمله ، یا زهراء

همه نیروها پشت خاکریز خط مقدم خودمان جمع شده بودیم توپ خانه دشمن اطراف ما را گلوله می زد ولی هیچکس توجهی به انفجارات اطراف نداشت گوئی همه عاشقان دلباختۀ کوی یار گوش هایشان صدای مهیب انفجارات را نمی شنید که باید گفت چرا ، آنها می شنیدند و می دیدند ولی عشق و عاشقی یاران دلباخته را به خود مبهوت ساخته بود و عشق به الله خطرها را آسان می نمود .

دل گرفتار تو کردم گرفتارم کن

                                                    سر به درگاه تو کردم تو آگاهم کن

دل و سر دادن ، از عشق تو است

                                                    منتظر مانده ام ای جان تو شادابم کن

شهید آل عبدی و کریم فضیلت در سنگر فرماندهی بودند ، فرمان حرکت از طرف ایشان صادر شد من اولین نفر بودم که از خط مقدم گذشتم و بعد از من شهید هودگرحرکت کرد هوا نسبتاً تاریک بود و به زحمت چند متر جلوتر دیده می شد تذکرات لازم را به شهید هودگر گفتم و او نیز به دیگر برادران یاد آوری می نمود و با خواندن آیه وجعلنا من بین ایدیهم....... را خوانده و با توکل به خداوند متعال حرکت به طرف دشمن را آغاز نمودیم راه را بسیار با دقت و توجه بسیار می پیمودیم من نفر اول بودم با حرکت من گردان حرکت می کرد و با ایستادن من گردان می ایستاد ، من می نشستم همه می نشستند ، می دویدم همه می دویدند لحظه به لحظه با فرماندهی در ارتباط بودم .

هر چند لحظه ای وضعیت خودمان را به برادر فضیلت گزارش می کردم ، من به شهید هودگر گفتم به فرماندهی اعلام کند هیچ گونه مشکلی وجود ندارد و ما به نزدیکی میدان مین رسیدیم برادر فضیلت گفت منتظر فرمان بعد باشیم من و شهید هودگر و برادران تخریب چی کنار درخت کوچک اول میدان مین نشستیم به تخریب چی ها گفتم شما قبل از فرمان حمله میدان مین را باز کنید ، از آنجا که قبلاً آنها را کاملا توجیه نموده بودم به سرعت هر سه نفرشان برادر شهید یوسف ساره و دونفرهمراهش پشت سر هم به داخل میدان مین رفتند و طولی نکشید که معبر میدان مین باز شد و ما منتظر فرمان حمله شدیم .

ناگهان صدای بی سیم با صدای فضیلت بلند شد یا زهرا ، یازهرا ، یازهرا فرمان صادر شد نیروها باید حمله می کردند همه این پیام را لحظه شماری می کردند با فرمان شهید هودگر نیروها همانند پرندگان شکاری بطرف شکار خود حرکت کردند .

آری با فرمان یا زهرا از طریق بی سیم ، درهای آسمان به روی عاشقان باز و مسیری از زمین تا به ملکوت اعلی کشیده شد راهی که باز شده بود نوری با خود به همراه داشت روی هر ذره از نور تسبیحی از ذکر ملائک حک شده بود ملائک همه صف در صف کنار راه سجده کنان تسبیح می گفتند و محل سجده گاهشان خوش بو ترین عطرهای آسمانی گشت .

با هر بار سجده ی ملائک پرنده ای سفید بال از جمع ما به آسمان پر می کشید طولی نکشید که چند تن از عزیزان به خاک و خون غلتیدند صدای الله اکبر فضا را پر کرده بود الله اکبر گویان به پیش می رفتند و شهادتین گویان آمادۀ پرواز به سوی ابدیت می شدند ، با صدور فرمان یازهرا به جاده ای دو راهی رسیدیم یک راه تکبیر گویان به پیش می رفتیم و یک راه باید ذکر وداع خوانده می شد و آن شهادتین آخرین لحظات عمر رزمنده ای بود که از دهان چند تن از برادران به خون غلتیده شنیده می شد .

هودگر نیز در یک چشم بهم زدن در تاریکی شب از هم جدا شدیم ، او با یک تکبیر بدنبال نیروهایش به پیش رفت و تاریکی شب بین من و او فاصله انداخت و سیاهی ما را از هم دور ساخت ، نیروها خط دشمن را شکستند و خط مقدم دشمن تسخیر شد اکنون باید سنگرهای آنان پاک سازی میشدند من نیز به جهت آشنایی با منطقه از قبل آقای فضیلت گفته بود بعد از حرکت نیروهای خودی و شکست خط دشمن باید به عقب بر می گشتم تا فردا صبح نیروهای کمکی و وسائل مورد نیاز به رزمندگان خط شکن برسند من نیز برگشتم بین راه چند تن از برادران جا مانده بودند که مقداری از راه را برگشتم و ادامه آن را با راهنماییهای من حرکت کردند و به پیش رفتند .

صبح عملیات

من برگشتم چیزی به صبح نمانده بود طولی نکشید موقع اذان صبح شد بعد از خواندن نماز صبح سوار بر موتور سیکلت شدم و مسیری را که شب با استتار میرفتیم با موتور سیکلت و با سرعت زیاد پیمودم ، میدانستم هنوز دشمن روی ارتفاعات سایت 4و5 مستقر است و کاملاً روی منطقه مشرِف است ولی ذوق رسیدن به برادران رزمنده امان از من برده بود برای دیدار رزمندگان لحظه شماری میکردم تا آنها را ببینم .

دائماً گلوله به اطرافم میخورد و هر آن احتمال اصابت گلوله و یا ترکش وجود داشت ولی من اصلاً قصد برگشت نداشتم به اول میدان مین رسیدم از موتور پیاده شدم چند تن از عزیزان رزمنده شهید شده بودند ، چند تن دیگر مجروح روی زمین افتاده و توان حرکت نداشتند بالای سر یکی از زخمیها رفتم رو به بالا افتاده بود سرش را گرفتم روی پاهایم گذاشتم گردوغبار از صورتش پاک کردم مقداری نوازشش نمودم و احوالش را پرسیدم او دائماً از درد ناله میکرد و کمک میخواست من نیز صورتش را بوسیدم و به اوگفتم برادر ناراحت نباش الآن نیروهای امداد میرسند ولی واقعیت این بود که هنوز مسیر نا امن بود و ماشینی نمیتوانست در روز روشن به آنجا بیاید و امکان بردن او با موتور سیکلت نبود ، گفتم من نیز باید به رزمندگان جلوتر برسم ، کلاه خودش را برداشتم و زیر سرش گذاشتم و براه افتادم .

هوا کاملاً روشن و صاف شده بود ، نسیم بسیار لطیفی وزیدن گرفته بود که لطافت و طراوت هوا را به جهت نزول ملائک و پرواز یاران میتوان مجسم نمود ، خدا را گواه میگیرم لطافت و بوی خوش آن لحظات را در عمرم ندیده و نبوییده ام ، از چیزی که در حسرتم اینکه اگر یک ذره دید بصیرت داشتم بدون شک محل سجده ملائک را با چشم میدیدم ، ولی افسوس با آن دیار معنوی بیگانه بودم و چشم بصیرتم کور شده بود فقط بوی خوشی به مشامم میرسید ، خدایا این بوی خوش از وجود و عبور ملائک ، یا از شهادت یاران سفرکرده به دیاردیگر است .

به نیروهای شهید هودگر رسیدم آنجا بسیاری از عزیزان رزمنده را از جمله گردان برادر حاج محمد علی صبور گردان دیگری از تیپ 7 حضرت ولیعصر(عج) که از جبهه کرخه وارد عمل شده بودند و در آن نقطه تمامی نیروها به هم ملحق شده بودند ، دیدار کردم شادی تمامی نیروها از حد و بیان گذشته بود .

همه نیروهای چندین گردان خط شکن یکجا زیر پرتگاهی جمع شده بودند ، نیروهای دشمن در خط مقدم کاملاً منهدم شده بودند اثری از مقاومت دشمن در خط اول دیده نمی شد یا کشته شده بودند و یا فرار را بر قرار ترجیح داده بودند من نیز چند صد متر به عقب تر برگشتم به سنگر های خط مقدم دشمن رسیدم .

وضعیت نیروهای خط مقدم دشمن 

داخل یکی از سنگرها شدم دو جسد داخل سنگر افتاده بودند مشخص بود اصلاً فرصت هیچگونه عکس العملی را نداشته اند نگاه به  وضعیتشان کردم و کوله پشتی یکی از آنها را باز نمودم خدایا چه می بینم یک عدد ضبط صوت و سه عدد نوار کاست قرآن با صوت عبدالباسط محمد و منشاوی چشمانم را از حدقه بیرون زدند ، مگر اینها قرآن هم می خواندند ، مگر اینها اعتقادی به اسلام داشته اند ، اگر مسلمانند چرا اینجا چرا باید به مملکت برادران هم دین خود تجاوز کنند؟

چه عاملی باعث شده به جبهۀ کفر بپیوندند ، مگر اسم کشور مورد تجاوز واقع شده را نشنیده بودند که آن را جمهوری اسلامی میگویند ، مگراینها نبودند زمانی که ما نوار قرآن برایشان می گذاشتیم جواب ما را با ترانه های زمان شاه ملعون پاسخ می گفتند ای کاش نمی دیدم ، ولی دیدم و حسرت خوردم ، نوارهای قرآن را بوسیدم و با خود آوردم و هنوز هم آنها را با خود دارم ، مقداری آن طرف تر یکی از افراد دشمن که فرار کرده بود ظاهراً یک چمدان پر از لباس زنانه و بچه گانه با خود داشته بود موقع فرار چون که وسائلش سنگین بوده اند ، با هر چند قدم رفتن یکی از لباس ها را انداخته بود آن قدر جلو رفتم که دیدم آخر سر چمدان را نیز از فرط خستگی انداخته و پا به فرار گذاشته بود .

به اتفاق شهید سیدمحمد علوی و همایون شیروی به طرف درۀ خِنگ رفتیم آنجا نزدیکی های شوش بود رزمندگان نتوانسته بودند آنجا را تسخیر کنند ، دشمن خط مقدم را محکم گرفته و دفاع می کردند ، ولی غافل از اینکه ما پشت سرشان قرار داشتیم ظاهراً فرماندهانشان هنوز امید به بازگشت به مواضع قبلی خود را داشته بودند و نیروهایشان را اصلاً آگاه به وضعیت موجود ننموده بودند .

مجروح عملیات 

دو روز از عملیات گذشته بود به پل نزدیکی تپه سبز رسیدم آنجا مجروحین را مداوا می کردند که از همۀ مجروحین فقط یک نفر از آنها بیشتر از دیگران در ذهنم مانده چون که مجروحیتش بسیار دردناک و چندش آور بود آن رزمنده ترکشی به صورتش خورده بود و فک پائین گوش تا گوش به وسیله ترکش قطع شده بود به سختی نفس می کشید و با دیدن وضعیتش بسیار ناراحت و غمناک شدم ولی آنجا هیچ کاری از کسی ساخته نبود همه منتظر بودند تا آمبولانس برسد و او را به عقب منتقل کنند .

دیدار دوست و دادن نامه برای خانواده  :

در همین حین بود که صدائی به گوشم رسید و چند مرتبه صدایم می کرد علیرضا ،  برگشتم برادر محمد کاظم دوبری را دیدم او با دیدن من بسیار متعجب شده بود زیرا در شهر شایع شده بود من شهید شده ام ، او همۀ داستان را برایم گفت و حتی چند نفر از زنان محل برای تصلای مادرم به منزلمان می روند و سعی می کنند زمینه را برای گفتن خبر شهادت به خانواده و مادرم مهیا کرده باشند .

او از من خواست به دزفول بروم که با مخالفت من مواجه شد بعد از اصرارکردن های زیاد گفت حال که نمی روی بهتراست نامه ای بنویسی و خانواده ات را از نگرانی خارج کنی ، من هم در آن شلوغی عملیات چند خطی نوشتم .

متن نامه  :                                بسم الله الرحمن الرحیم  

والفتح ...

سلام علیکم  

سلام بر امام مهدی(عج) و نائب بر حقش امام خمینی و سلام بر شهیدان ، سلام بر پدر، مادر ، خواهران و برادران عزیزم ، سلام فرزندتان را از صحرای گلگون خوزستان محلی که عزیزان شهیدی به رحمت ایزدی پیوسته اند مکانی که از خون عزیزان وطن رنگین شده سلامم را پذیرا باشید .

پدر ، مادر ، خواهران و برادران عزیزم حال این نامه را که می نویسم نزدیک به نیمه های شب است منطقه آرام است بجز لحظه ای که با صدای ناهنجار خمپاره و توپ سکوت شکسته می شود ، تصمیم گرفتم بعد از ساعت ها درگیری با کافران خدانشناس کمی با شما عزیزان صحبت کرده باشم قبل از هر سخنی این پیروزی عظیم را به امام مهدی (عج ) ، فرمانده عملیات و نائب بر حقش و شما خوبانم تبریک عرض می کنم زیرا این پیروزی عید مسلمین است .

عزیزان سخنان بسیاری برای شماها دارم اما افسوس زمان اجازۀ سخن نمی دهد بگذارید اول برایتان از عملیات فتح بگویم عملیاتی که بسیاری از برادران را از دست دادیم و همه امید اسلام بودند برادرانی که تا پاسی از شب گذشته به عبادت و راز و نیاز با خدای خود مشغول بودند برادرانی که در سخنانشان اخلاص و پاکی آنها زبان زد همۀ دوستان است ، یک روز قبل از شروع عملیات منطقه پر از عاشقان شهادت شد ، چه قدر با هم صمیمی بودند از هیچ مسئله ای ناراحت نمی شدند همه در انتظار به سر می بردند ، فردای آن روز خبر داده شد امشب عملیات صورت می گیرد .

بچه ها خیلی خوشحال بودند نمی دانستند چه کاری بکنند تا زمان موعود فرا برسد ، آن قدر از خود بی خود شده بودند که در پوست این مادۀ  فنا شدنی نمی گنجیدند ، شب حمله چند ساعت قبل از شروع حرکت همدیگر را در آغوش می گرفتند با خندۀ ملیحی که بر لب داشتند به عواقب کار می نگریستند بعضی ها به گوشه ای رفته و با خدای خود راز و نیاز می کردند ، گریه می کردند ، اشک می ریختند ، برای امام دعا می کردند از امام مهدی (عج) یاری می طلبیدند .

خلاصه به راه افتادیم در بین راه در حالی که اشک شوق در چشمانم بود به بچه ها نگاه می کردم فریاد زدم برادران موقع عملیات خدا را ، امام مهدی(عج) را به یاری بخواهید امام مهدی(عج) فرماندهی عملیات را به عهده دارند ، امام زمان(عج) راهنمای ما هستند از فاطمه زهرا (س) کمک بخواهید ( بیخبراز اینکه عملیات با رمز یا زهرا شروع خواهد شد ) از ائمۀ اطهار(ع) یاری بخواهید و همین طور به راهمان ادامه می دادیم تا نزدیکی های دشمن با احتیاط کامل به هدف رسیدیم .

عملیات با کلمه رمز یازهرا (س)  شروع شد یاران امام با تکبیر به طرف سنگرهای دشمن کافر رفتند صبح زود من هم به برادران ملحق شدم بین راه شهداء و زخمی هایمان را می دیدم به اولین زخمی که رسیدم  در حالی که روی زمین حتی نمی توانست دست خود را تکان بدهد با صدای ضعیف گفت کمک کن مرا به عقب برسان من هم در حالی که اشک در چشمانم و بغض گلویم را می فشرد به طرفش رفتم پیشانی او را بوسیدم و به او گفتم برادرکاری از من ساخته نیست وگروه امداد انشاءالله به زودی میرسند به پیش می رفتم همین طور شهداء و زخمی ها به روی زمین می غلتیدند .

صحرای محشر در برابر چشمانم نمایان شده بود به یاد امام حسین (ع) و یاران وفادارش افتادم آرزو می کردم ای کاش من هم جزو آنان می بودم چون که اجر عظیمی به دست آورده بودند به پیش که می رفتم کشته های عراقی هم افتاده بودند که بوی متعفن آنها منطقه را آلوده کرده بود خلاصه کنم گفته ها زیاد اما زمان کم است می خواهم با یکایک شما صحبت کنم ، ولی آن قدر گفته ها زیاد هستند که ورق ها و ساعت ها مورد نیاز است .

سلام مرا به تمامی اعضاء خانواده برسانید و به آنها بگویید موقعی آنها را بیشتر دوست دارم که قرآن ، حدیث و دعای فراوان بخوانند چون که پیامبر اکرم(ص) منتظر جواب ما است امید وارم همگی ما را خدای تبارک و تعالی بپذیرد و در نزد او روسفید باشیم ، مزاحم شما نمی شوم شما را به خدای منان می سپارم به امید پیروزی اسلام در سرتاسر جهان .

                                                                                 خدانگهدار  والسلام   3/1/61

چند خط دست نوشته شده را به کاظم دوبری دادم و بعد از عملیات که به خانه رفتم مادرم برایم تعریف می کرد که همه از زنده بودنم قطع امید کرده بودند و وقایع آن چند روز را برایم گفت  چند روز از عملیات جهت استحکام خطوط گذشت ، خبر رسید به طرف سایت و رادار 4و5 حرکت می کنیم نیروها شور و شوق بسیار زیادی داشتند و همگی لحظه ها را می شمردیم تا فرمان حرکت صادر شود بالاخره انتظار به پایان رسید و نیروها به طرف سایت رادار 4و5 حرکت کردند به جهت وسعت منطقه ، دشمن توان مقابله و پدافند از اطراف خود را نداشت بدین منظور نیروهای ما خیلی راحت و با کمترین تلفات سایتها را تصرف کردند .

حرکت به سمت سایت 4 و 5  

هوا روشن شده و بعد از خواندن نماز صبح چیزی نگذشته بود من و مسعود حلاج هر دو با هم به منطقه سایت رسیدیم ، نیروهای رزمنده هرکدام به سویی در تردد بودند شادی و نشاط بی حد و وصفی برادران را احاطه کرده بود همگی شکر گذار خداوند متعال بودیم که توانسته ایم تا آنجا به پیش برویم زیرا با تصرف سایتهای 4و5 جاده اندیمشک ، اهواز از زیر دید مستقیم دشمن خارج می شد ، هر دو نفرمان وارد یکی از سنگر های دیده بانی دشمن شدیم آنجا دوربین بزرگی همراه با یک دفتر  بزرگ مشاهده کردیم با دیدن دفتر چه متوجه شدیم حرکت و تردد وسائط نقلیه از روی جادۀ اندیمشک اهواز را به طور کامل لحظه به لحظه یادداشت کرده بودند دفتر را برداشتیم و با خود بردیم .

برخورد نیروهای دشمن

چند متر از سنگر دیده بانی دور نشده بودیم که ماشین بزرگ IFA   عقب آن بیش از پنجاه نفر فشرده روی هم جمع شده بودند ماشین کنار ما رسید راننده بخاطر اینکه ما متوجه وضعیت غیر طبیعی آن نشده باشیم بعد از رسیدن به ما راننده گفت سلام ، برادر حلاج هم جواب سلامش را گفت من سریعاً متوجه شدم این سلام با سلامهای رزمندگان فرق داشت به حلاج گفتم اینها عرافی هستند و او چندین مرتبه می گفت اشتباه می کنی اینها از نیروهای خودمان هستند ، من هم گفتم برای رفع شک من می توانیم آنها را صدا بزنیم و عکس العمل آنها همه چیز را روشن می کند ، من با صدای بلند گفتم : (( قف ))  (( قف )) راننده کنترل ماشین را از دست داد و از جاده منحرف شد .

ما هم بعد از دیدن وضعیت در هم ریخته آنها به طرفشان دویدیم ، چند متر مانده به عقب ماشین داشتیم که برسیم یک نفر از داخل جمعیت ماشین نارنجک دستی به طرف ما پرتاب کرد ، من سریعاً روی زمین خوابیدم حلاج چند ثانیه دیرتر خوابید و ترکش ریزی به دستش خورد و ما نیز به محض دیدن چنین وضعیتی تفنگ ها را مسلح کردیم و به طرف آنها شلیک می کردیم آنها داخل ماشین و ما بیرون از ماشین در فضایی باز بدون جان پناه به طرف همدیگر شلیک می کردیم .

برای چند دقیقه ای آتش بازی حسابی به راه افتاد چند نفر از ما زخمی شدند ، من شنیدم صدای چند نفر از داخل ماشین تقاضای کمک داشتند معلوم شد دشمن چند نفر از برادران را به اسارت گرفته و قصد فرار از منطقه را داشته بودند که با هوشیاری ما نقشه آنها برملا شده بود ، من نزدیک به ماشین شدم از برادران خودمان خواستم از ماشین پیاده شوند که با ممانعت دشمن مواجه شدند .

همه آنها دستها را به هم گره کرده بودند و هیچکس را اجازه نمی دادند از ماشین خارج شود ، من و یکی دیگر از رزمندگان آتش زیادی با نارنجک دستی و تفنگ به سمت آنها شلیک و پرتاب کردیم ماشین و جمعیت داخل ماشین آتش گرفتند ، چند نفر از عراقی ها و سه نفر از رزمندگان که یکی از آنها مجروح شده بود توانستند از دست آنها فرار کنند با آتش گرفتن ماشین نزدیک به سی نفر آنها خارج و قصد فرار از معرکه را داشتند که با آتش ما بعضی از آنها کشته یا مجروح و یا اسیر شدند .

دیگر افراد داخل ماشین تا آخر که من دیدم دستها را به هم گره کرده ودر همان حالت در آتش قعر رزمندگان سوخته و کشته شدند ، بعد از تمام شدن و پایان معرکه بوجود آمده کمی جلو تر رفتیم سئوال کردیم علت بوجود آمدن و فرار عراقیها چه بوده بچه ها گفتند علی پور سوزی بعد از اسارت عراقیها که اوائل عملیات در نیمه های شب اسیر می شوند عراقیها را داخل سنگر بزرگی گذاشته و علی را مأمور نگهبانی از آنها می گذارند که قبل از روشن شدن هوا عراقیها به بهانه ای علی را به داخل سنگر کشیده  دست و پا و دهان او را می بندند و خود سوار ماشین IFA   شده و قصد فرار داشته اند که گرفتار نیروهای ما شدند ،  بعد از آن به جلو تر رفتیم که با چند عراقی دیگر برخورد کردیم و آنها بدون هیچگونه دفاعی تسلیم شدند و حلاج قبضه کلت فرمانده آنها را به غنیمت گرفت ، در آن چند روز عملیات رزمندگان دائماً به همدیگر تبریک می گفتند و در مراحل بعد توانستیم به دنبال دشمن شکست خورده برویم و از منطقه دوسلک که نزدیک به مرز می شد تا ارتفاعات آن به پیش رفتیم ، بعد از گذشت چند روز نیروهای عمل کننده را به عقب منتقل و برای اولین بار بعد از شروع جنگ تحمیلی به پادگان کرخه رفتیم ، تمام ساختمانهای آن گلوله توپ و تانک خورده بودند ، همه ی نیروها را پایانی داده و به شهرستانهایشان منتقل شدند ، من نیز قبل از غروب آفتاب به اتفاق برادر شهید علی کمیلی فر و محمد عیدی مراد به سمت دزفول رفتیم .                   

عملیات آزادسازی خرمشهر (بیت المقدس )

 6 / 3 / 1361   ساعت بیست  یک و پنجاه دقیقه از شب است سنگر را سکوتی فرا گرفته که فقط صدای موتور برق سکوتش را شکسته است برادران همه به خواب رفته اند بجز برادر علی کمیلی فر که از پهلوی راست به چپ و از چپ به راست غلت می خورد و برادر شهید محمد رضا آل عبدی مشغول خواندن گزارش نوبه ای است .   

امشب ، شب یاد آوری خاطرات گذشته است بخصوص یاد کردن برادران شهید غلامرضا قاری ، حمید کابلی ، محمد شنبول ، که با گفتن خاطره ای از آن ها با آنکه همه به ظاهر خندانیم اما همه دل سوختۀ فراغ یاران شده ایم همه در سوگ و فقدان یکایک عزیزان از دست رفته مان هستیم ، برادر کمیلی فر کنترل سخن را بیشتر از دیگر برادران به دست گرفت ، صحبت ازشهید شنبول شد ، صحبت از خود کرد و از اتفاقاتی که برایش رخ داده و چه بسیار حرف زد و با گفتن هر حادثه ای که برایش رخ داده بود دیگر برادران با خنده ای که بر لب داشتند دنباله ی حرف او را ادامه می دادند ، قبل از عملیات فتح المبین در جبهه های پدافندی برادران شهید علی کمیلی فر و محمد شنبول به همراه برادران حبیب سعید فر و محمد عیدی مراد در جبهه کرخه مسئولیت شناسایی آنجا را به عهده داشتند ، علی صحبت از خود کرد ، زمانی که همراه برادران محمد عیدی مراد و محمد شنبول به گشت می رفت ، هنگامی که نیرو ها را در جبهه کرخه برای عملیات فتح المبین به جلو می برده ا ند و داخل میدان مین همه افراد ترکش می خورند ، بجز شنبول و خودش ،  تعریف می کرد که چطور نیروها را تا کنار جاده آسفالت اهواز - خرمشهر می برده و چگونه گلوله های انواع اسلحه ها به طرف آنها شلیک شده و تنها چند زخمی و سه شهید از آن جریان به جا می ماند همین طور ادامه می داد و دیگر برادران همگی می خندیدند و ما هم هر کدام خاطره ای ذکر می کردیم تا آنکه کم کم برادران یکی پس از دیگری سر به روی زمین گذاشته و به خواب رفتند .

ولی تا حالا تنها کسی که از برادران هنوز بیدار است برادر علی کمیلی فر است که از این پهلو به آن پهلو غلت می خورد و خوابش نمی گرفت و شاید برای این نخوابیدن بتوان بسیار تجسمها و خیالاتی از فکر گذراند زیرا او و جمع حاضر افرادی بودند که بسیاری از رزمندگان آنها را می شناختند این جمع افرادی بودند که به عنوان راه بلد معروف شده بودند و من با شناختی که از او داشتم مطمئنم نخوابیدنش بی حکمت نیست و او بارها برایم گفته بود آدمی باید خود را حساب کند باید رفتار و کردارش را مرور و بازنگری بکند .

در این شب تاریک که اوائل شب است ماه از دیدگان محو و جای خود را به چند ستاره  داده و خود غروب کرده است و این ستارگان با مشاهدۀ موقعیت به دست آمده و ماه آنها را تنها گذاشته است با فشار هر چه تمام تر و با تمام قدرت می خواهند نور افشانی کنند رشته موهای خود را هر چه تمام تر پهن می کنند به خانه ی دیگر ستارگان همسایه می روند و آنها را جهت یاری و امداد فرا می خوانند تا شاید بتوانند دوری و فقدان ماه را جبران کنند .

دست و پا می زنند تا شاید بتوانند یاد و خاطرۀ ماه بیشتر از این دوستان را آزار ندهد ، نور افشانی می کنند تا شاید بتوانند اشکها را آرام تر ، از روی گونه ها روان کنند ، سینه ها را از درد فراق بزدایند ، می خواهند تسکین دهنده ای در تنهایی ها باشند ، می خواهند آب خنکی در هوای گرم و سوزندۀ تابستان بوده باشند اما عظمت و جلال ماه آنقدر بی انتهاست که اگر تمامی ستارگان در سوگ و ماتم ماه بگریند و از هر قطرۀ اشکشان ماه جدیدی زنده شود نخواهند توانست یاد و خاطرۀ ماه را جبران کنند .

اگر هر کدام از قطره ها خورشید گردند نخواهند توانست داغ و فراق ماه را از دلها بیرون کنند و عزادران سیاه جامه ای که به تن دارند غبار آن به دلهایشان خواهد نشست و تا آخر عمر نیز خواهد ماند و این سیاهی با هیچ مادۀ پاک ئکننده ای پاک نخواهد شد زیرا مواد تشکیل دهندۀ آن حوادثی است که بر ما اتفاق می افتد و من نیز در این شب با این همه عظمت و شکوهش در دریای تفکرات خود مشغول هستم هر لحظه ای به زمانی و هر گذشتی به مکانی پرت می شوم .

آنقدر غلت خوردم ، آنقدر پرتاب شدم تا آنکه صدای زنگ خانه بلند شد و برادرم گفت یکی از دوستانت تو را صدا می زند من هم بدون آنکه بدانم کیست به درب منزل رفتم برادر محمد عیدی مراد بود بعد از احوال پرسی گفت برای نیروهای اطلاعات و عملیات آماده باش زده اند ،

باید فردا صبح به پادگان کرخه برویم و هر دو نفری تصمیم گرفتیم فردا صبح با هم به پادگان برویم ، بین راه با هم صحبت می کردیم چه امکاناتی باعث آماده باش شده است ، شاید می خواهند ما را به دیدار امام ببرند ، شاید می خواهند به پادگان سر و سامانی بدهند و شاید های دیگر تا اینکه به پادگان رسیدیم ، آنجا توسط حاج احمد سوداگر و صحبتهای عبدالمحمد رئوفی فرماندۀ تیپ مطلع شدیم فردا هیفده نفر که تشکیل دهندۀ اکیپ اولیه اطلاعات و عملیات تیپ 7 حضرت ولیعصر( عج ) هستند برای انجام مأموریت عازم روستای دارخوین حد فاصل بین اهواز و آبادان خواهیم شد .

بعد از جلسه تصمیم گرفتیم به شهر برویم و فردا برای اعزام دوباره به جبهه آماده شویم و بعد از این تصمیم من و برادران محمد عیدی مراد و علی کمیلی فر با یک موتورسیکلت به شهر برگشتیم ، فردا صبح به ستاد مرکزی سپاه رفتیم آنجا هیفده نفر حاضر بودند و در آنجا بود که برای اولین بار با برادران غلامرضا کاج ، کریم بید لی ، حسن پالاش آشنا شدم همگی سوار ماشین شدیم و به پادگان کرخه رفتیم آنجا هم بعد از چند ساعت لوازم مورد نیاز آماده شده و قبل از سوار شدن برادر رئوفی فرمانده تیپ هفت حضرت ولیعصر ( عج ) ما را به منطقه ای که باید می رفتیم توجیه نمود .

اعزام به منطقه عملیاتی داخوین

و با فرماندهی مستقیم برادر حاج احمد سوداگر مسئول واحد اطلاعات و عملیات نام خدا را بر زبان آورده و به طرف دارخوین به راه افتادیم و آن روز مصادف با 20/ 1 / 1361 آغازگر تاریخ و شروع حوادث و اتفاقاتی است که در آینده به مرحله عمل خواهند رسید و تا پایان این مأموریت معلوم نیست چند نفر از دستۀ هیفده نفری دوباره باز خواهند گشت زیرا این افراد به راهی می روند که باید راههای نفوذی به طرف دشمن را شناسایی کنند و نیروهای عمل کننده را به هدف های مورد نظر برسانند .

این گروه می خواهند دل به دریا بزنند ، قرار است در روز روشن به طرف دشمن بروند ، قرار است در شبهای تاریک و ظلمانی که اصلاً چشم کار نمی کند بطرف دشمن حرکت کنند ، منطقه برای اکثر نفرات گروه نا آشنا است .

برای اولین بار ما به آن منطقه می رفتیم ، منطقه ای بود که بعد از گذشت چند ساعت از روز سرابی می شد که چشمان هر بیننده ای را به خود جلب می کرد ، این نفرات قصد داشتند در این سراب مسیری را باز کنند که پهنای آن به وسعت تاریخ و طول آن حیات باعزت بشریت است که باید از دست ناپاکان باز پس گرفته شود ، اینجا دارخوین است .

این محل بین اهواز و آبادان واقع شده ، نفرات از ماشین پیاده شدند : فرمانده حاج احمد سوداگر که در معیت ایشان  شهید حمید کابلی ، شهید محمد شنبول ، شهید غلامرضا قاری ، شهید محمد رضا آل عیدی ، شهید علی کمیلی فر ، ، شهیدکریم پورمحمدحسین ، حاج محمد عیدی مراد ، برادر آزاده رضا بیژن زاده ، محمد حسن عباس اردو ، حاج غلامرضا کاج ، کریم بیدلی ، علیرضا کرمی ، مسعود حلاج ، حسن پالاش ، محمد علی خامسی ، حاج حبیب سعیدفر و علیرضا بی باک                   

و بعداً برادران دیگری به جمع ما اضافه شدند از جمله برادران رحمن جلال پور و عظیم نوایی و .........

از اینکه ما اول نفرات وارد شده به  منطقه عملیاتی بودیم بسیار خوشحال و مسرور از این اتفاق زیرا کمتر افرادی در چنین موقعیت هایی قرار می گیرند و درآن زمان سر بلند و آبرومندانه سرو قامتان جاودانه تاریخ می شوند .

روز های اول شادی و نشاط بی حد و حسابی مجموعه ی ما را در بر گرفته بود ، سریعاً در منازل چوبی از پیش ساخته انرژی اتمی دارخوین مستقر شدیم و شروع به شناسایی منطقه نمودیم ، دارخوین نزدیک به رودخانه کارون واقع است ، برای شناسایی لازم بود از عرض آب بگذریم ، سریعاً قایق ها تهیه شده و سه اکیپ یکی چهار و تا شش نفری شروع به شناسایی منطقه نمودیم ، موتورها را با قایق از رودخانه گذراندیم و به جهت فاصله زیاد ما با دشمن نمی توانستیم پیاده راه را برویم بدین علت لازم بود مقداری از راه با موتور سیکلت پیموده شود .

محلی که مستقر شده بودیم خالی از نیروهای نظامی طرفین بود ، دشمن آنطرف رودخانه به فاصلۀ حدوداً از 15 تا 17 کیلومتر نیروهای تأمین کننده برای جاده ی اهواز و خرمشهر گذاشته بودند و فاصلۀ نیروهای تأمین کننده آنقدر زیاد بود که به راحتی می توانستیم از بین نیروهای آنها گذشته و به جاده برسیم ولی در شناسایی ها تا چند شب قبل از عملیات به جاده نرسیده بودیم که شهید باقری با گروه ما جلسه ای گرفت و با لحن تندی از گروه خواست سریعاً شناسایی ها تکمیل و گزارشات همراه با موفقیت بایشان گزارش گردد .

تقریبا نزدیک به ده روز یا بیشتر قبل از عملیات نیروهای عمل کننده را به منطقه آوردند ، در دارخوین در محل انرژی اتمی دارخوین یک دکل بلند جهت کنترل وسایل منصوبه تعبیه شده بود که ما از آنجا برای دیده بانی استفاده می کردیم ، نیروها را جهت شناسایی و دیدن موقعیت ما نسبت به دشمن دسته دسته نیرو ها را به آنجا می آوردند و ما نیز به نوبت برای آنها موقعیت را توضیح می دادیم .

شلیک تانک به دکل انرژی اتمی

یک روز بعد از ظهر جهت توضیحات نوبت من شده بود ، پله های بسیار زیاد آن را یکی پس از دیگری پیموده و به سنگر دیده بانی رسیدم ، نیروها پشت سر من به محل رسیدند برای آنها شروع به توضیح دادن موقعیت نیروهای خودی و دشمن نمودم چند دقیقه ای بود که در حال صحبت کردن برای رزمندگان بودم ، آفتاب به منتهی الیه غروب خود رسیده بود . دوربین بزرگی که ما به آن تلسکوپی می گفتیم ، شیشۀ بزرگی داشت که با غروب آفتاب انعکاس نور از آن بطرف دشمن زده شده بود .

روبروی ما قرارگاه دشمن و نیروهای زرهی آنها مستقر شده بودند در حال توضیح دادن بودم که متوجه شلیک گلولۀ تانک دشمن شدم ، قبل از رسیدن صدا با دیدن نور آن به افراد گفتم مواظب باشید تانک دشمن شلیک کرده و احتمال زیاد ما را هدف گرفته است سریعاً جان پناه بگیرید چند نفری فرصت کردند به طرف پله ها بروند و از اینکه مسئولیت دیده بانی بعهدۀ من بود نمی توانستم آنها را گذاشته و محل راترک کنم و از جهتی می دانستم سنگر ما مورد تهاجم و گلوله باران دشمن واقع شده و فقط تأکید داشتم سریعاً محل را ترک کنند .

و از جهتی با توجه به روحیۀ شخصی خودم با وجود اینکه می دانستم تا لحظاتی دیگر گلوله به سنگر ما می خورد آن هم چه سنگری ، محلی که ما بودیم بین زمین و آسمان بود و حداقل پنجاه متر از زمین بالا تر بودیم هیچ جان پناهی نداشتیم از هر سو آسیب پذیر می شدیم ولی نمی توانستم ببینم کسی در آنجا مورد اصابت گلوله واقع شود و من زنده بمانم ، فقط توصیه ام به برادران ، ترک سریع محل بود و خودم آخرین نفر بودم که باید به پائین می آمدم .

تقریباً شش یا هفت نفری باقی مانده بودند که فرصت به پایان رسید و صدای انفجاری مهیب تمام عمارت ( اسکله ) آهنی را لرزاند .

شعله آتش ناشی از انفجار گلوله تمام محل را پر کرد ، مخزن بزرگی بود که با اصابت ترکش به دیواره آن سنگ ریزه هایی به صورت باران به طرف ما پرتاب می شد ، گلوله تانک یک متر پشت سر من به زیر ورقۀ ضخیم آهنی اصابت کرده بود ، با موج ناشی از انفجار گلوله چند متر به هوا  پرتاب شدم و دوباره به کف سنگر افتادم .

بعد از افتادن به کف سنگر به پشت سرم نگاه کردم پشت سر من حفره ای بزرگ ایجاد شده بود که اگر آن موقع با پرت شدن به هوا و به درون حفره می افتادم ،  تمام فاصله حداقل پنجاه متری که آنهم آهن های با اشکال مختلف و جهت های گوناگون بود اصابت میکردم و فکر می کنم چیزی از من به پائین نمی رسید مگر تکه های پاره پاره ای از گوشت های بریده شده ولی مقدر چنین نبود و بقول شاعر که می گوید :

گر نگهدار من آن است که خود می دانم                    شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

آری من کنار حفره افتادم و تا چند لحظه اول بجهت گرفتن موج انفجار قدرت تصمیم گیری و حرکت نداشتم ، گیج شده بودم  و نمی دانستم چه شده سمت راست بدنم از صورت و دست و پایم مورد اصابت سنگ ریزه های زیادی قرار گرفته بود ، صورتم خونی بود و لباسهایم آلوده به دود انفجار .

با گذشت چند لحظه به خود آمدم تمام بدنم درد گرفته بود بار اول فکر می کردم ترکش به چشم راستم خورده ، بسیار درد داشتم ، با هر زحمتی بود بلند شدم داخل حفره را نگاه کردم از بس فاصله ما با زمین زیاد بود هیچ چیز برایم مشخص نبود در آن لحظه شکر خدا را گفتم که اگر نیم متر  به عقب تر پرتاب شده بودم چه می شد .

همه نفرات با سرعت بیشتری به پائین در حرکت بودند ، با چنین وضعیت جسمی خودم آخرین نفر به سمت پائین حرکت کردم همه را جلو خودم گذاشته و از پله ها پایین می آمدم ، در آن انفجار بحمد ا... فقط چند نفر سطحی مجروح شدیم و خدا را شکر همگی به سلامت پائین آمدیم ، موقعی که پائین رسیدیم اذان مغرب خوانده می شد با آن وضعیت کنار مخزن آب رفتم و لباس ها و دست و صورتم را به هر زحمتی بود شستم .

وضو گرفتم و آمادۀ نماز شدم در سنگر ما شهید حمید کابلی بود که واقعه را برای سید ابراهیم دانش تعریف کرد و همگی شکر خدا را گفته و نماز شکر بجا آوردیم چونکه خطر از کنار گوشمان بخصوص از من رد شده بود ، سید گفت علی باید نماز شکر بجا بیاوری و من نیز بعد از نماز مغرب و عشا نماز شکر بجا آوردم .

گشت در ضلع غربی رودخانه کارون

فردای آن روز به اتفاق برادران غلامرضا کاج ، علی کمیلی فر ، حمید کابلی و محمد عیدی مراد و آل عبدی جهت شناسایی به جلو رفتیم ، ما با موتورسیکلت جهت شناسایی به جلو می رفتیم ، عراقی ها شیارهایی جهت حفر کابل برق و تلفن در منطقه ایجاد کرده بودند ، من پشت سر غلامرضا کاج نشسته بودم با آن سرعت زیادی که داشتیم موتور ما به یکی از گودال های حفر شده توسط عراقی ها برخورد کرد و ساق پایم ضربه شدیدی خورد به نحوی که پایم متورم شد و اصلاً قادر به راه رفتن نبودم حاج احمد آقا با دیدن چنین وضعیتی گفت برای درمان به شهر بروم و من هم فردای آن روز برای مداوا به شهر رفتم حدوداً ده روز گذشته بود شب برای نماز مغرب و عشا به مسجد رفتم شهید حمید کابلی را دیدم گفت امروز از منطقه رسیده ام ، دیشب به اتفاق برادر حاج محمد عیدی مراد روی جاده آسفالت اهواز - خرمشهر رسیده ایم و مسیر حرکت نیروها کاملا شناسایی شده است و در یکی دو شب آینده عملیات می شود او گفت فردا صبح به منطقه بر می گردم من هم هنوز پایم کاملا خوب نشده بود ولی از آنجا که خیلی دوست داشتم در عملیات باشم به ایشان گفتم من هم فردا می آیم او گفت پایت چطور است که گفتم مهم نیست .

فردا با هم به طرف منطقه عملیاتی حرکت کردیم ، موقعی به منطقه رسیدیم که نیرو ها به سمت جلو در حرکت بودند ، سر پلی ( پل شناور ) روی رودخانه کارون زده شده بود که با گذشتن از پل به برادران شهید علی کمیلی فر ، شهید محمد شنبول و حاج محمد عیدی مراد رسیدیم ، افراد جهت بردن نیروهای خودی تقسیم شده بودند و من در این تقسیم بندی نبودم باین جهت بطرف حاج احمد آقا و گردان آقای کریم فضیلت رفتم .

نیرو ها بعد از نماز مغرب و عشا و خوردن شام حرکت را آغاز نمودند من کنار حاج احمد و فضیلت تا صبح ایستادم با روشن شدن هوا به اتفاق شهید سید محمد علوی با موتورسیکلت بطرف نیروهای خودی به جلو حرکت کردیم ، نیرو ها فاصلۀ 17 کیلومتری را براحتی روی جادۀ آسفالت رسیده بودند و ما نیز لحظه شماری رسیدن به آنها را در سر داشتیم .

برخورد با قرارگاه دشمن و گرفتن اسیر

فاصله زیاد بود و احتمال هر گونه اتفاقی وجود داشت چون که نیروهای خودی از بین نیروهای تأمین دشمن بدون درگیری حرکت کرده و به جاده رسیده بودند ، هنوز نیروهای تأمین دشمن در سنگرهای خود مستقر بودند در بین راه به برادر ناصر حسینی برخوردیم او یک قبضه توپ 106 میلی متری داشت که به اتفاق هم بطرف جاده حرکت کردیم چند کیلومتر مانده به جاده سمت راستمان به قرار گاه بزرگی برخوردیم .

من به سید پیشنهاد کردم نزدیک بشویم و وضعیت را از نزدیک ببینیم تقریبا به 100 متری خاکریز قرارگاه رسیده بودیم ، که یک نفر را دیدم سرش را بالا و پائین می کند به سید گفتم در این خاکریز چند نفر از عراقیها وجود دارند ، در حال صحبت بودیم که فرمانده آنها با کلت کمری به طرف ما شلیک کرد ، سید گفت بیا موضع بگیریم گفتم تا شما موضع بگیرید من به آنها رسیده ام سریعاً از موتور پیاده شدم و با دویدن به طرف آنها رفتم .

سید فریاد می زد مواظب باش آنها مصلح هستند شما را هدف می گیرند من گفتم به هیچ وجه کوتاه آمدن در کار نیست باید آنها را بگیرم ، در حال دویدن بودم که چند تیر دیگر شلیک شد ولی من به هیچ وجهی از دویدن نمی ایستادم آنها با دیدن وضعیت من به پشت خاکریز موضع گرفتند و من نیز به خاکریز رسیدم اوائل فکر می کردم بیشتر از چند نفر نیستند ، نفری که کلت بدست داشت از او خواستم تسلیم شود ، که بعد از لحظه ای دست ها را بالا برد و پیراهن سفیدی به دست گرفته بود که دائماً می گفت دخیل الخمینی  ومن نیز دائماً می گفتم سلم ، سلم  .

عراقی جثۀ بزرگی داشت به او که رسیدم دست هایش را روی سرش گذاشته بود و همانند گوسفندی که به قربانگاه برده شده باشد از شدت ترس تمام بدنش می لرزید ، من و فرماندۀ عراقی هر دو نفر روی خاکریز بودیم هنوز بچه هایمان نرسیده بودند و مقداری با ما فاصله داشتند عراقی دست  به جیب شد مقداری پول درشت که تمام دستش پر از اسکناس بود به طرف من دراز کرد وبا خنده گفت اینها را ببر ، که من با عصبانیت دستش را کنار زدم ، پولها را به جیب گذاشت و ساعتش را از دستش باز کرد و با اشاره به من می گفت ساعت را بگیر ، ساعت را که نگاه کردم مشخص بود او از افراد خواص نیروهای دشمن است .

چون که روی صفحۀ ساعت عکس صدام زده شده بود ، با دیدن چنین وضعیتی عصبانیتم بیشتر می شد ، فقط با اشاره به او  گفتم اسلحه کلت را از کمرش درآورده به من بدهد او نیز فانوسقه اش را باز کرد و اسلحه کلت را با فانوسقه به من داد و من کلت را با فانوسقه به کمرم بستم و به او گفتم دیگر دوستانش را صدا بزند او نیز آنها را صدا زد ، من اول فکر می کردم چند نفر بیشتر نیستند ولی طولی نکشید که یک قرارگاه کامل به اسارت در آمدند .

در این موقع بود که برادران شهید سید محمد علوی و ناصر حسینی و یکی دیگر از برادران رسیدند و با دیدن جمعیت همه متعجب شدیم که چگونه این همه جمعیت با دیدن چند نفر تسلیم می شوند در چند دقیقه تمام قرار گاه تسلیم شدند همه آنها را در دشت کنار قرار گاه جمع کردیم جمعیت زیادی بودند که اگر ترس آنها نبود کشتن چهار نفر ، برای آن همه جمعیت چیزی نبود و فقط خداوند متعال در آن لحظه اُبُهَتِ ما را در دل آنها انداخت .

همه را نشاندیم زانو هایشان روی زمین و دست ها را روی سر گذاشتند ، خورشید کاملاً در افق نمایان بود و هوا کم کم گرم می شد همه را به صف کرده و آمادۀ تخلیه آنها به عقب می شدیم ، یکی از آنها به طرف من آمد و تقاضای آب کرد این تقاضا برایم بسیاری سئوالات را به همراه داشت من از نظر روحی روانی می خواستم به اسیر آب بدهم ولی افکارم سئوالات را قادر به پردازش در یک لحظه نداشتند و نمی دانستم خدایا چه کاری باید بکنم تا آنکه ، دل اسیر که تقاضا کنندۀ آب بود نیز نشکند زیرا ما از مولای متقیان علی ( ع ) و رسول اکرم ( ص ) درسهای انسانیت را فرا گرفته ایم و نمی توانستم کاری غیر انسانی داشته باشم .

در آن موقعیت یکی از سئوالات اینکه با دادن قمقمه آب به اسیر چون که همه آنها تشنه بودند احتمال اینکه همه به طرف آب حمله کنند و افرادی کشته شوند بسیار زیاد بود بدین جهت به تنها نتیجه ای که رسیدم و نمی خواستم اسیر دلگیر شود اینکه قمقمه را از پوسته اش باز کردم و آب آن را روی زمین ریختم .

در آن موقعیت میدانستم که میتوانم آب را برای خودم بگذارم چونکه آنها اسیر شده بودند و نیروهای ما غالب بر جنگ گشته و جهت سلامتی خودم از نظر عقلانی آب را برای خودم می گذاشتم ولی از لحاظ اخلاقی بسیار معذب بودم که بخواهم چنین کاری بکنم لذا با ریختن آب روح و روان خودم را آرامش و تسکین دادم و می خواستم تا زنده ام خود را از این درد نجات داده باشم ، که چرا آب داشتم ولی به اسیر ندادم و آن عمل باعث خودخواهی من نشده باشد ، در طول زمان جنگ بسیاری گذشتها و مرامهای از خودگذشتگی با دوستان شهید و هم رزمم شاهد بوده ام ، من هم با آن ها زندگی کرده بودم  و نمی توانستم خودخواهی را با خود به همراه داشته باشم و می دانستم با داشتن این خصلت رذیله دیگر جایگاهی در جمع خوبان برای خودم باقی نمی ماند ، از مکتب و اعتقاداتم از دوستان هم رزمم که اعتقادات را به عمل رسانده بودند .

نباید کاری غیر از این کار می کردم ، زیرا همیشه زمزمه هایی در سر داشتم از جمله بریدن از علائق بود و آن لحظه علائقم به آب بسیار زیاد می نمود آن لحظه هوا گرم شده بود و میدانستم تا لحظاتی دیگر منطقه تبدیل به جهنم واقعی میگردد و هر جنبنده ای را خواهد آزرد و چه بسا از فرط تشنگی کشته هم میشدم ولی همۀ عواقب را به جان خریدم و آب را ریختم زیرا نمیخواستم در صورت زنده ماندن وجدانم عذابم دهد و خود خواهیم غالب شده باشد .

می دانستم باید علائق و وابستگی ها را برید تا بتوان به سر منشاء مقصود رسید ، باید بگویم با ریختن آب شیطان هم بیکار ننشسته بود و هنوز قمقمه آب را در جایش نگذاشته بودم که به ضمیرم ندایی رسید بدبخت همین جا از تشنگی خواهی مرد آب را ریختی و دیگر با لبان تشنه از دنیا خواهی رفت ، ولی  شاگرد مکتب خاتم پیامبران و ائمۀ معصومین(ع) از لطف و مرحمت بزرگان دین تنها نمی ماند و در شرایط سخت وعده های قرآن به داد او خواهند رسید .

طولی نکشید که سر به آسمان بلند کردم و عرضه داشتم خدایا من برای رضای تو به این مکان پا نهاده ام ، تصمیمی که گرفته ام رضای تو را می خواستم ، تو نیز فریادرس من باش و وسوسه های شیطانی را از من دور کن ، با استعانت از خدا و یاری خواستن از ائمه معصومین(ع) آرامشی در وجودم جاگرفت ، باید حرکت می کردم زیرا همه ما از وضعیت بد آب و هوا آگاهی کامل داشتیم و میدانستیم تا یک یا دو ساعت دیگر هوا بسیار گرم خواهد شد .

اسراء را به ستون یک کرده وحرکت کردیم در بین راه شعارهایی من میخواندم و آنها نیز تکرار می کردند من با صدای بلند اذان خواندم و آنها نیز تکرار می کردند ، اذان را به اشهدان علیاً ولی الله که رسیدم جهت حفظ وحدت و فکر می کردم ممکن است آنها اهل تسنن باشند ، برگشتم اذان را از الله اکبر تکرار کردم چند مرتبه اذان را به اینگونه خواندم مرتبه آخر اذان را تا اشهدان محمد رسول الله خواندم .

بسیار خسته شده بودم قدرت راه رفتن نداشتم چه برسد به خواندن شعار ، مکثی کردم تا نفسی تازه کرده باشم طولی نکشید صدای یکی از اسراء بلند شد و او خواند اشهدان علی ولی الله و همه اسراء تکرار میکردند هر چهار نفر ما ، مات و مبهوت صحنه را مینگریستیم آنها اذان را همانند ما بطور کامل خواندند آنجا متوجه شدیم اسراء شیعه هستند صف طولانی اسراء در حرکت بود چهار نفر ما دائماً جلو و عقب صف را کنترل میکردیم .

هوا به اوج گرما رسیده بود ، اوائل حرکت بودیم که ناصر حسینی به جهت نیاز خط مقدم به توپ 106 از ما جدا شد و به خط مقدم رفت دو نفر دیگر از برادران به ما رسیدند همه تشنه و خسته شده بودیم قدرت راه رفتن برایمان مشکل میشد ،  طولی نکشید که گرما اثرات زیان بار خود را به روی ما انداخت .

لبهایم از تشنگی خشک شده و حالت چسبندگی پیدا کرده بودند که در تمام عمرم چه قبل و چه بعد از آن واقعه هیچ موقعی برایم چنین وضعیتی پیش نیامده است ، چسبندگی لبهایم به حدی رسیده بود که بعد از چند مرتبه باز و بسته کردن دهانم پوست لبهایم کنده شد و درد شدیدی عارض گردید با هر مشقتی بود راه را می پیمودیم تا اینکه به نیروهای خودی نزدیک شدیم و اطراف ما کاملاً نیروهای خودی بودند و هیچ خطری از جانب دشمن ما را تهدید نمی کرد من و سیدمحمد علوی  اسراء را به دیگر برادران سپردیم و هردو نفری به طرف قرارگاه خودمان رفتیم .

آن مرحله عملیات برایمان بسیار نفس گیر و سخت بود و مزه تشنگی را با تمام وجود درک و معنی تشنگی را با تمام وجود خود لمس کردم ، عملیات بیت المقدس با موفقیت کامل شروع شده بود و دائماً خبرهای خوشحال کننده از بی سیمها به اطلاع فرماندهی می رسید و همه برادران از خوشحالی سر از پا نمی شناختند نیروهای ما اهداف از پیش تعیین شده را با موفقیت کامل تثبیت کرده بودند چند کیلومتر از جاده اهواز – خرمشهر به دست نیروهای ما بود که ناگهان خبر رسید دشمن از شلوغی خط استفاده کرده و توانسته بود روی جاده برسد ، قبل از ظهر بود من به اتفاق یکنفر دیگر از برادران اطلاعات با شنیدن خبر با موتور سیکلت بطرف خط مقدم براه افتادیم چند کیلومتر از راه را پیموده بودیم که موجی از نیروهای خودی را مشاهده کردیم که به بدترین وجه به عقب برمی گشتند بعضی از آنها تفنگها را انداخته و حتی بعضیها کفشها را انداخته و با پای برهنه عقب نشینی می کردند ،آن روز اولین بار بود که می دیدم نیروهای خودی آنگونه به عقب بر میگردند .

عقب نشینی نیروهای خودی از روی جاده اهواز -  خرمشهر

نیرو های ما از جادۀ اهواز - خرمشهر به بدترین جلوه ای به عقب می آمدند چند تن از برادران را از وضعیت خط جویا شدم با رمق کمی که داشتند می گفتند جلو ( خط مقدم ) جهنمی از آتش بر پا شده ، تانکهای دشمن برای هر نفر گلوله ای شلیک می کنند و نفرات را با گلوله های تانک (شَفت) مورد حمله قرار می دهند  هر چه جلو تر می رفتم آتش و دود بیشتر می شد ، به نقطه ای رسیدم که دیگر امکان جلو رفتن نبود ، پشت سنگر های تانک که قبلاً دشمن تهیه کرده بود سنگر گرفته بودم ، می دیدم که گلوله های تانک دائماً نفرات را مورد هدف قرار می دادند  و نیرو های  خودی برای عقب نشینی با زحمت خود را از دید دشمن دور می کردند .

ما هم جهت گزارش به عقب آمدیم و بعد از گزارش به فرماندهی ، همان شب آن منطقه مجدداً از دشمن باز پس گرفته شد و چند تن از آنها به اسارت در آمدند ، عملیات به اوج خود رسیده بود همه برادران اطلاعات و عملیات بسیار خسته شده بودند ، همه شب ها برادران به شناسایی و گشت به خط مقدم می رفتند و دائماً خبرهای مورد نیاز به فرماندهی گزارش می شد تا آنموقع بچه های اطلاعات هیچ کدام به شهادت نرسیده بودند ، نیروهای تیپ 7 حضرت ولیعصر(عج) چند روزی را برای تثبیت خطوط پدافندی پشت جادۀ خرمشهر ، اهواز ماندیم و شناساییها طبق روال گذشته با سرعت هرچه تمام تر انجام می شد .

( یادی از شهید علی رنگ )

در یکی از روزهای پر از التهاب و نگرانی در خصوص عملیات و وقایع پیش آمده برادر علی رنگ را در عالمی جدای از این دنیای خاکی می دیدم و یادم آمدکه شهید علی مدتی در قسمت آموزش سپاه دزفول مشغول فعالیت بود ولی روح علی هرگز در دزفول نبود زیرا فراق و دوری از رزمندگان اورا عذاب میداد و هر روز این فراق سخت تر مینمود چندین مرتبه این حرفها را او به من گفته بود و میگفت تحمل دوری از رزمندگان برایش دردآور است با هر زحمتی بود مسئول واحد (حاج غلامرضا آبروشن ) را متقاعد به اعزام و رفتن به جبهه نمود او توانست تا شروع عملیات فتح المبین در جبهه مشطط (شهداء) باشد .

در جبهه مشطط بارها با او هم صحبت شده بودم و او همیشه اعتقاداتش را با شهامت بیان می نمود و علاقه خاصی به بازگو کردن آداب معاشرت وانجام فرائض دینی و مذهبی داشت و دوست داشت دوستانش همانند او در انجام فرائض ورعایت آداب اجتماعی با علاقه و فعال باشند .

او روح بسیار لطیفی داشت دوست داشت ، از هر فرصت و راهی جهت درک و کسب معرفت الهی و ستایش عالم امکان و پیوستن به حقیقت ، درست زندگی کردن ، بودن در صراط مستقیم ، راستگوئی ، صداقت ، تقید و تشرع ، بیان عقیده وتدین مذهبی و خلاصه پیوستن به شهیدان از آرزوهای او بود .

در قرارگاه تیپ یکی از روزها تقریباً قبل از اذان مغرب علی وضو گرفت مقداری از سنگر دور شد مدتی بود متوجه شده بودم او هر روز این کار را انجام میدهد ، از جمع جدا می شود و دائماً قدم می زند در این روز من پرروئی کردم خلوت علی را شکستم ، به طرف علی رفتم اول چند  لحظه ای  با او قدم زدم بعد سئوالاتی ازاو نمودم علی جان میخواهم از خلوت خود برایم بگویی چه کرده ای  و مشتاقم همسفر تنهایی های تو باشم چرا جدا شده ای چرا و چرا .... شهید علی لب به سخن گشود نفسی از ته دل کشید و بیرون دا د ، این حقیر بارها پروازهای عارفانه علی را ناظر بوده ام او گفت وبسیار گفت ، از دلتنگیها درغروب دلگیر ، آخر هرروز و پایان نور و روشنائیها و استتار جنبندگان در تاریکی مطلق ، او گفت باید حساب گری کرد باید بدانیم در روز و روشنائی که لذت گذراندن یک روز از روزهای خدا را داشته ایم ، و ما در عوض چه کار خیری انجام داده ایم او بسیار از رفتارها با بندگان خدا برایم گفت از انجام فرائض در خلوت خود برایم گفت او عابدی به تمام معنا بود و او هیشه ذکرش خوب بودن و خوب ماندن در حریم پاک یزدان و از آرزوهایش بود او می گفت خوب ماندن بسیار مشکل است و زمزمه اش اینگونه توصیف شد .

در حریم پاک خوبان ماندگاری مشکل است

                                                      زین سبب در کوی رندان دوست داری مشکل است

پیروی از این و آن یک عمر لغزش خوردنی

                                                 فکر و آیین جوانمردی در این عالم جهانی مشکل است

او زاهدی در تنهائیها و ظلمتهای شب بود ، بسیار اعمال گذشته خود را مورد بازبینی و رفع اشکالات خود می نمود او گفت من هم ذره ای از این حیاتم من هم باید حسابرسی کنم باید بدانم چه کرده ام باید خود را سئوال و جواب کنم قبل از این که از من سئوال شود باید خود را سئوال و جواب کنم قبل از اینکه ازمن سئوال شود باید خود را سئوال کنم قبل از اینکه به محاکمه کشیده شوم خودم را محاکمه می کنم هیچ کس بهتر از خودم نزدیکتر به خودم نیست خلاصه علی بسیار گفت منهم این بنده ی حقیر محو سخنان شیرین و جذاب او شده بودم لحظاتی را که علی هم آغوش معنویت و عرفان بود این حقیر لذت پرواز را با او سپری نمودم دائماً با حرفهای او ذهنم به مسیرهایی از کهکشانهای الهی سیر میکرد .

آن روز این صحبت ها متصل به اذان مغرب شد و گذشت ، در مدت دوستی ما با هم بارها با همدیگر پروازهای دلنشین عرفان را طی کردیم و حتی در اوج عملیاتها هرموقع احساس نیاز به کسب عرفان داشتم علی را پی جور می شدم من بارها از کلاس درس او سیراب شده ام ، کلاسهای درس علی برایم سرشار از معنویت بود و به خود آمدم چگونه باید باشم این انسان کیست و چه رسالت عظیمی بردوش گرفته است .

 خوشا به حال آن عزیزان که باکمال افتخار رسالتشان را به پایان رساندند و آن کردند که معبودشان  می خواست و ما ماندیم با کوله باری از فراق یاران سفر کرده ، غم و اندوه جانسوز آنها تار و پود جسمی دوستان را ا ز هم گسسته است و فرقت یاران سفرکرده بی انتها ، آنها رفتند و راه کوتاه را بر گزیدند و ما لنگ لنگان راه پر پیچ و خم زندگی را برگزیدیم ، خوشا به حالشان که رفتند و وای به حال ما که ماندیم ، علی شهیدی است در خاموشی ، مظلومی است در تنهائی و غریبی است درزمانۀ دلگیر ما .                          

رفتن به طرف دژ و خط مرزی

دستور رسید جهت رفتن نیروها به مرز سریعاً شناسایی های لازم انجام گردد ، ما نیز با تقسیم بندی های نفرات توسط حاج احمد آقا شب ها به شناسایی می رفتیم تا آنکه یک شب اکیپی از برادران در حال رفتن به سمت جلو ، نزدیکی های خط دشمن خمپاره ای کنار آنها خورد و برادر غلامرضا قاری ترکش به گلویش خورد و به شهادت رسید و بعداً شهید کمیلی فر تعریف می کرد که با چه زحمتی توانسته بودند او را به عقب بیاورند ، مسیر عبور به سمت دژ و خط صفر مرزی با موفقیت شناسایی و شب عملیات یک گردان توسط برادر آل عبدی به طرف دژ برده شد و عملیات دژ نیز با موفقیت به انجام رسید ، همه گرما گرم شناسایی با اکیپ های خود بودند و روزها فرصتی دست می داد تا همدیگر را از نزدیک ببینیم ، جهت شادابی افراد هر کدام از برادران شوخیهایی برای تقویت روحیه دیگر هم رزمان در جمع انجام می دادند تا شادی و نشاط از جمع ما جدا نشده باشد ، نفرات بسیار خسته و دلتنگ وقایع بوجود آمده بودند یک روز بعد از ظهر قبل از غروب اکثریت بچه های گروه حاظر بودند بعد از گذشت چند روز از عملیات یک نفر از برادران عراقی که از اول جنگ به نیروهای ما پناهنده شده بود با نام مستعار معروف به حیدری بود او با گروه ما مانده بود در آن بعد از ظهر همۀ بچه ها از سنگر بیرون آمده و با هم دست و پنجه می انداختند آنروز حمید کابلی با حیدری کشتی مفصلی گرفتند و در پایان کشتی لباس هردو نفرشان مملو از خاک شده بود . 

یاد شهید حمید کابلی

با گذشت چند شب  متوجه رفتار های غیر طبیعی شهید حمید کابلی شده بودم من هم طبق عادت های گذشته ام و بر حسب کنجکاوی ، خود را به نزدیکی های او می رساندم ، او چند شبی بود که تا نزدیکی های صبح نماز شب و دعا می خواند و استغاثه می نمود او در نمازهای شبانه اش بسیار می گریست و ناله های زیادی سر می داد ، بعد از به خواب رفتن برادران ، او از سنگر مقداری دور تر می شد و ناله های دردناکش آغاز شد .

ای خوش آن دل که تمنای تو کرد               سوز و آه سحرش ذکر تولی تو کرد

هر کجا بنگرم از کٌنج دلی می بینم                به هواخواهی تو هر نفسی پای تو کرد

روی خاک صحرای خرمشهر ناله های جانسوزی از خود سر می داد ، او بسیار می گریست ، ناله هایش از چند متری شنیده می شدند ، راز و نیازهایش دل هر شنونده ای را مجذوب خود می ساخت من هم بسیار در آن حالات شهید حمید کابلی غوطه ور بودم و به حالت معنوی حمید غبطه می خوردم ، او هر بار که به سجده می رفت آنچنان حرف های عارفانه و متواضعانه ای به زبان می راند که گوئی همه پرده های حجاب از جلوی چشمانش کنار زده شده اند و هیچ چیز برای او مهم تر و عزیزتر از رسیدن به قرب الهی نبود هر چه می گفت کسب رضایت خداوند متعال بود ، از خدا درخواست های زیادی می نمود و شاید بتوان چنین سرایید که او به بازماندگان میگوید .

کاش تو هم حال مرا داشتی                    رابطه ای با دل ما داشتی

کاش تو هم از ره دریای عشق                پیکره ای با شهدا داشتی

کاش تو هم روزنه ای از وفا                   واهمه ای چون دل ما داشتی

کاش صبویی که تورا همرهست             مستی و رندی به وفا داشتی

کاش طوافت به ره کعبه بود                   دل گرو سعی و صفا داشتی

کاش رهت بسته به او می شدی               جان و تنی رو به خدا داشتی

در یک جمله می توان گفت الگوی سخنان او در نماز های شبانه اش سخنان گُهر بار امام سجاد(ع) از صحیفۀ سجادیه بود او الگوی عبادت هایش راز و نیاز های امام سجاد قرار داده بود ، آری او با هر بار سجده ای که می رفت گویی آخرین سجدۀ اوست ، او بسیار از خداوند متعال طلب عفو و مغفرت داشت ، در روزهای آخر عمرش قرمزی چشمانش زیاد شده بود از بس شبها گریه می کرد ، گوشه های چشمش سوخته بود ، حالت بسیار عجیبی داشت و من فقط با خود می گفتم خداوند به خیر بگذراند .

حمید حالت عجیبی پیدا کرده است بعد از گذشت چند روز از عملیات در مرحلۀ سوم قرار شد نیروهای ما بطرف شلمچه و پاسگاه آن پیشروی کنند ، یک روز قبل از عملیات حاج احمد آقا نیروهای شناسایی را تقسیم کرد و هر دو یا سه نفری مامور بردن نیرو های رزمنده از یک معبر شده بودند شهیدان حمید کابلی و محمد شنبول مأمور بردن گردان برادر فضیلت بودند ، قبل از غروب هر کدام از برادران به محل مأموریت خود رفتند در آن تقسیم بندی بنده وظیفه ای نداشتم .

بردن نیروهای خودی به سمت دشمن

نیروی آزاد در اختیار فرماندهی بودم ، حاج احمد آقا به خط مقدم رفت ، طولی نکشید که با بی سیم مرا خواست و گفت هر چه سریعتر خود را به او برسانم ، من هم با تمام توان و قدرت به طرف خط مقدم و به ایشان رسیدم ، او داخل جیپ نشسته بود مرا دعوت به داخل ماشین نمود ، زمینۀ صحبت را مقداری با حاشیه آغاز کرد و من بسیار در افکارم غوطه ور شدم که خدایا حاج احمد آقا چه می خواهد بگوید ایشان حرف های حاشیه ای مختلفی برایم زد تا آنکه رسید به جایی که گفت چند لحظه پیش محمد شنبول و حمید کابلی روی خاکریز خودمان بوده اند که مورد اصابت توپ قرار می گیرند .

هر دو زخمی شده اند ، محوری که قرار بود آنها وارد عمل شوند راه بلدی نداریم من هم از یک طرف در ذهنم حرف های حاج احمد آقا را در مورد بچه ها تکرار می کردم و هر چه می خواستم باور کنم که زخمی شده اند اصلاً برایم قابل قبول نبود ولی از آنجا که احترام زیادی برای حاج احمد آقا داشتم به خود اجازه ندادم که بگویم این خبر درست است یا نه .

فقط بعد از صحبت های ایشان گفتم آقا چه کاری در این موقعیت از من ساخته است ایشان نمی خواست خبر شهادت آنها را به من بگوید و روحیه ام را از دست بدهم ولی من مطمئن بودم آنها شهید شده اند .

او گفت گردان برادر فضیلت از این نقطه حرکت می کند شما بوسیلۀ قطب نما و با این گرا به طرف دشمن می روی یک دوربین دید در شب نیز به من داد و گفت منطقه کاملاً دشت باز و هیچگونه نقطۀ استتاری وجود ندارد فاصلۀ ما با دشمن کمتر از یک کیلومتر است و دشمن کاملاً هوشیار می باشد عمدۀ موفقیت و پیش روی به عهدۀ تو می باشد و در نهایت گفت موفقیت این محور بسته به تلاش و هوشیاری من بستگی دارد .

من نیز با شنیدن خبر برادران کابلی و شنبول و مسؤلیت سنگینی که حاج احمد آقا بعهده ام گذاشته بود ، تصمیم گیری برای من سخت شده بود و من نیز به ایشان قول دادم تا نهایت توان و قدرت خود را در جهت موفقیت عملیات انجام دهم ، از آنجا که نفرات زیادی را باید به جلو می بردم ( گردان برادر فضیلت و یک گردان از برادران ارتشی ) مسؤلیت بسیار سنگینی را روی دوش خود احساس می کردم و باید همه تجارب گذشته ام را در مدت کار کردن در شناسایی اجرا می نمودم.

من از حاج احمد آقا خواستم و به ایشانم گفتم دعایم کنید وظیفه ام را به نحو احسن انجام بدهم ، ایشان نیز بسیار دعا نمود و اطمینان داد که خداوند متعال یار و یاور ما خواهد بود ، نیروها شام مختصری خوردند و نماز مغرب و عشاء را هر کدام بجا آوردند و من نیز از آنجا که مسؤلیت بزرگی روی دوش خودم احساس می کردم اصلاً نمی توانستم غذا بخورم فقط نماز مغرب و عشاء را خواندم و آمادۀ دستور حرکت شدم .

چند لحظه قبل از حرکت آخرین صحبتهای مورد نیاز را با حاج احمد آقا داشتم و همینطور که کنار ایشان نشسته بودم با من شوخی می کرد و چند تن دیگر از برادران نیز با هم می خندیدیم و مطمئنم ایشان می خواست خبر های ناگوار گذشته فراموش شود ، به همراه حاج احمد آقا در کنار فرماندهی گردان برادر کریم فضیلت و معاون ایشان برادر علی خلف رضایی بودیم که دستور حرکت از طریق بی سیم داده شد و حاج احمد آقا با دعا کردن برایمان از من خواست حرکت را با نام خدا آغاز کنم ، یک بی سیم چی در اختیارم گذاشته بود که او فرمانده سپاه یکی از شهر های استان خوزستان بود و قرار بر آن شد .

اولین گروهان پشت سر من گروهان برادر غلامرضا آژنگ باشد و من نیز با خواندن آیه مبارک و جعلنا من بین ایدیهم سدا... فهم لا یبصرون را خواندم و از خاکریز خودمان سرازیر شدم و پشت سر من برادر آژنگ حرکت می کرد قطب نما را روی گرای مورد نظر قرار دادم و حرکت را آغاز نمودم ، ما قرار بر آن گذاشته بودیم نفرات در یک ستون حرکت کنند من نفر اول باشم و موارد مورد نیاز را به برادر آژنگ می گفتم و او نیز به نیروهای رزمنده منتقل می کرد .      

تعداد زیادی از نفرات را پشت سر خود داشتم ستونی بلند پشت سر هم حرکت می کردیم از آنجا که محیط دشت بود و دشمن با تیر مستقیم ما را مورد هدف قرار می داد ، احساس می کردم اگر کسی از جلو ما را نگاه بکند به جز من هیچ کسی را نمی دید و هر کسی پشت سر دیگری استتار می شد ، هر چند قدمی که می رفتم می نشستم و با دوربین اطراف را دید می زدم .

در بین راه سمت راست ما روی زمین سنگر های انفرادی زیادی از خاکریز خودمان تا نزدیکی خط دشمن قبلاً عراقی ها حفر کرده بودند و از سمت چپ ما سنگرهای متعددی جهت استتار تانک ها نیز درست شده بود من به پیش می رفتم و نفرات به دنبال من می آمدند ، و بین راه دائماً از طریق بی سیم با حاج احمد آقا و برادر کریم فضیلت در ارتباط بودم و لحظه به لحظه وضعیت را گزارش می دادم .

دشمن دائماً با پرتاب مُنَور منطقه را روشن می کرد و ما زمین گیر می شدیم حدوداً یکصد متر به دشمن مانده بود که کاملاً در تیررس دشمن قرار گرفتیم و به وضوح ما را می دید و از آنجا که در یک ستون حرکت می کردیم آنها جلو ستون را مورد تهاجم با انواع سلاح قرار داده بودند ، هر قدمی که به پیش می رفتم انواع گلوله ها را در اطراف خود می دیدم  و انفجار هر کدام اعصابم را دگرگون کرده بود و دائماً برادر فضیلت و حاج احمد آقا از من گزارش می خواستند من نیز در آن آتش و دود و اضطراب ، اوائل با خنده و شوخی با ایشان صحبت می کردم تا آنکه به نزدیکی دشمن رسیدیم و در بی سیم از من خواستند به گونه ای که می گویند حرکت بکنم من نیز با شوخی ولی با لحنی تند به آنها گفتم اگر من پدر سوخته اینجا هستم می دانم چه کاری را باید بکنم و بگذارید کارم را انجام بدهم .

بعداً فهمیدم کادر فرماندهی روی این حرف کلی خندیده بودند و من نیز خندۀ عزیزان را آرزو داشتم ، همینطور قدم به قدم به جلو و نشست های مکرر به پیش می رفتیم ، آنقدر نزدیک به دشمن شده بودیم که با چشم غیر مسلح دهانه سنگر و تیر بار آنها را می دیدم ، نفرات آنها روی خاکریز دائماً بالا و پایین می شدند و آرپی جی های زیادی پشت سر هم به طرف ما شلیک می کردند گلوله های تیر بار و کلانشینکف سلسله وار از اطرافم می گذشتند صدای رگبار سلاح ها قطع نمی شد ، هر آن احتمال اصابت گلوله به ما وجود داشت .

چونکه در یک ستون حرکت می کردیم احتمال اینکه اول به من اصابت بکند زیاد بود ولی از آنجا که خواست خدا اینگونه نبود چنین نشد ، حدوداً به سی متری دشمن رسیدیم اول میدان مین به سیم خاردار دست زدیم در نزدیکی ما سنگر تانکی بود که برادر آژنگ گفت در سنگر تانک برویم و آنجا با فرماندهی تماس گرفت .

حمله و هجوم به دشمن

پس از چند لحظه ای فرمان حمله صادر شد و برادر آژنگ با تکبیری بلند فرمان حمله را داد ، میدان مین حدوداً بیست متر عمق داشت رزمندگان شروع به حرکت در میدان مین نمودند با پا نهادن اولین قدمهایشان بود که چندین نفر در لحظات اول با رفتن روی مین به هوا پرتاب شدند و صدای الله اکبر آنها قلبها را به درد می آورد ، زیرا تکبیرشان از آخرین لحظات عمرشان حکایت می کرد .

خدایا می دیدم فاصلۀ زمین تا آسمان را ذکر یک الله اکبر نموده ای با هر تکبیر ، عزیزی پرواز می کرد ، متأسفانه در آن آتش و دود عزیزان رزمنده مسیر حرکتشان را بواسطه تیر بار دشمن کج کردند که از جلو تیربار دشمن دور شوند ولی در امتداد میدان مین قرار گرفتند و میدان مین چندین نفر از عزیزان را در کام خود بلعید .

بعد از حرکت رزمندگان بطرف خط مقدم دشمن ، از برادر آژنگ خدا حافظی کردم و جهت انجام کارهای دیگر به عقب برگشتم در بین راه که می آمدم نفراتی را مشاهده کردم و هر کدام به بهانه ای بین راه مانده بودند و من نیز به جهت اینکه اتفاقی برای آنها پیش نیاید آنها را جمع کرده و به عقب آوردم ، صبح روز بعد با موتور سیکلت بطرف خط مقدم رفتم هنوز اجساد شهداء در میدان مین افتاده بودند و خدا می داند چقدر برایم آن لحظه سخت می گذشت ، زیرا همۀ آن عزیزان را خودم تا نقطه عروجشان به جلو برده بودم ولی اکنون می دیدم جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند.

اجساد زیادی از نیروهای خودی و دشمن روی زمین افتاده بودند که از جمله برادر شهید مصطفی دیاحسین را روی خاکریز خط مقدم دشمن دیدم و خمپاره بد طوری به او اصابت کرده بود ، عملیات به خوبی و اهداف از پیش تعیین شده به تصرف نیروهای خودی در آمده بودند و همۀ برادران جهت استحکام نمودن خط مقدم به طرف دشمن فعالیتهای زایدالوصفی از خود داشتند ، مرحله بعد آزادسازی خرمشهر بود که نیروهای ما خط شلمچه را بعهده داشتند و لشکرهای دیگر جهت آزادی خرمشهر وارد عمل شده بودند .

فرار مفتضحانه دشمن

صبح روز 3/3/1361 روز آزادسازی خرمشهر بود اما هنوز از آزادی شهر مطلع نشده بودیم و من بعد از طلوع آفتاب با موتور سیکلت به تنهایی به طرف خط مقدم می رفتم ، سمت چپ ما شهر خرمشهر بود و فاصلۀ زیادی دشت بدون سنگر وجود داشت در حال رفتن به جلو بودم مشاهده کردم جمعیت بسیار زیادی از دشمن که همۀ آنها پیاده بودند و از داخل شهر خرمشهر سمت عراق به بدترین وجهی در حال فرار بودند و اکثراً با پای برهنه و لباسهای کم در حال فرار به طرف عراق بودند من نیز موتور سیکلت را روی جک زدم و اسلحه ام را مسلح نمودم و نشستم ، نشانه گیری کردم با اطمینان می گویم دریایی از انسان را به فاصله صد متری جلوخودم می دیدم زانو به زمین گذاشتم و اسلحه ام را نشانه گرفتم ، با ارادۀ من و شلیک اسلحه ام مطمئناً هر تیر یک نفر را سرنگون می کرد دست به روی ماشه گذاشتم و خواستم شلیک کنم که نیروی باز دارنده ای وجودم را به یاد داستانهای صدر اسلام به خود متوجه ام کرد .

من سرباز همان امامی هستم که هر موقع دشمن از جلوش فرار می کرد او را دنبال نمی نمود ، هر موقع دشمن را خار و ذلیل می دید از حق خود می گذشت و هر موقع دشمن ضعیف تر از او و متواری می شد فقط گذشت و بزرگواری را پیشه خود می نمود ، من آن نیستم در مثل نیز همانندی برای خود داشته باشم ، چه برسد به مولا و سرورمان آقای بزرگواران عالم حضرت علی باشیم .

آری من نیز سرباز و پیروی بودم از پیروان امام علی (ع) و دوست داشتم ارادتم را به آن جناب اعلام نموده و بیان کرده باشم که من نیز از دربار پر مهر و محبت امام خویش سیراب شده ام اسلحه ام را ضامن کردم و نشسته دشمن را مشاهده می کردم ، بعضی از آنها را احساس می کردم قلبشان همانند یک گنجشک در دام صیاد به تپش افتاده است و با این گونه افکار دشمن را مدتی نظاره کردم ، هاتفی چنین ندا سر داد .

شکار و صیاد همه در گذرند                     از جمله اعمال همه در خِجِلَند

ای شاهد عیار نبند چشمانت                       بین جمله عیانند همه در نظرند

سوار بر موتور شدم و به طرف خط مقدم حرکت کردم ، در نزدیکیهای خط مقدم لباسها وکفشهای زیادی را دیدم که عراقیها آنها را از تن در آورده وخود را به آب انداخته بودند ، قبل از ظهر بود که خبر آزاد سازی خرمشهر از بی سیم به اطلاع فرماندهی رسید ، من و برادر محمد حسن عباس اردو از خوشحالی زیاد با موتور سیکلت به طرف خرمشهر رفتیم ، اول شهر رسیده بودیم که صف طولانی اسراء ما را متوجه خود کرد .

اسراء هرکدام به نوعی خود را برای اسارت آماده کرده بودند ، بعضی از اسراء قبلاً عکسهایی از امام خمینی(ره) از داخل منازل مردم خرمشهر برای چنین روزی تهیه کرده بودند تا در صورت اسارت از عکس امام جهت شفاعت و زنده ماندن استفاده کرده باشند بعضی از آنها ظرفهای چینی با نقش امام را روی دستها بلند کرده بودند تا در امان باشند ، این بیچارگان شهر را در اختیار داشتند ولی چون این را می دانسته اند یک روزی شهر را از دست خواهند داد ، بعضی از آنها پیراهنهای خود را در آورده و لباسهای سفید خود را در حالت تکان دادن و گفتن دخیل الخمینی می گفتند .

ورود به شهر خرمشهر اولین لحظات آزادی

به کنار دیوارهای شهر رسیده بودیم صف طولانی اسراء در حال تخلیه به عقب بودند که ناگهان یک گلوله توپ به صف اسراء عراقی خورد و تعدادی از آنها کشته و زخمی شدند و همان لحظه ای که توپ خورد فیلمبردار صدا وسیمای جمهوری اسلامی در حال گرفتن فیلم از اسراء بود و آن لحظۀ فیلم گرفته شده من و برادر محمد حسن عباس اردو در آن فیلم بودیم و مدتها آن را اول اخبار پخش می شد و در همان لحظات بود که یک هلیکوپتر عراقی بالای سر ما آمد که توسط یکی از رزمندگان با آرپی جی 7 سرنگون شد و صدای تکبیر همه عزیزان رزمنده بلند شد و خدا را شکر و سپاس می گفتیم ، بعد از آن به داخل شهر رفتیم ، هنوز هم تیراندازی های پراکنده ای از درون خانه ها شنیده می شد .

ما مستقیماً به طرف مسجد جامع شهر رفتیم ، به مسجد رسیدیم و وارد شدیم لایه ضخیمی از خاک روی فرشها و قرآنها وجود داشت که مشخص بود از اول جنگ تا آن موقع هیچ کسی از نیروهای دشمن وارد مسجد نشده بودند ، به اتفاق دیگر رزمندگان شروع به جاروب کردن و تمیز نمودن محل نمودیم هنوز افراد رزمنده به آنجا نرسیده و تعداد ما زیاد نبودیم و بعد از گذشت نیم ساعتی جمعیت رزمندگان زیادتر شدند همان موقع آیت الله جزایری امام جمعه اهواز وارد مسجد شدند و ما همراه با ایشان و دیگر رزمندگان دو رکعت نماز شکر به امامت آیت الله جزایری بجای آوردیم ، حدوداً بعد از یک ساعت اطراف و داخل مسجد مملو از جمعیت رزمنده شد و همه به همدیگر تبریک می گفتند .

از مسجد بیرون آمدیم جلو مسجد ماشین غذا رسید و ما یک ظرف غذا آنهم برنج با عدس بود بعنوان تبرک از آن تناول نمودیم و سپس به اتفاق برادر عباس اردو بطرف قرارگاه نیروهای خودمان حرکت کردیم و بعد از رسیدن به قرارگاه مطلع شدیم مسجد جامع خرمشهر مورد اصابت گلوله های  توپ بعثیون از خدا بی خبر قرار گرفته و تعداد زیادی از رزمندگان شهید و مجروح شده بودند و همان موقع بود که بعد از گذشت ماهها جنگ ایران و عراق مسجد و گنبد آن گلوله باران شد و برگ تاریکی در کارنامۀ بعثیون از خدا بی خبر ثبت گردید .

روزهای آخر عملیات بیت المقدس از مجموع خاطراتی است که از مجموعۀ افراد هیفده نفری باقیمانده از گروه شناسایی اطلاعات و عملیات تیپ 7 حضرت ولیعصر(عج)  تا پایان جنگ تحمیلی هفت نفر به شهادت رسیده و ده نفر از کاروان آزادی خرمشهر به جای ماندند خوشا به حال شهیدان که درجۀ شهادت در لوح زرین عمرشان رقم خورد که افتخار شهادت نصیب هر کسی نمی شود و از خداوند متعال عاجزانه استدعا کنیم افراد باقی مانده از کاروان شهدا روز قیامت همنشینی امین و یادگاری مومن به راه شهداء باشند .

چند وقت بعد پایان جنگ تحمیلی محمود کمیلی فر ( برادر شهید ) با من تماس گرفت و از من خواست به جهت آشنایی من و شهید علی کمیلی فر ، دوران قبل از انقلاب را برای خانواده معظم آن شهید شرحی از وقایع آن زمان را بنویسم و با توکل به خداوند متعال و درخواست یاری از درگاهش اینگونه وصف آن شهید عزیز به تحریر در آمد .                  

( یادی از شهید علی کمیلی فر )

صحبت از شهید و شهادت و تجدید خاطرۀ شهید است که باید گفت از سخت ترین لحظات عمر من همین تجدید  خاطرۀ هر کدام از عزیزان شهید است که با اطمینان می گویم سنگینی بار غم آنها از سنگینی کوه برایم بیشتر است  در این چند دهه ای که از عمرمان گذشته چه بسیار سخت گذشت بعد از آن نیز هم ...   خداوند عالم به امور است

دست به روی چرخۀ زمان به عقب بر می گردیم تا بدان جا می رسیم که چند نوجوان در اوائل عمر خود با هم یکی میشوند و بی خبر از آیندۀ خود بهشت کوچکی می سازند و محو جمال قدرت حق می گردند ، اما دوران دوستی ما از مدرسه راهنمائی شروع و به جبهه ختم می گردد ، دوران راهنمائی را با برادرانی سپری کردیم که شاد و صمیمی و یک رنگ بودند برادرانی که با ما بودند از جمله برادران مرتضی امیدیان ، رحیم کرامت ، حمید مبین ، شهید هادی دانش یار ، علی قطینه ، برادران آزاده عظیم و سعید نوائی و مجید مزینی که همۀ آنها از جمله رزمندگان و مجاهدان راه حق بودند و با هم این دوران را سپری کردیم .

وبعد از دوران راهنمائی از آنجا که علاقۀ خواصی به صنعت داشتیم همراه با برادران علی قطینه ، شهید هادی دانش یار وشهید علی کمیلی فر راهی دیار هفت تپه شدیم و بعد از امتحان ورودی هر چهار نفر ما موفق به ثبت نام در رشته برق هنرستان شدیم و شاید شروع این زندگی جدید زمینه ای شد برای آماده سازی ما جهت ساخته شدن روحی و جسمی و روانی و خود اتکائی برای ما باشد زیرا در آن یک سالی که در آن محیط درس می خواندیم بسیار بر ما سخت گذشت .

نوجوانانی با سن و سال کم و محیطی آلوده به فساد و حتما خواست خدا این بود که ما را در اولین کورۀ آزمایش قرار دهد و ما را بیازماید ، از یک طرف مسیر طاقت فرسای آن که با چه سختی هائی روبرو می شدیم ، قبل از ظهر بایستی حرکت می کردیم تا این که ساعت شروع کلاس به آنجا برسیم و با تنی خسته به آنجا می رسیدیم نهاری در کار نبود بجز نان خالی که از نانوائی می خریدیم و بعد از پایان درس ساعت 8 شب از هنرستان بیرون می آمدیم .

باز هم شام ما همان وعدۀ همیشگی نان گرم نانوائی بود و با آن نان ها در سه راهی محل میماندیم تا ماشینی جهت برگشت به شهر پیدا شود ، در یک فصل سرمای سوزنده ، در یک فصل گرمای طاقت فرسا دست وپنجه می زدیم ، بعضی شب ها شام ما نان و چوب های نیشکر بود که مزمزه می کردیم تا شام ما نان خالی نباشد و مشکل ما تنها اینها نبود بلکه بدتر از آن مشکل ما فساد محیط به هم ریختۀ آنجا بود که همۀ ما را عذاب می داد ما در محیطی قرار گرفته بودیم که هم کلاسی هایمان شبها را با مستی سپری می کردند .

و روابط نا مشروع برایشان افتخار بحساب می آمد و مثل اینکه باید این نوجوانان در چنین محیطی زندگی کنند تا برای سختی های آینده آبدیده شوند ، اگر یک سال نهار وشام ما معمولاً نان خالی نبود شاید در جبهه ها بسیار به ما سخت می گذشت ، اگر سرمای این راه نبود شاید سرمای جبهه های غرب را تحمل نداشتیم ، اگر گرمای این راه نبود شاید گرمای دشت آبادان و خرمشهر برایمان امکان نداشت و بنده مطمئن هستم که خداوند متعال می خواست ما را بیازماید و آمادۀ صحنۀ سخت تری باشیم .

خدا را گواه است در دوران دوستی من با علی هیچ وقت گله یا شکایتی از ایشان بیاد ندارم که بگوید چرا غذای ما چنین است و وضع ما چنان ، چه در زمان تحصیل و چه در زمان جهاد با متجاوزان بعثی و شهید علی همیشه فردی شکر گذار و راضی بود به رضای حق ، خلاصه دوران هفت تپه را با موفقیت درسی و جسمی وروانی گذراندیم و سال بعد را به هنر ستان دزفول منتقل شدیم و با بازگشت ما به دزفول باز هم جمع دوستان دوره راهنمائی تکرار شد .

با این تفاوت که دیگر آن نوجوانان به سن بلوغ  رسیده بودند و مدینۀ ، فاضله ای را برای خود مهیا می کردند و تجمع بیشتر دوستان در مسجد و محافل مذهبی بود که برادران همیشه همدیگر را سفارش به این امر می نموند و تجمع ما بیشتر در مسجد امام سجاد ( ع ) بود و مسجد چنان ما را به هم نزدیک کرده بود که بسیاری از اوقات خود را با بچه های مسجد می گذراندیم و این زمینه ساز مرحلۀ دیگری از عمر ما بحساب می آید که بحمد االله مقطع سنی حساسی که بودیم عمر ما در جمع بچه های مذهبی و به دور از هر گونه فساد می گذشت .

و با پایان یافتن سال دوم هنرستان مصادف با شروع راهپیمائی ها و تظاهرات ضد رژیم ستم شاهی بود که بچه های هم سن و سال ما همگی مانند زنجیری به هم گره خورده بودند و هیچ مانعی جهت پاره شدن این زنجیر نبود و با گذشت زمان محکم تر نیز می شد و این خلوص بچه های آن زمان بود که توانست نهضتی با آن همه عظمت در جهان بیافریند .

و در خرداد سال 1359 موفق به اخذ دیپلم شدیم و بیشتر از سه ماه از آن زمان نگذشت که جنگ تحمیلی آغاز شد و با شروع جنگ تحمیلی بسیاری از آن بچه ها علی الخصوص شهید علی پای در رکاب جهاد نهاد و لباس مقدس رزم را به تن کرد و درس هائی را که در جلسات قرائت قرآن گرفته بود به عمل رساند و شهید علی عجب صبری و استقامتی از خود نشان داد و بحق اجر و پاداش واقعی خود را گرفت و آن شهادت بود که شاید هیچ مزدی در این دنیا لیاقت علی را نداشت مگر شهادت در راه او که عمری در راهش مجاهدت نموده بود یعنی دین مبین اسلام ، پنج ماه از جنگ نگذشته بود که با هم به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمدیم و دورۀ آموزشی ما پادگان سپاه در اصفهان بود و بعد از آن هر دو به جبهه اعزام شدیم و اولین اعزام ما به جبهه در عملیات تپۀ 60 در منطقه عملیاتی شوش ( عنکوش ) بود و در آن عملیات هم دوره ای ما حمید قانعی به شهادت رسید و ما را در سوگ عزیزی فرو برد ،آن روز را کاملاً بیاد دارم همۀ برادران سختی و درد جسمانی را فراموش کرده بودند و فقط ماتم زدۀ شهادت آن برادر شده بودیم .

بعد از مدت کوتاهی به دزفول برگشتیم و از دزفول هرکدام به جبهۀ دیگری اعزام شدیم علی نیز در جبهه کرخه با برادران حاج محمد عیدی مراد و شهید محمد شنبول مسئولیت اطلاعات و عملیات این محور را به عهده داشتند تا اینکه عملیات فتح المبین شروع شد و شهید علی به حق سهم بسیاری در موفقیت این محور داشت زیرا راهنما ئیهای ایشان جهت بردن نیرو ها به طرف دشمن بسیار موثر واقع افتاده بود و ایشان تا ابد از سهامداران موفق عملیات فتح المبین شدند و با پایان یافتن عملیات جهت استراحت به شهر برگشتیم .

24 ساعت از آن زمان نمی گذشت که دوباره ما را به پادگان کرخه فرا خوانی کردند و توسط برادران رئوفی و سوداگر آماده شدیم و جهت عملیات فتح خرمشهر کاروانی که از پادگان کرخه به طرف خرمشهر اعزام شدیم تعداد هیفده نفر به فرماندهی حاج احمد سوداگر بودیم تقریبا چهل و پنج روز قبل از عملیات شروع به شناسائی منطقه کردیم همه ی بچه ها با شور و شوق بسیار در مدت زمان کوتاهی منطقه را شناسائی کردند .

روز و شب برایمان معنی نداشت صمیمیت با همدیگر آن چنان ناگسستنی بود که مسیر هائی را که احتمال خطر داشت از هم دیگر سبقت می گرفتند تا برای دیگران خطری نباشد خلاصه عملیات شروع شد و شهید علی نیز همانند گذشته این زنجیر همبستگی را به هم وصل کرد ، در بین عملیات چند نفر از دوستان که با هم بودیم شهید شدند یکی از شبها همه ی برادران جمع بودند در سنگر نشسته بودیم .

هر کسی در درون غصه های خود غوطه ور بود و برای برادران شهید ناراحت و ماتم زده بودند ، سکوت سنگر را فرا گرفته بود ناگهان شهید علی به سخن آمد ، شروع به گفتن خاطره کرد از هر کدام از برادران خاطراتی  بیان می کرد کم کم تمامی جمع متوجه او شدند شهید علی در آن شب سکاندار کشتی ما تم زده ی سنگر ما بود او هر چه تعریف می کرد مسائل خنده آوری بودند و بعد از مدت زمان کوتاهی جو سنگر به کلی تغییر کرد و خنده بر لبان عزیزان رزمنده جاری شد .

آن شب علی نجات دهندۀ همۀ ما بود و ما نهایتاً طعم متحد شدند را چشیدیم و آن آزاد سازی خرمشهر عزیز بود و جمع ما از اولین کسانی بودند که بعد ازتصرف این شهر پای به خاک مقدسش می نهادند .

 در یکی از روزها تقریبا نیم ساعت مانده به اذان مغرب علی وضو گرفت  تسبیح به دست مقداری از سنگر دور شد من چند روزی بود متوجه شده بودم او هر روز این کار را انجام می داد ، از جمع جدا می شد و دائماً قدم می زد در این روز من پرروئی کردم خلوت علی را شکستم ، به طرف علی رفتم اول چند لحظه ای با او قدم زدم بعد سئوالاتی ازاو نمودم علی جان چرا خلوت کرده ای چرا جدا شده ای چرا و چرا .... شهید علی لب به سخن گشود و بر بال ملائک به پرواز درآمد ، او گفت وبسیار گفت ، در این لحظه غروب دلگیر است ، آخر روز است و پایان روشنائی و هر جنبنده ای باید حساب گری کند باید بداند در روشنائی که لذت نور را چشیده چه کار خیری انجام داده است .

من هم ذره ای از این حیاتم من هم باید حسابرسی کنم باید بدانم چه کرده ام باید خود را سئوال و جواب کنم قبل از این که از من سئوال شود باید خود را سئوال و جواب کنم قبل از اینکه از من سئوال شود  باید خود را سئوال کنم قبل از اینکه به محاکمه کشیده شوم خودم را محاکمه می کنم   ( حاسبو قبل ان تحاسبو ) به فرمایش مولا علی ( ع ) باید خودم را حساب کنم هیچ کس بهتر از خودم این جسم و روان را نمی شناسد .

خلاصه علی بسیار گفت منهم این بنده ی حقیر محو در جمال زیبای عرفان بلند علی شده بودم لحظه ای با حرف هایش لرزه بر اندامم مستولی می شد لحظه ای آرام می شدم و به سرای باقی امیدوار و آن روز این صحبت ها متصل به اذان مغرب شد و گذشت ، اما آن روز برایم درس سنگینی بود که در کلاس درس علی گرفتم و به خود آمدم چگونه باید باشم این انسان کیست و چه رسالت عظیمی بدوش دارد .

خوشا به حال آن عزیزان که باکمال افتخار رسالتشان را به پایان رساندند و آن کردند که معبودشان  می خواست و ما ماندیم با کوله باری از غم و اندوه و فرقت یاران سفرکرده .

آنها رفتند و راه کوتاه را بر گزیدند و ما خاکیان ماندیم و لنگان لنگان راه پر پیچ و خم زندگی را برگزیدیم خوشا به حالشان که رفتند و وای به حال ما که ماندیم بخصوص این حقیر که مدتی از عمر خود را با این عزیزان بودم لذت صداقت ،  عبادت ، شجاعت و دلیری آن پاکان را چشیدم .

 ولی با این همه نیز ماندم ای کاش من هم می رفتم همان گونه که با هم بزرگ شده بودیم این بار نیز باهم می بودیم و شربت شهادت را با هم می چشیدیم .

از خانواده محترم شهیدان عزیز التماس دعا داشته و دعایم کنید با آن عزیزان در محضر خدا جزء گروه خاصان کوی یار گردیم .         

در سال 1364 وارد شرکت مخابرات شدم از جهتی که خود را پاسدار نظام و انقلاب اسلامی می دیدم و باید در اخلاق و رفتارم گفته هایم را به عمل نشان بدهم ، بعد از ورود به مخابرات پایگاه بسیج مخابرات را راه اندازی نمودم ، به دستور رئیس وقت جناب آقای محمد مخبر دزفولی به ستاد مرکزی سپاه پاسداران مراجعه و مقدمات تشکیل پایگاه مقاومت بسیج مخابرات را فراهم و از طریق پایگاه بسیج مخابرات خودم و تعدادی از اعضاء اداره مخابرات برای چندین مرتبه اعزام صورت گرفت و اداره مخابرات به واسطۀ فعالیتهای صورت گرفته شده یکی از ادارات کاملاً در راستای نظام مقدس جمهوری اسلامی گردید البته این موقعیت مرهون فعالیتهای افراد مذهبی و معتقد نظام بود که در چند سال گذشتۀ آن وارد مخابرات شده بودند و می توان گفت اول نفری که سهم به سزایی در پیاده کردن این افکار در مخابرات داشت برادر عزیز محمد مخبر دزفولی بود که ریاست مخابرات دزفول را بعهده داشت و با درایت و مدیریت خود توانست افراد مذهبی و بسیجی را درون سازمان مخابرات وارد کرده و پایگاهی مستحکم برای دفاع از نظام مبدل گردد .

با وجود گذشت هفت سال از انقلاب اسلامی هنوز افرادی در ادارات وجود داشتند که مخالفت صریح با نظام اسلامی داشتند و گستاخی آنها به حدی رسیده بود وقتی افراد مذهبی و انقلابی را می دیدند حرفهای زشت و توهین آمیز به طرف مقابل روا می داشتند ، اوائل استخدام بود وقتی وارد اتاق بعضی همکاران می شدم بدون هیچ گونه شرمی و حیائی در مقابل همکاران با کشیدن انگشت می گفتند این شخص که به اداره مخابرات آمده قصد کشتن ما را دارد و از اینگونه حرفها و من نیز بدون توجه به حرفهای آن افراد وظیفۀ خودم را انجام می دادم و هیچ موقع حتی یک مرتبه نشد گلایه آن افراد را به مقامی رسانده شود و می دانستم چه دردی در درون دارند و شخصاً بجای موضع گیری با آنان ، در مقابل با گذشت و رفتارهای مودبانه برخورد می نمودم .

انفجار توپ 130 میلی متری

هنگام عملیات والفجر هشت از طرف اداره مخابرات مأموریت به تهران رفته بودم عملیات شروع شده بود و از قبل به دوستان گفته بودم هرموقع رسیدم می خواهم با نیروهای پیادۀ رزم باشم اما بعد از شروع عملیات پیوستن به آنها مُیَسر نشد موقع برگشت از تهران برادر رضا زاده عجم با هم بودیم بین راه با ایشان گفتم قرار با برادران داشته ام ولی اینچنین نشده است .

در تاریخ 23/11/1364 با زاده عجم صحبت همان روز با ایشان به جبهه اعزام شدم ، ایشان از دیده بانان توپخانه بود بدین جهت با ایشان برای اولین بار به توپخانه لشکر هفت حضرت ولیعصر(عج) رفتم ، توپخانه محلی بود که دشمن رو در رو نبود ولی ضربات دشمن به آنجا کمتر از خط مقدم نبود .

یکی از شبها ساعت دو نیمه شب به ما اعلام کردند دشمن حمله به نیروهای ما نموده و ما نیز برای پشتیبانی از رزمندگان خطوط مقدم شروع به تهیه آتش به نقاط مورد نظر انجام گردید چند گلوله ای پرتاب شد عادت برادران این بود وقتی گلوله آمادۀ پرتاب می شد شخص شلیک کننده برای آمادگی خدمه توپ ، قبل از پرتاب الله اکبر می گفت بعد از آن بند قبضه توپ کشیده می شد ، گلوله توپ 130 میلی متر جا زده و درب قبضه بسته شد برادر شلیک کننده الله اکبر گفت و بند قبضه کشیده شد صدای مهیبی تمامی مقر توپخانه را به لرزه انداخت تمام محیط اطراف ما روشن و گلوله های قرمزی در آسمان و سپس به اطراف ما به زمین می افتاد .

تا چند لحظه افراد گیج و مبهوت از حادثه که چه رخ داده است هیچکس نمی دانست چه شده بعد از چند لحظه صدای دیده بان از بی سیم بلند شد چرا پرتاب نمی کنید ما گلوله را پرتاب کرده بودیم اما چه شده تازه فهمیدیم گلوله پرتاب نشده بود و به جهت تاریکی آسمان ما هنوز اطلاعی از محیط اطراف خود نداشتیم چه اتفاقی رخ داده نمی دانستیم فرماندۀ قبضه به خدمه دستور گلوله گذاری مجدد به برادران داد ما هم گلوله توپ را آورده که جا گذاری کنیم اصلاً اثری از قبضه توپ بجر یک جفت چرخ توپ که آنها کِشندۀ توپ بودند چیز دیگری وجود نداشت ، اطراف را دید زدیم لولۀ توپ ده متر جلوتر روی خاکریز افتاده بود عقبۀ توپ شاید 150 الی 200 کیلو گرم وزن داشت اصلاً مشخص نبود به کجا پرتاب شده است فقط چند تکه از توپ منهدم شده را که موقع انفجار به خاکریز سنگر توپ خورده بود دیده شدند ما نیز به جهت از بین رفتن قبضه توپ به سنگر استراحت رفته و تا صبح همۀ خدمه خوابیدند .

صبح بعد از خواندن نماز افراد برای پیدا کردن تکه های توپ به صحرای اطراف رفتیم عقبۀ توپ با آنهمه وزن حدود 200 متر به عقب پرتاب شده بود و تکه های کوچکتر مسافتی کمتر از آن را نداشتند و جمع حاضر خدا را شکر و سپاس گفتیم که در آن حادثه هیچکس زخمی نشده بود ، فردای آن روز بعد از ظهر آستین ها را بالا زده آمادۀ گرفتن وضو بودم که هواپیماهای دشمن توپخانه را بمباران شیمیایی کردند و من به جهت نداشتن ماسک مجروح شده و به بیمارستان صحرایی نزدیک به آبادان منتقل شدم و آن موقع چه مسائلی بوجود آمد فقت می توانم بگویم اصلاً فکر نمی کردم به بیمارستان برسم ، آنچنان استفراغ شدید داشتم بگونه ای که یک پتو زیر انداز عقب آمبولانس انداخته بودند موقع گذاشتن من روی پتو مان لحظات اول خیس از آب شد و بعد از دوروز بستری در بیمارستان به تقاضای خودم لباسهای شخصی و مبلغ کرایه ای دادند و بعد از ترخیص به شهرستان دزفول اعزام شدم .

عملیات پیچ انگیزه

بعد از مدتی مجروحیت شیمیایی و درمانها ، گردان بلال برای آموزش و آمادگی نیروهای خود را به پلاژ واقع در شهرستان اندیمشک مستقر نموده بود و من نیز در تاریخ 20/2/1365 به آنها ملحق شدم و همراه با دیگر اعضاء گردان آمادۀ مأموریتهای محوله به گردان می شدیم بعد از گذشت چند روز به گردان اعلام شد دشمن به پیچ انگیزه حمله کرده و چند کیلومتر نیروهای به عقب نشینی داشته اند لذا گردان بلال از لشکر 7 حضرت ولیعصر(عج) به پیچ انگیزه اعزام شدیم و بعد از سه روز مجدداً به پلاژ برگشتیم و دو روز بعد آبادان روستای چویبده اعزام و چند روز از ماه مبارک رمضان در روستا بودیم و آنجا بود که برادر بهمن درولی با نشان دادن رفتارهایی عامل بوجود آمدن اتفاقاتی فراموش نشدنی بدینگونه ثبت در تاریخ شد

پدافندی فاو     1365       

یادی از شهیدبهمن درولی              خوابی که تفسیر شد

پرندگان عاشق به شوق گل و تبسم بهار به وجد می آیند آنچنان شور و شیدایی در جسمشان طراوش کرده و ذوق دیدار را لحظه شماری می کنند که گویی لاله ها قصد شکفتن کرده اند و با همکاری ریزترین ذره های وجود خاکی خود ، با روحی مطمئن و لبریز از عشق به انقلاب و پایبندی به نظام مقدس جمهوری اسلامی گواهی و شهادت می دهند ما پیروزیم  و اکنون جان برکفان ولایت بر آن شده اند تا استوار ماندن بر اعتقادات خود را اعلام نمایند و ابر قدرت ها این را بدانند رزمندگان هشت سال دفاع مقدس هنوز هم پایبند به اصول و مبانی انقلابی خود بوده و هستند .

و یادگاران شهیدان که همان دوستان آنانند هرگز نخواهند گذاشت خونشان پایمال گرگان و پلیدان زشت گردد ، به یاد فرمایش حضرت امام خمینی (ره) که فرموده اند (این جنگ رحمت است)  و سربازان آن امام عزیز با تمام وجود بیانات گهربار ایشان را بیشتر به عرصه ظهور در آوردند .

دفاع مقدس گل معطری بود که در بهار انقلاب شکوفا شد و عطر و بوی خوش آن موجب تسریع در شناساندن انقلاب اسلامی در سرتاسر جهان نمود و شاید اگر این جنگ تحمیلی به وقوع نمی پیوست اقتدار حکومت اسلامی به اینجا نمی رسید .

ما به پاسداشت این نعمت الهی و شکر گزاری نعمت های بیکران درگاه احدیت و بعد از طلب رحمت و مغفرت به روح بلند و استوار امام خود به زعامت حضرت آیت ا.. خامنه ای عرض کنیم (( تا زنده ایم رزمنده ایم )) و این افکار را به فرزندان و نوادگانمان منتقل می نماییم ، و باید برای حفظ دین و آئین مقدس خود از این انقلاب و رهبریت نظام مقدس جمهوری اسلامی تا رساندن این نهضت به دست صاحب اصلی و منجی عالم بشریت حضرت صاحب الزمان (عج) حامی و پیروی صادق و مطیعی جان بر کف بمانیم .

 ما آنگونه می مانیم تا پوزۀ ستمگران عالم به خاک مذلت و خواری بیفتد و ستم دیدگان عزت مداران زمانۀ ما گردند و حرکت های مفتضحانه تمامی دشمنان دین و انقلاب این را تسریع می بخشند که منتظران عاشق وعدۀ الهی شنیده اند (( و نرید انا من علی الذین ستضعف فی الارض . . . وارثین )) و باید این آیۀ مبارک را باورکنیم که مستضعفان وارثان حقیقی زمین هستند و شهیدان شرف و عزت جامعه اند و آتشی در و جود هم رزمان خود آفریده اند که هرگز سردی و خاموشی در منزلگاهش راهی ندارد و اکنون هدف ما جهت قرب درگاهش قصد احیای شخصیتی مورد نظر است که خود آب حیات را نوش جان کرده و به حتم از جوانان اهل بهشت است .

بهمن ماهی است که خداوند آن را بواسطۀ حوادث به وقوع پیوسته در آن مقدس و مبارکش نمود ، در این بین زنده کنندۀ بهمن (امام امت(ره)) و رهروان بهمن باید افرادی شاخص و ممتاز باشند به این دلیل همه چیز باید بگونه ای رقم بخورد که آیندگان معجزات این انقلاب را یکی پس از دیگری با دلیل و مدرک باور کنند .

نیمه های شب بهمن ماه 1340 خانواده ای مذهبی شاهد به دنیا آمدن مولودی مبارک شد و نام بهمن را بر او نهادند ، ایشان پسری شاداب و تیزهوش و بسیار متدین و معتقد بود ، اگر بخواهیم از خصوصیات آن عزیز بگوییم ساعتها و دفترها جهت بازگو نمودن صفاتش به نگارش خواهد آمد ، لیکن فقط یک مطلب از آن شهید بگوییم تا خواننده را به گوشه ای از عزمت و پاکی شهید بزرگوار و عارف بِالله بهمن درولی آن یار سفر کرده به معراج را رسانده باشیم.

شب سوم شعبان 1406 هجری قمری برابر با 8/1/1365 منزل دانشجویی در تهران زنده یاد شهید بهمن درولی ، دوست خود شهید حسین غیاثی را به خواب دید و شهید به بهمن گفت  « زود بیا که منتظرت هستیم و جایت نیز مشخص و معین شده است »

بهمن از خواب بیدار شد و هنوز لحظاتی تا اذان صبح باقی بود ، شهید وضو ساخت و در پیشگاه حضرت حق به نماز ایستاد ، او برای لحظاتی در تنهایی محفل خود راز و نیاز با خالق را سپری نمود .

او عاشقی بود که در وجودش آتشفشان عشق سفیر خود را با رؤیای صادقه به استقبالش آورده بود و باید این عاشق بیقرار سریعاّ خود را به محل وصال برساند ، این بار دعای عاشقی بیتاب مستجاب گردیده و عاشق نیز سخت در التهاب و شتاب که خدایا این حقیقت دارد؟ آیا رؤیا صادقه بوده؟ آیا موعد دیدار حتمی است؟ پروردگارا کی حرکت کنم ، چه به همراه بیاورم و معبودا چگونه بیایم؟

خدایا تو پذیرایم باش ، خود چگونه آمدن را خواهم آموخت ، آنگونه خواهم آمد که دل هر بیننده ای را بواسطۀ عشقت منقلب کرده باشم .

خدایا صورتم ، گلویم ، سینه و جگرم وتمام وجودم را به درگاهت هدیه خواهم آورد ، دوست دارم آنگونه آهنگ حرکت را بنوازم که تو مشتاق آن و ملائک مقربت سجده کنان لب به تبارک الله احسن الخالقین شان عرش را معطر به مدح و ثنای ذوالجلال والاکرام زینت بخش بگرداند .

بهمن بعد از ذکر دعا و استغاثه تقویم جیبی اش را باز نمود و ناگاه برق از چشمان نازنینش شکافت ، زیرا آن روز مصادف با سالروز ولادت سرور و سالار شهیدان آقا اباعبدالله الحسین(ع) ، سوم شعبان 1406 هجری قمری بود و نگاه و افکار شهید متوقف روی  تاریخ      شد.

شهید با خواندن تاریخ آن روز ، چند مرتبه تکرار کرد (السلام علیک یا اباعبدالله) و قطرات اشک سجاده اش را زینت بخش شد ، شهید با خود گفت جبهه ها آرام است ، فاو چند ماه است فتح شده و حرکات مذبوحانه دشمن بعثی به شکست انجامیده است ، خدایا به من شعور و معرفتی عنایت کن تا قدرت درک وقایع را داشته باشم ، به این بندۀ خودت توجه کن و خود از احوال دلم آگاهی که این بندۀ کوچکت همیشه و در همه حال فقط در زندگیم کسب رضایت تو بوده و در عبادات و رفتار اجتماعیم همیشه و در همه حال تو را از یاد نبرده ام ، میخواهم آنچنان که دوست داری باشم ، پروردگارا به بندۀ خودت تفهیم کن تا چیزی کم نگذاشته باشم و هرچه زودتر مرا به وعده گاه و قربانگاهت رهنمونم کن ، زیرا این بندۀ تو برای وصال لحظه شماری میکند .

بهمن همان نیمه شب سوار بر موتور سیکلت شده ودر تهران بزرگ برای خداحافظی از دوستان منزل را ترک کرد ، او به گونه ای حرکت کرد که نماز صبح را در اولین منزل دوست خود خواند و آنروز برای خداحافظی و وداع آخر سپری شد .

بهمن هنوز هم به دنبال نشانه و حجتی آشکار برای خود بود که آن هم رسید و با پیام امام خمینی(ره) که فرمود  « هرکس که میتواند اسلحه بر دوش بگیرد بر او واجب است به سوی جبهه ها بشتابد »  دیگر خواب بهمن تفسیر و تعبیر شد و دیگر افکار مضطربش آرام گرفت و ذکر الحمد و لله رب العالمین بهمن به آسمانها رسید و آخرین کلام شهید موقع وداع از تهران « قصد ادای تکلیف و دفاع از نوامیس مسلمین شد »

بهمن به دزفول رسید اما او دیگر بهمن دفعات قبل نبود ، او به روایت همۀ دوستان قبلاّ فردی شاداب ، شلوغ ، شوخ طبع ، سرزنده ، اجتماعی و در همۀ مجالس سعی می کرد تا زمانی که در جمع دوستان است خنده را بر لبان جمع رسانده باشد .

اما این مرتبه بهمن به گونه ای دیگر جلوه گر شده بود و دوستان با اولین برخورد متوجه این تحول و دگرگونی می شدند ، او از رزمندگان گردان بلال بود ، سریعاً با فرماندهان گردان تماس گرفت و به آنها ملحق شد .             

این مرد خدا چند روز مانده به اعزام هرآنچه باید با خود همراه کند جمع کرد ، مروری بر افکار و اعتقادات خود نمود و خدا را شکر گفت که هنوز هم در مسیر و صراط مولا و موقتدای خود است و از خداوند سبحان خواست هرآنچه از عمرش باقیست در این افکار مقدس پایدار و استوار بماند ، دفترچه خاطرات و چند کتاب دعا در کوله پشتی خود گذاشته و بهمراه آورد .

او بعنوان یک بسیجی ساده اعزام شد « ایشان مسئولیتهای مختلفی را پشت سر گذاشته بود و آخرین مسئولیتش عضو شورای فرماندهی سپاه دزفول بود » امّا شهید می خواست همانند دیگر بسیجیان بدون هیچگونه عنوانی به جبهه اعزام بشود ، چند روز گردان بلال جهت آماده سازی و تمرینات لازم نظامی در پلاژ دز و سپس گردان به روستای چویبده از توابع آبادان اعزام شد که از این به بعد این حقیر از نزدیک شاهد وقایع اتفاقیه بوده ام .

توقف ما در آن محل مصادف با ماه مبارک رمضان بود و موقعیت خوبی بوجود آمده بود تا نا گفته ها و بسیاری موارد را بانجام برساند ، چونکه مدت زمان حضور ما در آن محل مشخص نبود نمی توانستیم قصد عشره کرده و روزه بگریم .

هوا گرم و طاقت فرسا بود ، حشرات مزاحم نیز موقعیت محیطی را بدتر می نمودند ، روستا کنار بهمن شیر بود از این رو جهت خنک نمودن بدن و رفع تشنگی های مکرر تمامی برادران معمولا به رودخانه پناه می بردند ، بین روستا و رودخانه نخلستان بزرگی بود که بهمن از این موقعیت استفادۀ پایانی را همانند مولا و مقتدای خود حضرت علی(ع) از سایه نخلها برای راز ونیاز با خالق یکتا بهره ها برد و گریه های شبانه اش توأم با خش خش برگهای نخلستان گردید .                  

روزها یکی پس از دیگری سپری می شد و به زمان موعود نزدیک و نزدیکتر می شدیم ، بهمن با کمک دیگر اعضاء گردان نماز خانه ای درست کرده بودند و در آنجا روزها برادران را دعوت به خواندن قرآن می نمود و شبها نیز با خواندن ادعیه و روضه خوانی می گذشت ، انجام فرائض و ادعیه ها همۀ اینها بهمن را سیراب نمی نمود ، از هر فرصتی برای برقراری مجالس روضه خوانی و سینه زنی استفاده می کرد و شعارهایش همه گویای اتفاقی عظیم را سرداده بود .

در شبهای 19 و 21 ماه مبارک رمضان مجالس احیاء و عزاداری مفصلی براه انداخت و اعضاء گردان را برای شرکت در مجلس عزاداری تشویق و ترغیب می نمود ، بعد از اذان صبح روز بیست و یکم میکروفون بلندگو را به دست گرفت وبا صدایی محزون و گریان اینگونه خواند « ایهالناس علی را کشتند ، بهترین خلق خدا را کشتند ، پدر عالمیان را کشتند ، ...........  موذن اذان نگو ، موذن اذان نگو ، بهمن غرق در پریشانی و ماتم شهادت مولا علی(ع) بود .

بعد از گذشت چند دقیقه ای برادران گردان به دور بهمن جمع شدند نماز جماعت و پس از آن همه گردان دسته جمعی به صورت هیئت سینه زنی در روستا حرکت کردند ، یکی از برادران بهمن را به دوش گرفت و در بین هیئت حرکت می داد او نوحه می خواند دیگران بر سر و سینه می زدند ، به واسطۀ نوحه گری ایشان حال و هوای معنوی خاصی به جمع دست داده بود .

من نیز همراه با برادرم حاج محمد علی در جمع برادران هیئت عزادار حرکت می کردیم در حین حرکت به ایشان گفتم برادر می دانی که من از اول دبستان با ایشان همکلاس بوده ام وکاملا ایشان را می شناسم ، در طول عمرم حالاتش را اینچنین ندیده ام ، او حالت عجیبی پیدا کرده ، خدا به خیر بگذراند ، احساس می کنم خبری در راه است .

دیگر کلام بهمن به شیوه ای دیگر جلوه گر شده بود ، خدا را گواه می گیرم نمی خواهم اغراق کرده باشم ، هرآنچه بوده و گذشته است می گویم ، موقعی که با او هم صحبت می شدیم به آرامی حرف می زد ، دیگر از خنده های معروفش خبری نبود و شوخیهایش را نمی دیدیم ، قرمزی چشمانش حکایت از شب زنده داریهایش می نمود .

سر را به پایین انداخته و با تفکر گام برمی داشت ، گویی همه چیز را از قبل برایش بازگو کرده اند و لحظات باقیمانده عمرش را دیده بود ، انسان زمانی که پرده های حجاب از جلو چشمانش کنار زده شد اول آنکه دنیا برایش قفسی بیش نیست ، دوم اینکه دیدن حقایق ذوق و شوق رسیدن به آنچه برایش تدارک دیده شده بی صبرانه مشتاق رسیدن به آن است که بنده اینطور میدیدم که پرده های حجاب از جلو دیدگان آن عزیز کنار زده شده اند و همانند مسافری که بی صبرانه ولی منتظر رسیدن به مقصد باشد در رفتار او نیز این انتظار را ما شاهد بودیم .

دوران هشت سال دفاع مقدس جمهوری اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) جدای از دوران مجاهدتهای صدر اسلام و زمان پیامبر اکرم(ص) نبود ، مگرنه آن زمان قبل از شهادت هر کدام از یاران آن حضرت ، جایگاهشان را در بهشت می دیدند ، اکنون نیز اکثر عزیزانی که خاطراتی از آنها به جامانده آنگونه می بینیم که آنها نیز جایگاه خود را بعد از این دنیا با چشم دیده اند .

لحظات پایانی عمر به شماره افتاده بود امّا مسافر زمان هیچ فرصتی را برای آماده شدن و رسیدن به تقرب حق را از دست نمی داد و مطمئنم چیزی کم نگذاشت ، شهید خصوصیات خوب بسیاری داشت از جمله نماز شبهای مکرر ایشان بود که بنده این سعادت را داشتم که در سالهای 62 – 63 – 64  اوقات بیشتری را از نزدیک با ایشان باشم ، کمتر شبهایی بود که با صدای ناله های بهمن در نیمه های شب ودر فصلهای مختلف در روابط عمومی سپاه دزفول بیدار نشوم .

راز و نیازهای شهید هر شنونده ای را مجذوب و متحول می نمود و من نیز شیفتۀ الهی العفو گفتنهای نیمه های شب او شده بودم ، از دیگر صفات شهید همدرد شدن با نیازمندان و رفع گرفتاری بندگان خدا از هر فرصتی کوتاهی نمی کرد و شاهد بودم با زبان روزه در روزهای گرم تابستان سوار بر موتور شخصی خود می شد و در محله های شهر برای رفع مشکل گرفتاران براه می افتاد ، او کارهایی انجام می داد که برای بسیاری سخت و دشوار می نمود ، و بسیاری اول به فکر سلامتی و رفاه خود بودند ، امّا بهمن رفاه دیگران را به راحتی خود ترجیح می داد و گویی ایشان در آن زمان ملک مقرب و مأمور به رفع گرفتاریهاست .

شهیدان هرکدام حکایتهایی دارند که تا ابد الگو و نمونۀ بارز انسان کامل و وارستۀ اخلاق نیکو بودند و حکایتهای آن عزیزان دیدنی و شنیدنی است .

دیگر صفات بهمن آگاه بودن به زمان و مکان خود بود ، یک روز با چند تن از برادران سپاه از اهواز به قصد دزفول حرکت می کنند ، چند کیلومتر از شهر اهواز به سمت دزفول در حرکت بودند که بهمن سر را بلند کرد و خطاب به برادران گفت ، بچه ها دزفول را بعثیون موشک زدند که با این حرف دیگر برادران با شوخی گفتند چطور ممکن است شما اینجا باشی و ببینی دزفول چه می گذرد .

شهید چیزی نگفت و صحبت عوض شد ، بعد از رسیدن به شهر دزفول را ماتم زده و خلوت دیدند که بعد از پرسیدن اوضاع مطلع شدند شهر مورد اصابت موشک قرار گرفته و چندین نفر بر اثر آن شهید و مجروح شده بودند .

شبهای ماه مبارک رمضان به روزهای آخر رسید و از طرف فرماندهی اعلام شد فرماندهان برای آشنایی به محل جدید مأموریت گردان بروند ، ما نیز که از نیروهای اطلاعات و عملیات گردان بودیم جهت توجیه نیروها بترتیب و طی چند روز آنها را به منطقه عمومی فاو و منطقه استحفاظی مورد نظر اعزام و از نزدیک آشنا می شدند .

یکی از گروههایی را که توسط اکیپ ما به منطقه بردیم دسته برادر شهید بهمن بود ، پس از گذراندن مسافتی به رودخانه اروند رسیدیم و از آنجا توسط قایقها به آنطرف رود رفتیم سپس به طرف مسجد فاو رفته و از نزدیک برای اولین بار یکی از مساجد برادران اهل تسنن را می دیدیم و بعد از آن به خط مقدم و مسیر را کاملاً توجیه شدند ، در روزهای آخر ماه مبارک رمضان به منطقه اعزام شدیم و نیروهای گردان به نقاط از قبل تعیین شده مستقر شدند برادر بهمن همیشه سعی داشت محلی از خط را که بیشتر در معرض خطر است به ایشان تحویل داده شود ، بدین جهت دسته مربوط به ایشان را کنار رودخانه اروند یکی از خطرناکترین نقاط خط پدافندی قرار دادند ، یک سنگر کمین در چند متری داخل رودخانه واقع شده بود که اهمیت زیادی برای حفظ و نگهداری آن سفارش شده بود و نیازمند توجه بیشتری به آن می رفت ، زیرا دشمن در صورت نفوذ از آنجا می توانست ضربه جبران ناپذیری به نیروهای ما بزند .

هوای گرم فاو طاقت هر شخصی را از بین می برد و در هوای گرم جنوب و آن هم در کنار رودخانه زمانی که خورشید به وسط آسمان میرسد شدت گرما دو چندان می شود ، رطوبتی که به واسطه تابش آفتاب در اطراف رودخانه بوجود می آید شدت گرما را بیشتر و آدمی را حتی برای نفس کشیدن دچار مشکل می کند ، نزدیک به ظهر بود جبهه در آرامش و سکوت مطلق به سر می برد ، هیچ صدایی شنیده نمی شد ، فقط پس از چند گاهی وز ، وز پشه های مزاحم مرداب ، سکوت و آرامش جبهه را می شکست ، در آن هنگام صدای بی سیم سنگر کمین سکوت را شکست و اعلام خطر نمود ، که دونفر از برادران اطلاعات و عملیات به همراه بهمن برای چگونگی وضعیت به محل رفتند و پس از چند لحظاتی مشخص شد شئ روی آب تنۀ درخت نخلی است که بواسطۀ امواج رودخانه ایجاد صداهای نا متعارف نموده بود .

پس از آن برادران به اتفاق هم از سنگر کمین بطرف سنگرهای استراحت براه افتادند ، در بین راه صحبتهای مختلفی بین برادران زده شد تا اینکه به سنگر برادر بهمن نزدیک شدند ، زمان نزدیک به ظهر شده بود و از رادیو قرآن تلاوت می شد ، ناهار گردان تقسیم شده بود و اکثر نفرات در سنگرهای خود بودند .

بهمن برادران را دعوت به صرف ناهار نمود که برادر هادی نادی سراجی به ایشان گفت برادران در سنگر منتظر ما هستند و بهمن گفت اکنون که ناهار نمی خورید اجازه بدهید برایتان شربت بگیرم که برادر هادی با شوخی گفت این که برادر بهمن بدتر شد ما اصلاً از شما شربت نمی خوریم چونکه این شربت ، شربت شهادت است و هرکه جان خود را نمی خواهد از این شربت بخورد ، برادر عزیز این بوی شهادت می دهد ما نمی خوریم و مطمئنم هرکسی از شربت شما خورد شهید می شود .

بهمن لبخندی زد و گفت اگر همراه بشوی بد نمی گذرد ، چند لحظه ای با اینگونه صحبتها گذشت و با خدا حافظی از هم جدا شدند ، بهمن وارد سنگر شد ، سفرۀ غذا را پهن کرده بودند هر نفر غذایش را گرفت و مشغول خوردن غذا شدند ، در همان لحظه نگهبان گفت فعالیتهایی از طرف دشمن می بینم که چند تن از برادران به اتفاق بهمن از سنگر بیرون آمده و پشت خاکریز خط مقدم برای دیدن وضعیت رفتند .

دیده بان دشمن حضور برادران را متوجه شد ، یک گلوله خمپاره پرتاب شد چند متر آنطرف تر به زمین خورد ، چند لحظه دیگر سفیر شیطان از دهانه خمپاره بعثیون زوزه کشان به حرکت در آمد و فاصله شیطان تا فرزند آدم شاید دویست متر بیشتر نبود ، فاصله کوتاه و زمان بجهت وقوع حادثه شرمندۀ روزگار است ، سفیر کوچک و بی مقدار امّا وسعت و پهنای باند فرود ( محل اصابت گلوله ) به اندارۀ کل عالم است .

در این لحظات کوتاه دو جبهه در مقابل هم صف آرایی کرده و با هم در تضاد شده اند .

یک جبهۀ خباثت و پلیدی ،    یک جبهۀ پاکی و صداقت

یک جبهۀ بدی و زشتی  ،    یک جبهۀ خوبی و زیبایی

یک جبهۀ شیطان و آتش ،   یک جبهۀ فرشته و نور

یک جبهۀ استکبار و آزار ،   یک جبهۀ گذشت و ایثار

خدایا تفاوت جبهه ها بسیار زیاد است و متضاد ، در یک جبهه آتشی گداخته از اعمال زشت آدمی فراهم شده است ، جبهۀ دیگر نوری سبز فام محیط را آذین بسته و منتظر ، آری سبز ما (بهمن ) محیط را معطر نموده بود ، یک لحظه دنیا ذره ای در منظر و چشمان او شد .

زمزمه های بهمن قبل از فرود شیطان آغاز شد و راز و نیازها وعباداتش باید متصل به قطع دم و بازدم وی بگردد ، اگر انسان از قبل خود را برای شرف حضور آماده نکرده باشد در لحظات پایانی نمی تواند آنگونه که باید عمل بکند ، لحظه ای که آدمی متوجه مرگ شد بسیاری دلهره ها و ترس و وحشت به همراه دارد ، امّا نسیم بهاران از قبل خود را برای این لحظه آماده کرده بود و منتظر رسیدن مأمور حق ، و حتی می توان گفت چه بسا این لحظه را از قبل مشاهده کرده بود و ترسی به دل نداشت .

مردان خدا که ترس ندارند ، مردان خدا بهانه ندارند ، مردان خدا دلهره ای در وجودشان نیست ، زیرا وعده های داده شده بسیار با ارزش و بی نهایت است .

او همانگونه که از قبل از خداوند متعال شهادت را طلب کرده و گفته بود  « خدایا تو شهادت را نصیبم کن ، خود چگونه شهید شدن را انتخاب خواهم نمود ، خدایا تو شهادت را نصیبم کن که خود عشق و عاشقی را به حد اعلای آن خواهم رساند ، خدایا آنگونه خواهم بود که تمام وجودم شیفتگی عشق رسیدن به وصال و حضور به درگاهت را گواه بگیرند ، در جبهه شعاری که اکثریت رزمندگان با آن آشنا هستند شعار ( یا زیارت یا شهادت ) بود که منظور زیارت حرم آفا اباعبدالله بود و بهمن شعاری مخصوص به خود داشت و آن که می گفت برادران من از خداوند متعال آرزویی کرده ام که در اینجا با حضورم از درگاهش آرزو نموده ام ( یا طهارت یا شهادت ) و او پاکی و سالم بودن از بدیها را به بسیاری موارد ترجیح می داد البته نه آنکه ایشان از زیارت رفتن و دیگر اعمال بخواهد جدا باشد که خود شاهد بودم برای زیارت امامزاده هایی که اطراف شهر و حتی با مسافتهای زیاد با موتور سیکلت و یا حتی برای تقرب با پای پیاده برای زیارت میرفت ، از مطلب جدا نشویم و به ذکر پایانی شهید برگردیم و با خود فرصتی که سفیر حق به او و یاران هم رزمش داده بود با خدای خود نجوا می کرد .

وقت آن است که ما هم به شهیدان برسیم

                                                     جان به کف در طبق صدق و صفا چون برسیم

ای فلک رخصت دیدار مرا وقت سحر وقت اذان

                                                       جان احمد برسانم به شهیدان زدل و جان برسیم

خدای من از سر تا به پا در خدمت شمایم ، تمام وجودم را هدیه می کنم ، چشمانم ، پیشانی و سجده گاهم را ، سینه و قلبم را ، گلو و حنجره ام را ، دهان و زبانم را ، دستها و پاهایم را و جزء جزء بدنم را به ساحت مقدست هدیه خواهم کرد ، آنگونه به درگاهت خواهم آمد که عشقم را با تمام وجود خود اعلام کرده باشم .              

امّا ای خدا ، ای رازدار بندگان شرمگینت ، ای آنکه در خلوتخانه ام ، در خلوتهای شبانه ام تنها تو را می طلبیدم ، ای آنکه تنها عشق من ، مولای من در این جهانی ، مرا ببخش .

جسمی را که به من به امانت سپرده بودی سالم نیاورده ام ، خدایا آن را پاره پاره آورده ام مرا ببخش ، مولای من عفوم کن و در این خصوص از ضاربان بپرس که باید آنها جوابگوی این عمل ننگین باشند ، از خسارت زدگان به جسمم بپرس به چه جرمی آن را دریدند ، به چه گناهی به آن حمله ور شدند و گناه من چه بود که اینگونه به درگاهت مرا آورده اند .

خدای من ، جرم من خدا خواهی بود ، جرم من تنها عشق به تو بود ، جرم من عدالت خواهی بود ، جرم من این بود که فقط تو را می خواستم ، نمی خواستم بندۀ غیر تو باشم و حنجرۀ پاره ام این گواهی را می دهد که فقط تو را می طلبیدم و از چشمانم بپرس که فقط آنجا را که تو فرموده بودی می نگریستم ، و از دستها وپاهایم سئوال کن که فقط برای رضای تو گام برداشته ام .

( لازم به توضیح اینکه در زمان حیات شهید بهمن عادتی که داشت و هر حاضری را متوجه خود می کرد این بود که با انگشتان دست دائماً حنجره اش را می گرفت که هنگام اصابت ترکش به بدن مبارکش یکی از ترکشها به همان محلی اصابت نمود که با انگشتان نشانه می رفت ) .

سفیر شیطان نزدیک و نزدیکتر می شد نفرات همه در کنار هم جمع بودند همۀ اینها گلهایی هستند و معطر به کلام حق نائل شده اند ، اما این لحظۀ آخر نیز باید فرود آمدن گلولۀ کینۀ دشمن هم عجیب باشد ، کینه و غضب کفر قصد از بین بردن همۀ آنها را دارد و آن فردی که به بزرگ مرد عالم هستی نزدیکتر است باید نشانه گرفته شود و آن کسی نبود مگر یادگار پیامبر اکرم(ص) جوان خوش سیما و مؤدبی به نام سید جلال اسدی نسب که در ادب و معرفت زبانزد دوستان و آشنایان بود ، گلولۀ کین سر آن عزیز را نشانه گرفت و از قفا سرش را از تن جدا کرد ، در توصیف اینگونه رقم خورد .

وقت آن شد که ز جسم خاکیم چون بروم

                                                          جان به جانان بدهم وز پی جانان بروم

هردمی را که زجسم خاک بودم میهمان

                                                          نکند خسته و درمانده و گریان بروم

این رهی شد که همه از پی آن میباشند

                                                         نخورم غم که به همراهی این دین بروم

غصه و آه به دل خود نزنی تا به فلاح

                                                          رستگاری برساند به تو و رانده شیطان بروم

با شعوری که بردم در این لیل و نهار

                                                           کرده ام شکر خدا در صف خوبان بروم

وعدۀ یار مرا داد تسلا و تمکن به جهان

                                                          شاد گشتم که رسیدم به سرانجام نمایان بروم

نشود مسکن و ماءوا در این وادی خاک

                                                           وعده گفتا که سرانجام مرا در وطنم چون بروم

این جهان منبع و انبان خوش اعمال است

                                                           نکند غافل از احوال و رهم فارغ از این بروم

ای علی هر چه دلت گفت نگو بر دهنت

                                                           تو دعا کن به سر منزل مقصود دگر زین بروم   

همۀ نفرات حاضر به زمین افتاده و در خون خود غلطیدند ، نالۀ چند تن از عزیزان بلند شده بود ، بهمن نیز همانند دیگر هم رزمان در خون خود شناور شد ، لحظات پیکار ماندن و از بین نرفتن شروع شده بود هرکدام به نوعی با مرگ دست و پنجه انداخته بودند ، در این بین بهمن باز هم حنجره اش را جهت تقرب به دوست به حرکت در آورد و دیگر دوستان را تشویق به تکرار گفته هایش میکرد .

او خواند الله اکبر و  .............   اذان را کامل خواند و آنهایی که هنوز جان در بدن داشتند تکرار می کردند ، بهمن تا زمانی که جان در بدن داشت اذان می خواند ، تا صدایش کم کم ضیعف و ضعیفتر شد تا بدنش روی خاک گرم منطقۀ فاو آرام گرفت و جان به جان تسلیم جانان گشت .

و صدایی از آسمان رو به زمین فرود آمد : مؤذن اذان نگو ، مؤذن اذان نگو

ای کشتۀ فتاده به هامون خوش آمدی         ای پانهاده به جیحون خوش آمدی

ای جان رسانده به قلبم به لطف خویش       به شهر عاشق مجنون خوش آمدی

خوش آمد گویی بهمن باید قرائتی مخصوص برای بهمن باشد و آن موقع مصادف با خواندن اذان از طریق رادیو بود و همانگونه که در همۀ موارد نمره اش بیست بود تاریخ شهادتش نیز 20/3/1365 رقم خورد و به تاریخ پیوست ، همۀ بچه های حاضر در جبهه از حادثۀ بوقوع پیوسته بسیار ناراحت و هر کدام به نوعی سوگوار عزیزان شده بودند و من نیز از آنجایی که با بهمن بزرگ شده بودم بسیار در افکار خود غوطه ور شدم خلاصه چند روزی در این ناراحتی روحی و روانی سپری شد و خوابهایی زنجیروار و به هم متصل گردیدند که با گذشت سالها هنوز هم از خاطرم نرفته است ، بعد از چند روزی که بهمن به شهادت رسیده بود و من هم بسیار نگران موضوع بودم اولین مرتبه که خوابش را دیدم روز دوم یا سوم  بعد از شهادتش بود ، به خواب دیدم شهید به دیدنم آمد و احوالپرسی جانانه ای با من نمود انگار میدانست من ناراحت هستم و با صحبتهایش او مرا دلداری میداد و این خوابها تا نزدیک به چهلم شهادتش ادامه داشت که هر از چند روزی او را به خواب می دیدم هرمرتبه ای که او را به خواب می دیدم از مرتبه قبل جوانتر می نمود این مکررات تا نزدیک به چهلم شهادتش ادامه داشت و آخرین مرتبه او را دیدم که به دیدنم آمد اول متوجه نبودم کیست مگر اینکه بعد از چند لحظه ای که گذشت چهرۀ بسیار جوانی را دیدم و برایم غیر منتظره بود او بهمن باشد با دقت و تأمل در چهرۀ جوان متوجه شدم ایشان بهمن است ، خواستم به طرفش بروم و با او صحبت کنم که فرصت از دست رفت و از خواب بیدار شدم و این ارتباط و خواب سلسله ای به پایان رسید و تنها نتیجه ای که برایم حاصل شد ، شهیدان جوانان اهل بهشتند و او بعد از چهلمش به منزلگاه وعده داده شده اش تمکن و آرامش نمود (فاَدخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنتی) روحش شاد یادش گرامی باد  انشاءالله

خاطره ای از : عبدالامیر هدایتی راد

موضوع : نوش جان نمودن ده تن هندوانه کمتر از پانزده دقیقه

سال 1376  قبل از عملیات نصر4 بود جمعی لشکر 7 حضرت ولیعصر(عج) از واحد درمان بعنوان جانشین بهداری لشکر انجام وظیفه می نمودم .

خاطره ای شیرین و جذاب به شیرینی هندوانه دارم خاطره های دوران جنگ تحمیلی و هشت سال دفاع مقدس به جهت اینکه در طول جنگها معمولاً فقط صحبت ازگفته های تلخی است که به طور طبیعی در جنگ به وقوع می پیوندد ولیکن این مورد بسیار جذاب می باشد زیرا مواقعی برای آدمی پیش می آید در سخت ترین شرایط رفتارهایی از افرادی با روحیه های زایدالوصف ادب ومتانت سر می زند که انتظار اینگونه رفتارها را نمی رود .

من همراه با نیروهای لشکر 7 حضرت ولیعصر(عج) به منطقه کردستان جهت شرکت در عملیات نصر 4 اعزام شدیم ، حدوداً یکماه قبل از اعزام نیروهای عمل کننده از هر واحد و گردان جهت شناسایی و استقرار در محل به منطقه اعزام می شدند و ما نیز به نمایندگی واحد بهداری و درمان لشکر همراه با دیگر واحدها به شهرستان بانه از استان کردستان همراه شدیم بعد از آن مقر لشکر از شهرستان بانه به سردشت منتقل شد و منطقۀ استحفاظی و تاکتیکی لشکر 7 حضرت ولیعصر(عج) نزدیک روستای بول حسن از توابع سردشت و این روستا نزدیک به نوار مرزی ایران و عراق می باشد ، منطقه ای کوهستانی که دشتی به وسعت کم وجود داشت و تصمیم فرماندهان بر این شد که واحد های اعزام شده در آن دشت نزدیکیهای روستای بول حسن اردوگاه تاکتیکی خود را بر پا نماییم .

منطقه ای که لشکر مستقر شده بود بجهت کوهستانی و صعب العبور بودن و نبود محلهای وسیع مجبور می شدیم از جا و مکان بیشترین بهرۀ لازم را ببریم بدین منظور تصمیم بر این شد چون تمامی واحدها باید از نظر بهداشتی و سلامت تغذیه و درمان نیروها به بهداری دسترسی داشته باشند و همۀ واحدها نزدیک به بهداری باشند چادر بهداری را در وسط مقر بر پا نمودیم و دیگر واحدها هرکدام به ترتیب چینش اعلام شده از طرف فرماندهی شروع به برپایی لوازم و ادوات خود نمودند .

شبی که قرار بر انجام عملیات بود از صبح آن روز فرماندهان سفارشات و تذکرات لازم را به نیروها یادآور شدند و به بچه ها اعلام شد چونکه هلیکوپترهای شنوک توانایی حمل و جابجایی نفرات زیادی را دارا می باشند آماده برای اعزام توسط هلیکوپتر های شنوک به خط رهایی بشوند ، معمولاً عرف و عادت واحد تدارکات این بود روز قبل از عملیات نیروهای عمل کننده را به نحو احسن پذیرایی می نمودند و آنروز نیز طبق معمول همیشه ، کامیونهای حمل کمک رسانی آذوقه ها را طبق برنامه از پیش تعیین شده به منطقه و محل استقرار نیروها سرازیر شدند و اولین کامیون کمک رسانی یک کامیون ده تنی هندوانه بود ، هندوانه ها را نزدیک به چادر بهداری تخلیه کرده و هنوز تصمیمی برای تقسیم آنها گرفته نشده بود .

منطقه آرام و دارای هوایی بسیار جذاب و طراوت آن هر جنبنده ای را به وجد می آورد و در آن هوای پاک دل انگیز اشتهای آدمی نیز به نیکوترین وجهی خودنمایی می کرد ، راننده کامیون بار هندوانه خود را تخلیه نمود و نفرات مسئول تقسیم واحد تدارکات خود را آماده می نمودند تا دیگر ماشینهای تدارکاتی را به محل راهنمایی کنند و موقع ظهر همراه با نهار هندوانه ها را نیز بین نیروها تقسیم نمایند ، در این موقع از چادر فرماندهی به واحدهای عمل کننده اطلاع داده شد همه نیروها آمادۀ اعزام به منطقه عملیاتی توسط هلیکوپترهای شنوک باشند و طولی نکشید هلیکوپترها با پروانه های بلند خود از راه رسیدند و بچه ها با دیدن و شنیدن صدای هلیکوپترها به داخل چادر ها رفته تا خود را از گزند گردوغبار بلند شده توسط بالگردها در امان بدارند .

هلیکوپترها به زمین نشستند و من نیز به همراهی برادر حسین حاتمی مسئول بهداری لشکر به داخل آمبولانس نزدیک به چادر بهداری رفتیم و شیشه های ماشین را به منتهاء آن بالا کشیدیم تا گردوغبار حاصله از فرود هلیکوپترها فروکش کند ، گردوغبار آنچنان بالا گرفته بود که چشمها قادر به دیدن نبود و یک متری هم به سختی مشاهده می شد ، از فرود هلیکوپترها تا خاموش شدن آنها و فروکش شدن گردوغبار بوجود آمده حدوداً پانزده دقیقه ای طول کشید .

گردوغبار از بین رفت و هیچکس در محل دیده نمی شد ، حتی برای نمونه یک نفر هم در محل مشاهده نمی شد ، بعد از گذشت چند لحظه ای متوجه شدیم با شروع گردوغبار و اتمام آن برادران رزمنده ده تن هندوانه را به داخل چادرهای خود منتقل نموده بودند و زمانی این یقین ما را حاصل نمود که برادران بعد از گذشت نیم ساعتی یکی یکی برای شستن دست و صورت خود و رهایی از شیرینی و چسبندگی آن به روی دستها و صورتشان به کنار تانکر آب نمایان می شدند و این سئوال برای ما بود اگر می خواستیم آن بار ده تن هندوانه را برای جابجایی از بچه ها کمک بگیریم با این سرعت و زمان کم نمی توانستیم عملیاتی با این موفقیت به انجام برسانیم .

آنروز رزمندگان با رعایت استتار و اختفای زایدالوصفی زمانی کمتر از پانزده دقیقه عملیات انتقال ده تن هندوانه را به درون چادرها و سپس نوش جان نمودن با موفقیتی فراموش نشدنی به انجام رساندند .

خاطره ای از : محمدعلی بی باک

موضوع : رفتن به دستشویی در هور هنگام شناسایی ها

یکی از اصولی را که دائماً هنگام شناسایی ها به ما تذکر داده می شد رعایت اصول شناسایی رفتن بود و یکی از موارد آن رعایت سکوت بود که باید می نمودیم .

من و محمودی در بلم داخل هور نشسته بودیم ، زمستان و نم نم باران باریدن گرفته بود و سرفۀ شدیدی برای من عارض شده بود ، سرفه گلویم را چنگ می زد و آزارم می داد آنشب به قدری به من سخت گذشت که احساس کردم از فشار سرفه صورتم کبود شده و احساس می کردم سرفه ها از درون بدنم سرفه می زنند و بیرون می آیند ، خاطرۀ برادران حاج محمد عیدی مراد و منصور شریفیان شنیدنی و جالب است ، بعضی از خاطرات هشت سال دفاع مقدس همراه با مسائلی شده که شاید کمتر کسی از آنها زده باشد .

برادر محمودی مسئول گروه شناسایی همراه با ما بود ایشان دائماً متذکر می شد هنگام رفتن به شناسایی اصلاً نباید حرف بزنیم ایشان چیزی را که دائماً به زبان داشت نکند با شنیدن صدای ما از طرف دشمن محاصره شده ، اسیر و یا کشته بشویم ، هر مرتبه که به شناسایی می رفتیم و به مقر بر می گشتیم عادت همیشگی ایشان این بود ، بردن شکایت من به نزد مسئول اطلاعات لشکر 7 حضرت ولیعصر(عج) برادر حاج محمد عیدی مراد شده  بود ، چگونه می فهمیدم محمودی شکایت میکند ، اکثر مواقع بعد از خوردن ناشتایی صبح نصیحتهای حاج محمد برایم شروع می شدند ، مرا به گوشه ای می برد و اینکه چرا در شناسایی ها شوخی و افراد را مجبور به خنده می کنی و من هم به ایشان قول مساعد می دادم سعی می کنم تکرار نشود .

یکمرتبه به همراه محمودی و علی کبیری بودیم داخل هور با بلم به شناسایی رفته بودیم موقعی که می خواستیم از داخل کمین نیروهای عراقی را شناسایی کنیم باید موقع بلند شدن و رفتن پشت دوربین حتماً پارچه ای روی خودمان بیاندازیم که همرنگ نی زارهای هور باشد تا اینکه موقعیت ما لو نرود و بهترین استتار برای ما انداختن پیراهن خاکی رنگ نظامی خودمان بود که همراه داشتیم ، نزدیک کمین دشمن رسیده بودیم هنگام روز روشن و چند متری دشمن ما سه نفری داخل بلم نشسته و به نوبت دید می زدیم .

نوبت به برادر علی کبیری بود که پشت دوربین رفته و خط و کمین دشمن را نگاه بکند ، پیراهن نظامی خودم را در آوردم و به روی سر علی انداختم و دستهای پیراهن را به زیر چانه اش گره زدم و به او گفتم خواهرم این هم دوربین ، حالا اگر می خواهی کمین دشمن را ببینی بلند شده و نگاه کن ، به محض شنیدن اینکه علی را گفتم خواهرم ، قهقۀ علی بلند شد و به گونه ای که علی نمی توانست خود را کنترل کند و بلند می خندید ، محمودی از ترس اینکه کمین ما لو نرود گفت نزدیک کمین دشمن و اینگونه خندیدنها صحیح نیست ، علی به هیچ وجهی نمی توانست خود را کنترل کند ، می دانستم بعد از رسیدن به مقر باز هم موعه های حاج محمد انتظارم را خواهند کشید و همانگونه نیزشد چند لحظه بعد از رسیدن به مقر محمودی خبر را به حاج محمد رساند و ایشان نیز شروع به نصیحت کردن نمود ، از اینکه باز هم شوخی میکنی ، چرا آرام و قرار نداری ، چرا هنگام شناسایی صحبت می کنی ، مسیر شناسایی لو می رود و اینگونه حرفها بریم می زد ، منهم با دیدن برخوردهای محمودی به حاج محمد گفتم بیایید اکیپ من را از برادر محمودی جدا کنید و من از این به بعد با محمودی به شناسایی نمی روم و بهتر است با هم نباشیم و بر حسب اتفاق اکثر مواقع من با محمودی قرار می گرفتم .

یک روز صبح طبق روال معمول بعد از صرف ناشتایی حاج محمد دستم را گرفت و گوشه ای برد و گفت باید برویم با شما کارمهمی دارم ، به ایشان گفتم حاج محمد شما را به خدا و امواتت قسمتان می دهم تسویه حسابم را بدهید دیگر نمی خواهم با شما کار بکنم اصلاً از اطلاعات و عملیات لشکر می روم و از نصیحتهای شما خسته شده ام می خواهم با گردانهای رزمی کار بکنم ، ، در کارهای دیده بانی و شناسایی و شنود بوده ام همه یک طرف و نصیحتهای شما برایم اذیت کننده و از جنگ تحمیلی برایم بدتر شده اند من دیگر قادر به کار با شما نیستم و نمی خواهم اینجا بمانم ، ایشان گفت حرف اضافه نزن و بیا اینجا کارتان دارم ، اگر همیشه حاج محمد هنگام نصیحتهایش اخم کرده و ناراحت بود این مرتبه دائماً می خندید و سر را به پایین انداخته بود و فقط می گفت بیا برویم کارتان دارم من هم هزار راه در دلم می رفتم دائماً برای خودم می گفتم این بار چه کاری کرده ام باید نصیحت بشنوم ، این چه نصیحتی است که خنده به همراه دارد و من خیلی اضطراب آن را داشتم چه چیزی رُخ داده چه عملی از من سر زده است و چه می خواهد به من بگوید .

گفت یک پارو بردار و سوار بر بلم که من هم از ایشان پذیرفتم یک پارو برداشتم و سوار بر بلم شدم او داخل بلم نشست و من هم نشستم ، گفت پارو بزن که با زدن پارو بلم به حرکت در آمد و وارد نی زار هور شدیم ، او فقط می گفت پارو بزن و همینطور می رفتیم ، به حاج محمد گفتم خیر باشد هرموقع خبری می شد مرا پشت یکی از سنگر ها می بردی و همانند گوسفندی آمادۀ ذبح قربانی برایم صحبت می کردی ، چه شده مسیر را عوض کرده ای و دل به هور داده ای و دائماً می گویی پارو بزن ، هر چقدر پارو می زنم می گویی هنوز هم پارو بزن ، نمی گویی چه شده که خودم خبر ندارم ، ایشان بسیار با متانت و محجوب بودند ، با خنده گفت می گویم فعلاً برو بعد از چند لحظه دیگر حوصله ام تمام شد و صبرم به پایان رسید با ناراحتی پارو را از داخل آب بیرون آوردم و محکم به کف بلم کوبیدم و به ایشان گفتم دیگر یک قدم هم حرکت نمی کنم تا نگویی چه شده و چه خطایی از من سر زده از جای خود تکان نمی خورم .

اگر هم اصرار بر این دارید که برویم الآن از بلم پیاده می شوم و با شنا به مقر بر می گردم ، باید همین حالا بگویی چه شده و از من چه خطایی سرزده که هنوز هم باید برویم، ایشان دائماً می خندید و می گفت هیچ کار خلافی نکرده ای و می خواهم چیزی به شما بگویم شرم و حیا این اجازه را به من نمی دهد به زبان بیاورم و نمی دانم از کجا شروع به صحبت کنم ، منهم با عصبانیت پشت سرهم به ایشان می گفتم نمی گویی چه شده و ایشان نیز در هر بار حرف من جواب می داد آقا جان چیزی نشده ناراحت نباش و اجازه بده ببینم از کجا برایت مطلب را شروع کنم و منهم به ایشان گفتم حاج آقا ، جان به لب شدم نای از تن بریده شده ، الآن حرفهایت از انفجار و اصابت یک توپ عراقی برایم سنگین تر شده ، نمی گویی چه شده است ؟

حاج آقا سر را به پایین انداخت و با نهایت ادب و حیا به من گفت حقیقت این است شنیده ام تنها کسی که در شناسایی ها به راحتی دستشویی می رود شما هستی ، به من بگو داخل هور و سوار بر بلم دستشویی رفتن چگونه است ، منهم با شنیدن آن خنده ام گرفت و به ایشان گفتم فقط همین بود که جان به لبم کردی ، اکنون با هرکدام از دستهایت یک بسته از نی ها را فقط گرفته و آنها را جدا نکن بعد هنگامی که نی ها را گرفته ای همزمان دستانت را به دوطرف جلو بلم محکم بچسبان و منهم خود را چرخاندم و .........  گفتم اینطور می رویم .

قضیه و مشکل ما این بود گاهی مواقع باید در مسیری که برای شناسایی می رفتیم آن مسیر برای شب عملیات آماده می شد ، باید می دیدیم آیا دشمن در آن مسیر هم کمین زده یا خیر ، آیا در این مسیر دشمن ترددی ندارد ؟

نیاز بود یک یا دوشب روی آب داخل بلم می خوابیدیم ، در آن سرمای سوزان و گاهی مواقع باران هم می بارید و در آن موقع دستشویی که مشکل عمدۀ کار ما شده بود عارض می شدکه این موقع با حُجب و حیایی که بچه های ما داشتند تمامی بچه های ما را رنج و عذاب می داد ، با وجودی که قبل از رفتن و هنگام شناسایی صرف غذا و نوشیدن آب به مقدار بسیار کم بود ولی با آن وجود هم در ساعات طولانی معظل بزرگی به جهت حیاء بچه ها شده بود و از جهتی تمامی برادران از گفتن آن مشکل که چگونه از آن می توان خلاصی پیدا بشود شرم داشتند و آنروز بعد از آموزش عملی رفتن به دستشویی داخل بلم و برگشت به مقر ایشان را گفتم امروز هم نصیحتهای حاج آقا به خیر و خوبی گذشت .

                                                                              والسلام                             

یا ارحم الراحمین آمین یار رب العالمین .

الهی عا ملنا به فضلک ولا تعاملنا بعدلک

 

                                                                                        والسلام

                                                                              بندۀ خدا علیرضا بی باک

 

 

 

 

نویسنده : علیرضا بیباک ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک